
دیپلماسی معمولاً دنیای جملههای حسابشده، لبخندهای کنترلشده و پروتکلهای دقیق است؛ جایی که حتی جای نشستن، نوع دست دادن و انتخاب واژهها هم معنا دارد. اما تاریخ نشان داده گاهی همین صحنههای رسمی، با یک ترجمه اشتباه، یک حرکت عجیب یا یک جمله نسنجیده، تبدیل به ماجرایی میشوند که سالها بعد هنوز دربارهاش حرف میزنند.
در ادامه سراغ ۱۰ مورد از عجیبترین گافها و رسواییهای دیپلماتیک تاریخ میرویم؛ اتفاقاتی که بعضیهایشان آنقدر عجیباند که بیشتر شبیه سکانسهای یک کمدی سیاسی به نظر میرسند.
۱. فاجعه مترجم جیمی کارتر در لهستان

در سال ۱۹۷۷، جیمی کارتر، رئیسجمهور وقت آمریکا، در جریان سفر رسمی به لهستان با یکی از معروفترین دردسرهای ترجمه در تاریخ دیپلماسی روبهرو شد. مترجم او، استیون سیمور / Steven Seymour، برخی جملات کارتر را بهقدری بد ترجمه کرد که معنای سخنان رئیسجمهور کاملاً تغییر کرد.
برای نمونه، جملهای ساده درباره اینکه کارتر «صبح همان روز آمریکا را ترک کرده» طوری ترجمه شد که انگار او گفته: «برای همیشه آمریکا را ترک کردهام!» همچنین عبارت مربوط به «علاقه به شناخت خواستهها و آرزوهای مردم لهستان» به شکلی نامناسب و با بار جنسی ترجمه در مایههای «میل شدیدی به لهستانیها دارم» شد.
ماجرا بیشتر از آنکه به بحران سیاسی واقعی تبدیل شود، یک آبروریزی رسانهای بود؛ اما بهخوبی نشان داد در دیپلماسی، یک مترجم بد میتواند از یک سخنرانی ساده، دردسر بینالمللی بسازد.
۲. حال بد جورج بوش در ضیافت ژاپن

در تاریخ ۸ ژانویه ۱۹۹۲، جورج اچ. دبلیو. بوش، رئیسجمهور وقت آمریکا (بوشِ پدر)، در جریان ضیافتی رسمی در ژاپن کنار نخستوزیر این کشور، کیایچی میازاوا / Kiichi Miyazawa، ناگهان حالش بد شد و روی میزبان خود استفراغ کرد.
تصاویر این لحظه در رسانههای جهان پخش شد و به یکی از عجیبترین لحظات دیپلماتیک قرن بیستم تبدیل شد. حتی در زبان ژاپنی، اصطلاح عامیانه bushu-suru شکل گرفت؛ عبارتی طنزآمیز برگرفته از نام بوش که به معنای «استفراغ کردن در موقعیتی بسیار نامناسب» به کار میرفت.
گاهی تاریخ با یک جمله ساخته نمیشود؛ با یک معده ناآرام هم خبرساز میشود!
۳. ورود اشتباهی سربازان سوئیس به لیختناشتاین

در سال ۲۰۰۷، حدود ۱۷۰ سرباز سوئیسی که در حال انجام مانور شبانه بودند، در تاریکی مسیر را اشتباه رفتند و ناخواسته وارد خاک لیختناشتاین شدند. این کشور کوچک اروپایی از سال ۱۸۶۸ ارتش دائمی ندارد و ماجرا بیشتر از آنکه تهدید نظامی باشد، یک اشتباه عجیب و خندهدار بود.
سوئیس رسماً عذرخواهی کرد. واکنش لیختناشتاین اما از خود ماجرا بامزهتر بود: مقامهای این کشور گفتند اصلاً متوجه این «ورود نظامی» نشده بودند!
این یکی شاید آرامترین «تهاجم نظامی» تاریخ باشد؛ نه گلولهای شلیک شد، نه کسی آسیب دید، و نه حتی کشور هدف خبر داشت.
۴. بوریس یلتسین و ماجرای پیتزا در واشنگتن

