آخرین گفتوگوی اجه ایرتم؛ از کودکی پر از جابهجایی تا آرزوی بازیگری
ازیگر نقش «ایشیل» در سریال «شربت زغالاخته» در آخرین گفتوگوی خود از سالهای سخت، خانواده، موسیقی، ورزش، مهاجرت به استانبول و مسیری گفت که با سماجت او را به بازیگری رساند.

خبر درگذشت ناگهانی اجه ایرتم، بازیگر نقش «ایشیل» در سریال «شربت زغالاخته»، شوک بزرگی به طرفداران این سریال وارد کرد.
بر اساس گزارشهای منتشرشده، اجه ایرتم صبح بیتس و پنجم خرداد در سن ۳۵ سالگی و در خانهاش بر اثر ایست قلبی جان خود را از دست داد؛ اتفاقی تلخ که تنها یک روز پس از جشن تولدش رخ داد. پس از انتشار شایعاتی در فضای مجازی درباره احتمال خودکشی، وکیل این بازیگر با صدور بیانیهای به این گمانهزنیها واکنش نشان داد و اعلام کرد: «اجه ایرتم امروز حوالی ساعت ۱۲ ظهر، در حالی که در خانه کنار مادرش بود، جان خود را از دست داد. طبق بررسیهای اولیه، احتمال میدهیم علت فوت ایست قلبی باشد. روند تحقیقات ادامه دارد و نتیجه قطعی پس از گزارش کالبدشکافی مشخص خواهد شد.»
در ادامه، آخرین گفتوگوی اجه ایرتم را میخوانید؛ گفتوگویی صمیمی که او در آن از کودکی، خانواده، سختیهای مسیرش، علاقهاش به موسیقی و چگونگی ورودش به دنیای بازیگری صحبت کرده بود.
مجری: تو از شهری به شهر دیگر میرفتی. چیزی که اینجا برایم جالب است این است که تو خیلی کوچک بودی و هر بار باید از صفر شروع میکردی. هنوز حتی به موسیقی هم نرسیدهایم، میخواستم اول از همین بخش زندگیات بپرسم.
اجه ایرتم: وقتی سنمان کم بود، خیلی این چیزها را نمیفهمیدیم. حتی برایم بامزه و سرگرمکننده هم بود. البته این کمی به روحیه و ذات آدم هم بستگی دارد. مثلا من دوست داشتم، اما برادرم کمی بیشتر حس تعلق داشت. او دوست داشت در جایی که هست بماند، ولی برای من هیجانانگیز بود.
البته یک عیب هم داشت؛ من هیچوقت دوستیهای خیلی طولانیمدت نداشتم. آن زمان تلفن همراه نبود. نهایتش این بود که با هم نامهنگاری میکردیم. بعد از یکی دو نامه هم دیگر ادامهاش نمیآمد. برای همین دوستیهای خیلی قدیمی و ریشهدار نداشتم. اما از آن طرف آدمهای جدید دیدم، دوستان جدید پیدا کردم، رسمورسوم تازه شناختم، ویژگیهای هر شهر را دیدم. ترکیه را شناختم. یعنی اینها هم نکات مثبتش بود.
مجری: برای روحیه یک بچه، اینکه مدام مجبور باشد خودش را از نو معرفی کند، چطور بود؟ البته بچهها زودتر با هم کنار میآیند. خیلی سریع همدیگر را میفهمند، زبان خودشان را دارند.
اجه ایرتم: بله، آن خجالت و معذب بودن خیلی کوتاه بود. الان هم همینطور است دیگر؛ وقتی وارد یک محیط جدید میشوی و همه با هم دوست هستند، اول تو را همانطور فوری قبول نمیکنند. کمی سبکسنگینت میکنند. ولی وقتی بچهای، فکر میکنم دو سه ماهه همهچیز حل میشود. خیلی طول نمیکشد.
