دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
چهره هامجله فرا

آشنایی با مادر خواهران میتفورد؛ زنی که شش دختر جنجالی‌اش انگلستان را به هم ریختند

سیدنی بولز، زنی میان انضباط ادواردی، زیبایی اندوهناک و دخترانی که تاریخ‌ساز شدند

شاید هیچ دخترانی به اندازه خواهران میتفورد در تاریخ بریتانیا بدنام و جنجالی نباشند. این شش زن اشراف‌زاده بریتانیایی – که به آن‌ها لقب‌هایی همچون «دایانا فاشیست»، «جسیکا کمونیست»، «یونیتی عاشق هیتلر»، «نانسی رمان‌نویس»، «دبورا دوشس» و «پاملا متخصص بی‌سروصدای مرغداری» داده‌اند – در اوایل قرن بیستم با رفتارهای سرکشانه، روابط عاشقانه پرسروصدا و اغلب فاجعه‌بار، و عادت غیرمتعارفِ خبرساز شدن، انگلستان را در شوک فرو بردند. اما این روحیه سرکش و نافرمان را از کجا به ارث برده بودند؟ پاسخ در زندگی مادر این خانواده، سیدنی باولز، نهفته است.

نگاه پیچیده سیدنی به ازدواج و مادری

نگرش سیدنی باولز به ازدواج و مادری از ابتدا پیچیده و متفاوت بود. چند روز پیش از ازدواجش با دیوید فریمن-میتفورد – که بعدها به بارون دوم ردزدیل تبدیل شد – یکی از دوستان متأهلش به او گفت که در شب عروسی چه انتظاری داشته باشد. سیدنی آن‌قدر شوکه شد که پاسخ داد: «یک آقای محترم هرگز چنین کاری نمی‌کند.»

سیدنی مادری مهربان به معنای سنتی کلمه نبود. او بیشتر نوزادانش را «زشت‌تر از آن چیزی که بتوان توصیف کرد» می‌دانست. وقتی نوبت دختران شش‌گانه‌اش رسید که وارد بازار ازدواج شوند، سیدنی تلاش کرد برایشان شوهران مناسبی پیدا کند. با این حال، نانسی، بزرگ‌ترین دخترش، در رمان نیمه‌خودزیست‌نامه‌ای «The Pursuit of Love» معیارهای مراقبت و نظارت عمه سیدی – که نسخه ادبی مادرش بود – را «کاملاً قرون‌وسطایی» توصیف کرد. دختران هرگز اجازه نداشتند تحت هیچ شرایطی با مرد جوانی تنها باشند، مگر اینکه با او نامزد شده باشند.

قفس طلایی و میل به آزادی

باور خواهران میتفورد به اینکه والدین‌شان آن‌ها را محدود می‌کنند، عطش آزادی از قفس طلایی‌شان را در آن‌ها برانگیخت. نانسی اولین کسی بود که بال‌هایش را گشود و به دنبال افق‌های گسترده‌تر رفت، اما با وجود اینکه دوست داشت خود را یاغی نشان دهد، چندان دور پرواز نکرد. او با وجود نارضایتی، تا اواخر دهه بیست سالگی و تا زمان ازدواجش، زیر سقف خانه والدینش و تابع انضباط آن‌ها باقی ماند.

این محدودیت‌های درک‌شده منجر به نبردی برای کنترل بین دو نسل شد. همان‌طور که خواهران کوچک‌تر شاهد درگیری خواهران بزرگ‌تر با والدینشان بودند، ازدواج تنها راه فرار ممکن به نظر می‌رسید. جسیکا معتقد بود نانسی به دام افتاده است، زیرا استقلال مالی و تحصیلات لازم برای رسیدن به آن را نداشت.

اولین گام‌های نانسی به سوی رهایی

اولین گام نانسی در مسیر رهایی، مراسم معرفی به جامعه اشراف بود که در رمان «The Pursuit of Love» بازآفرینی شده است. واقعیت بسیار شبیه نسخه داستانی بود. «ماو» – لقب خانوادگی سیدنی – تلاش کرد بهترین شروع ممکن را در جامعه اشرافی برای دخترش فراهم کند، اما شکست خورد؛ زیرا مهمانی در عمارت خانوادگی «استال» محدود به دایره تنگ آشنایان بود و کارت رقص نانسی پر از عموهای سالخورده و پسرعموهای نابالغ بود.

