بررسی فیلم «درختان سرگردان» (Wandering Trees)؛ افسانهای که میان خاک و رویا گم میشود

«درختان سرگردان» (Wandering Trees) از آن فیلمهایی است که تماشای آن شبیه قدمگذاشتن در مرز باریک میان افسانه و واقعیت است؛ جایی که حیوانات میتوانند همخانه انسانها باشند، کودکان در دل جنگل پناهگاهی برای خود بسازند و یک دختر اشرافزاده میان مردی خشن و جوانی رویابین، عشق واقعی را انتخاب کند. سالواتوره مرئو، فیلمساز ایتالیایی، در تازهترین اثر سهساعتهاش بار دیگر به سرزمین مادری خود، ساردینیا، بازمیگردد؛ اما این بار واقعیت اجتماعی و طبیعتگرایی همیشگیاش را با ساختار قصههای پریان درمیآمیزد. نتیجه، فیلمی چشمنواز و گاه عمیقاً تأثیرگذار است که در برخی لحظهها موفق میشود جادو بسازد، اما در بخشهایی نیز زیر بار همین ترکیب ناهماهنگ، تعادلش را از دست میدهد.
داستان در ابتدا با خانواده آرکا آغاز میشود؛ پیِرو، مردی از اهالی زمین، با بازی آلِساندرو هابر، به همراه پسر جوانش جولیانو در مزرعهای خارج از شهر زندگی میکند. آنها حیوانات آسیبدیده و رهاشده را نجات میدهند و خانهشان بیشتر از آنکه شبیه یک مزرعه معمولی باشد، پناهگاهی برای موجوداتی است که جهان انسانی طردشان کرده است. صدای عرعر الاغ، جیغ خوک و حرکت آرام لاکپشت، بخشی از زندگی روزمره جولیانو است؛ پسری که در مدرسه مانند دیگر کودکان درس میخواند، اما در خانه در جهانی متفاوت، انسانیتر و شاید خیالانگیزتر رشد میکند.
پیِرو و جولیانو برای بخشی از جامعه محلی، آدمهایی عجیب و حتی خطرناکاند. محبت آنها به حیوانات و پیوندشان با زمین، در چشم کسانی که تنها زبان قدرت و خشونت را میفهمند، نوعی انحراف است. این دشمنی به خانواده نونه مربوط میشود؛ سباستیانو، با بازی ماسیمو پوپولیتسیو، شکارچی بانفوذی از خانوادهای نظامی است که خانهاش پر از حیوانات تاکسیدرمیشده و نشانههای نوعی گذشته اقتدارگرا و شبهفاشیستی است. در جهان او، حیوان زنده ارزشی ندارد؛ حیوان زمانی پذیرفتنی است که شکار شده و به یک شیء تزئینی تبدیل شده باشد.
در برابر سباستیانو، پسرش امیلیانو قرار دارد؛ پسری حساس، کتابخوان و خیالپرداز که با جولیانو دوستی نزدیکی دارد. این دوستی از نظر خانواده نونه «نامناسب» است، چون امیلیانو نباید با کسی از خانواده آرکا معاشرت کند. فیلم از طریق همین دوستی، دو نگاه کاملاً متضاد به جهان را روبهروی هم قرار میدهد: از یک سو، زیستن در هماهنگی با طبیعت و پذیرفتن تفاوت؛ و از سوی دیگر، اطاعت، مردانگی خشن، حفظ آبرو و حذف هر چیزی که با نظم مسلط سازگار نیست.
مرئو در آثار پیشین خود، از جمله «آساندیرا» (Assandira) و «پروانههای زیبا» (Pretty Butterflies)، نشان داده بود که چگونه میتوان رابطه مردم ساردینیا با زمین و سنتهای باستانی را به زبانی تصویری و تقریباً رازآلود منتقل کرد. در Wandering Trees نیز طبیعت صرفاً پسزمینه اتفاقها نیست. جنگل، مزرعه و حیوانات، بخشی از روح داستاناند؛ انگار سرزمین بهعنوان موجودی زنده، رفتار انسانها را میبیند و به آنها پاسخ میدهد. بااینحال، فیلم زمانی بیشترین قدرت را دارد که اجازه میدهد همین رابطه بدون توضیحهای اضافی در تصویر و صدا شکل بگیرد.
نقطه عطف داستان زمانی رخ میدهد که جولیانو به خانه بازمیگردد و با صحنهای هولناک روبهرو میشود: همه حیوانات کشته شدهاند و پیِرو ناپدید شده است. جولیانو برای پیدا کردن پدرش به جنگلی به نام «بچهها» میرود؛ مکانی که پیشتر نیز در فیلم معرفی شده، اما این بار چهرهای دیگر پیدا میکند. در آنجا با گروهی از کودکان آواره و ژندهپوش روبهرو میشود؛ کودکانی که انگار از جهانی فروریخته به این پناهگاه پناه آوردهاند. آنها ابتدا میخواهند جولیانو را دور کنند، اما کمی بعد به او وابسته میشوند و نمیخواهند رفتنش را ببینند.
از این لحظه، درختان سرگردان بهتدریج از یک درام خانوادگی و اجتماعی به افسانهای درباره پناهبردن به خیال تبدیل میشود. به نظر میرسد جولیانو، پس از نابودی تنها خانهای که میشناخته، ناچار است خانهای تازه در ذهن خود بسازد. این فضای جادویی شاید واقعاً وجود داشته باشد و شاید فقط انعکاس ذهن زخمی او باشد؛ فیلم عمداً پاسخ روشنی ارائه نمیدهد. همین ابهام، یکی از جذابیتهای اثر است، هرچند گاهی مرز میان ابهام شاعرانه و روایت گنگ بیش از اندازه باریک میشود.
در بخش دیگری از داستان، خانواده برانکا وارد میشوند. مادالنا، با بازی جولیا مانتسا، مانند شاهزادهای از قصهها معرفی میشود؛ دختری زیبا، مستقل و سرزنده که در عمارتی اشرافی زندگی میکند. او نامزد میکلآنجلو نونه، پسر خشن سباستیانو، است، اما میداند که او را دوست ندارد. میکلآنجلو نسخه جوانتر و نظامیتر پدرش است؛ مردی خشک، قانونمدار و ناتوان از درک لطافت. رابطه او با مادالنا بیش از آنکه عاشقانه باشد، نوعی قرارداد اجتماعی و خانوادگی است.
آشنایی مادالنا و جولیانو، همان لحظه آشنای قصههای پریان را به وجود میآورد: پرنسس با جنگلنشین روبهرو میشود و جادو آغاز میشود. جولیانو تصمیم میگیرد مادالنا را با خود به آن پناهگاه جادویی ببرد؛ جایی که شاید بتوانند بدون ترس از قضاوت جامعه زندگی کنند. این بخش از فیلم از نظر نمادین روشن است: عشق آنها فقط انتخاب دو نفر نیست، بلکه شورشی علیه نظمی است که میخواهد همه آدمها را مطیع، قابلپیشبینی و شبیه به هم نگه دارد.
مشکل اصلی فیلم دقیقاً همینجاست. ساختار قصه پریان از مخاطب میخواهد بعضی اتفاقها را بیچونوچرا بپذیرد، اما عناصر واقعگرایانه فیلم مدام ما را وادار میکنند بپرسیم: چرا مادالنا با چنین مردی نامزد شده است؟ چرا شخصیتها این تصمیمها را میگیرند؟ چرا امیلیانو با وجود ظرفیت فراوان، تا این اندازه کمپرداخت باقی میماند؟ در یک افسانه، میتوان گفت شاهزاده با مردی هیولاوار ازدواج کرده چون قصه به چنین موقعیتی نیاز دارد؛ اما وقتی فیلم میخواهد خشونت خانوادگی، اختلاف طبقاتی و فشار اجتماعی را هم جدی بگیرد، پاسخهای ساده دیگر کافی نیستند.
باوجود این ضعفها، بازی بازیگران از نقاط قوت مهم اثر است. رومئو پرون در نقش جولیانو، معصومیت و سرسختی را همزمان به نمایش میگذارد و به شخصیتش کیفیتی دور از ترحم ساده میدهد. جولیا مانتسا نیز مادالنا را به زنی تبدیل میکند که فقط «شاهزاده نجاتدادهشده» نیست؛ او خودش میل به فرار و انتخاب دارد. فیلمبرداری فرانچسکو پیراس نیز چشمگیر است. نور طبیعی، بافت خاک، پوست حیوانات، تنه درختان و فضای خام ساردینیا، به فیلم کیفیتی لمسی و گاه اسطورهای میبخشد.
بااینحال، Wandering Trees همیشه به اندازه تصاویرش ریشهدار نیست. نشانههایی مثل حیوانات تاکسیدرمیشده خانه نونه یا شعر «بینهایت» اثر جاکومو لئوپاردی، بیش از اندازه آشکار به نظر میرسند و گاهی فیلم معنای خود را بهجای آنکه کشفکردنی باقی بگذارد، به تماشاگر گوشزد میکند. روایت نیز میان حماسه خانوادگی، قصه عاشقانه و فانتزی اجتماعی سرگردان میشود؛ درست مانند همان درختانی که عنوان فیلم از آنها حرف میزند.
در نهایت، «درختان سرگردان» فیلمی درباره آدمهایی است که نمیتوانند در جهان موجود ریشه بدوانند. جولیانو، مادالنا و حتی امیلیانو، هرکدام به شکلی از جامعهای گریزاناند که تفاوت را تحمل نمیکند. مرئو در ساختن این احساس تبعید و بیپناهی موفق است، اما در پیوندزدن همه عناصر داستان به یک کلیت منسجم، نه همیشه. فیلم گاهی جادویی، گاهی زیبا و گاهی بیش از حد آشکار و کشدار است؛ افسانهای که لحظههای درخشانی دارد، اما برای رسیدن به مقصد، در مسیر خود بارها راه را گم میکند.





