زوجهای قدرتمند فلسفه؛ عشق، اندیشه و «معنای زندگی» سر یک میز مینشینند
از هایدگر و آرنت تا میل و هریت تیلور؛ نگاهی خواندنی به رابطههایی که هم عاشقانه بودند و هم فلسفی
فلسفه را معمولاً با پرسشهای سنگین میشناسیم: حقیقت چیست؟ معرفت چگونه ممکن است؟ جهان از چه ساخته شده؟ معنای زندگی چیست؟ اما فیلسوفان، برخلاف تصویر خشک و کتابخانهایشان، همیشه فقط درباره متافیزیک و معرفتشناسی ننوشتهاند. گاهی سراغ ساختمان، غذا، آبوهوا، آب گوجهفرنگی و حتی عشق رفتهاند؛ همان چیزی که شاید از قضا با خود واژه «فلسفه» نسبت نزدیکی دارد. چون فلسفه، در ریشه یونانی خود، یعنی «عشق به خرد».
در این مقاله، به سراغ چند «زوج قدرتمند فلسفی» میرویم؛ زوجهایی که رابطهشان فقط در تاریخ عاطفه نمانده، بلکه در تاریخ اندیشه هم رد گذاشته است. بعضی مستقل از هم فکر کردند، بعضی با هم نوشتند، بعضی عاشقانههایی نوشتند که به شعر پهلو میزند، و بعضی هم در جهانی پرآشوب، چراغ یک سنت سیاسی را روشن نگه داشتند.
فلسفه فقط درباره معرفتشناسی و متافیزیک نیست
آلبوم «ترانههای بیشتری درباره ساختمانها و غذا» (More Songs About Buildings and Food) در سال ۱۹۷۸ توسط گروه راک «تاکینگ هدز» (Talking Heads) منتشر شد. عنوان آلبوم شوخی هوشمندانهای با موضوعات معمول موسیقی راک و پاپ بود. ترانههای پاپ غالباً درباره عشقاند؛ عشق، جدایی، دلتنگی، حسادت و انواع بیپایان همین مضمون. در این میان، ترانههایی مثل «کارواش» (Car Wash)، اثر موفق گروه «رز رویس» (Rose Royce) در سال ۱۹۷۶، استثنا به حساب میآیند.
فلسفه هم وضعیتی شبیه موسیقی پاپ دارد، فقط با کتوشلوار رسمیتر و واژگان سنگینتر. فیلسوفان معمولاً روی حوزههایی چون معرفتشناسی، متافیزیک و البته آن خردهموضوعی که گاهی به آن «معنای زندگی» میگویند تمرکز میکنند. اما ذهنهای بزرگ گاهی از قلمروهای آشنا فاصله گرفتهاند و درباره موضوعاتی نوشتهاند که کمتر انتظارش را داریم.
برای نمونه، «مارتین هایدگر» (Martin Heidegger) درباره ساختمانها و سکونت اندیشیده است. «توماس هابز» (Thomas Hobbes) به غذا پرداخته است. «رابرت نوزیک» (Robert Nozick) حتی پای آب گوجهفرنگی را به بحث فلسفی باز کرده است. «لوکرتیوس» (Lucretius) و «ارسطو» (Aristotle) نیز درباره آبوهوا نوشتهاند. به بیان ساده، فلسفه فقط کارگاه تولید مفاهیم انتزاعی نیست؛ گاهی مثل یک آشپزخانه شلوغ، از هر چیزی بویی به مشام میرسد.
«فیل» و «سوفی»: عشق به خرد، یا زوجی خیالی در دل واژه فلسفه
واژه «فلسفه» از دو واژه یونانی میآید: «فیلوس» (philos) به معنای عشق یا دوست داشتن، و «سوفیا» (sophia) به معنای خرد. جالب اینکه همین دو ریشه، یادآور دو نام رایج انگلیسیاند: «فیل» (Phil) و «سوفی» (Sophie).