نانسی که از جمع نه‌چندان هیجان‌انگیزی که والدینش در اختیارش گذاشته بودند ناراضی بود، مصمم شد دوستان خودش را پیدا کند. او به زودی با گروهی از جوانان زیبایی‌پسند معاشرت کرد. بسیاری از آن‌ها از دوره‌ای از دانشگاه آکسفورد بودند که الهام‌بخش داستان «Brideshead Revisited» شد؛ جمع او شامل هارولد آکتون، اولین وو، برایان هاوارد و سسیل بیتون بود.

برخورد دو نسل

وقتی نانسی دوستان جدیدش را به خانه آورد تا با والدینش آشنا شوند، درگیری اجتناب‌ناپذیر بود. مردان جوان ظریف‌طبع، با دیدگاه‌های ضداستعماری، صلح‌طلب یا سوسیالیستی‌شان، نمی‌توانستند تفاوت بیشتری با پدر محافظه‌کار و بسیار مردانه خانواده داشته باشند. سبک‌سری نسل جوان‌تر با رویکرد جدی نسل قدیمی‌تر به زندگی سازگار نبود.

دوستان نانسی هر چیزی را که «فارو» – لقب خانوادگی لرد ردزدیل – عزیز می‌داشت، به سخره می‌گرفتند. آن‌ها جنگ بوئر را – که لرد ردزدیل در آن به شدت زخمی شده بود – «جنگ کسل‌کننده» می‌نامیدند و استثناگرایی انگلیسی را به چالش می‌کشیدند و عبارت معروف بلیک یعنی «سرزمین سبز و دلپذیر» را به «سرزمین سبز ناخوشایند» تغییر می‌دادند.

برای سیدنی نیز زنان نسل دخترانش به همان اندازه بیگانه بودند. از موهای کوتاه‌شده تا ناخن‌های پای رنگ‌شده‌شان، این «چیزهای درخشان جوان» نمی‌توانستند تفاوت بیشتری با همنسلان کرست‌تنگ‌ پوش و موبلندِ لیدی ردزدیل داشته باشند. سبک‌سری دختران با مادران سختگیر دوره ادواردی‌شان در تضاد بود.

تصویر ادبی نانسی از برخورد نسل‌ها

این ناسازگاری بین نسل‌ها در رمان‌های دوره بین دو جنگ معمول بود، اما هیچ‌کس بهتر از نانسی آن را به تصویر نکشید. در رمانش «Wigs on the Green»، لیدی چالفورد – شخصیتی بر اساس لیدی ردزدیل – به عنوان یادگاری از دوران گذشته توصیف شده است. نه به خاطر سنش – که در اوج بود – بلکه به دلیل دیدگاه، شیوه صحبت و نوع لباس پوشیدنش که از قبل از جنگ جهانی اول تغییری نکرده بود.

نانسی همچنین برخورد نسل‌ها را در اولین رمانش «Highland Fling» به شکلی درخشان تصویر کرد. قهرمان داستان، جین دیکر، بر اساس خود نانسی خلق شده است. این شخصیت نگرش نویسنده به والدینش و جامعه طبقاتی آن دوران را بازتاب می‌دهد.

در این کتاب، نانسی استدلال نسلش با نسل قدیم را از طریق شخصیت آلبرت مموریال گیتس بیان می‌کند. او به عنوان شخصیتی جهان‌وطن و هنرمند، مفهوم میهن‌پرستی را زیر سوال می‌برد و ادعا می‌کند که طبقه حاکمِ قدیمی‌تر آغازگر جنگ جهانی اول بودند. او هشدار می‌دهد که ادامه نگرش‌های بیگانه‌هراسانه و قدیمی آنان می‌تواند به جنگ دیگری منجر شود؛ جنگی که هیچ‌یک از مردان جوان مایل به شرکت در آن نخواهند بود. از نگاه او، به جای انتقاد از آلمانی‌ها، بریتانیایی‌ها باید با آن‌ها به عنوان یک ملت متمدن رابطه دوستانه برقرار کنند. هدف نهایی، تشکیل «ایالات متحده اروپا» تحت یک دولت واحد و دستیابی به صلح دائم بود.