مجری: حسش چطور بود؟ اتاقت مدام عوض میشد. تا جا میافتادی، دوباره میرفتی. باز جا میافتادی، باز میرفتی. آن حس چطور بود؟
اجه ایرتم: راستش چون من و برادرم همیشه در یک اتاق بودیم، خیلی برایم مسئله نمیشد. ما معمولا یا در خانههای سازمانی زندگی میکردیم یا در خانههایی که پدرم انتخاب میکرد. مثلا رفته بودیم اینهبولو در کاستامونو. پدرم گفت: «من آمدهام کنار دریا، چرا باید بروم خانه سازمانی بالای کوه؟» بعد هم یک خانه پیدا کرد؛ پشتمان جنگل بود، روبهرویمان دریا. جایی بود به اسم بویران آلتی، منظرهاش فوقالعاده بود. پدرم خیلی اهل لذت بردن از زندگی است.
برای همین بسته به خانهای که انتخاب میکرد، معمولا در خانههای دوخوابه زندگی میکردیم؛ یک اتاق برای پدر و مادرم، یک اتاق برای من و برادرم، یک سالن. بنابراین اینکه من اتاق را مال خودم بدانم یا نه، خیلی فرقی نمیکرد. بیشتر عادت کرده بودم با محیطی که در آن هستم، خودم را وفق بدهم.
مجری: ولی وقتی تعریفش میکنی، خیلی گرم و صمیمی به نظر میرسد.
اجه ایرتم: بله، همینطوره مگه نه؟
مجری: بله. شاید آن زمان هم در آن فضا احساس گرما و امنیت داشتی. اما الان خیلی از پدر و مادرها خاطرات بدشان را بزرگ میکنند و با این فکر جلو میروند که «بچهام چیزهایی را که من تجربه کردم، تجربه نکند.» مدام میخواهند بچه راحت باشد.
اجه ایرتم: در حالی که از همان سختیها هم میشود درس گرفت. میشود معنای زندگی را از آنها فهمید. نباید آن بخشها را کور و بیاثر کرد. فکر میکنم وقتی میگوییم بچه آزاد باشد، نباید او را به نقطهای کاملا بیمرز و بیجهت ببریم.

مجری: امروز که نگاه میکنی، چیزی هست که بگویی چون آن زمان آنطور زندگی کردم، امروز این ویژگی را دارم؟
اجه ایرتم: حتما. مثلا آن زمان من هم فکر میکردم آزادیام خیلی محدود شده. فکر میکردم پدرم خیلی سختگیر و مقتدر است. میگفت این کار را میکنی، ورزش میکنی، موسیقی کار میکنی و چیزهای دیگر. اما اگر آن نظم را به من نداده بود، ممکن بود آدم خیلی بیخیالی بشوم. خیلی راحت میتوانستم همهچیز را رها کنم. این ویژگی را داشتم. ممکن بود به اسم آزادی، کارهای بیمعنی بکنم.
مجری: اینکه پدر و مادر هم فضا بدهند و هم مرز بگذارند، خیلی سخت است، ولی درست است، نه؟
اجه ایرتم: بله.
مجری: البته نسبت به این دوره شاید آن سختگیری کمی زیاد به نظر برسد.
اجه ایرتم: بله، خود پدر و مادرم هم الان قبول میکنند که بعضی جاها زیادی سخت گرفتهاند. میگویند: «ما کمی زیادهروی کردیم.» ولی نمیدانم، شاید خوب هم شد که تا حدی زیادهروی کردند. دستکم من ضرری از آن ندیدم.
مجری: الان که میشنوم، به این فکر کردم که آن زمان وقتی پدرت خیلی جدی و قاطع بود، برای تو زیاد به نظر میآمد، اما برای او درست بود. حالا چیزی که برای تو درست است، شاید برای او زیاد باشد.
اجه ایرتم: بله.
مجری: عجب چیز عجیبی است. اگر از زاویه برعکس به رابطه پدر و مادر و بچه نگاه نمیکردیم، شاید اصلا هیچچیز درست درنمیآمد.
اجه ایرتم: بله.
مجری: من هم الان به پدر و مادر بودن خودم فکر میکنم. آیا به اندازه کافی مرز میگذارم؟ آیا میتوانم «نه» بگویم؟ چون مهم است. اما اگر به اندازه نسل قبل سختگیر باشی، نسل امروز قبول میکند؟ ما میگفتیم چشم، اما حالا شرایط فرق کرده.