از همینجا میتوان فهمید چرا انجمن دانشجویی فلسفه در «دانشگاه تگزاس، ریو گراند ولی» (University of Texas, Rio Grande Valley) نام بامزه «فیل و سوفی» (Phil and Sophie) را برای خود انتخاب کرده است. معلوم نیست اعضای این انجمن دقیقاً چه فعالیتهایی میکنند، اما همین نام کافی است تا خیال آدم به سمت یک پرسش شیرین برود: اگر فلسفه خودش نوعی عشق به خرد است، پس زوجهای عاشق و فیلسوف چه جایگاهی در تاریخ فلسفه دارند؟
اینجاست که بحث «زوجهای قدرتمند فلسفی» جذاب میشود؛ زوجهایی که هر دو طرف، نه فقط در زندگی عاطفی، بلکه در میدان اندیشه نیز حضوری جدی داشتهاند.
تاریخ فلسفه و مسئله تکراری مردان سفیدپوست میانسال
تاریخ فلسفه، متأسفانه، در بسیاری از روایتهای کلاسیک خود بیش از حد تحت سلطه مردان سفیدپوست، میانسال و اغلب بسیار جدی بوده است؛ همان تصویر آشنایی که گاهی انگار با یک ریش بلند، یک میز چوبی و مقدار زیادی ابهام مفهومی کامل میشود. البته این گزاره به معنای نادیده گرفتن ارزش آثار آنان نیست، بلکه یادآوری میکند که تاریخ اندیشه، همیشه عادلانه روایت نشده است.
با این حال، در میان همین تاریخ گاه نابرابر، نمونههایی وجود دارد که در آنها دو نفر، هر دو اهل فلسفه و تفکر، در قالب یک رابطه عاطفی یا فکری کنار هم قرار گرفتهاند. برخی از این رابطهها الهامبخش بودهاند، برخی تراژیک، برخی بحثبرانگیز و برخی از نظر همکاری فکری بسیار مهم.
هایدگر و هانا آرنت؛ عشق، فلسفه و نامههایی نزدیک به شعر
یکی از مشهورترین زوجهای فلسفی قرن بیستم، «مارتین هایدگر» و «هانا آرنت» (Hannah Arendt) بودند. هایدگر، متولد ۱۸۸۹ و درگذشته ۱۹۷۶، از مهمترین چهرههای فلسفه قارهای و پدیدارشناسی اگزیستانسیال است. آرنت، متولد ۱۹۰۶ و درگذشته ۱۹۷۳، از برجستهترین متفکران سیاسی قرن بیستم بود.
این دو عاشق یکدیگر بودند، اما از نظر فکری مستقل از هم کار کردند. هر دو به گونهای با اگزیستانسیالیسم نسبت داشتند، هرچند مسیرشان تفاوتهای جدی داشت. هایدگر با پرسش از «بودن» و وضعیت انسان در جهان شناخته میشود، درحالیکه آرنت بیشتر به سیاست، کنش، قدرت، توتالیتاریسم و وضعیت انسانی پرداخت.
نامههای هایدگر و آرنت پر از میل، حساسیت و عاطفهاند؛ تا جایی که گاهی به شعر نزدیک میشوند. آرنت در یکی از این نامهها به هایدگر نوشت: «پیشانی و چشمانت را میبوسم.» این جمله کوتاه نشان میدهد رابطه آنان فقط در سطح مفاهیم فلسفی نبود؛ عاطفهای زنده، پیچیده و البته تاریخی پشت آن جریان داشت.
با کمی شوخی میتوان گفت اگر گفتوگوی بالشی فیلسوفان اگزیستانسیالیست چنین بوده، احتمالاً بحثهای آخر شبشان از «امروز چی بخوریم؟» خیلی زود به «بودن یعنی چه؟» میرسیده است.
