بادکین (Bodkin): نقدی بر معمای قتل متأخرانهی نتفلیکس که خودآگاهی ناچیز (و ویل فورته) خود را هدر میدهد

با بازیگران حرفهای که کلیشههای جنایت واقعی را به تصویر میکشند (شهری کوچک ایرلندی با شهروندان مشکوکی که رازهای تاریکی را در خود جای دادهاند)، «بادکین» (Bodkin) آمادهی شوخی با این ژانر محبوب و گاه مشکلساز است. اما در عوض، صرفاً بر آن میافزاید.
«پادکستهای جنایت واقعی، روزنامهنگاری نیستند. آنها نکروفیلیا هستند.» این حرف داو (شیوون کالن)، گزارشگر تحقیقی روزنامهی گاردین است که تنفر او از پادکستسازی حرفهای، حتی باعث میشود قضاوتگرانهترین والدین هم از «حرفه»ی انتخابی فرزندشان دفاع کنند. برای روش شدن موضوع «نکروفیلیا» یا «مردهخواهی» نوعی عمل غیرمتعارفِ و یک انحراف است که در آن، امیال، از طریق جسدِ مردگان، حاصل میشود.

در سراسر «بادکین»، یک معمای رازآلودِ ساختگیِ نتفلیکس که در شهری خیالی در ایرلند و دربارهی ساکنان مشکوک و خیالی آن (و گزارشگرانِ بازدیدکنندهیِ خیالی) جریان دارد، داو هرگز فرصتی را برای اعتراض به داغترین ژانر غیر داستانیِ یکی دو دههی اخیر از دست نمیدهد. در ابتدا، نمیتوان او را سرزنش کرد. برخی از پادکستها، مستندات و گزارشهایِ جنایتِ واقعی، سالهاست که به خاطر شیوههای غیراخلاقی مورد انتقاد قرار گرفتهاند، چه با حقایق سهلانگاری کنند، چه به حریم خصوصی قربانیان احترام نگذارند و چه داستان خود را برای جلب توجه بیشتر بیش از حد کش دهند. علاوه بر این، پس از تعداد بیشماری روایت در مورد کودکان گمشده و زنان مرده، ما بهعنوان یک جامعه، زمان آن را گذراندهایم که از جنایت واقعی فاصله بگیریم و به سراغ چیز جدیدی برویم. (شاید به سمت کمدیهای واقعاً خندهدار؟!)
اما با وجود اینکه «بادکین» ما را نسبت به خودآگاهیاش آگاه میکند – نسخهی متا آن برنامههای معمای جناییِ – خالقِ اثر، جِز شارف حرف زیادی برای گفتن در مورد این ژانر ندارد. این سریال مظهر کلیشه به کلیشه از داستانهای جنایتِ واقعیِ مشهور است، و با این حال هرگز آن ایدهها را به چیز جدیدی تبدیل نمیکند یا از آنها برای زیر سوال بردن چگونگیِ تبدیل شدنشان به کلیشه استفاده نمیکند. در نهایت، با اینکه کاملاً یک شوخی محض نیست اما در عینحال نمیتواند مانند یک معمایِ مستقل عمل کند، به نظر میرسد تیزبینترین دیدگاه با تردیدهایِ اولیهیِ داو مطابقت دارد، و شارف مشتاق به خاک کردن این ژانر است… درست بعد از گذراندن هفت ساعت برای اجرای نمایشیِ یکی دیگر از آنها. مطمئناً، دیدگاه او بر اساس حقیقت نیست، اما در عینحال چندان قانعکننده هم نیست – نه به عنوان نقد و نه به عنوان یک درام مستقل…

داو محرکِ اتفاقات «بادکین» نیست، اما او شخصیتِ اصلی است. در حالی که داو روی داستانی با ریسک بالا در لندن کار میکند، منبع اصلی او به خطر میافتد و او را مرده در آپارتمانش پیدا میکند. مقامات به او مشکوک میشوند که چه چیزی را کشف کرده وو دنبال آن هستند که چگونه به آن اطلاعات دست یافته … سردبیرِ داو با دانستن اینکه او کمی تندخو است، تصمیم میگیرد بهتر است خبرنگارِ ماهرش برای مدتی پنهان شود، و از آنجایی که داو نمیداند چگونه کار نکند، او موافقت میکند که به او در یک کارِ کوچک به رهبریِ بخش پادکست روزنامه کمک کند.
اینجاست که گیلبرت پاور (با ابزی ویل فورته)، مجری و تهیهکنندهی آمریکایی پادکست که به عنوان فوق ستارهی شرکت تبلیغ میشود، وارد داستان خواهد شد. او با یک پادکست بسیار شخصی که شرحِ حالِ مبارزه همسرش با سرطان را روایت میکرد، به شهرت رسید و اکنون او به دنبال داستانِ غمانگیز دیگری از یک شهر کوچکِ ایرلندی است. بیست و پنج سال پیش در بادکین، سه نفر در طول جشنوارهی محلی هالووین البته با نام محلی آن، ناپدید شدند. آنها از زمانِ آن تراژدی، دیگر این مراسم را برگزار نکردهاند، اما امسال دوباره آن را برپا میکنند، و این امر به داستانِ گیلبرت بهانهای مناسب میدهد. گیلبرت به همراه پژوهشگرش، اِمی سایزر (رابین کارا) و داوِ ایرلندی، به عنوان مشاور، امیدوار است که مستقیماً از اهالی شهر درباره اتفاقات آن شب بشنود، و شاید اینگونه تحقیقات را کمی به جلو هدایت کند.
«و مردم به این گوش میدهند؟»؛ این سوالِ هر کسی که برای اولین بار ایده پردازیهایِ گیلبرت را میشنود، به یک عبارت تکراری تبدیل میشود، و این تقریباً نزدیکترین چیزیست که «بادکین» به بحث رُکودِ اخیرِ بازارِ اصلی پادکستسازی اشاره دارد. (آیا یک شرکت رسانهای در سال ۲۰۲۴ برای تحقیقاتی چند هفتهای در ایرلند، هزینه سفر سه کارمند را میدهد؟ شاید! اما نگرانیهایِ مالیای که برای گیلبرت پیش میآید، هیچ ربطی به امنیت شغلی بلندمدتِ او ندارد.)

مسائلِ دیگر باعث میشود سرمایهگذاری روی دنیایی که هر لحظه غیر واقعیتر به نظر میرسد، دشوار شود. یک گزارشگرِ زن دوباره با سوژهیِ خبریاش رابطهای فراتر از حد و حدود تعریف شده برقرار میکند، و فقدانِ سرسامآور حرفهایِ بودن (یا حتی عقل سلیمِ) داو با شهرتش در دنیایِ خبرنگاری مغایرت دارد.
شاید کاراکتر او را به گونهای نوشته باشند تا نمایندهی روزنامهنگاران و پلیسهای جدی باشد؛ افرادی که معمولاً به تنهایی در برنامههای جنایی تحیقی میکنند؛ ولی داو در این کار زیادهروی میکند. حتی با پیشینهیِ ضروریِ آسیبزا برای توجیه رفتارِ سرد و مغرورانهی فعلیاش … آیا او در حین حلِ این پرونده، با شیاطین درونی خودش هم مواجه میشود؟!، شاید، اما او برای گیلبرت و امی یک مسئولیت است، نه یک مهرهیِ موثر.
مردمِ محلی به لطف اجرای فوقالعادهی دیوید ویلموت در نقش شیموس گالاگِر، ماهیگیری آتشینمزاج که رابطهای پرخاشگر با گیلبرتِ خوشبرخورد برقرار میکند، بهطور بالقوه بسیار حال و هوایِ جالبتری دارند. سکانسهای آنها برجسته است، زیرا توریستِ خیرخواه اما بیخبرِ فورت با روستاییِ درونگرا اما پرشورِ ویلموت رو در رو میشوند و یکدیگر را مجذوب خود میکنند. رفاقتِ متغیر آنها مطمئناً سزاوارِ صحنههایِ بیشتری مانند درسِ رقصِ کنار جادهایشان بود.

اما او، همراه با دوستان و همسایگانش، همچنین به گونهای نوشته شدهاند که دلسوز به نظر برسند، چیزی که با روشن شدن گذشته پیچیده میشود. بارها و بارها، مردم بادکین در برابر تحقیقات گیلبرت مقاومت میکنند. آنها میگویند که مشکلی با رها کردن گذشته ندارند. آنها آمادهیِ پیش رفتن و بازگرداندن جشنواره همراه با خاطراتِ بهترش هستند. این بومیان در مقابل غریبهها به عنوان نبردی بر سر اینکه داستانِ چه کسی ارزش شنیدن دارد، مطرح میشود: داستانی که به این مردم اجازه میدهد آرامش پیدا کنند، یا داستانی که توسط این پادکسترهای فضول افشا میشود. شایدهر دو یکی هستند. شاید هم نه. اهمیتِ یک داستان خوب در کنار حقیقت بر تاقچه گذاشته میشود، اما «بادکین» هرگز دلیلی محکم برای روزنامهنگاریِ پروندههای سرد (که به راحتی قابل دفاع است، به شرطی که توسط متخصصان انجام شود) یا دلیلی که به طور قابل توجهی از قربانیان حمایت کند، ارائه نمیدهد. این فصل نمیتواند تعیین کند که آیا داستان، خودش، ارزش شنیدن دارد یا خیر، و این فقدانِ شفافیت همراه با نبودِ شباهت به واقعیت، پایانی غیررضایتبخش را رقم میزند.

این سریال بهعنوان جنایت واقعی مؤثر عمل نمیکند، و همچنین نقد مؤثری بر ژانر جنایت واقعی هم نیست. «بادکین» جایی بین این دو قرار میگیرد و این وسطبازی، واقعاً به درد کسی نمیخورد. ژانر جنایت واقعی مطمئناً معایب خودش را دارد، اما لایق تحلیل تیزتری از این بود.
نمره: C-
«بادکین» پنجشنبه، ۹ می از نتفلیکس پخش شد.






