«The Mastermind»؛ روایت انسانی و کمدی تلخ از یک دزدی کوچک در ماساچوست دهه ۷۰ به سبک کلی رایکارد

فیلم «The Mastermind» جدیدترین اثر کلی رایکارد شاید در آغازش با حالوهوای یک فیلم سرقت آغاز شود — جاش اوکانر در نقش جیمز بلِین مونی، مردی بیکار و بیهدف، به همراه دو فرزندش (جاسپر تامپسون و استرلینگ تامپسون) در موزهای کوچک قدم میزند، صحنه را بررسی میکند و یک مجسمه کوچک را با کمک شوخیهای کودکانه بچهها میدزدد. همهچیز در ابتدا نوید یک سرقت سرگرمکننده را میدهد.
اما همانطور که هواداران رایکارد میدانند، او هرگز خود را بهسادگی در قالب ژانر محدود نمیکند. «The Mastermind» بیش از آنکه یک فیلم سرقت باشد، پرترهای حساس، دقیق و آرام از شخصیتی است که کوچکبودن دزدیاش بخش مهمی از روایت است.
همانطور که مونی مجسمه را بیصدا در کیف همسرش تری (آلانا هایم) میگذارد، نقشه بزرگترش برای سرقت تابلوهای «آرتور داو» نیز از ابتدا محدود و کماهمیت است. رایکارد با روشهای سینمایی مختلف نشان میدهد چطور این نقشه هرچه پیش میرود، کوچکتر و ناامیدکنندهتر به نظر میرسد — از جمله با کاستن تدریجی از ریتم موسیقی جَزِ پرانرژی راب مازورک تا جایی که حس «قورباغه در آب جوشان» به ذهنت میآید.
رایکارد که به خلق جهانهای دقیق شناخته میشود، اینبار هم با تیمش مکان و دوره را با وسواس ساخته است. طراح صحنه آنتونی گاسپارو وظیفه داشت با بودجه محدود، سینسیناتی اوهایو را به نسخهای بازسازیشده از ماساچوست دهه ۷۰ تبدیل کند. اوهایو بهخاطر وجود جزئیات معماری قدیمی که در شمال شرق آمریکا امروز از بین رفتهاند، انتخاب شد.
برای نمای بیرونی موزه، رایکارد و تیمش به کتابخانهای طراحیشده توسط آی.ام.پیِی در کلمبوس ایندیانا رفتند. در عمل، با افزودن جزییات و رنگیکردن فضاها به سبک شرقی و حذف تجهیزات مدرن (مثل دوربینها) در مرحله پستولید، حس واقعی ماساچوست منتقل شد.
فیلم با تکرار لوکیشنها و خلق فضای صوتی آرام، ما را به دنیای کوچک و محدود مونی میبرد — شامهای خانوادگی بیروح، دروغ گفتن به والدینش (بیل کمپ و هوپ دیویس)، و نقشهکشی خاموش اطراف شهر. اما پس از سرقت، رایکارد بهتدریج تصویری از جهان بزرگتر — با حوادث، خطرات و سیاستهای زمانه — وارد داستان میکند؛ جهانی که مونی در ابتدا نادیده میگیرد ولی نهایتاً با پیامدهایش روبهرو میشود.
رایکارد درباره فضای سیاسی ۱۹۷۰ میگوید:
«آن دوران، پایان دهه ۶۰ و آغاز دوران سرخوردگی بود. جنگ کامبوج، اعتراضات کارگری، بحرانهای آب و هوایی، کشتار کنتاستیت و جکسون. دوران شکاف و ناامیدی. مونی کسی است که از زندگی طبقه متوسطش سرخورده است و کمی از انرژی انقلابی آن زمان را جذب کرده، اما فقط به نفع خودش.»
این دیدگاه، تضادی بین خندههای فیلم و دلخوریمان از مونی ایجاد میکند؛ آدمی با چشماندازی محدود که از پیامدهای اعمالش فرار میکند و ما را به سفر جادهای درون داستان میکشاند — همان فضایی که رایکارد و همکارانش در فیلمسازی عاشقش هستند.
رایکارد توضیح داد که بخشی از جذابیت کارش، بحث گروهی در حین حرکت در ون سر صحنه است:
«من برای شروع، کتاب تصویری بزرگی آماده میکنم تا همه ایدهها را بگیرند. در دوران کووید سختترین بخش کار این بود که مردم جدا بودند و نمیتوانستیم در ون بنشینیم و درباره لوکیشنها حرف بزنیم. وقتی همه در یک ون هستند، سر صحنه نگاه میکنیم و میگوییم اینجا چرا جواب نمیدهد و اگر اینجا فیلم بگیریم، چه میکنیم.»