یکی از عجیبترین روایتهای سیاسی دهه ۹۰ میلادی به بوریس یلتسین، رئیسجمهور وقت روسیه، مربوط میشود. طبق روایتهایی که بعدها در منابع مختلف و خاطرات مرتبط با فضای سیاسی آن دوران نقل شد، یلتسین در سال ۱۹۹۵ هنگام سفر به واشنگتن، نیمهشب در حالی که ظاهراً مست بود و لباس مناسبی به تن نداشت، در نزدیکی محل اقامتش دیده شد.
گفته میشود او قصد داشته تاکسی بگیرد و برای خرید پیتزا برود. این روایت همیشه با رنگوبوی طنز و کمی اغراق بازگو شده، اما با توجه به شهرت یلتسین به رفتارهای غیرقابلپیشبینی، به یکی از داستانهای ماندگار حاشیههای دیپلماتیک تبدیل شد.
در سیاست بینالملل، بعضی لحظهها رسمیاند؛ بعضی دیگر فقط خیلی روسیاند!
۵. جنگ خوکها؛ وقتی یک خوک جهان را تا مرز جنگ برد

در سال ۱۸۵۹، آمریکا و بریتانیا تقریباً بر سر یک خوک وارد جنگ شدند. ماجرا در جزیره سنخوان / San Juan Island میان آمریکا و قلمرو تحت نفوذ بریتانیا رخ داد. یک کشاورز آمریکایی خوکی متعلق به یک شهروند بریتانیایی را کشت؛ چون خوک وارد مزرعهاش شده و محصولاتش را خورده بود.
اختلاف ساده میان دو نفر، خیلی زود ابعاد سیاسی پیدا کرد. آمریکا و بریتانیا نیروهای نظامی و کشتیهای جنگی به منطقه فرستادند و مدتی تنش بالا گرفت. خوشبختانه، این بحران بدون کشته شدن هیچ انسانی پایان یافت؛ تنها قربانی ماجرا همان خوک بود.
در نهایت، موضوع سالها بعد با داوری بینالمللی حل شد و در سال ۱۸۷۲، داوری آلمان به نفع آمریکا رأی داد.
۶. جنگ شیرینیفروشی میان فرانسه و مکزیک

جنگ شیرینیفروشی / Pastry War یکی از عجیبترین نامها را در تاریخ درگیریهای بینالمللی دارد. این جنگ در سالهای ۱۸۳۸ تا ۱۸۳۹ میان فرانسه و مکزیک رخ داد.
ریشه ماجرا فقط یک شیرینیفروشی نبود، اما شکایت یک شیرینیپز فرانسوی به نام رِمونتل / Remontel نقش نمادین مهمی در آن داشت. او ادعا کرده بود فروشگاهش در جریان ناآرامیهای مکزیک آسیب دیده و خواستار غرامت شده بود. فرانسه در کنار این پرونده، مطالبات مالی دیگری هم از مکزیک داشت و در نهایت خواستار پرداخت ۶۰۰ هزار پزو شد.
فرانسه بندر وراکروز را محاصره و بمباران کرد و بحران فقط با میانجیگری بریتانیا و توافق بر سر پرداخت غرامت پایان یافت. نامش شیرین است، اما داستانش چندان شیرین نبود.
۷. شارل دوگل و جملهای که کانادا را خشمگین کرد

در سال ۱۹۶۷، شارل دوگل، رئیسجمهور فرانسه، در سفر رسمی به کانادا، روی بالکن شهرداری مونترآل رفت و جمله معروف خود را فریاد زد:
«زنده باد کبک آزاد!» / Vive le Québec libre!
این جمله در ظاهر یک شعار احساسی بود، اما در فضای سیاسی کانادا معنای بسیار حساسی داشت؛ چون جنبش استقلالطلبی کبک در آن زمان موضوعی جدی و پرتنش بود.
نخستوزیر کانادا، لستر بی. پیرسون / Lester B. Pearson، واکنش تندی نشان داد و اعلام کرد کاناداییها نیازی به «آزاد شدن» ندارند. دوگل هم سفر خود را نیمهکاره رها کرد و به فرانسه برگشت. یک جمله کوتاه، کافی بود تا سفر رسمی به بحرانی دیپلماتیک تبدیل شود.
۸. ماساژ ناگهانی جورج بوش به آنگلا مرکل

در اجلاس G8 سال ۲۰۰۶ در سنپترزبورگ روسیه، جورج دبلیو. بوش، رئیسجمهور وقت آمریکا (بوشِ پسر)، از پشت به آنگلا مرکل، صدراعظم آلمان، نزدیک شد و به شکلی ناگهانی شانههای او را لمس کرد؛ حرکتی شبیه ماساژ کوتاه.
واکنش مرکل کاملاً غافلگیرانه بود؛ شانههایش را بالا انداخت و چهرهاش نشان میداد از این تماس ناگهانی راحت نیست. تصاویر این لحظه خیلی زود در رسانهها و اینترنت پخش شد و بحثهای زیادی درباره مرزهای رفتار شخصی در نشستهای رسمی به راه انداخت.
این ماجرا یادآوری کرد که در دیپلماسی، حتی یک حرکت چندثانیهای هم میتواند سالها در آرشیو رسانهها بماند.
۹. برلوسکونی و توصیف جنجالی اوباما

در سال ۲۰۰۸، پس از پیروزی باراک اوباما در انتخابات ریاستجمهوری آمریکا، سیلویو برلوسکونی، نخستوزیر وقت ایتالیا، در برابر خبرنگاران گفت اوباما «جوان، خوشتیپ و برنزه» است.
برلوسکونی احتمالاً قصد داشت شوخی کند یا تعریف کند، اما جمله او در بسیاری از رسانههای جهان نژادپرستانه و نامناسب تعبیر شد. این نخستینبار هم نبود که برلوسکونی با شوخیها و جملههای خارج از عرف، جنجال بینالمللی درست میکرد.
گاهی مشکل فقط این نیست که سیاستمدار چه میگوید؛ مشکل این است که فکر میکند «شوخی خوبی» گفته است.
۱۰. عیدی امین و ادعاهای عجیب درباره بریتانیا

عیدی امین، دیکتاتور اوگاندا در دهه ۱۹۷۰، یکی از عجیبترین چهرههای سیاسی قرن بیستم بود؛ مردی که رفتارهایش گاهی میان خشونت، نمایش و تمسخر دیپلماتیک حرکت میکرد.
او خود را با عنوانهایی عجیب معرفی میکرد؛ از جمله «فاتح امپراتوری بریتانیا» و حتی در برخی روایتها، «پادشاه بیتاج اسکاتلند». همچنین گفته میشود در دوره بحران اقتصادی بریتانیا، با لحنی تمسخرآمیز پیشنهاد داده بود برای کمک به مردم بریتانیا، محمولههایی مثل موز بفرستد.
این رفتارها بخشی از سبک سیاسی نمایشی و تحریکآمیز او بود؛ سبکی که شاید در ظاهر خندهدار به نظر برسد، اما پشت آن یکی از تاریکترین دیکتاتوریهای آفریقا قرار داشت.
وقتی پروتکل هم کم میآورد
دیپلماسی برای جلوگیری از سوءتفاهم ساخته شده، اما همین تاریخ نشان میدهد سوءتفاهم همیشه راه خودش را پیدا میکند؛ گاهی از دهان مترجم، گاهی از یک جمله نسنجیده، گاهی از یک خوک سرگردان، و گاهی از معده رئیسجمهور.
این رسواییها از یک طرف بامزهاند، اما از طرف دیگر یک حقیقت جدی را یادآوری میکنند: در روابط بینالملل، نمادها، کلمات و رفتارها وزن زیادی دارند. یک اشتباه کوچک ممکن است فقط سوژه خنده شود؛ اما گاهی هم میتواند رابطه دو کشور را برای مدتی تیره کند.