سیمون دوبووار و ژان پل سارتر؛ دو اگزیستانسیالیست با مسیرهای مستقل

زوج فلسفی مهم دیگر، «سیمون دوبووار» (Simone de Beauvoir)، متولد ۱۹۰۸ و درگذشته ۱۹۸۶، و «ژان پل سارتر» (Jean-Paul Sartre)، متولد ۱۹۰۵ و درگذشته ۱۹۸۰، بودند. آنان نیز مانند هایدگر و آرنت، مستقل از یکدیگر کار کردند و هر دو در سنت اگزیستانسیالیسم قرار میگیرند؛ اما باز هم با تفاوتهای جدی.
سارتر با آزادی، مسئولیت، اضطراب، انتخاب و هستی انسان گره خورده است. دوبووار نیز با فلسفه اگزیستانسیالیستی، اخلاق، آزادی و بهویژه تحلیل موقعیت زنان در جهان مدرن شناخته میشود. رابطه آنان از نظر عاطفی و فکری، یکی از بحثبرانگیزترین و اثرگذارترین رابطهها در تاریخ روشنفکری قرن بیستم است.
اهمیت این زوج در آن است که نشان میدهد رابطه فلسفی الزاماً به معنای نوشتن مشترک نیست. گاهی دو متفکر کنار هم زندگی میکنند، گفتوگو میکنند، یکدیگر را به چالش میکشند، اما آثارشان مسیر مستقل خود را میرود.
آبلار و هلوئیز؛ عشق فلسفی با پایانی تلخ

اگر از قرن بیستم عقبتر برویم، به یکی از تراژیکترین زوجهای تاریخ اندیشه میرسیم: «پییر آبلار» (Pierre Abélard)، متولد ۱۰۸۰ و درگذشته ۱۱۴۲، و «هلوئیز دارژانتوی» (Heloise d’Argenteuil)، متولد ۱۱۰۱ و درگذشته ۱۱۶۴.
نام این دو با مجموعه نامههایی گره خورده است که با عنوان «نامههای دو عاشق» (Epistolae Duorum Amantium / Letters of Two Lovers) شناخته میشود. این رابطه فقط عاشقانه نبود؛ گفتوگویی فکری، ادبی و فلسفی هم در آن جریان داشت.
اما سرنوشت این زوج بهشدت تلخ بود. خانواده هلوئیز با همکاری یا عشق آن دو مخالفت کردند. پس از آنکه آبلار و هلوئیز پنهانی ازدواج کردند، خانواده هلوئیز آبلار را مجازات کردند و او را اخته کردند. این پایان خشونتبار، رابطه آنان را به یکی از نمونههای مشهور «عاشقان بدفرجام» در تاریخ فلسفه و ادبیات تبدیل کرد.
در اینجا عشق و فلسفه نه در کافهای روشنفکرانه، بلکه در جهانی سخت، خشن و کنترلگر به هم رسیده بودند؛ جهانی که گاهی برای اندیشه و عشق، هر دو، بهای سنگینی میخواست.
مادام دو استائل و بنژامن کنستان؛ دفاع از لیبرالیسم در عصر وحشت

زوج فلسفی و سیاسی مهم دیگر، «مادام دو استائل» (Madame de Staël)، متولد ۱۷۶۶ و درگذشته ۱۸۱۷، و «بنژامن کنستان» (Benjamin Constant)، متولد ۱۷۶۷ و درگذشته ۱۸۳۰، بودند. این دو فیلسوف فرانسوی در دورهای زیستند که انقلاب فرانسه از آرمانهای آزادیخواهانه به دوره «وحشت» کشیده شد.
اهمیت دو استائل و کنستان در این است که سرسختانه شعله «مشروطهخواهی لیبرال» را زنده نگه داشتند. مشروطهخواهی لیبرال، به زبان ساده، یعنی دفاع از آزادیهای فردی، محدود کردن قدرت سیاسی و تنظیم حکومت در چارچوب قانون اساسی. وقتی انقلاب به خشونت و افراط کشیده شد، این دو در دفاع از سنتی ایستادند که میخواست آزادی را از دل قانون و نهاد بیرون بکشد، نه از دل تیغ و ترور.
