نقد فیلم «رامنشدنی» (Ferine)؛ سوگ مادری وقتی دندان درمیآورد

نفس آدم به دلایل مختلفی بند میآید؛ از ترس شلیک یک گلوله، از انتظار یک اتفاق هولناک یا حتی با دیدن غذایی که همزمان اشتهاآور و چندشآور است. سینمای وحشت ایتالیا سالهاست میداند میان لذت، خشونت و انزجار فاصله چندانی وجود ندارد. آندرهآ کورسینی هم در نخستین فیلم بلندش، «رامنشدنی» (Ferine)، همین مرز باریک را نشانه میگیرد و قصهای میسازد که در آن سوگ یک زن، بهتدریج شکل حیوانی گرسنه را پیدا میکند.
ایرنه، هنرمند و مجموعهداری ثروتمند است که پس از چندین سقط جنین، آخرین امیدش برای مادر شدن را در فرزندخواندگی خصوصی میبیند. نوزاد در یک مرکز درمانی به دنیا میآید، اما آنیتا، مادر واقعی کودک، ناگهان از تصمیمش پشیمان میشود. ایرنه که میترسد رویای مادر شدن بار دیگر از دستش برود، نوزاد را برمیدارد و شبانه فرار میکند. همزمان، یک جگوار که بهصورت غیرقانونی جابهجا میشده، از قفس گریخته و در همان جاده تاریک پرسه میزند. برخورد مسیر این زن، نوزاد و حیوان به حادثهای تکاندهنده منتهی میشود؛ حادثهای که نهفقط زندگی ایرنه، بلکه رابطه فیلم با تماشاگر را برای همیشه تغییر میدهد.
کورسینی این اتفاق را خیلی زود و با خشونتی بیرحمانه پیش چشم مخاطب میگذارد. نوزادی که ایرنه برای داشتنش جنگیده، طعمه حیوان میشود و رویای مادری در چند لحظه به کابوسی خونآلود بدل میگردد. از این نقطه به بعد، Ferine دیگر درباره زنی نیست که آرامآرام دیوانه میشود؛ درباره سوگی است که از ذهن عبور کرده، وارد بدن شده و برای خودش دندان و پنجه ساخته است. ایرنه میل به گوشت خام پیدا میکند، رفتارهایش حالت شکارچیانه میگیرند و انگار به بدل انسانی همان حیوانی تبدیل میشود که کودک را از او گرفته است.

این ایده ممکن است در نگاه نخست یادآور «خام» (Raw) ساخته ژولیا دوکورنو یا حتی نسخه سال ۱۹۸۲ «آدمهای گربهای» (Cat People) باشد، اما کورسینی مسیر خودش را پیدا میکند. دگرگونی ایرنه فقط یک استعاره برای جنون یا میل سرکوبشده نیست؛ واکنشی جسمانی به فقدانی تحملناپذیر است. او به موجودی هولناک تبدیل میشود، اما فیلم همچنان از ما میخواهد زن شکستهای را ببینیم که زیر پوست این شکارچی پنهان شده است. همین همدلی ناامن، یکی از مهمترین امتیازهای فیلم است. رفتارهای ایرنه هرقدر وحشیانهتر میشوند، اندوهی که پشت آنهاست پررنگتر به نظر میرسد.
کارولین براکن در نقش ایرنه، قلب شکسته و روح نفرینشده فیلم است. او شخصیت را نه با نمایش مستقیم جنون، بلکه با تغییرات ظریف بدن، نگاه و مکثهایش میسازد. نوعی تهدید حیوانی زیر هر حرکتش کمین کرده و حتی وقتی ساکت است، میتوان گرسنگی و خشم را در چهرهاش دید. البته فیلمنامه فرصت چندانی نمیدهد تا ایرنه را پیش از فروپاشی بشناسیم. تراژدی اصلی در دقایق ابتدایی رخ میدهد و در نتیجه، بخش بزرگی از دامنه احساسی شخصیت از همان آغاز به سوگ، خشونت و جنون محدود میشود. بااینحال، براکن از همین محدوده شخصیتی پیچیده و تا حد زیادی همدلیبرانگیز میسازد.

