دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
انتخاب سردبیرخبر داغنگاهی اجمالی

از رمان دوما تا سریال «کنت مونت‌کریستو»: روایتی از انتقام و رستگاری؛ برای انتقام، اول قبر خودت را بکن

مینی‌سریال تازه «کنت مونت‌کریستو» به رمان الکساندر دوما وفادار می‌ماند، آن را کوتاه می‌کند، بعضی شخصیت‌ها را از نو می‌سازد و در پایان، انتقام را نه با مرگ، بلکه با لمس دست مرسدس به محاکمه می‌کشد

ادموند دانتس برای انتقام گرفتن فقط ثروتمند نمی‌شود؛ خودش را می‌کشد، دفن می‌کند و با نام تازه‌ای از قبر بیرون می‌آید. مرد جوان و ساده‌دل مارسی در زندان می‌میرد و «کنت مونت‌کریستو» متولد می‌شود؛ مردی که گمان می‌کند حسابدار خداست و آمده بدهی آدم‌های فاسد را با بهره مرکب وصول کند. مشکل اینجاست که انتقام، شغلی تمام‌وقت است و خیلی زود صاحبش را هم می‌بلعد.

مینی‌سریال هشت‌قسمتی (The Count of Monte Cristo) ساخته بیله آگوست، با بازی سم کلفلین، جرمی آیرونز و آنا ژیراردو، همین قصه مشهور را از دل قرن نوزدهم بیرون می‌کشد و به مخاطب امروز تحویل می‌دهد؛ اقتباسی باشکوه، گاه عجول، گاهی بیش از حد توضیح‌گو و در لحظاتی به‌شدت تاثیرگذار. سریال به استخوان‌بندی رمان وفادار است، اما در گوشت و پوست آن دست می‌برد؛ بعضی خطوط داستانی را حذف می‌کند، برخی شخصیت‌ها را تغییر می‌دهد و مهم‌تر از همه، پایان‌بندی را از نو می‌نویسد.

دوما؛ مردی که انتقام را مثل باروت در رمان ریخت

«کنت مونت‌کریستو» نخستین بار از سال ۱۸۴۴ به‌شکل پاورقی منتشر شد. این نکته مهم است، چون ضرباهنگ رمان، ورود و خروج شخصیت‌ها، تعلیق‌های پی‌درپی و پایان‌های نفس‌گیر فصل‌ها، همگی از ماهیت پاورقی‌بودن آن می‌آیند. الکساندر دوما استاد این بود که خواننده را درست در حساس‌ترین لحظه رها کند و با لحنی نامریی بگوید: «ادامه‌اش را فردا بخر، اگر طاقت داری!»

دوما این رمان را با همکاری اگوست ماکه پرورش داد؛ همکاری که سهمش در طراحی پیرنگ آثار بزرگی چون «سه تفنگدار» و «کنت مونت‌کریستو» قابل چشم‌پوشی نیست، هرچند نام دوما بود که بر جلدها درخشید. سرچشمه اصلی ماجرای ادموند دانتس نیز گزارشی از زندگی مردی به نام فرانسوا پیکو بود؛ کفاشی که قربانی حسادت و گزارش دروغ شد و پس از آزادی، زندگی‌اش را وقف انتقام کرد. دوما از این پرونده خام، یک جهان ساخت: زندان، سیاست، پول، اشرافیت، عشق، خیانت، پدری، گناه و پرسشی بزرگ درباره مرز عدالت و انتقام.

داستان در روزهای پرآشوب بازگشت ناپلئون از جزیره البا آغاز می‌شود. ادموند جوان در آستانه رسیدن به همه‌چیز است: ناخدایی کشتی، ازدواج با مرسدس و آینده‌ای روشن. همین خوشبختی، دشمنانش را دیوانه می‌کند. دانگلار از موفقیت او می‌سوزد، فرناند مرسدس را می‌خواهد و کادروس آن‌قدر ضعیف است که حقیقت را می‌داند اما برای نجات ادموند کاری نمی‌کند. ژرار دو ویل‌فور نیز برای حفظ موقعیت خود، جوان بی‌گناه را بی‌محاکمه به قلعه ایف می‌فرستد.

در زندان، آبه فاریا فقط راه رسیدن به گنج را به ادموند نشان نمی‌دهد؛ ذهن او را بازسازی می‌کند. زبان، تاریخ، فلسفه، سیاست، دانش و منطق به زندانی ناامید آموخته می‌شود. فاریا از ادموند یک انسان آزاد می‌سازد، پیش از آنکه جسمش از زندان آزاد شود. اما همین آموزش، ابزار انتقام را نیز به دست او می‌دهد. ادموند پس از فرار و یافتن گنج خاندان اسپادا، دیگر صرفا مردی ثروتمند نیست؛ بازیگر، کارگردان و نویسنده نمایشی عظیم است که پاریس باید روی صحنه‌اش فروبپاشد.

نگاه دوما به انتقام، ساده و یک‌خطی نیست. او ابتدا اجازه می‌دهد خواننده از مجازات بدکاران لذت ببرد. راستش را بخواهیم، دیدن سقوط دانگلار، فرناند و ویل‌فور لذت دارد؛ همان لذت کمی شرم‌آوری که از دیدن افتادن یک آدم متکبر روی پوست موز می‌بریم، فقط با لباس‌های اشرافی و حساب‌های بانکی بزرگ‌تر. اما دوما کم‌کم بهای این لذت را نشان می‌دهد. کنت وقتی می‌بیند آتش انتقام به کودکان و بی‌گناهان رسیده، درمی‌یابد که نه فرشته عدالت است و نه نماینده بی‌خطای خدا.