واکنش‌های متفاوت والدین

فارو بیش از ماو در همراهی با تغییرات زمانه دچار مشکل بود و دوران پس از جنگ برایش گیج‌کننده به نظر می‌رسید. او ابتدا با خشم و ناامیدی نسبت به جوانان گستاخی که دخترش به خانه می‌آورد واکنش نشان می‌داد. حتی گاهی شلاقش را بیرون می‌آورد تا مردان جوانی را که جرئت می‌کردند پایشان را روی مبل بگذارند، تنبیه کند.

در هنگام صرف شام، در حالی که دخترها با کنایه و شوخی درباره موضوعاتی از سیاست گرفته تا جنسیت او را دست می‌انداختند، مهمانان جوان درمی‌یافتند که بهتر است نظراتشان را برای خودشان نگه دارند. فارو این جوانان بی‌حال و خوش‌گذران را «فاضلاب» می‌نامید و آن‌قدر به عقایدشان حمله می‌کرد تا واضح شود که زمان رفتن آن‌ها فرا رسیده است. سپس از سر میز به همسرش فریاد می‌زد: «این افراد خودشان خانه ندارند؟»

گاهی درگیری‌های شرم‌آوری بر سر میز شام رخ می‌داد؛ از جمله زمانی که جیمز لیز-میلن – دوست تام، تنها پسر خانواده ردزدیل – پیشنهاد کرد زمان آن فرارسیده که بریتانیا تبلیغات ضدآلمانی را متوقف کند. لرد ردزدیل که در جنگ جهانی اول حضور داشت، از خشم برآشفت و آلمانی‌ها را مثل «شیاطین جهنم» توصیف کرد. او به لیز-میلن فریاد زد که «ساکت شود» و درباره چیزی که «نمی‌فهمد» حرف نزند. لیز-میلن از خانه بیرون انداخته شد و فقط پس از آرام شدن اوضاع توانست یواشکی برگردد. با این حال، وقتی برگشت، لرد ردزدیل طبق معمول با او مانند پسر گمشده‌ای که بازگشته، گرم و صمیمانه رفتار کرد.

نقش میانجیگرانه لیدی ردزدیل

وقتی دعواها بالا می‌گرفت، لیدی ردزدیل تلاش می‌کرد اوضاع را آرام کند. هنگام انفجار خشم لرد ردزدیل، حالت دردناک و دلخور بر چهره‌اش می‌نشست. سپس دستش را روی بازوی شوهرش می‌گذاشت و با صدایی ملایم و اندکی نالان می‌گفت: «دیوید…» این مداخله تقریباً همیشه موثر بود و او به جای ادامه خشم، از اتاق خارج می‌شد.

با وجود اینکه سیدنی از رفتارهای عجیب دوستان بذله‌گو و پرشور نانسی متحیر می‌شد و به دخترانش می‌گفت: «چه جمعی!» اما آن‌ها را بامزه و سرگرم‌کننده می‌دانست و اصرار داشت اجازه داشته باشند به خانه رفت‌وآمد کنند. در حالی که لرد ردزدیل اغلب موجب ترس و احتیاط بود، لیدی ردزدیل الهام‌بخش احترام و تحسین بود.

ستایشگران سیدنی

یکی از مردان جوان، مایکل میسن، که در عمارت مجاور «اینشم پارک» زندگی می‌کرد، شیفته سیدنی شد. با اینکه ۲۰ سال از او جوان‌تر بود، سال‌ها بعد چنین اعتراف کرد:

«شما را – چرا باید پنهان کنم – همیشه بی‌نهایت دوست داشتم و ستایش می‌کردم؛ شاید بیشتر به خاطر زیبایی‌تان، و شاید هم به این دلیل که هرگز لبخند نمی‌زدید مگر وقتی واقعاً از دیدن کسی خوشحال بودید. پس وقتی لبخند می‌زدید، معنای خاصی داشت. و شما به من به اندازه کافی لبخند زدید که احساس افتخار کنم، و این را فراموش نکرده‌ام.»

جیمز لیز-میلن نیز سیدنی را مانند پرسفون، ملکه جهان زیرین، توصیف می‌کرد؛ به دلیل «زیبایی باشکوه و غمگینش». او سال‌ها بعد نوشت:

«برای مهمانان جوان و ساده‌دلشان، خانه‌ی آن‌ها بهشتی از فرهنگ، ذکاوت و شادی بود. سرچشمه‌ی آن روزهای بی‌ابر… همان چهره معمایی، سخاوتمند، بلندنظر و مادرسالار بود، با چشمان آبی روشنِ چینی و دهان ظریف و کمی افتاده‌ای که جهانی از طنز و تراژدی را بیان می‌کرد.»

دیدگاه بیرونی

از دید یک ناظر بیرونی، لیز-میلن معتقد بود دختران میتفورد چندان دلیلی برای شکایت نداشتند. ماو با «ملایمت همیشگی، شوخ‌طبعی و کمی سردرگمی» بر آنان ریاست می‌کرد. فارو، هرچند با غریبه‌ها خشن بود، نسبت به دخترانش بسیار بخشنده و آسان‌گیر بود و اجازه می‌داد هرچه می‌خواهند بگویند و انجام دهند.

نانسی نیز تا حدی قبول داشت که لیز-میلن درست می‌گوید؛ در «Highland Fling» وقتی نگرش انتقادی جین دیکر به والدینش را توصیف می‌کند، می‌نویسد که او بدون دلیل مشخصی با تلخی به آنان نگاه می‌کرد. در حالی که دوستان جین والدینش را افرادی جذاب و فرهنگ‌دوست می‌دانستند که آشکارا عاشق دخترشان بودند، او آن‌ها را «نیمه‌احمق‌های پیرِ تنگ‌نظر با گرایش‌های مجرمانه» تصویر می‌کرد. او همیشه می‌خواست آنها را شوکه کند و صحنه‌سازی کند.

برای جین، مانند نانسی، این رفتار نوعی ژست بود؛ و در پسِ آن، محبت عمیقی نسبت به والدینش وجود داشت. انگار نانسی فقط وقتی می‌توانست والدینش را به وضوح ببیند که فاصله می‌گرفت و از دریچه‌ی داستان آن‌ها را نگاه می‌کرد.

عمارت استال و خاطرات شاد

در نگاه به گذشته، با وجود تمام تنش‌هایی که وجود داشت، سیدنی شش سال زندگی در عمارت استال را شادترین دوران خانواده می‌دانست. او باور داشت اگر در همان‌جا می‌ماندند، بسیاری از مشکلات بعدی هرگز رخ نمی‌داد.

به‌طور طبیعی، تصمیم همسرش برای فروش عمارت و ساخت خانه‌ای جدید در نزدیکی، موجب رنجش شد. نانسی همیشه ادعا می‌کرد پدرش این پروژه پرهزینه را تنها از سر بی‌کاری آغاز کرد و اگر شغل واقعی داشت هرگز استال را ترک نمی‌کردند.

جدایی و خانه لندن

شاید به نشانه اعتراض، لیدی ردزدیل شوهرش را تنها گذاشت تا پروژه محبوبش را خودش اداره کند. او به دیوید گفت نیاز دارد پایگاهی در لندن داشته باشد تا بتواند دخترانش را وارد جامعه کند. آن‌ها خانه‌ای شش‌طبقه در شماره ۲۶ راتلند گیت، نایتزبریج خریدند که سالن رقصی مستقل، تعداد کافی اتاق خواب برای همه اعضای خانواده، و همچنین اصطبل، گاراژ و آپارتمانی برای خدمتکاران داشت.

خانه طبق سلیقه سیدنی تزئین شده بود. اتاق نشیمن وسیع با رنگ خاکستری روشن نقاشی شده بود و پرده‌های تافته آبی روشن و مبلمان فرانسوی طلاکاری شده‌ی قرن هجدهم داشت. مبل‌های چیتز صورتی ترکیبی دلپذیر از راحتی و ظرافت ایجاد می‌کرد. اتاق ناهارخوری با رنگ نقطه‌دار شبیه سنگ تزئین شده بود؛ سبکی که در دهه ۱۹۲۰ اوج مد محسوب می‌شد. سیدنی در خانه‌ی لندن کاملاً در حال و فرمِ خود بود؛ عکسی از او موجود است که با وقار بر تخت سایبان‌دار شیکش نشسته است.

فاجعه سوینبروک

در حالی که لرد ردزدیل سرگرم توسعه طرح بزرگ خود بود، سیدنی دختران را برای تعطیلات سه‌ماهه به پاریس برد. ماو که تحت تأثیر پدر فرانسه‌دوستش بود، عاشق پاریس بود و از تغییر فضا بسیار لذت می‌برد.