اجه ایرتم: بله، چون در دورهای که از آن حرف میزنیم، تکنولوژی نبود، خیلی چیزها نبود. دیگر نمیتوانیم برخلاف شرایط زمانه رفتار کنیم. شکل رفتارها هم وقتی با شرایط زمانه ترکیب میشود، مسیر را میسازد. آن زمان شرایط آن بود، امروز شرایط کاملا فرق کرده.
مجری: درست میگویی. حالا هرچه تعریف میکنی، بیشتر به این فکر میکنم. پس یک دختر جوان داریم که ورزشکار فوقالعادهای است، با هر محیطی سازگار میشود، با برادرش خوشحال است، با پدر و مادرش خوشحال است، از این شهر به آن شهر میرود و بعد وارد دنیای موسیقی میشود. چرا؟ چطور؟
اجه ایرتم: آن بخش سخت بود. در حالی که انتظار میرفت من به آکادمی ورزش بروم، مسیر عوض شد. خودم هم یک زمانی همین را میخواستم. موسیقی از قبل در زندگیام بود. من متولد ۱۹۹۱ هستم. فکر میکنم بین سالهای ۹۳ تا ۹۶ در نصیبین زندگی کردیم. وقتی دو، سه، چهار سالم بود، واقعا برس مو را دستم میگرفتم و از مادرم میخواستم مرا معرفی کند. بدون معرفی اصلا روی صحنه نمیرفتم! باید میگفت: «ستاره صحنهها، اجه ایرتم میآید!» تا وقتی تشویق نمیشدم، وارد نمیشدم.
مجری: چقدر شیرین بودی.
اجه ایرتم: میرفتم و آهنگ میخواندم، استندآپ اجرا میکردم. یعنی همیشه یک جوری صحنه در زندگیام بود. آن زمان «غزل و کرشمه» معروف بود و من میخواستم رقاصه بشوم. در کارنامه مهدکودکم، جلوی سوال «میخواهی چهکاره شوی؟» نوشته شده بود: رقاصه!
بله، میخواستم کاری بکنم، اما نمیدانستم دقیقا چه کاری. در طول زندگی با جستوجو فهمیدم. کمی هم دیر شد، چون امکانات نبود. مثلا در نصیبین کجا کنسرواتوار بود یا چیزی شبیه آن؟ بعد رفتیم چاملی در دنیزلی. آنجا همانطور که گفتم به ورزش خیلی اهمیت میدادند، اما موسیقی نه. فقط یک معلم موسیقی داشتم که عاشقش بودم؛ خانم الوان. با فلوت جانبیاش میآمد و به همین خاطر سالها از پدرم فلوت جانبی خواستم. نخرید. گفت: «نه، باید یک ساز زهی بزنی. چیزی باشد که هم بزنی و هم بتوانی با آن بخوانی.»
فلوت جانبی را خیلی دیر برایم خرید. برای همین تنها سازی که تا امروز فروختهام، همان فلوت جانبی بود.
مجری: واقعا؟ میتوانی بزنی؟
اجه ایرتم: کمی بلدم. آن زمان در چاملی، معلمهای موسیقیام کلاس را به من میسپردند. چون من با فلوت مدرسهای، موسیقی سریالهای آن دوره را درمیآوردم. مثلا سریال «عالیه» بود؛ من موسیقی «عالیه» را درمیآوردم. معلم میگفت: «اجه، نتها را تو بنویس.» تئوری را هم تا همان حدی که در مدرسه میدادند بلد بودم. من به کلاس یاد میدادم با فلوت، موسیقی «عالیه» را بزنند.
مجری: واقعا؟
اجه ایرتم: بله. فرصت جدی برای موسیقی تازه در ازمیر پیش آمد. قبل از شروع دبیرستان، آخرین جایی که بودیم اینهبولو در کاستامونو بود. من تصمیمم را گرفته بودم. میگفتم میخواهم دبیرستان هنرهای زیبا بخوانم. اما همانطور که گفتم اینترنت خیلی محدود بود. نمیدانستم در امتحان چه میپرسند. فکر میکردم دارم به مسابقه خوانندگی میروم؛ آهنگ میخوانم و قبولم میکنند.