پیام پنهان رمان را می‌توان در دو کلمه مشهور پایان آن پیدا کرد: «صبر و امید.» دوما نمی‌گوید ظلم را فراموش کنید یا ستمگر را ببخشید و برایش شیرینی ببرید. حرفش پیچیده‌تر است: انسانی که خود را صاحب اختیار مطلق جان و سرنوشت دیگران بداند، حتی اگر قربانی بوده باشد، ممکن است به نسخه تازه‌ای از همان نیرویی تبدیل شود که نابودش کرده است.

اقتباسی وفادار در اسکلت، آزاد در جزییات

سریال (The Count of Monte Cristo) مسیر اصلی را نگه می‌دارد: توطئه، زندان، آشنایی با فاریا، فرار، گنج، بازگشت با هویتی تازه و فروپاشی خائنان. حضور جرمی آیرونز در نقش آبه فاریا نیز به بخش زندان وزن می‌دهد. فاریا با بازی او تنها یک پیرمرد دانا نیست؛ آخرین چراغی است که در تاریکی قلعه ایف روشن مانده. با این حال، فشردن رمانی عظیم در هشت قسمت، ناگزیر به حذف و ساده‌سازی منجر شده است.

در رمان، کادروس یکی از نمونه‌های مهم فساد تدریجی انسان است. او از توطئه باخبر است، اما مستی، ترس و ضعف اخلاقی مانع دخالتش می‌شود. بعدتر، آزمایش الماس، طمع، قتل و ورود دوباره‌اش به زندگی کنت، سقوط او را کامل می‌کند. در سریال، کادروس با بازی جیسون بارنت مردی سیاه‌پوست است که ابتدا می‌خواهد حقیقت را افشا کند، اما زیر فشار و تهدید فرناند و دانگلار سکوت می‌کند. بعدها، هنگامی که پدر ادموند در فقر افتاده، به او غذا و کمک می‌رساند.

این تغییر، کادروس را از یک شخصیت عمدتا طماع و اخلاقا فروریخته، به انسانی ترسو اما قابل نجات تبدیل می‌کند. او در پایان ماموریتش از ادموند طلب بخشش می‌کند و کنت در پاسخ می‌گوید که کادروس باعث شده دوباره به انسان‌ها ایمان بیاورد. سپس پولی در اختیارش می‌گذارد تا راهی امریکا شود. اینجا سریال به‌جای مجازات، امکان جبران را انتخاب می‌کند. کادروس هنوز خطاکار است، اما هیولا نیست؛ آدمی است که ترسیده، اشتباه کرده و دیر، ولی بالاخره به‌سمت روشنایی برگشته است.

مرسدس نیز در سریال فرصت بیشتری برای دفاع از خود پیدا می‌کند. او پس از دستگیری ادموند مدتی کنار پدرش می‌ماند و به او کمک می‌کند. پس از انتشار خبر مرگ ادموند، با فرناند ازدواج می‌کند و هزینه سنگ قبر ادموند و پدرش را می‌پردازد. این جزییات مهم‌اند، چون مانع می‌شوند ازدواج مرسدس با فرناند صرفا به‌عنوان خیانت عاطفی دیده شود. او زنی است که سوگواری کرده، منتظر مانده و سرانجام زیر وزن زمان و خبر مرگ محبوبش، زندگی دیگری را پذیرفته است.

در رمان نیز مرسدس ادموند را از پشت نقاب کنت بازمی‌شناسد و برای نجات جان پسرش، آلبر، نزد او می‌رود. ادموند تصمیم می‌گیرد در دوئل کشته شود، اما آلبر پس از شنیدن حقیقت خیانت پدرش، از کنت عذرخواهی می‌کند. سریال همین خط را با تغییراتی حفظ کرده است: مرسدس در دیدار شبانه حقیقت را توضیح می‌دهد، التماس می‌کند و کنت می‌گوید دوئل انجام خواهد شد، اما این خون اوست که ریخته می‌شود. صبح روز بعد، آلبر می‌آید، اعتراف می‌کند که مادرش همه‌چیز را گفته و می‌پذیرد انگیزه کنت برای مجازات فرناند به‌حق بوده است. در نتیجه دوئلی رخ نمی‌دهد.

تفاوت مهم دیگر به نوآرتیه، ولنتاین و ماکسیمیلیان مورل مربوط است. در رمان، عشق ولنتاین و ماکسیمیلیان یکی از ستون‌های عاطفی قصه است. کنت با نجات ولنتاین و فراهم‌کردن وصال این دو، در عمل چیزی را می‌سازد؛ پس از آنکه مدت‌ها فقط ویران کرده است. حتی مرگ ظاهری ولنتاین و آزمایش تلخ امید ماکسیمیلیان، بخشی از مسیر کنت به‌سوی درک دوباره رحمت است.

در سریال، ماکسیمیلیان نقش بسیار کم‌رنگ‌تری دارد و پیوند عاطفی کنت با سرنوشت این زوج تا حد زیادی حذف شده است. کنت نسبت به ولنتاین احساسی عاشقانه ندارد و تنها از سر دلسوزی، برای رهایی او از ازدواج اجباری وارد عمل می‌شود. او با نوآرتیه گفت‌وگو می‌کند تا پیرمرد در لحظه عقد، حقیقت دوئلی را که به مرگ پدر داماد انجامیده افشا کند. نوآرتیه، با اعتراف به کشتن پدر فرانتس دپینه، مانع ازدواج تحمیلی نوه‌اش می‌شود. این خط داستانی کارکرد خود را دارد، اما جای خالی بخش پررنگ رابطه ولنتاین و ماکسیمیلیان در رمان همچنان احساس می‌شود.