اما اشتباه بزرگ او این بود که کنترل پروژه را به شوهرش سپرده بود؛ در حالی که سیدنی کسی بود که هم ذهن اقتصادی خوبی داشت و هم ذوق طراحی داخلی. نتیجه کار، عمارت «سوینبروک» شد؛ خانه‌ای که کاملاً توسط فارو طراحی و تزئین شده بود.

او خانه‌ای با یک اتاق خواب برای هر فرد، به‌علاوه زمین‌های تنیس و اسکواش ساخته بود؛ اما نه سیدنی و نه بیشتر دخترانش هیچ‌گاه آن را دوست نداشتند. خانه شبیه یک پادگان بزرگ بود و زمستان‌ها بسیار سرد.

هزینه‌های سنگین ساخت سوینبروک اثرات بلندمدتی بر زندگی خانواده گذاشت. نه وضعیت مالی خانواده و نه رابطه‌ی لرد و لیدی ردزدیل هرگز به‌طور کامل از آن ماجرا بهبود نیافت.

شکاف در ازدواج

در حالی که سیدنی از هزینه‌های خارج از توان پروژه عصبانی بود، دیوید از رد و بی‌مهری همسر و دخترانش نسبت به خانه‌ای که برایشان ساخته بود رنج می‌برد. پس از این ماجرا، زندگی مشترک آن‌ها تدریجاً به نوعی «زندگی نیمه‌جدا» تبدیل شد.

در ابتدای نقل مکان، لرد و لیدی ردزدیل به‌سختی با هم سخن می‌گفتند. فارو کاملاً می‌دانست همسرش چه می‌اندیشد. زمانی که نانسی گفت تابلوهایشان در خانه جدید افتضاح به نظر می‌رسند، ماو با طعنه پاسخ داد: «البته در چنین اتاقی افتضاح به نظر می‌رسند.» برای گریز از فضای سنگین خانه، فارو بیشتر تابستان را برای شکار به اسکاتلند رفت.

پس از ماجرای سوینبروک، لرد ردزدیل احساس می‌کرد هرگز نمی‌تواند همسرش را راضی کند، اما دست از تلاش برنداشت. هر سال برای او از فروشگاه ارتش-نیروی دریایی هدیه کریسمس می‌خرید؛ اما پیشاپیش به فروشنده می‌گفت که همسرش احتمالاً آن را بازخواهد گرداند. او حق داشت؛ سیدنی همیشه بلافاصله هدیه را عوض می‌کرد.

برخلاف سال‌های اول ازدواجشان که سیدنی وانمود می‌کرد از هلوهایی که دیوید می‌خرید لذت می‌برد، دیگر تلاشی برای پنهان‌کردن احساساتش نمی‌کرد. نگاه او به ازدواج رنگی از بدبینی به خود گرفته بود.

دیدگاه نانسی درباره ازدواج و جنسیت

عمه سیدی در رمان نانسی «Love in a Cold Climate» دوباره ظاهر می‌شود؛ جایی که تعجب می‌کند چرا دختران جوان پس از ازدواج انتظار خوشبختی کامل دارند. او این امید ساده‌انگارانه را «ترفند طبیعت» برای به دام انداختن آن‌ها توصیف می‌کند.

در «The Pursuit of Love»، نانسی نوشت که برای دختران رَدلِت صحبت با عمه سیدی درباره روابط جنسی دشوار بود. نزدیک‌ترین چیزی که به آن می‌رسیدند، گفت‌وگو درباره نوزادان بود. عمه سیدی احساس می‌کرد باید درباره این موضوع با آن‌ها صحبت کند، اما بسیار خجالت می‌کشید. بنابراین کتاب درسی‌ای به آن‌ها داد که تنها درکی مبهم از این موضوع به آن‌ها منتقل کرد. دختران اطلاعات مفیدتری از کتاب «اردک‌ها و پرورش اردک» به دست آوردند.

میراث تام میتفورد

تام میتفورد، تنها پسر خانواده، در سال ۱۹۴۵ در جریان جنگ جهانی دوم و پس از شلیک گلوله در برمه کشته شد. مرگ او ضربه‌ای عمیق به خانواده وارد کرد و فصل دیگری از تراژدی این خاندان اشرافی را رقم زد.


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا