وقتی سریالها هنوز برای زندگی ساخته میشدند، نه برای ترند شدن
حسرت دوران طلایی تلویزیون؛ از ساینفلد و فرندز تا گیلمور گرلز، اُ.سی، چاک و دنیای مالکوم

در روزهای اخیر و همزمان با داغ شدن موجی از آثار تازه مانند «Off Campus»، «Hacks»، «Thank You, Next» و «M.I.A.»، بحثی ساده در تیم نویسندگی فرامدیا شکل گرفت. گفتوگویی که از مقایسه چند سریال جدید شروع شد، اما خیلی زود ما را به سالهایی دورتر برد؛ به دورانی که تلویزیون هنوز برای قصه گفتن، رفاقت ساختن و خاطرهسازی نفس میکشید. و از دل آن این مقاله بیرون آمد.
اگر بخواهیم درباره تلویزیون و سریالسازی با انصاف حرف بزنیم، باید بپذیریم که هر دورهای زیباییها، ضعفها و امضای خودش را دارد. امروز هم سریالهای خوب ساخته میشوند؛ آثاری با کیفیت فنی بالا، تصویرهای چشمگیر، تولید پرهزینه و بازیگران جهانی. اما با همه اینها، چیزی در تلویزیون امروز کم شده است؛ چیزی شبیه روح، شبیه نفس، شبیه همان حس سادهای که باعث میشد یک قسمت از یک سریال معمولی، تا مدتها در ذهن آدم بماند.
دوران اواخر دهه ۸۰ میلادی تا حدود سال ۲۰۱۰، برای بسیاری از مخاطبان در جهان و حتی در ایران، فقط یک دوره تلویزیونی نبود؛ یک حالوهوا بود. دورانی که سریالها هنوز قرار نبود هر لحظه بیانیه بدهند، هر شخصیت نماینده یک دستور کار باشد، هر داستان با ترس از واکنشها نوشته شود و هر دیالوگ طوری چیده شود که در شبکههای اجتماعی دست به دست شود. سریالها بیشتر از آنکه بخواهند چیزی را به زور جا بیندازند، تلاش میکردند آدمها را روایت کنند؛ با ضعفها، دوستیها، شکستها، عشقهای خام، خانوادههای عجیب، شهرهای کوچک، خوابگاههای دانشجویی، آپارتمانهای شلوغ، دبیرستانهای پرحاشیه و کافههایی که انگار پناهگاه یک نسل بودند.
تلویزیونی که از دل شخصیت میآمد، نه از دل دستورالعمل

یکی از مهمترین تفاوتهای سریالهای آن دوران با بسیاری از تولیدات امروز، جایگاه شخصیت بود. در آن سالها، شخصیتها معمولا قبل از پیام ساخته میشدند. نویسنده ابتدا آدمها را خلق میکرد، بعد اجازه میداد موقعیتها، تضادها، عشقها و اشتباهاتشان داستان را جلو ببرند. اما امروز در بسیاری از آثار، حس میکنیم ابتدا موضوع، شعار یا هدف تبلیغاتی تعیین میشود و بعد شخصیتها برای رساندن آن پیام ساخته میشوند.
در Seinfeld، هیچکس قرار نبود الگوی اخلاقی باشد. جری، الین، جورج و کرامر آدمهایی خودخواه، عجیب، بامزه، گاهی غیرقابل تحمل و در عین حال بهشدت انسانی بودند. سریال نه میخواست جهان را نجات دهد، نه میخواست سبک زندگی خاصی را تبلیغ کند. از دل جزئیترین مسائل روزمره، از انتظار در رستوران گرفته تا یک تماس تلفنی، کمدی میساخت. همین جسارت در کوچک دیدن جهان، آن را بزرگ کرد.
در Frasier، با وجود فضای روشنفکرانهتر و شخصیتهایی اهل اپرا، رواندرمانی، شراب و ادبیات، محور اصلی همچنان رابطه بود؛ رابطه پدر و پسر، برادرها، همکارها، عشقهای ناکام و غرورهای شکسته. سریال میتوانست فرهنگی، ظریف و حتی گاهی نخبهگرا باشد، اما از انسان فاصله نمیگرفت. شوخیها از شخصیتها میآمدند، نه از تلاش برای جلب رضایت یک موج اجتماعی.
Friends هم شاید امروز بارها نقد شود، اما انکار کردن اثرگذاریاش بر فرهنگ عامه تقریبا غیرممکن است. شش دوست در نیویورک، با شغلهای نهچندان باشکوه، عشقهای ناتمام، اشتباهات احمقانه و لحظههای صمیمی، تصویری ساختند که برای میلیونها نفر در جهان شبیه آرزو بود. نه به این معنا که زندگی واقعی دقیقا همان بود، بلکه چون نشان میداد در میانه سردرگمی جوانی، داشتن چند نفر که بتوانی با آنها بخندی، گریه کنی و دوباره از اول شروع کنی، خودش یک نوع نجات است.
کافهها، آپارتمانها، خوابگاهها و شهرهای کوچک؛ جهانهایی که پناه میدادند
یکی از زیباییهای سریالهای آن دوران، ساختن مکانهایی بود که برای مخاطب تبدیل به خانه دوم میشدند. کافه Central Perk در Friends، آپارتمان جری در Seinfeld، رادیوی فریژر در Frasier، استارز هالو در Gilmore Girls، دبیرستان و زمین فوتبال در Friday Night Lights، ساحل و خانههای نارنجکانتی در The O.C.، محلههای پرزرقوبرق و پرحاشیه Beverly Hills, 90210 و Melrose Place، خوابگاهها و انجمنهای دانشجویی در Greek، یا حتی خانه شلوغ و پرآشوب خانواده مالکوم در Malcolm in the Middle، فقط لوکیشن نبودند؛ بخشی از خاطره مخاطب شدند.
در Gilmore Girls، شهر کوچک Stars Hollow با آن آدمهای عجیب و دوستداشتنیاش، تصویری از اجتماع بود؛ جایی که همه در زندگی هم دخالت میکردند، اما همین دخالتها گاهی شکل دیگری از مراقبت بود. رابطه لورلای و روری فقط رابطه مادر و دختر نبود؛ گفتوگویی میان دو نسل، دو نوع بلوغ و دو شکل متفاوت از استقلال بود. سریال پر از ارجاع فرهنگی، کتاب، فیلم، موسیقی و گفتوگو بود، اما هیچوقت حس نمیکردی کسی دارد با فهرستی از مفاهیم از پیش تعیینشده به تو درس میدهد.
One Tree Hill، با همه اغراقها و ملودرامهایش، درباره جوانهایی بود که میان عشق، رقابت، خانواده، رؤیا و شکست دستوپا میزدند. موسیقی در آن سریال فقط پسزمینه نبود؛ زبان احساسات نسلش بود. همانطور که The O.C. برای بسیاری از مخاطبان، پنجرهای شد به جهان نوجوانی، طبقه، تنهایی، دوستی و عشقهای پراضطراب. این سریالها شاید از نظر واقعگرایی کامل نبودند، اما حس داشتند؛ و گاهی همین حس، مهمتر از بینقص بودن است.
وقتی سریالها هنوز از دوستی، خانواده و جمع حرف میزدند

یکی از چیزهایی که در بسیاری از آثار امروز کمرنگتر شده، حس جمع است. بسیاری از سریالهای جدید بیش از حد بر فردیت، ظاهر، هویت شخصی، رقابت و نمایش خود متمرکز شدهاند. البته فردیت مهم است و هر نسلی حق دارد خودش را تعریف کند؛ اما مسئله اینجاست که در بسیاری از تولیدات جدید، فردیت جای رابطه را گرفته است. شخصیتها بیشتر میخواهند خودشان را ثابت کنند تا اینکه واقعا با دیگری ارتباط بسازند.
در آثار قدیمیتر، حتی وقتی شخصیتها خودخواه یا سردرگم بودند، باز هم یک حلقه انسانی دورشان وجود داشت. در How I Met Your Mother، با وجود تمام ضعفها و افتوخیزهای داستانی، هسته اصلی سریال رفاقت بود. تد، مارشال، لیلی، رابین و بارنی در جهانی زندگی میکردند که آدمها هنوز برای هم وقت میگذاشتند، دور یک میز مینشستند، داستان تعریف میکردند و شکستهای عاطفیشان را با جمعی از دوستان تحمل میکردند.
Happy Endings هم در همین مسیر، یکی از کمدیهای شهری و پرانرژی بود که شاید آنقدر که باید دیده نشد. شوخیهای سریع، گروه دوستانه پر از تضاد و ریتم مدرنش نشان میداد هنوز میتوان درباره جمع، دوستی و رابطه سریالی ساخت که نه کهنه باشد و نه شعاری. Cougar Town نیز با وجود عنوانی که شاید حق مطلب را ادا نمیکرد، در ادامه مسیرش بیشتر به سریالی درباره جمعی از دوستان بزرگسال تبدیل شد؛ آدمهایی که در سنین مختلف هنوز نیاز به رفاقت، شوخی، تکیهگاه و دورهمی داشتند.
حتی Chuck، با تمام سادگی و گاهی خامدستیاش، سرگرمکننده بود چون قلب داشت. یک جوان معمولی، فروشگاه Buy More، دوستان عجیب، خانواده، عشق و مأموریتهای جاسوسی سبک و فانتزی؛ ترکیبی که شاید امروز از نظر پیچیدگی روایی ساده به نظر برسد، اما چیزی داشت که خیلی از سریالهای پرخرج امروز ندارند: صمیمیت.
سادگیای که سطحی نبود
بعضیها وقتی از سریالهای آن دوران حرف میزنیم، میگویند آنها ساده بودند. بله، بسیاریشان ساده بودند؛ اما سادگی لزوما ضعف نیست. Malcolm in the Middle ظاهرا درباره یک خانواده شلوغ، بیپول و عصبی بود، اما در واقع یکی از صادقانهترین تصویرها از طبقه متوسط و پایین، فشار اقتصادی، فرزندپروری، نبوغ، ناکامی و آشفتگی خانواده را ارائه میداد. سریال بیادعا بود، اما هوشمندانه.
Friday Night Lights نیز شاید در ظاهر درباره فوتبال آمریکایی بود، اما در اصل درباره شهر، امید، فشار اجتماعی، مربیگری، ازدواج، نوجوانی، طبقه، رؤیا و شکست بود. کمتر سریالی توانسته مانند آن، مفهوم جامعه محلی و روح جمعی را با چنین صداقتی نشان دهد. در آن سریال، پیروزی فقط بردن یک مسابقه نبود؛ گاهی یعنی یک نوجوان بتواند از مسیر اشتباه برگردد، یک خانواده دوام بیاورد، یا یک شهر برای لحظهای کوتاه به چیزی مشترک ایمان بیاورد.
The Mary Tyler Moore Show حتی پیش از این دوران، یکی از پایهگذاران این مسیر بود. سریالی که نشان داد میتوان درباره زن مستقل، کار، دوستی، رسانه و زندگی شهری حرف زد، بیآنکه شخصیت را قربانی شعار کرد. مری ریچاردز فقط یک نماد نبود؛ یک انسان بود. همین تفاوت بزرگی است: وقتی شخصیت انسانی باشد، پیام خودش راهش را پیدا میکند. وقتی شخصیت فقط حامل پیام باشد، داستان میمیرد.
دهه ۲۰۰۰؛ وقتی جهان هنوز آنقدر در دسترس نبود
برای مخاطب ایرانی، دهه ۲۰۰۰ تا حدود ۲۰۱۰ حالوهوای خاصی داشت. جهان هنوز به اندازه امروز در جیب ما نبود. شبکههای اجتماعی به معنای امروزیشان همهگیر نشده بودند. خبری از این حجم نمایش روزمره، استوری، پست، لایک، مقایسه و اضطراب دائمی دیده شدن نبود. پنجرههای آدمها به جهان محدودتر اما شاید عمیقتر بود: مجلهها، فیلمها، سریالها، آلبومها، سیدیها، گفتوگوهای طولانی، پیامکها، چتهای کند و گاهی اینترنتی که با صدای اتصالش خودش یک خاطره بود.
در چنین فضایی، سریالها فقط سرگرمی نبودند؛ دریچه بودند. برای نوجوان یا جوانی در ایران آن سالها، دیدن Friends، Gilmore Girls، The O.C.، One Tree Hill یا حتی Greek، فقط دیدن چند شخصیت خارجی نبود. انگار پنجرهای باز میشد به سبکهای دیگر زندگی، به دانشگاه، خوابگاه، شهر کوچک، کافه، خانوادههای متفاوت، دوستیهای آزادتر، عشقهای پرحرفتر و انتخابهایی که شاید در واقعیت اطرافش آنقدر ساده و در دسترس نبود.
اما نکته مهم اینجاست: این سریالها صرفا حسرت نمیساختند؛ امید هم میدادند. آنها نشان میدادند جهان بزرگتر از خیابان و مدرسه و خانه ماست. نشان میدادند آدمها میتوانند شکست بخورند و دوباره بلند شوند. میتوانند عاشق شوند، اشتباه کنند، رفاقت را از دست بدهند و دوباره بسازند. برای نسلی که ارتباطاتش محدودتر، دیدارهایش سختتر و بیان احساساتش پرمانعتر بود، این داستانها گاهی نقش چراغ را داشتند.
از میکستیپ تا پلیلیست؛ وقتی زحمت، بخشی از عشق بود

یکی از تفاوتهای مهم آن دوران با امروز، ارزش تلاش بود. امروز ساختن یک پلیلیست عاشقانه در اسپاتیفای یا هر پلتفرم دیگری شاید چند دقیقه بیشتر زمان نبرد. آهنگها آمادهاند، پیشنهادها هوشمندند، کاورها زیبا هستند و همهچیز با یک لینک منتقل میشود. این در دسترس بودن بد نیست؛ اما چیزی از آیین و زحمت گذشته را از بین برده است.
در دهههای قبل، مخصوصا در ایران آن دههها، ساختن یک میکستیپ یا گلچین آهنگ روی سیدی خودش یک عمل عاطفی بود. باید آهنگها را پیدا میکردی، انتخاب میکردی، ترتیبشان را میچیدی، روی نوار یا سیدی ضبط میکردی، شاید کاوری ساده برایش میساختی، شاید اسم طرف را گوشهای مینوشتی، شاید آهنگی را به خاطر یک خاطره، یک نگاه، یک مسیر یا یک حرف انتخاب میکردی. ارزش آن هدیه فقط در خود موسیقی نبود؛ در زمانی بود که برایش گذاشته شده بود.
همین منطق در روابط هم وجود داشت. قرارها همیشه آسان نبودند. نه از نظر اجتماعی همهچیز راحت بود، نه از نظر فرهنگی، نه حتی از نظر امکانات ارتباطی. گاهی دیدن کسی یعنی چند دقیقه ایستادن کنار بوفه سینما، چند قدم راه رفتن در یک خیابان، نشستن در یک پارک، خوردن یک ساندویچ ساده، یا حتی فقط ردوبدل کردن چند جمله کوتاه. هدف، مصرف کردن نبود؛ کنار هم بودن بود. مکان اهمیت داشت، اما اصل ماجرا مکان نبود. نوشیدنی و غذا و عکس و ثبت لحظه مهم نبود؛ خود لحظه مهم بود.
امروز بسیاری از قرارها، ناخودآگاه به سمت مصرف رفتهاند: کدام کافه؟ چه چیزی سفارش بدهیم؟ عکسش چطور میشود؟ استوری بگذاریم یا نه؟ ظاهر قرار گاهی از خود رابطه جلو میزند. نسل امروز تقصیری ندارد؛ جهان امروز چنین طراحی شده است. اما همینجاست که حسرت آن دوران بیشتر میشود؛ دورانی که گاهی یک قدم زدن ساده، یک سیدی آهنگ، یک نامه، یک پیامک نصفهشب یا یک تماس کوتاه میتوانست وزن عاطفی بیشتری از دهها پست و پلیلیست آماده داشته باشد.
سریالها در جهانی بیاستوری

در دوران اوج آن سریالها، آدمها کمتر برای نمایش زندگی میکردند. البته میل به دیده شدن همیشه در انسان بوده، اما ابزارهای امروز آن را دائمی و فرساینده کردهاند. آن زمان، کسی بعد از دیدن هر قسمت سریال بلافاصله دنبال تولید محتوا، واکنش، میم، تحلیل فوری یا اعلام موضع نبود. مخاطب بیشتر تماشا میکرد، جذب میشد، دربارهاش با دوستش حرف میزد، شاید دیالوگی را یادداشت میکرد یا آهنگی از آن سریال را پیدا میکرد.
سریال دیدن نوعی خلوت بود. آدمها با شخصیتها زندگی میکردند، نه اینکه فقط آنها را مصرف کنند. برای همین است که شخصیتهایی مثل راس و ریچل، مونیکا و چندلر، لورلای و روری، ست کوهن و رایان اتوود، لوک و نیتن، تد و رابین، فریژر و نایلز، یا حتی مالکوم و خانواده دیوانهاش، هنوز در حافظه جمعی ماندهاند. آنها فقط تیپ نبودند؛ بخشی از زیست عاطفی مخاطب شدند.
افول روایت در عصر ترس و الگوریتم
یکی از دلایل افول بسیاری از سریالهای امروز، ترس است. ترس از واکنشها، ترس از قضاوتهای لحظهای، ترس از اشتباه، ترس از دیده نشدن، ترس از متهم شدن، ترس از خارج شدن از چارچوبهای مورد انتظار. نتیجه این ترس، اغلب آثاری است که زیادی حسابشدهاند اما کمجان. همهچیز در ظاهر درست است، اما ضربان ندارد.
از طرف دیگر، الگوریتمها هم بر روایت اثر گذاشتهاند. وقتی پلتفرمها میخواهند مخاطب را در چند دقیقه اول نگه دارند، وقتی آمار تماشا، توقف، پرش و بازبینی بر تصمیمگیریها سایه میاندازد، داستانگویی آرام و شخصیتپردازی طولانی سختتر میشود. بسیاری از سریالهای قدیمی فرصت داشتند نفس بکشند. یک فصل ۲۲ قسمتی میتوانست اپیزودهای کوچک، فرعی، تجربی و حتی کماهمیت داشته باشد؛ اما همان قسمتهای ظاهرا کماهمیت، شخصیتها را عمیقتر میکردند.
امروز سریالها کوتاهتر، فشردهتر و گاهی سینماییتر شدهاند، اما این فشردگی همیشه به نفعشان نیست. وقتی همهچیز باید مهم، پرتعلیق، نمادین و قابل بحث باشد، جایی برای لحظات ساده نمیماند؛ لحظاتی که شخصیت فقط غذا میخورد، قدم میزند، با دوستش حرف بیربط میزند، اشتباه احمقانه میکند یا بیدلیل میخندد. اما زندگی دقیقا از همین لحظات ساخته شده است.
وقتی خلاقیت جای خود را به فرمول داد
بسیاری از آثار آن دوران با وجود محدودیتهای بیشتر، خلاقتر به نظر میرسیدند. Bunheads شاید عمر کوتاهی داشت، اما در همان مدت نشان داد هنوز میتوان سریالی ساخت که درباره رقص، شهر کوچک، زنانگی، شکست، شوخی و غم باشد، بدون اینکه شبیه محصولی کارخانهای شود. Greek با فضای دانشگاهی و انجمنهای دانشجوییاش شاید سبک و جوانپسند بود، اما دنیایی ساخت که قواعد خودش را داشت. Blue Mountain State حتی با طنز بیپروا و فضای افراطیاش، نمونهای از سریالهایی بود که بیادعا و مخصوص مخاطب خودش ساخته میشد؛ نه برای راضی کردن همه.
در گذشته، همه سریالها قرار نبود برای همه باشند. یک اثر میتوانست مخاطب مشخصی داشته باشد و با همان مخاطب ارتباط عمیق برقرار کند. امروز اما بسیاری از تولیدات میخواهند همزمان جهانی، امن، متنوع، قابل فروش، قابل ترند شدن، قابل دفاع و بیخطر باشند. حاصل گاهی اثری است که همهچیز دارد جز هویت.
حتی احیاها و بازسازیها هم اغلب همین مشکل را دارند. مثلا جهان Beverly Hills, 90210 و بعدتر ۹۰۲۱۰ در اصل با جذابیت دوران، مد، موسیقی، روابط نوجوانانه، تضاد طبقاتی و رؤیای لسآنجلسیاش معنا پیدا میکرد. وقتی چنین آثاری احیا میشوند، اگر فقط نام و ظاهر را نگه دارند اما روح زمانه و شخصیتپردازی را فراموش کنند، تبدیل به محصولی میشوند که بیشتر روی نوستالژی حساب کرده تا داستان.
تلویزیون قدیم کامل نبود، اما زنده بود

البته نباید دچار سادهسازی شد. سریالهای قدیمی بینقص نبودند. کلیشه داشتند، گاهی نگاه محدود داشتند، بعضی شوخیهایشان امروز کهنه یا آزاردهنده به نظر میرسد، برخی شخصیتها عمق کافی نداشتند و بسیاری از گروهها کمتر دیده میشدند. اما مسئله این نیست که گذشته کامل بود و امروز کاملا بیارزش است. مسئله این است که گذشته، با همه ضعفهایش، اغلب زندهتر بود.
آن سریالها کمتر شبیه پروژههای مهندسیشده بودند. اشتباه میکردند، اما جسارت داشتند. ساده بودند، اما صمیمی بودند. گاهی بینظم بودند، اما شخصیت داشتند. مهمتر از همه، از دل زندگی میآمدند؛ نه از دل چکلیست.
آنها به مخاطب یاد میدادند که لذت بردن از چیزهای ساده خجالت ندارد. اینکه میتوان دور یک میز نشست و حرف زد. میتوان عاشق شد و شکست خورد. میتوان با خانوادهای ناقص زندگی کرد. میتوان در یک شهر کوچک رؤیا داشت. میتوان در یک فروشگاه معمولی قهرمان شد. میتوان در زمین فوتبال، در کافه، در خوابگاه، در آپارتمان کوچک یا حتی در یک خانه پرهیاهو، معنایی برای زندگی پیدا کرد.
نسلی که از سریالها زندگی را تمرین کرد
برای نسلهای زیادی، این سریالها فقط سرگرمی نبودند؛ تمرین زندگی بودند. نسلی که با آنها بزرگ شد، شاید بیشتر بلد بود از مسیر لذت ببرد. بلد بود منتظر قسمت بعد بماند، با شخصیتها همراه شود، آهنگ تیتراژ را حفظ کند، دیالوگها را تکرار کند، برای عشقش آهنگ انتخاب کند، برای دیدار کوتاه ارزش قائل شود و از یک لحظه معمولی خاطره بسازد.
امروز جهان سریعتر، راحتتر و پرامکاناتتر شده، اما لزوما عمیقتر نشده است. ارتباط بیشتر شده، اما نزدیکی نه همیشه. انتخابها بیشتر شده، اما رضایت کمتر. محتوا فراوانتر شده، اما خاطره شاید کمتر ساخته میشود. در چنین جهانی، برگشتن به آن سریالها فقط نوستالژی نیست؛ یادآوری یک شیوه دیگر از دیدن زندگی است.
شیوهای که در آن دوستی مهم بود، خانواده با همه آشوبش ارزش داشت، شهر و محله معنا داشتند، عشق به زحمتش میارزید، موسیقی فقط فایل نبود، قرار ملاقات فقط مصرف نبود، و تلویزیون هنوز میتوانست پنجرهای باشد به امید.
حسرتی که فقط برای گذشته نیست
وقتی میگوییم حیف آن دوران طلایی تلویزیون، منظورمان این نیست که باید در گذشته ماند. منظور این است که کاش سریالسازی امروز دوباره چیزی از آن روح را پیدا کند: شجاعت در روایت، صبر در شخصیتپردازی، احترام به مخاطب، علاقه به روابط انسانی، و دوری از تبدیل داستان به بیانیه یا محصول مصرفی سریع.
کاش دوباره سریالهایی ساخته شوند که آدمها بعد از دیدنشان فقط نگویند «خوب ساخته شده بود»، بلکه احساس کنند چیزی در دلشان روشن شده است. سریالهایی که بتوانند جمع بسازند، نه فقط بحث. خاطره بسازند، نه فقط ترند. شخصیت بسازند، نه فقط نماینده یک ایده. لحظه بسازند، نه فقط محتوا.
دوران ساینفلد، فرندز، فریژر، گیلمور گرلز، اُ.سی، وان تری هیل، فِرایدی نایت لایتس، دنیای مالکوم، چاک و دهها سریال دیگر، برای خیلیها یادآور زمانی است که تلویزیون هنوز به زندگی نزدیکتر بود. شاید تصویر آن دوران همیشه واقعی و کامل نباشد، اما احساسی که ساخته بود واقعی بود.
و شاید همین است که امروز کم داریم: نه صرفا سریال خوب، بلکه سریالی که آدم را به زندگی برگرداند.