ماجرای مسمومیت‌ها نیز ساده‌تر شده است. در رمان، هلویز دو ویل‌فور چند قربانی دارد: اعضای خانواده سن‌مران، باروا و در نهایت پسر خودش، ادوار. هدف او انتقال ارث به فرزند خویش است. ویل‌فور پس از کشف حقیقت، به همسرش فرصت می‌دهد پیش از رسیدن قانون، خود درباره سرنوشتش تصمیم بگیرد؛ تصمیمی هولناک که به مرگ مادر و کودک منتهی می‌شود. کنت پس از دیدن جسد ادوار درمی‌یابد از مرز عبور کرده و انتقامش دیگر فقط گناهکاران را نمی‌زند.

در سریال، هلویز مادربزرگ مادری ولنتاین را با چای مسموم می‌کند و صحنه را طوری می‌چیند که اتهام به گردن ولنتاین بیفتد. کنت بذر تردید را در ذهن ژرار می‌کارد و از برداشتن سم توسط هلویز خبر می‌دهد. هلویز بعدا شیشه سم را در اتاق ولنتاین جاسازی می‌کند، اما ژرار که پیش‌تر اتاق را گشته، فریب نمی‌خورد. او تصمیم می‌گیرد همسرش را به پلیس معرفی و دخترش را آزاد کند. هلویز نیز خود و پسرش را مسموم می‌کند.

وقتی ژرار به خانه بازمی‌گردد و با اجساد روبه‌رو می‌شود، کنت از نشان‌دادن سند و اعلام هویت حقیقی‌اش منصرف می‌شود. دیگر نیازی نیست بگوید «من ادموند دانتس هستم»؛ صحنه پیش رو از هر اعلام پیروزی هولناک‌تر است. او فقط می‌گوید: «خدا مرا ببخشد» و می‌رود. همین جمله، شکستن نقاب مونت‌کریستو است. قاضی هنوز زنده است، اما انتقام‌گیرنده تازه متوجه شده بخشی از خودش را محکوم کرده است. سریال سرنوشت بعدی ویل‌فور را نشان نمی‌دهد، در حالی که در رمان، او پس از فروپاشی خانواده‌اش عقلش را از دست می‌دهد.

خط بندتو یا آندره‌آ کاوالکانتی نیز فشرده شده است. در رمان، بندتو فرزند نامشروع ویل‌فور و ارمین دانگلار است و گذشته پیچیده او با برتوچیو، مادرخوانده‌اش و کادروس پیوند دارد. او کادروس را می‌کشد و سپس در دادگاه، هویت واقعی خود را فاش می‌کند؛ افشاگری‌ای که حیثیت ویل‌فور را نابود می‌سازد. در سریال، کنت و کادروس برای به دام انداختنش نقشه می‌کشند. آندره‌آ هنگام فرار به پلیسی چاقو می‌زند و به جرم قتل بازداشت می‌شود. در دادگاه، هویت خودش و پدر و مادر حقیقی‌اش علنی می‌شود. ویل‌فور با اعلام اینکه هیچ‌کس بالاتر از قانون نیست، از پرونده کنار می‌رود و سپس به خانه‌ای بازمی‌گردد که مرگ در آن منتظرش نشسته است.

شخصیت اوژنی دانگلار از معدود مواردی است که سریال، اشاره‌های رمان را صریح‌تر کرده است. در کتاب، رابطه اوژنی و لوئیز دارمیلی آشکارا فراتر از یک دوستی معمولی به نظر می‌رسد و فرارشان با لباس مبدل، یکی از رادیکال‌ترین خطوط داستانی اثر برای زمان خود است. سریال معلم پیانو را به‌وضوح معشوق اوژنی معرفی می‌کند. آن دو در روز ازدواج اجباری فرار می‌کنند؛ اوژنی موهایش را کوتاه می‌کند، از گذرنامه برادر معلمش استفاده می‌کند، صندوقچه پول مادر را هم بی‌سروصدا برمی‌دارد و راهی رم می‌شود. عشق، آزادی و البته کمی سرمایه نقدی؛ چون حتی شورش علیه نظام مردسالار هم خرج سفر دارد!

لوییجی وامپا و معرفی‌نامه‌های کنت برای اپراهای رم نیز مسیر فرار آن‌ها را آماده می‌کنند. این تغییر به سریال اجازه می‌دهد آزادی اوژنی را نه یک حاشیه عجیب، بلکه شکلی دیگر از گریز از زندان نشان دهد؛ زندانی که این بار دیوار سنگی ندارد و از قرارداد ازدواج، آبرو و خواست پدر ساخته شده است.

هایدی؛ شخصیتی که مدرن معرفی شد اما کوچک‌تر شد

یکی از تناقض‌های قابل توجه اقتباس، برخورد آن با هایدی است. سازندگان پیش از پخش از شخصیت‌های زن قدرتمندتر و هایدی مستقل‌تر سخن گفته بودند؛ زنی که دیگر صرفا برده‌ای ترسیده نباشد. اما در عمل، هایدی با بازی کارلا سیمون اسپنس حضور محدودی دارد. او مهمانی در عمارت کنت است، در دادگاه علیه فرناند شهادت می‌دهد و سپس خداحافظی می‌کند.

خانواده هایدی، علی پاشای یانینا، خیانت فرناند و گذشته تراژیک او به‌اندازه رمان بسط پیدا نمی‌کند. مهم‌تر اینکه هیچ رابطه عاشقانه‌ای میان او و کنت شکل نمی‌گیرد. در رمان، هایدی هم سند زنده جنایت فرناند است و هم راه خروج ادموند از جهان انتقام. پایان کتاب، کنت را در کنار هایدی قرار می‌دهد؛ زنی که عشقش به او یادآوری می‌کند هنوز می‌تواند زندگی کند. حذف این رابطه، پایان سریال را مستقیما به مرسدس پیوند می‌زند.

دست راست کنت نیز در سریال از دل ماجرایی تازه می‌آید. ادموند در روز فرار با زندانی دیگری روبه‌رو می‌شود و به او کمک می‌کند. مرد قایقی دارد و هر دو می‌گریزند. ادموند بعدتر قایقش را می‌دزدد، گنج را پیدا می‌کند و سپس با نامه و پول از او می‌خواهد به فرانسه بیاید. این شخصیت، جاکوپو، در رمان نیز حضور دارد، اما سریال رابطه او و ادموند را بر پایه تجربه مشترک فرار و نوعی بدهی اخلاقی بازسازی می‌کند.

در مقابل، داستان نجات خانواده مورل که در رمان اهمیت فراوانی دارد، بسیار کم‌رنگ شده است. ادموند با نجات ناشناس پیر مورل از ورشکستگی و خودکشی نشان می‌دهد که ثروتش فقط برای انتقام نیست. او می‌تواند همان‌قدر که ویران می‌کند، نجات هم بدهد. حذف یا کوچک‌کردن این بخش، کنت سریال را برای مدتی طولانی‌تر در قالب مرد انتقام نگه می‌دارد و وجه نیکوکار و پنهانی او را محدود می‌کند.

مرسدس؛ زنی که با یک ساعت، پانزده سال سکوت را می‌شکند

در میان بازیگران سریال (The Count of Monte Cristo)، آنا ژیراردو در نقش مرسدس یکی از عاطفی‌ترین و دقیق‌ترین اجراها را ارایه می‌دهد. او مرسدس را نه قربانی بی‌اراده نشان می‌دهد و نه معشوقی که باید فقط گوشه قاب بایستد و حسرت بخورد. این زن، سال‌ها با فقدان زندگی کرده، به مردی اعتماد کرده که شایسته آن نبوده و حالا ناگهان با روح عشق جوانی‌اش روبه‌رو شده است؛ روحی که ثروتمند، سرد، زخمی و خطرناک بازگشته است.

اوج بازی ژیراردو در قسمت پیش از فینال و دیدار دونفره مرسدس با کنت شکل می‌گیرد. تا آن لحظه، سریال هنوز سایه‌ای از تردید باقی گذاشته است: مرسدس می‌داند؟ حدس می‌زند؟ یا فقط شباهتی را دنبال می‌کند؟ ادموند ساعت را نشان می‌دهد؛ همان شی کوچک، ساده و انسانی که سال‌ها در زندان نگه داشته بود. ناگهان همه نقاب‌ها فرو می‌ریزند.

واکنش مرسدس به ساعت، صرفا «شناختن یک شی» نیست. او یک‌باره جوانی ازدست‌رفته، انتظار، عذاب وجدان، مرگ پدر ادموند و زندگی‌ای را می‌بیند که می‌توانست داشته باشد. ژیراردو این لحظه را با ترکیبی از ناباوری، اندوه، عشق و ترس بازی می‌کند. نگاهش پیش از زبانش اعتراف می‌کند. صورتش می‌گوید: «خودتی… اما چرا این‌قدر دیر؟ و چرا این‌طور؟»

این صحنه می‌توانست به دام ملودرامی پر از اشک و فریاد بیفتد، اما بازی ژیراردو آن را انسانی نگه می‌دارد. صدایش می‌لرزد، اما شخصیت فرو نمی‌ریزد. مرسدس در برابر شبح ادموند نمی‌ایستد؛ در برابر مردی می‌ایستد که هنوز جایی زیر زره کنت زنده است. التماس او برای نجات آلبر نیز فقط خواهش یک مادر نیست. مرسدس از ادموند می‌خواهد ثابت کند آن جوان مهربان مارسی کاملا نمرده است.

سم کلفلین در این سکانس بازی کنترل‌شده‌ای دارد، اما این مرسدس است که ضربان صحنه را تعیین می‌کند. کنت با پول، نقشه و هویت‌های گوناگون بر همه مسلط شده، ولی یک ساعت کافی است تا مرسدس او را خلع سلاح کند. تمام ثروت مونت‌کریستو در برابر آن یادگار کوچک، ناگهان به توده‌ای فلز و کاغذ تبدیل می‌شود.

پایانی که «صبر و امید» را به «عشق درمانگر است» تبدیل می‌کند

در پایان رمان، مرسدس و ادموند به هم بازنمی‌گردند. مرسدس زندگی تازه و ساده‌ای را برمی‌گزیند و کنت همراه هایدی راهی آینده می‌شود. دوما پس از آن همه تاریکی، راه نجات را در عشق تازه، بخشش دانگلار و توصیه به صبر و امید پیدا می‌کند.

سریال مسیر دیگری انتخاب می‌کند. در آخرین دیدار، ادموند به مرسدس می‌گوید فرانسه را ترک خواهد کرد و شاید هرگز بازنگردد. او سخن کشیش هم‌بندش را به یاد می‌آورد: کسی که برای انتقام می‌رود، باید نخست قبر خودش را بکند. جمله‌ای که خلاصه زندگی ادموند است؛ او دشمنانش را به خاک انداخت، اما سال‌ها پیش خودش نیز در همان گور خوابیده بود.

مرسدس دست او را می‌گیرد و می‌گوید عشق درمانگر است. سریال در همین تماس تمام می‌شود؛ نه با بوسه‌ای قطعی، نه با ازدواجی دوباره و نه با اعلام یک پایان خوش زورکی. فقط دستی که دست دیگری را می‌گیرد. این پایان، امکان را جایگزین قطعیت می‌کند. شاید ادموند برود، شاید بماند، شاید این عشق دیگر هرگز شکل جوانی‌اش را پیدا نکند؛ اما برای نخستین بار، کنت اجازه می‌دهد کسی به او نزدیک شود.

این تغییر، پیام سریال را از رمان جدا می‌کند. دوما می‌گوید انسان باید پس از شناخت محدودیت خود، صبر کند و امید داشته باشد. سریال می‌گوید زخم انتقام را فقط رابطه انسانی می‌تواند درمان کند. در رمان، هایدی پنجره آینده است؛ در سریال، مرسدس پلی است میان گذشته و آینده. یکی پیشنهاد تولد دوباره می‌دهد و دیگری امکان ترمیم چیزی را که شکسته است.

آیا این پایان از پایان دوما بهتر است؟ نه لزوما. پایان رمان از نظر ساختاری کامل‌تر است، چون هایدی، ماکسیمیلیان، ولنتاین و حتی بخشش دانگلار را در یک جمع‌بندی اخلاقی بزرگ کنار هم می‌گذارد. اما پایان سریال از نظر عاطفی فوری‌تر و برای مخاطبی که هشت قسمت رابطه ادموند و مرسدس را دنبال کرده، رضایت‌بخش‌تر است. اقتباس به‌جای بازکردن چند پنجره، فقط یک در را نیمه‌باز می‌گذارد.

جاه‌طلب، زیبا و گاهی اسیر دیالوگ‌های چوبی

بیله آگوست، برنده نخل طلا و اسکار، به سریال ظاهر سینمایی چشمگیری داده است. لوکیشن‌های فرانسه، ایتالیا و مالت، طراحی لباس‌ها، عمارت‌ها و فضای قلعه ایف، مقیاس تولید را بالاتر از یک درام تلویزیونی معمولی می‌برند. سازندگان نیز هدف پروژه را ساختن روایتی بین‌المللی از عشق، خیانت و انتقام ستمدیدگان از قدرتمندان اعلام کرده‌اند. همین هدف در انتخاب بازیگران چندملیتی و تولید انگلیسی‌زبان اثر دیده می‌شود.

با این حال، عظمت رمان گاهی سریال را نفس‌زنان می‌کند. هشت قسمت برای رمانی با این تعداد شخصیت، راز، هویت جعلی، قتل، مسمومیت، ورشکستگی، دادگاه و رسوایی خانوادگی زمان چندانی نیست. نتیجه آن است که برخی اتفاق‌ها با شتاب رخ می‌دهند و بعضی شخصیت‌ها، به‌ویژه هایدی و ماکسیمیلیان، پیش از آنکه جان بگیرند از مرکز داستان کنار می‌روند.

لوسی منگن، منتقد گاردین، برخوردی بسیار تند و در عین حال شوخ‌طبعانه با سریال داشت. او اقتباس تلویزیونی را «بد اما سرگرم‌کننده» توصیف کرد و حتی خود رمان دوما را اثری عامه‌پسند و نامعقول خواند. از نگاه او، بازی‌های چوبی، دیالوگ‌های توضیحی و جمله‌های بدیهی به ضرباهنگ آسیب زده‌اند. منگن برای نمونه، جمله‌هایی مانند «اگر از این توفان عبور نکنیم، خواهیم مرد» یا پرسش فاریا درباره اینکه آیا ادموند ساعت را تمام این مدت نگه داشته، دست می‌اندازد؛ پرسشی که واقعا پاسخ دیگری ندارد. ادموند در سلول کوچک خود قرار بود ساعت را کجا گم کند؟ به موش زندان هدیه بدهد؟

این نقد درباره بخشی از دیالوگ‌ها بیراه نیست. سریال گاهی به مخاطب اعتماد نمی‌کند و چیزی را که تصویر پیش‌تر گفته، دوباره با کلمات توضیح می‌دهد. بعضی جمله‌ها نه از دهان آدم‌ها، بلکه انگار از دفترچه راهنمای داستان بیرون می‌آیند. با این همه، تقلیل کل اثر به یک سرگرمی بد، منصفانه نیست. سریال در نیمه دوم انسجام عاطفی بیشتری پیدا می‌کند و سکانس‌های مرسدس، دادگاه فرناند، فروپاشی ویل‌فور و تردید نهایی ادموند نشان می‌دهند که اقتباس در بهترین لحظاتش، معنای اصلی رمان را فهمیده است.

سم کلفلین در نقش ادموند، فاصله میان جوان ساده‌دل و اشراف‌زاده انتقام‌جو را به‌خوبی نمایش می‌دهد، هرچند گریم و کلاه‌گیس دوران زندان گاهی بیش از آنکه رنج را منتقل کند، توجه را به خودش جلب می‌کند. جرمی آیرونز به فاریا وقار و گرما می‌دهد و آنا ژیراردو، به‌خصوص در قسمت پیش از فینال، قلب عاطفی سریال است. اگر کلفلین موتور روایت باشد، ژیراردو همان زخمی است که به ما یادآوری می‌کند چرا این موتور اصلا روشن شده است.

در نهایت، مینی‌سریال کنت مونت کریستو (The Count of Monte Cristo) نه جای رمان را می‌گیرد و نه باید چنین ادعایی داشته باشد. این سریال نسخه‌ای فشرده، مدرن‌شده و عاطفی‌تر از داستان دوماست که بخشی از پیچیدگی‌های اثر اصلی را قربانی سرعت می‌کند، اما پرسش مرکزی آن را زنده نگه می‌دارد: وقتی عدالت در دسترس نیست، قربانی تا کجا حق دارد جلو برود؟

ادموند دانتس در آغاز حق دارد خشمگین باشد. حق دارد نام کسانی را که زندگی‌اش را دزدیده‌اند به خاطر بسپارد. حق دارد عدالت بخواهد. اما دوما و سریال هر دو، با مسیرهایی متفاوت، به یک نقطه می‌رسند: قربانی‌بودن به انسان اجازه نمی‌دهد خدا شود.

کنت همه‌چیز دارد؛ ثروت، نفوذ، دانش و قدرت. با این حال، نجات او نه در صندوق گنج اسپادا، بلکه در لحظه‌ای کوچک اتفاق می‌افتد: وقتی دستی را که به سویش دراز شده پس نمی‌زند. شاید بزرگ‌ترین پیروزی ادموند این نباشد که دشمنانش را نابود کرد؛ شاید این باشد که در آخرین لحظه، نگذاشت کنت مونت‌کریستو آخرین بازمانده ادموند دانتس را هم بکشد.

پیام‌های رمان و نگاه دوما

«کنت مونت‌کریستو» در ظاهر قصه‌ای درباره انتقام است، اما اگر کمی گردوغبار شمشیرها، دوئل‌ها، گنج‌ها و رسوایی‌های خانوادگی را کنار بزنیم، با رمانی روبه‌رو می‌شویم که مدام از خواننده می‌پرسد: آیا رنج کشیدن، هر کاری را برای قربانی مجاز می‌کند؟

عدالت با انتقام یکی نیست

ادموند دانتس در آغاز قربانی محض است. جرمی مرتکب نشده، اما به دلیل حسادت دانگلار، طمع عاطفی فرناند، سکوت کادروس و منفعت‌طلبی ویل‌فور، سال‌های جوانی‌اش را در زندان از دست می‌دهد. بنابراین خشم او کاملا قابل درک است. مشکل از جایی آغاز می‌شود که ادموند پس از یافتن گنج، خود را نه فقط یک قربانی یا دادخواه، بلکه ابزار تقدیر الهی می‌بیند.

او باور دارد خدا ثروت و قدرت را در اختیارش گذاشته تا مجرمان را مجازات کند. این تصور ابتدا باشکوه و حتی لذت‌بخش به نظر می‌رسد؛ بالاخره چه کسی از دیدن سقوط چند آدم فاسد بدش می‌آید؟ اما دوما به‌تدریج نشان می‌دهد انتقام خصوصی، هرقدر هم حساب‌شده باشد، عدالت نیست. عدالت باید حد و مرز داشته باشد، در حالی که انتقام از زخمی تغذیه می‌کند که همیشه گرسنه است.

کنت می‌خواهد گناهکاران را مجازات کند، اما نقشه‌هایش به زندگی بی‌گناهان نیز آسیب می‌زند. مرگ ادوار، فرزند ویل‌فور، نقطه‌ای است که ادموند درمی‌یابد دیگر فقط خیانت‌کاران را هدف نگرفته است. گلوله انتقام از بدن مجرم عبور کرده و به کودکی رسیده که هیچ سهمی در گناه پدرش نداشته است.

انسان نمی‌تواند جای خدا بنشیند

یکی از مهم‌ترین وسوسه‌های ادموند، احساس قدرت مطلق است. ثروت بی‌پایان، دانش گسترده، هویت‌های متعدد و تسلط بر رازهای دیگران، او را به جایی می‌رساند که تصور می‌کند می‌تواند سرنوشت آدم‌ها را بنویسد. او صحنه را می‌چیند، شخصیت‌ها را وارد می‌کند، پرده را بالا می‌برد و منتظر سقوطشان می‌ماند؛ انگار پاریس تئاتر شخصی اوست و همه مردم بازیگران نمایشی هستند که پایانش را فقط خودش می‌داند.

اما دوما به او و خواننده هشدار می‌دهد: شناختن گناه دیگران، انسان را معصوم نمی‌کند.

کنت می‌تواند حقیقت را کشف کند، اما قادر نیست تمام پیامدهای تصمیم‌هایش را کنترل کند. درست همین ناتوانی، ادعای خداگونه او را فرومی‌ریزد. او وقتی با ویرانی خانه ویل‌فور روبه‌رو می‌شود، دیگر یک پیروز مغرور نیست؛ مردی است که تازه فهمیده حساب عدالت را با دفترچه خشم شخصی‌اش اشتباه گرفته است.

سکوت در برابر ظلم، بی‌گناهی نیست

کادروس نقشه اصلی را طراحی نمی‌کند و ادموند را شخصا به زندان نمی‌اندازد، اما حقیقت را می‌داند و سکوت می‌کند. دوما از طریق او نشان می‌دهد که شر همیشه با چهره‌ای خشمگین و خنجری در دست وارد نمی‌شود. گاهی گوشه‌ای می‌نشیند، جامش را بالا می‌برد و زیر لب می‌گوید: «به من ربطی ندارد.»

کادروس نمونه انسانی است که شاید ذاتا شرور نباشد، اما ضعف، ترس و منفعت‌طلبی او را به همکار شر تبدیل می‌کند. پیام اخلاقی روشن است: وقتی می‌توانی جلوی یک بی‌عدالتی را بگیری و آگاهانه سکوت می‌کنی، دیگر فقط تماشاگر نیستی؛ بخشی از ماجرایی.

دوما در این زمینه میان درجات گناه تفاوت می‌گذارد. دانگلار برنامه می‌چیند، فرناند از آن بهره می‌برد، ویل‌فور به آن قدرت قانونی می‌دهد و کادروس اجازه می‌دهد اتفاق بیفتد. گناه همه یکسان نیست، اما هیچ‌کس کاملا بی‌تقصیر نیست.

طمع فقط جیب را پر نمی‌کند؛ شخصیت را تهی می‌کند

پول در این رمان صرفا وسیله خرید نیست؛ آزمایشگاه اخلاق آدم‌هاست. گنج مونت‌کریستو قدرت نهفته شخصیت‌ها را آشکار می‌کند. کنت با ثروتش هم می‌تواند خانواده مورل را نجات دهد و هم دشمنانش را درون تله بیندازد. بنابراین پول در نگاه دوما ذاتا خیر یا شر نیست؛ مهم این است که در دست چه کسی قرار بگیرد و صاحبش با آن چه کند.

دانگلار زندگی خود را بر پایه محاسبه سود و زیان می‌سازد. برای او آدم‌ها، ازدواج، اعتبار و حتی خانواده، ستون‌هایی در دفتر حساب‌اند. طنز تلخ داستان اینجاست که مردی که همه‌چیز را با پول اندازه می‌گیرد، در نهایت با گرسنگی و از دست دادن ثروتش تنبیه می‌شود. دوما او را در برابر پرسشی ساده قرار می‌دهد: وقتی تمام ارزش انسان در حساب بانکی‌اش خلاصه شود، با خالی شدن حساب چه چیزی از او باقی می‌ماند؟

با این حال، بخشیدن دانگلار در پایان رمان اهمیت زیادی دارد. چیزی که در سریال رنخ نمی‌دهد. کنت می‌توانست انتقام را کامل کند، اما او را زنده می‌گذارد. این بخشش نشانه ضعف نیست؛ نخستین نشانه آزادی خود ادموند است. تا پیش از آن، دشمنانش زندانی نقشه او بودند و خودش زندانی نفرت از آنان. با بخشیدن دانگلار، یکی از این دو زندان بالاخره فرو می‌ریزد.

انتقام، گذشته را پس نمی‌دهد

تراژدی اصلی ادموند فقط زندانی شدن نیست؛ این است که گمان می‌کند با مجازات دشمنان می‌تواند آنچه از دست رفته پس بگیرد. اما هیچ نقشه‌ای جوانی او را بازنمی‌گرداند، پدرش را زنده نمی‌کند و عشق ساده و بی‌آلایش او و مرسدس را به شکل نخست برنمی‌گرداند.

این یکی از تلخ‌ترین پیام‌های رمان است: مجازات مقصران، لزوما قربانی را درمان نمی‌کند.

آدم ممکن است دشمنانش را شکست دهد و باز هم شب هنگام با همان خلایی روبه‌رو شود که پیش از انتقام درونش بوده است. ادموند وقتی از زندان فرار می‌کند، از نظر جسمی آزاد است؛ اما نفرت، زندان تازه او می‌شود. دیوارهای قلعه ایف را پشت سر گذاشته، ولی بخشی از ذهنش همچنان در همان سلول باقی مانده است.

در این معنا، «کنت مونت‌کریستو» قصه فرار از دو زندان است: نخست زندانی که دیگران برای ادموند ساخته‌اند و سپس زندانی که خودش با خشم و خاطراتش بنا کرده است.

هویت تازه همیشه به معنای تولد دوباره نیست

ادموند پس از آزادی، نام‌ها و چهره‌های گوناگونی برای خود می‌سازد: کنت مونت‌کریستو، لرد ویلمور، آبه بوزونی و هویت‌های دیگر. این نقاب‌ها به او قدرت می‌دهند، اما هم‌زمان او را از خود واقعی‌اش دور می‌کنند. (هر چند سریال به این بخش‌ها نپرداخته)

پرسش اخلاقی و روانی رمان این است که اگر انسانی تمام زندگی‌اش را وقف مجازات کسانی کند که گذشته‌اش را نابود کرده‌اند، دیگر چه مقدار از شخصیت مستقل او باقی می‌ماند؟ کنت ظاهرا ارباب دشمنانش است، اما در واقع تصمیم‌هایش همچنان حول همان چهار نفری می‌چرخد که زندگی ادموند را نابود کردند. او از آن‌ها متنفر است، ولی هنوز اجازه می‌دهد مسیر زندگی‌اش را تعیین کنند.

نقاب کنت، ادموند را محافظت می‌کند، اما نزدیک است او را کاملا ببلعد. بازگشت واقعی ادموند زمانی آغاز می‌شود که دوباره قادر به ترحم، بخشش و پذیرفتن محدودیت خود می‌شود.

عشق مالکیت نیست

رمان شکل‌های مختلفی از عشق را در برابر هم قرار می‌دهد. فرناند مرسدس را می‌خواهد، اما خواستن او بیشتر شبیه تصاحب است. او برای رسیدن به مرسدس، زندگی ادموند را نابود می‌کند؛ یعنی خوشبختی زنی که ادعا می‌کند دوستش دارد، برایش کمتر از میل شخصی خودش اهمیت دارد.

در مقابل، عشق مرسدس به ادموند با شناخت همراه است. او پشت چهره، لباس، ثروت و لحن سرد کنت، همان جوان گذشته را تشخیص می‌دهد. عشق در اینجا نیرویی نیست که زمان را به عقب برگرداند؛ نیرویی است که حقیقت انسان را زیر انبوه نقاب‌ها می‌بیند.

عشق ماکسیمیلیان و ولنتاین نیز در برابر ازدواج‌های مصلحتی و معاملات خانوادگی قرار می‌گیرد. دوما جامعه‌ای را نقد می‌کند که در آن ازدواج گاهی نه پیوند دو انسان، بلکه قرارداد میان ثروت، عنوان و آبروست. اوژنی دانگلار نیز با نپذیرفتن ازدواج تحمیلی، علیه همین ساختار می‌ایستد.

فرزندان نباید تاوان گناه پدران را بدهند

رمان بارها نشان می‌دهد که گناه نسل گذشته چگونه به نسل بعد منتقل می‌شود. آلبر مسئول خیانت‌های فرناند نیست، ولنتاین نباید قربانی جاه‌طلبی‌های خانواده ویل‌فور شود و ادوار نیز در جنایت‌های پدر و مادرش نقشی ندارد.

اما نقشه انتقام کنت، خواه‌ناخواه این مرز را مخدوش می‌کند. این همان نقطه‌ای است که دوما انتقام قهرمانش را زیر سوال می‌برد. مجازات وقتی کور شود، میان گناهکار و وابستگان او تفاوتی نمی‌گذارد. در نتیجه قربانی دیروز ممکن است سازنده قربانیان فردا شود.

مرگ ادوار فقط یک حادثه تلخ نیست؛ حکم اخلاقی رمان علیه زیاده‌روی کنت است. کودک مرده، آینه‌ای مقابل ادموند می‌گیرد تا چهره‌ای را ببیند که در مسیر انتقام پیدا کرده است.

دانش می‌تواند نجات‌بخش یا خطرناک باشد

آبه فاریا در زندان به ادموند زبان، تاریخ، فلسفه، علوم و قدرت تحلیل می‌آموزد. آموزش او ادموند را از ناامیدی نجات می‌دهد و امکان فرار را فراهم می‌کند. دوما دانش را راهی برای رهایی انسان از زندان جهل می‌بیند؛ حتی اگر آن زندان از سنگ ساخته شده باشد.

اما دانش بدون اخلاق می‌تواند به ابزار کنترل تبدیل شود. ادموند از آموخته‌هایش برای شناخت انسان‌ها، ساختن هویت‌های تازه و هدایت وقایع استفاده می‌کند. فاریا به او قدرت اندیشیدن می‌دهد، ولی ادموند مدتی این قدرت را در خدمت نفرت می‌گذارد.

رمان در نتیجه نمی‌گوید دانایی همیشه انسان را خوب می‌کند. دانایی قدرت می‌آورد و قدرت، شخصیت صاحبش را آزمایش می‌کند. آموزش، در را باز می‌کند؛ اما تضمین نمی‌کند فرد پس از خروج از آن، به کدام سو خواهد رفت.

جامعه فاسد، جنایت را با لباس قانون انجام می‌دهد

ویل‌فور شخصیت مهمی است، چون شرارت او مانند جنایت یک راهزن آشکار نیست. او دادستان و نماینده قانون است، اما برای حفظ موقعیت خانوادگی و سیاسی خود، یک جوان بی‌گناه را بدون محاکمه دفن می‌کند.

دوما از این طریق نشان می‌دهد قانون همیشه مترادف عدالت نیست. گاهی قانون در دست صاحبان قدرت به ابزاری برای پنهان‌کردن جرم تبدیل می‌شود. زندانی شدن ادموند فقط نتیجه حسادت چند نفر نیست؛ نتیجه نظامی است که مقام، نام خانوادگی و مصلحت سیاسی را بر حقیقت ترجیح می‌دهد.

به همین دلیل، خشم ادموند فقط شخصی نیست. انتقام او شورش فردی علیه ساختاری است که راه قانونی دادخواهی را بسته است. با این همه، دوما راه‌حل نهایی را در استبداد متقابل کنت نمی‌بیند. اینکه قانون فاسد است، به قربانی مجوز نمی‌دهد خود به قاضی، هیات منصفه و جلاد هم‌زمان تبدیل شود.

نجات واقعی در «صبر و امید» است

عبارت پایانی رمان، چکیده نگاه اخلاقی دوماست: «صبر کردن و امید داشتن.» این جمله دعوت به انفعال و تحمل خاموش ظلم نیست. دوما پس از صدها صفحه توطئه، مبارزه و انتقام، از خواننده نمی‌خواهد دست روی دست بگذارد. مقصود او پذیرش این حقیقت است که انسان بر تمام سرنوشت مسلط نیست و نباید از دل ناامیدی، خود را صاحب اختیار مطلق زندگی دیگران بداند.

صبر، در اینجا یعنی اجازه ندهیم زخم، تمام هویت ما شود. امید نیز یعنی باور کنیم آینده می‌تواند چیزی بیش از تکرار درد گذشته باشد.

ادموند زمانی نجات پیدا نمی‌کند که فرناند رسوا، ویل‌فور نابود یا دانگلار ورشکسته می‌شود. نجات واقعی او وقتی آغاز می‌شود که می‌فهمد هنوز می‌تواند از کشتن دست بکشد، ببخشد، دوست بدارد و آینده‌ای خارج از نقشه انتقام تصور کند.

در نهایت، رمان دوما نمی‌گوید خشم بد است. خشم ادموند عادلانه و انسانی است. هشدار رمان این است که اگر خشم را برای مدتی طولانی بر تخت پادشاهی بنشانیم، دیر یا زود از خدمت ما خارج می‌شود و بر ما حکومت می‌کند. کنت مونت‌کریستو دشمنان خود را شکست می‌دهد، اما پیروزی بزرگ‌ترش زمانی رقم می‌خورد که می‌فهمد برای زنده ماندن، باید از تبدیل شدن به یکی از آن‌ها خودداری کند.


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا