«فرانکشتاین»؛ قصهای باشکوه از دل تاریکی که قلبش به جای وحشت، با شفقت میتپد

«فرانکشتاین» (Frankenstein) جدیدترین اثر گییِرمو دل تورو – فیلمساز عاشق هیولاها و استاد خلق جهانهای خیالی – رویای دیرینهای است که سرانجام در سال ۲۰۲۵ تحقق یافته است. بعد از موفقیت «پینوکیوی» استاپموشن و اسکار بهترین فیلم انیمیشن، دل تورو اینبار سراغ رمان کلاسیک مری شلی رفته تا آن را با همان مهر و وسواس هنری بازآفرینی کند که همیشه در آثارش دیدهایم.
برخلاف اقتباسهای پرهیاهوی گذشته، از نسخههای جیمز وِیل تا کنت برانا، «فرانکشتاین» دل تورو نه یک نمایش ترس صرف است و نه صرفاً پیام اخلاقی در باب خطرات دخالت در کار خالق. این فیلم، روایتی پرجزئیات و پر از ظرافتهای احساسی است که پرسش کهنه «چه کسی واقعاً هیولاست؟» را اینبار با نگاهی انسانیتر و مدرنتر مطرح میکند؛ نگاهی که آشکارا پاسخ میدهد: شاید هیچکدام.
فیلم با صحنهای باشکوه در دل اقیانوس منجمد شمال آغاز میشود. کشتیای دانمارکی در تودههای یخ گرفتار شده و در این میان، موجودی ناشناخته (با بازی جیکوب الوردی) از دل برف و طوفان بیرون میآید: مخلوق «ویکتور فرانکشتاین» (اسکار آیزاک). این موجود با نیرویی مافوق انسانی کشتی را از بند یخها میرهاند و به همراه کاپیتان (لارس میکلسن) راهی سرگذشتگویی میشود تا روایت کنیم چگونه این هیولا پا به جهان گذاشت.
ویکتور، پزشک و دانشمندی بلندپرواز و سرکش، مأموریتی مخفی از عموی نامزد برادرش، الیزابت (کریستوف والتز) دریافت کرده: خلق ابرسرباز با استفاده از اعضای کشتهشدگان جنگ. نتیجه، پیکری عظیمالجثه است که ابتدا همچون کودکی حیرتزده با شگفتیهای دنیا روبهرو میشود، اما بهزودی در مواجهه با بیمهری و طرد شدن، به موجودی عصیانگر و خطرناک بدل میگردد.
دل تورو در نیمه دوم فیلم، با تغییر زاویه دید، روایت را از زبان خود مخلوق بیان میکند. این تغییر، جان تازهای به قصه میدهد و فرصتی فراهم میکند تا تماشاگر، نه صرفاً از دریچه نگاه خالق، که از چشم قربانی نیز ماجرا را ببیند.
جیکوب الوردی نقش مخلوق را با ترکیبی حیرتآور از فیزیکبدنی خیرهکننده و شکنندگی درونی ایفا میکند. او بهجای تقلید تصویر کلیشهای هیولا، موجودی با جستوجوی هویت، نیاز به محبت و دردی انسانی خلق میکند. حرکاتش — گویی عروسکی تازه رهاشده از نخهای هدایت — در کنار گریم هوشمندانه، او را به نزدیکترین بازآفرینی «روح» این شخصیت از زمان بوریس کارلوف بدل کرده است.
اسکار آیزاک نیز ویکتور را شخصیتی وسواسی، مغرور و در حال فروپاشی روانی ترسیم میکند؛ مردی که به میل تسلط بر مرگ و زندگی، همه پیوندهای انسانیاش را قربانی میکند.
میا گاث در نقش الیزابت و مادر درگذشته ویکتور (هر دو توسط او بازی میشوند)، بارِ نمادگرایانه فیلم را تقویت میکند و به لایههای فرویدی و اودیپی داستان جان میبخشد، اگرچه روابط رمانتیک فیلم، چه میان الیزابت و ویکتور و چه میان او و مخلوق، بهاندازهای که باید پرورده نشدهاند.
کریستوف والتز با طنز تاریک و شیطنت همیشگیاش، سرمایهگذار مرموزی است که اجرای پروژه را ممکن کرده، اما مقاصد پنهانی خود را دارد.
دل تورو که همیشه هوادار هیولاها بوده، اینجا هم بهجای ترساندن، تلاش میکند بفهمد چگونه «هیولا» ساخته میشود. پاسخش ساده و تلخ است: موجودی که بدون عشق آفریده و رها شود، دیر یا زود به هیولا بدل خواهد شد.
وجه تماتیک دیگر، نقد غرور علمی و جاهطلبی نابخردانه است. ویکتور فرانکشتاین، مانند بسیاری از خالقان فناوریهای مدرن – از جمله هوش مصنوعی – شیفته ایده کنترل بر طبیعت و حیات است، بیآنکه به پیامدهای اخلاقی و انسانی آن بیندیشد.
یکی از بزرگترین امتیازات «فرانکشتاین» دل تورو، وفاداری آن به ساختارهای فیزیکی و پرهیز از وابستگی افراطی به گرافیک کامپیوتری است. با فیلمبرداری دن لاوستن و طراحی صحنه تمارا دوورل، صحنهها و دکورهای عظیم، بافتی ملموس دارند و فضای گوتیک ویکتوریایی اثر را زنده میکنند. یادآور «قله ارغوانی» یا «ستون فقرات شیطان»، دل تورو اینجا هم ترکیب رنگها، نورپردازی چراغهای گرم در دل سایهها و جزئیات وسواسگونه را به اوج میرساند.
صحنه بارانی که مخلوق جان میگیرد، با موسیقی حماسی الکساندر دسپلا و ضربآهنگ تصویر، یکی از لحظات اپرایی بهیادماندنی سینمای ۲۰۲۵ است.
نقاط قوت
- بازی درخشان جیکوب الوردی و اسکار آیزاک در نقشهای مخلوق و خالق
- روایت دوگانه و تغییر زاویه دید به سود همذاتپنداری با هیولا
- تولید فیزیکی و طراحی صحنه و لباس بینقص و پرجزئیات
- برخورد انسانی و عاطفی با موضوعی سنتاً ترسناک
- موسیقی متن قدرتمند و منطبق با لحن گوتیک اثر
نقاط ضعف
- پرداخت ناکافی به روابط عاشقانه و انگیزههای رمانتیک
- محافظهکاری روایی و نرفتن به سراغ لبههای تند و ساختارشکنانه متن شلی
- زمان نسبتاً طولانی (۲ ساعت و ۲۹ دقیقه) که میتوانست اندکی فشردهتر شود
«فرانکشتاین» دل تورو بیش از آنکه فیلمی برای ترسیدن باشد، فرصتی است برای همدردی با «هیولا» و بازاندیشی درباره معنای انسانیت. اگر به دنبال اثری با وفاداری بصری به فضای گوتیک، بازیهای درخشان و صحنهپردازی فیزیکی باشکوه هستید، این فیلم انتظاراتتان را برآورده میکند. اگر هم از دل تورو انتظار تجربهای بسیار عجیب و متهورانه دارید، شاید «فرانکشتاین» کمی محافظهکارانه به نظر برسد.
با این همه، این تازهترین یادآوری است از اینکه گییِرمو دل تورو چگونه میتواند با جان دادن دوباره به متون کلاسیک، هم عشقش به سینما و هم باورش به «روحِ هنرِ دستساز» را زنده نگه دارد.
جمع بندی
امتیاز - ۸٫۴
۸٫۴
خوب
«فرانکشتاین» دل تورو، اقتباسی باشکوه، انسانی و بصری خیرهکننده از شاهکار مری شلی است که بیش از ترس، بر همدردی و فهم ماهیت هیولا تمرکز دارد.