مجری: چقدر بامزه.
اجه ایرتم: اول برای دبیرستان هنرهای زیبای کاستامونو ثبتنام کردم. بعد پدرم گفت: «نه، باید در یک کلانشهر درس بخوانید. دیگر وقتش است برویم.» ازمیر از نظر انتقال کاری، برای شغل پدرم که دادستان بود، منطقه سادهای نبود و راحت منتقل نمیشد. وضعیت انتقال خانوادگی به هم خورد. مادرم درخواست انتقال داد و پدرم مجبور شد مدتی دیگر در اینهبولو بماند.
من ثبتنام دبیرستان هنرهای زیبا را از ازمیر انجام دادم و تازه فهمیدم که با خواندن یک آهنگ آدم را قبول نمیکنند. مرحله دارد.
مجری: فدای تو بشوم.
اجه ایرتم: امتحان گوش موسیقایی، حافظه ملودیک، تکرار ریتم و چیزهایی که برای اولین بار در عمرم میشنیدم. یک دوره فشرده گرفتم، یک هفته کلاس رفتم، اما هیجانم بر من غلبه کرد. هیچکدام از دو دبیرستان را قبول نشدم؛ نه «عمران بارادان» و نه «ایشیلای سایگین». در عمران بارادان نفر دوم ذخیره بودم، ولی نشد.
بعد چون از قبل دبیرستان آناتولی را قبول شده بودم، همانجا ادامه دادم. در این مدت مادرم خیلی اصرار داشت که شغل پدرم را ادامه بدهم و دادستان شوم. مرا در کلاس کنکور ثبتنام کردند. در همین داستان، ورزش را از دست دادم. ورزش هم در اینهبولو تقریبا تمام شد.
مجری: یعنی هیچوقت به خواندن آکادمی ورزش فکر نکردی؟ اما تا اینجای داستان هنوز خبری از بازیگری هم نیست، نه؟
اجه ایرتم: هست و نیست. من همیشه میخواستم روی صحنه باشم، اما دقیق نمیدانستم قرار است چه بشود. چون کلاس نرفته بودم، امکانات نداشتم. همهچیز با آزمون و خطا جلو رفت.
مجری: عجب.
اجه ایرتم: مثلا در دویدن خوب بودم. البته من خیلی به سرنوشت هم اعتقاد دارم. اگر قرار بود آن مسیر بشود، همان زمان کسی مرا کشف میکرد، دستم را میگرفت و شاید جای کاملا دیگری بودم. اما نشد.
بعد از آمدن به ازمیر خیلی برای آواز تلاش کردم. میگفتم میخواهم کلاس خصوصی بگیرم، درس آواز بگیرم، اما نتوانستم. تا سال آخر دبیرستان، شش ماه آخر. آن زمان وقتی غیبتهایم در کلاس کنکور خیلی زیاد شد، خانوادهام دیدند پولی که دادهاند هم دارد هدر میرود.
مجری: چه کار میکردی؟ به اسم کلاس کنکور میرفتی و کلاس را میپیچاندی؟

اجه ایرتم: با بچهها میپیچاندیم. میرفتیم گروههای موسیقی را گوش میدادیم، هر کنسرتی بود میرفتیم.
مجری: چه جرئتی!
اجه ایرتم: بله. بعد فهمیدند این دختر واقعا موسیقی میخواهد. یک کلاس خصوصی گرفتم. بعد هم چند هنرمند خیلی ارزشمند از ازمیر وارد مسیرم شدند؛ هنرمندان اپرا مثل آیتول بویوکساراچ. آن زمان مدیر اپرا و باله دولتی ازمیر بود و به دانشگاه یاشار آمد. لونت گوندوز هم شش ماه بعد آمد. این استادها از دلایل انتخاب دانشگاه یاشار برای ما بودند.
اما من باز هم با این فکر وارد شدم که موسیقی غربی بخوانم. چون مادرم موسیقی فولکلور و موسیقی کلاسیک ترکی را خیلی زیبا میخواند. من با آن فضا بیگانه نبودم، دوستش داشتم و دوست داشتم از او بشنوم، اما در ذهنم این بود که موسیقی غربی میخواهم. تازه بعد از قبولی در دانشگاه فهمیدم اپرا دقیقا چیست.
مجری: یعنی با تحقیق و جستوجو رفتی؟
اجه ایرتم: پر از غافلگیری بودم!
مجری: واقعا دختر پر از غافلگیریای هستی. آدم میگوید این همان دختری نبود که میدوید؟ صبر کن، چه شد؟ یک جا فلوت دستش بود. بعد قرار نبود دادستان شود؟ مگر کلاس کنکور نمیرفت؟ یک ساز زهی هم دستش بود. پدرت گفته بود ساز زهی بزنی. چه زدی؟
اجه ایرتم: گیتار زدم. قبل از شروع دبیرستان، با اینکه به خاطر مأموریتها و جابهجاییها مدام از جایی به جایی پرتاب میشدیم، اما تعطیلات قضایی را معمولا در خانه تابستانیمان در کوشآداسی میگذراندیم. تا جایی که یادم میآید هر سال یک ماه آنجا بودیم.
در همان دورهای که میگفتم کنسرواتوار میخواهم، تابستان پدرم برایم گیتار خرید. البته آن را از سوکه خرید، نه از کوشآداسی. از همان جایی که گیتار را خریدند، یک بسته آموزشی هم هدیه دادند؛ نه شش ماهه، فکر کنم یک ماهه. من هر روز میرفتم و میآمدم و آنجا گیتار را یاد گرفتم.
مجری: اگر پنج نفر از آدمهایی را که در دورههای مختلف زندگیات کنارت بودهاند اینجا بنشانیم، هرکدام درباره تو چیز متفاوتی میگویند. یکی از همکلاسیهایت میگوید دونده میشود. یکی دیگر میگوید نه، خیلی خوب پرتاب وزنه میکرد. یکی میگوید نه، فلوتش عالی بود، گوش موسیقاییاش خیلی خوب بود. یکی هم میگوید فلوت جانبی میزد. هرکدام چیز دیگری تعریف میکنند. هنوز هم به بازیگری نرسیدهایم.
پس کلاس کنکور را پیچاندی، معلوم شد دادستان نمیشوی، کنکور دادی و قبول شدی.
اجه ایرتم: بله، قبول شدم و وارد شدم.
مجری: موسیقی غربی میخواستی؟
اجه ایرتم: بله. برای رشته اصلی اپرا و آواز درخواست دادم و قبول شدم. اما در همین روند، یک طرف وجودم هنوز سمت بازیگری کشیده میشد. یک برنامه مسابقهای بود به اسم «ستارههای ترکیه».
مجری: بله، همان.
اجه ایرتم: وقتی به ازمیر آمدند، من هم شرکت کردم. آن موقع سال دوم دانشگاه بودم.
مجری: یعنی تو هم رفتی در آن صفی که همه رفتیم؟
اجه ایرتم: بله، رفتم. جزو ده نفر اول شدم. حمید آلکان داور بود؛ حمید آبی. بعدها در «شربت زغالاخته» فرصت همکاری با او را پیدا کردم. در «این زندگی من است» هم کارگردان ما بود. زندگی خیلی عجیب است.
او خیلی مرا دوست داشت. جزو ده نفر اول بودم، اما برنامه پخش نشد. در مقابلش یک مسابقه دیگر بود به نام «مکتب هنرمندی». به خاطر نگرانی از ریتینگ یا هر چیز دیگر، تصمیم گرفتند برنامه را پخش نکنند.
مجری: عجب.
اجه ایرتم: بله، بازیگری من هم اصلا آسان شروع نشد. بعد رسیدم به سال سوم دانشگاه. با راهنمایی استادم، چون با دانشجویان رشته سینما و تلویزیون کلاسهای مشترک داشتیم، در فیلمهای کوتاه آنها بازی کردم. استادم گفت: «من در استانبول دوستی دارم که شرکت مدیریت برنامه و بازیگر دارد. تو جلوی دوربین خیلی خوب مینشینی، استعداد هم داری. تو را معرفی میکنم.»