این زوج نشان میدهند رابطه فلسفی فقط رابطهای شخصی یا ادبی نیست؛ گاهی در متن بحرانهای سیاسی، به مقاومتی فکری تبدیل میشود.
جان استوارت میل و هریت تیلور؛ آخر هفته عاشقانه با اقتصاد سیاسی!

در بریتانیای قرن نوزدهم، یکی از مهمترین نمونههای همکاری عاشقانه و فلسفی را در رابطه «جان استوارت میل» (John Stuart Mill)، متولد ۱۸۰۶ و درگذشته ۱۸۷۳، و «هریت تیلور» (Harriet Taylor)، متولد ۱۸۰۷ و درگذشته ۱۸۵۸، میبینیم.
این دو در سال ۱۸۴۸ برای یک آخر هفته عاشقانه به پاریس رفتند. اما ظاهراً تعریف آنان از آخر هفته عاشقانه کمی با تعریف عموم مردم فرق داشت؛ چون در همان سفر، فصلی از کتاب «اصول اقتصاد سیاسی» (The Principles of Political Economy) را نوشتند. واقعاً چه چیزی میتواند شورانگیزتر از نظریه ارزش کار یا قانون عرضه و تقاضا باشد؟ البته پاسخ صادقانه احتمالاً این است: خیلی چیزها! اما برای میل و تیلور، فکر کردن با هم خود بخشی از صمیمیت بود.
بعدتر، آنان در نگارش کتاب «درباره آزادی» (On Liberty) در سال ۱۸۵۹ نیز همکاری کردند. این کتابها معمولاً فقط به نام جان استوارت میل شناخته میشوند، اما خود میل در «زندگینامه خودنوشت» به روشنی گفته بود که کتاب درباره آزادی حاصل بازخوانی، نقد و همکاری مشترک بوده است. او مینویسد: «طبق معمول، آن را دو بار نوشتیم؛ نزد خود نگه داشتیم، گاهبهگاه بیرونش آوردیم و از نو بررسیاش کردیم، هر جمله را خواندیم، سنجیدیم و نقد کردیم.»
این جمله از نظر تاریخی مهم است، چون نشان میدهد نقش هریت تیلور در شکلگیری اندیشه میل را نمیتوان حاشیهای دانست. اگرچه سنت نشر و تاریخنگاری فلسفه اغلب آثار را فقط به نام میل ثبت کرده، خود او به همکاری فکری هریت اذعان داشته است.
وقتی نثر خشک میل با عشق جان میگیرد
جان استوارت میل معمولاً به نثر خشک و تحلیلی معروف است. اما وقتی از هریت مینوشت، زبانش عاطفیتر و زندهتر میشد. او در یادداشت روزانه ۹ ژانویه ۱۸۵۴ نوشت:
«احساس میکنم تا وقتی مراقبت او را دارم، هیچ بیماری واقعاً خطرناکی نمیتواند برایم رخ دهد؛ و با این حال، احساس میکنم با دور شدن از او، از نوعی طلسم جدا شدهام و بیش از زمانی که با او بودم، در برابر حملات دشمن آسیبپذیرم.»
این عبارت نیاز به کمی توضیح دارد. منظور میل از «طلسم» این نیست که هریت را موجودی جادویی به معنای خرافی میدانست؛ بلکه میخواست بگوید حضور او برایش نوعی نیروی محافظ، آرامشبخش و حیاتبخش داشت. این جمله از فیلسوفی که معمولاً با استدلالهای دقیق و نثر عقلانی شناخته میشود، تصویری انسانیتر و لطیفتر ارائه میدهد.