در ادامه، رزا، دوست نزدیک ایرنه و متخصص امور مادران، پیشنهاد میکند سرپرستی دختربچهای به نام جولیا را بر عهده بگیرد. اما جولیا قرار نیست جای خالی نوزاد را بهآسانی پر کند. او مادری گرفتار اعتیاد و پدری دارد که برای گرفتن حضانتش تلاش میکند. ورود این کودک، پرسش محوری فیلم را برجستهتر میکند: مرز میان مادر بودن و مالک بودن کجاست؟ تقریباً همه آدمهای رامنشدنی چیزی را تعقیب میکنند، به چنگ میآورند یا حاضر نیستند رهایش کنند. در چنین جهانی، عشق خیلی زود میتواند به تملک تبدیل شود و محافظت از یک کودک، شکلی دیگر از زندانی کردن او باشد.
در سوی دیگر داستان، داما قرار دارد؛ زنی ثروتمند و بیرحم که تجارت غیرقانونی حیوانات وحشی را اداره میکند و برای یافتن جگوار فراری دست به هر کاری میزند. کارولین گودال با حضور نسبتاً کوتاه اما بسیار تاثیرگذارش، داما را به دومین شکارچی بزرگ فیلم تبدیل میکند. سردی آمرانه و خشونت عادیشده او چنان طبیعی است که حتی سادهترین جملههایش تهدیدآمیز به گوش میرسند. داما حیوانات را تحسین میکند، اما این ستایش چیزی جز میل به تصاحب و کنترل نیست. مواجهه نهایی او با ایرنه، رویارویی دو نوع درندگی است: یکی زاده قدرت و استعمار، دیگری زاده فقدان و غریزه بقا. وقتی این دو روبهروی هم قرار میگیرند، دیگر بهسادگی نمیتوان تشخیص داد شکارچی برتر کدامیک است.
از نظر بصری، «رامنشدنی» آشکارا وامدار سنت جالو و میراث فیلمسازانی چون داریو آرجنتو، ماریو باوا و لوچو فولچی است. قاببندیهای نقاشیگونه، خشونت اپرایی و منطق احساسی سوررئال، تماشاگر را ابتدا زیر فشار فضا قرار میدهند و بعد به سراغ توضیح میروند. فیلمبرداری عریض فابریتزیو لا پالمبارا و موسیقی ارکسترال پینو دوناجو، جهانی مجلل اما بیمار میسازند. خانه بروتالیستی ایرنه با دیوارهای عظیم بتنی، هم پناهگاه است و هم قفس؛ بنایی براق، باشکوه و درعینحال متروک که به نمای بیرونی ذهن صاحبش شباهت دارد.
طراحی صحنه کارلوتا دسمان نیز نقشی اساسی در شکل دادن به این جهان دارد. اقامتگاه داما ترکیبی از باغوحشی کهنه، عمارت استعماری و موزهای برای نمایش قدرت است. در نقطه مقابل، فضای هنری ایرنه با اجراهای بدنی، لاشهها و گوشت خونآلود پر میشود. یکی از صحنههای هنر اجرایی، هم زیبا و آزاردهنده است و هم تا مرز مضحک شدن پیش میرود. فیلم گاهی از این طریق هنر معاصر را نقد میکند و گاهی ناخواسته خودش گرفتار همان خودنماییای میشود که قصد انتقاد از آن را دارد.
مشکل اصلی Ferine همین اعتماد بیشازحد به سبک و استعاره است. فیلمنامه نوشته کورسینی و ماسیمو واواسوری گاهی اطلاعات ضروری را بیشازاندازه مبهم نگه میدارد. ماهیت دقیق رابطه ایرنه و رزا یا جایگاه ایرنه در جهان هنر بهروشنی مشخص نمیشود. بعضی سرنخهای بصری خیلی سریع رد میشوند، اما فیلم در بخش میانی برای یک تکگویی طولانی درباره هدف هنر توقف میکند. استعارههای مربوط به گوشت، مصرف و مالکیت نیز گاهی آنقدر مستقیماند که ظرافت اثر را کاهش میدهند. بااینحال، پس از ورود پررنگتر داما، تعلیق جان تازهای میگیرد و بخش پایانی به یک نبرد روانی پیچیده و نفسگیر تبدیل میشود.
«رامنشدنی» شاید در پرداخت شخصیتها بهاندازه تصاویرش عمیق نباشد و بیش از توان روایی خود وعده بدهد، اما بهعنوان نخستین فیلم بلند آندرهآ کورسینی اثری جسور، خوشساخت و بهشدت دیدنی است. این فیلم نمیخواهد ایرنه یا تماشاگرش را رام کند؛ از هر دو میخواهد وارد قفس شوند، رد خون را دنبال کنند و بفهمند پشت هر غرش چه فقدانی پنهان شده است. نتیجه، کابوسی مجلل و گوشتی درباره مادری، مالکیت و بقای غریزی است؛ تجربهای سخت و گاه افراطی که حتی در لحظات لغزش، نمیتوان نگاه را بهآسانی از آن گرفت. فقط باید توصیه پایانی فیلم را جدی گرفت: هرقدر هم منظره هولناک بود، نفس کشیدن را فراموش نکنید.