اوایل خیلی جدی نگرفتم. گفتم احتمالا نمیشود و از این حرفها. بعد به استانبول آمدم.
مجری: آن موقع چرا به استانبول آمدی؟ برای تعطیلات؟
اجه ایرتم: بله، برای تعطیلات. خاله بزرگم هم اینجا زندگی میکند. آمده بودم گردش. یکدفعه یادم افتاد که آن شرکت مدیریت برنامه در استانبول است، گفتم حالا که آمدهام بروم. واقعا همینطور شد. در تکسیم راه میرفتم که یکدفعه یادم آمد. دفتر شرکت هم در تکسیم بود، درست در کوچه پشت خیابان استقلال.
بعد ثبتنام کردم. حتی اولین دستیار مدیر برنامهام هم اونور بویوکتوپچو بود.
مجری: از همینجا به اونور سلام میفرستیم.
اجه ایرتم: با او تست بازیگری گرفتیم و چیزهایی ضبط کردیم. بعد یک موج تست دادن شروع شد. میرفتم و میآمدم، نمیشد، نمیشد، نمیشد. آنقدر تلاش کردم و از نظر مالی هم آنقدر سختی کشیدم که…
مجری: اما از طرفی دل به این کار داده بودی. یعنی این یک کار تفننی نبود. واقعا میخواستی به نتیجه برسانی. در حالی که در کنسرواتوار، رشته اپرا و آواز میخواندی.

اجه ایرتم: بله. وقتی در کنسرواتوار بودم و جایگاه اپرا در کشورمان، وضعیت کار بعد از فارغالتحصیلی و استخدامها را میدیدم، راستش خیلی میترسیدم. اما یک چیز دیگر هم بود؛ من در اپرا، وقتی در نمایشها بازی میکردیم، فهمیدم که بیشتر از خواندن، بیان کردن را دوست دارم. دوست داشتم چیزی را منتقل کنم، نقش بازی کنم. از خودِ آواز خواندن بیشتر، نقشآفرینی را دوست داشتم.
در اپرا برعکس است؛ صدا جلوتر است. بازیگری تا جایی است که بتوانی در قالب صدا منتقلش کنی. در واقع در اپرا با صدا بازی میکنی. اما من دوست داشتم بازیگری پررنگتر باشد. آنجا خودم را آزادتر احساس میکردم. مثلا در امتحانهای آواز، از شدت فشار و انقباض، یک هفته پایم قفل شده بود. اما وقتی بازی میکردم، میدیدم دست و پایم راحت است، همهچیز روان پیش میرود. آنجا بود که گفتم آخرین نقطه آزمون و خطای من بازیگری است. من بازیگر میشوم. از همانجا این مرحلهها شروع شد و ادامه پیدا کرد.
مجری: خیلی خوب. پس بالاخره کجا طلسم شکست؟ سال ۲۰۱۲ بود؟
اجه ایرتم: اولین کار در واقع پروژهای بود که شرکت مدیریت برنامهای که با آن کار میکردم میساخت. همان شرکت، شرکت تولید هم بود. سریال «روزی روزگاری عثمان: قیام» در سال ۲۰۱۲. در همان رفتوآمدهایی که مدام نمیشد و نمیشد، یک روز به من زنگ زدند. تازه برگشته بودم. تست داده بودم و به خانه آمده بودم. مدیر برنامهام دوباره زنگ زد و گفت: «اجه، چنین چیزی هست.»
گفتم: «نمیتوانم بیایم. هم توانم تمام شده، هم پولم تمام شده، همهچیزم تمام شده. امیدم هم کمی تمام شده. بهتر است اول فارغالتحصیل شوم.»
تلفن قطع شد. پنج دقیقه بعد دوباره زنگ زدند. گفتند: «باشه، همهچیز را آنها پرداخت میکنند. فقط میخواهند تو را ببینند.» رفتم، فکر میکردم باز قرار است تست بدهم، اما گفتند: «تو همان کسی هستی که دنبالش بودیم.»
آنجا با یک نقش جدی شروع کردم. حتی میشود گفت نقش مهمی بود، در کنار فیرات تانیش. اما متأسفانه…
مجری: چه شد؟
اجه ایرتم: هنوز یک دیالوگ هم نگفته بودم! نقش من بیهوش بود. من عاشقش بودم، خیلی هم دوستش داشتم. اما قبل از اینکه شخصیت من به هوش بیاید و چشمش را باز کند، سریال تمام شد.
مجری: واقعا چه سختیهایی! آدم گوش میدهد دلش میگیرد. میروی در مسابقه شرکت میکنی، پخش نمیشود. این همه رفتوآمد میکنی. تازه یک کاری شروع میکنی، سریال از پخش برداشته میشود. اما همین است؛ نباید تسلیم شد.
اجه ایرتم: دقیقا. جمله اول زندگی من هم همین است؛ نباید به گذشته نگاه کرد، باید رو به جلو رفت. من فهمیده بودم و پذیرفته بودم که این کار، کار من است. در ذهنم تمام شده بود. بعد فارغالتحصیل شدم و بلافاصله به استانبول آمدم.
مجری: یعنی بعد از آن برگشتی و باز مدتی اتفاقی نیفتاد؟ منصرف نشدی؟
اجه ایرتم: نه، نه. من گفتم حداقل میخواهم مدرک تحصیلیام را بگیرم. چون یک سال آمادگی به اضافه سه سال درس خوانده بودم؛ چهار سال. نمیتوانستم رهایش کنم. فقط یک سال مانده بود. چند دوست خیلی بااستعداد هم داشتم که این کار را کرده بودند. مدرسه را رها کردند و به استانبول آمدند، نتوانستند کاری بکنند، دوباره از صفر به مدرسه برگشتند، دوباره رها کردند و در نهایت بدون مدرک ماندند. من حداقل میخواستم یک مدرک داشته باشم. فکر میکردم شاید مدرس شوم یا از آن راه دری باز شود. یعنی برای اینکه رها نکنم.
فارغالتحصیل شدم و بعد به استانبول آمدم. البته اینها را خیلی سریع تعریف میکنم، اما مدتی همان روندی که در دوران مدرسه مدام برای تستها صدایم میکردند، ناگهان قطع شد.
مجری: سخت بود؟
اجه ایرتم: خیلی. یک افسردگی بزرگ بود. میگفتم خدایا، یعنی نمیشود؟ من که اینقدر میخواهم.
مجری: با چه شرایطی به استانبول آمدی؟ پول و امکاناتت هم حتما محدود بود.
اجه ایرتم: بله. پیش خالهام میماندم.
مجری: خالهات.
اجه ایرتم: بله. آن دورهها سخت بود. خالههایم هم آدمهای خیلی ثروتمندی نبودند. فقط در حدی بودند که زندگی خودشان را میگذراندند. اما خدا هزار بار از آنها راضی باشد، درِ خانهشان را به رویم باز کردند.
مجری: میگویند خاله مثل مادر دوم است.
اجه ایرتم: دقیقا. من دو خاله دارم و هر دو همینطورند. خدا از هر دو راضی باشد. خیلی دوستشان دارم و خیلی برایشان احترام قائلم. آنها برای من خانه و پناه شدند. اما باز هم کارها نمیشد. خیلی وقتها از پنجره خانهشان به آسمان نگاه کردهام و گریه کردهام. میگفتم: «خدایا، لطفا کمکم کن. خیلی میخواهم. فقط یک فرصت، یک فرصت به من بده.» خیلی گریه کردم.
از بیرون گاهی اینطور به نظر میآید که انگار آدم یک بشکن زده و همهچیز شده. اما من واقعا خیلی تلاش کردم. تسلیم نشدن بزرگترین شعار زندگی من است.
بعد کمکم کارهای کوچک شروع شد.
مجری: بله، از ۲۰۱۴ جنبوجوشها شروع شد.

اجه ایرتم: بله.
مجری: کمکم اتفاقهای خوب افتاد.
اجه ایرتم: یادم هست در یک سال پنج، شش کار انجام دادم.