همکاری فکری یا تأثیر عاطفی؟ مسئلهای مهم در تاریخ فلسفه
مرور این زوجها یک پرسش مهم ایجاد میکند: وقتی دو فیلسوف در رابطهای عاشقانه یا عاطفیاند، چگونه باید سهم فکری هرکدام را فهمید؟
در مورد هایدگر و آرنت یا دوبووار و سارتر، آثار عمدتاً مستقلاند، اما نمیتوان تأثیر گفتوگو، نزدیکی و تنش فکری را نادیده گرفت. در مورد آبلار و هلوئیز، نامهها خود میدان مشترک اندیشه و عشقاند. در مورد دو استائل و کنستان، رابطه در دل نزاع سیاسی بر سر آزادی و قانون معنا مییابد. در مورد میل و هریت تیلور، همکاری مستقیم در نوشتن و بازنویسی آثار مطرح است.
این تفاوتها نشان میدهد «زوج فلسفی» یک الگوی واحد ندارد. گاهی دو نفر همکارند، گاهی منتقد یکدیگر، گاهی الهامبخش هم، و گاهی هر سه با هم. فلسفه، برخلاف تصویر رایج از متفکر تنها در اتاقی تاریک، اغلب در گفتوگو شکل میگیرد؛ حتی اگر نام یک نفر روی جلد کتاب بماند.
چرا زوجهای فلسفی برای فهم تاریخ اندیشه مهماند؟
اهمیت این زوجها فقط در جذابیت زندگی شخصی آنان نیست. اگر بحث را به سطحی جدیتر ببریم، چند نکته فلسفی و تاریخی آشکار میشود:
اندیشه همیشه فردی نیست
بسیاری از ایدهها در گفتوگو شکل میگیرند. حتی وقتی اثر به نام یک نفر منتشر میشود، ممکن است پشت آن سالها مکالمه، نقد، نامهنگاری و بازنویسی مشترک وجود داشته باشد.
عشق میتواند نیروی فلسفی باشد
عشق همیشه مزاحم عقل نیست. گاهی میل به فهمیدن دیگری، جدی گرفتن پرسشهای او و تحمل نقدهایش، خود به موتور اندیشه تبدیل میشود.
تاریخ فلسفه نیاز به بازخوانی دارد
وقتی آثاری مانند «درباره آزادی» فقط به نام میل شناخته میشوند، باید پرسید چه صداهایی در حاشیه ماندهاند. این پرسش بهویژه درباره زنان فیلسوف مهم است، چون نقش آنان در تاریخ اندیشه بارها کمرنگ یا نادیده گرفته شده است.
رابطه فکری میتواند مستقل یا مشترک باشد
همه زوجهای فلسفی مثل میل و تیلور اثر مشترک ننوشتهاند. استقلال فکری هایدگر و آرنت یا سارتر و دوبووار نشان میدهد نزدیکی عاطفی الزاماً به ادغام فکری منجر نمیشود.
فلسفه، گاهی دو نفره فکر میکند
اگر فلسفه «عشق به خرد» است، عجیب نیست که گاهی عشق و خرد واقعاً در زندگی فیلسوفان به هم برسند. از آبلار و هلوئیز با سرنوشت تلخشان، تا دو استائل و کنستان در دفاع از مشروطهخواهی لیبرال؛ از میل و هریت تیلور که آخر هفته عاشقانهشان را با اقتصاد سیاسی گذراندند، تا هایدگر و آرنت که نامههایشان به شعر نزدیک شد؛ همه نشان میدهند فلسفه فقط محصول ذهنهای منزوی نیست.
البته رابطه عاشقانه تضمینکننده تفکر بهتر نیست؛ همانطور که تفکر عمیق هم تضمینکننده رابطه سالم نیست. اما در بهترین حالت، گفتوگوی عاشقانه و فلسفی میتواند چیزی بسازد که هیچکدام از دو نفر بهتنهایی نمیساختند. شاید به همین دلیل است که تاریخ فلسفه، با همه خشکی ظاهریاش، گاهی از یک ترانه عاشقانه هم انسانیتر میشود؛ به نظر شما جذابترین زوج فلسفی تاریخ کدام است؟





