آملی هوفرله چگونه با یک دیدار اتفاقی به ستاره «Sterling Point» تبدیل شد؟

آملی هوفرله ۱۴ ساله بود و در کافیشاپی در کلیولندِ تنسی منتظر مادرش نشسته بود که زنی حدودا ۲۰ ساله به او نزدیک شد؛ گفتوگویی کوتاه که مسیر زندگی و حرفهاش را برای همیشه تغییر داد.
هوفرله تکالیفش را تمام کرده بود و میخواست از کافیشاپ بیرون برود که آن زن جوان جلویش را گرفت. هوفرله که حالا ۲۴ سال دارد، در گفتوگو با هالیوود ریپورتر (The Hollywood Reporter) به یاد میآورد: «گفت: میدونم حرفم خیلی عجیب به نظر میرسه و خودم هم حسابی از این ماجرا جا خوردم. الان دارم فیلمنامهای مینویسم و تو دقیقا همون شکلی هستی که شخصیت داستانم رو تصور کردهام.»
نه هوفرله و نه مادرش نمیدانستند باید چه برداشتی از این اتفاق داشته باشند، بااینحال او هیچوقت از آن زن یا موقعیتی که پیش آمده بود نترسید. کمی بعد مشخص شد آن زن، اریکا اسکاگینز، نویسنده و کارگردان و از دوستان خانوادگی آنهاست. به همین دلیل، ملاقاتی برای صحبت درباره فیلمنامه ترتیب داده شد. آنها ساعتها با هم حرف زدند و در نهایت یک فیلم کوتاه ساختند.
هوفرله میگوید: «این اولین آشنایی من با سینما بود. فیلم را به چند جشنواره بردیم و حتی به فرانسه پرواز کردیم. اریکا واقعا دلیل اصلی این بود که اصلا فکر کنم فعالیت در این حرفه میتونه یکی از گزینههای زندگیام باشه.»
هوفرله هنوز بهطور مرتب با اسکاگینز در ارتباط است. آنها تنها چند هفته پیش از پخش سریال «Sterling Point» از پرایم ویدیو (Prime Video) با یکدیگر دیدار کردند.
هوفرله در این سریال بلوغ به خالقیت مگان پارک که ۵ آگوست پخش شد، نقش رامونا را بازی میکند. مفهوم خواهرانگی که برای خود این بازیگر هم اهمیت عمیقی دارد، یکی از عناصر اصلی داستان راموناست. رامونا و دیگر شخصیت محوری «Sterling Point»، یعنی آنی با بازی الا روبین، پس از ملاقات در قسمت نخست، بخش زیادی از سریال را صرف شناخت رابطه تازهشان میکنند.
هوفرله میگوید: «ایده اینکه بفهمی خواهری داری، اما طبیعتا هیچ رابطهای با او نداشتهای، واقعا برایم جالب بود.» خود او نیز خواهری دارد؛ البته با خنده روشن میکند که رابطه آنها از بدو تولد، شکل معمولتری داشته و بهتازگی همخانه شدهاند. به همین دلیل، بازی در «Sterling Point» برایش تجربهای بسیار شخصی بود.
آنچه در ابتدا هوفرله را جذب پروژه کرد، رابطه پیچیده رامونا و آنی بود؛ رابطهای که قلب داستان «Sterling Point» را شکل میدهد و او و روبین مدت زیادی درباره آن صحبت کرده بودند. هوفرله توضیح میدهد: «رابطه خواهرانه میان دو خواهر خیلی بیپرده و پیچیده است. وقتی خوب باشد، واقعا فوقالعاده است.»

او درحالیکه اشک در چشمانش جمع میشود، ادامه میدهد: «حس میکنی خوششانسترین آدم روی زمینی که چنین چیزی نصیبت شده. الان گریهام میگیره.» هوفرله اعتراف میکند در آن لحظه به خواهر واقعیاش فکر میکند؛ خواهری که همیشه بابت حضورش از پدر و مادرش تشکر کرده است.
البته این رابطه روی دیگری هم دارد. او میگوید: «وقتی اوضاع بد میشود، انگار دنیا روی سرت خراب شده؛ انگار زمین را از زیر پایت میکشند.»
هوفرله خانوادهای حمایتگر و مهربان دارد، اما با احساس رامونا درباره نداشتن هیچ خانوادهای بهجز آنی هم ارتباط برقرار میکند. او توضیح میدهد: «در همان لحظههای بسیار نادری که من و خواهرم با هم کنار نمیآییم، حس میکنم زندگی و ثباتم واقعا به چالش کشیده شده؛ چون بخش بزرگی از شخصیتی که امروز دارم، بهخاطر حضور اوست.»
تحلیل این احساسات پس از پایان کار آسانتر است، اما تجربهکردن آنها سر صحنه، مقابل دوربین و در اتاقی پر از آدم همیشه به همان اندازه ساده نبود. روزهایی که شخصیت او و روبین در صحنههای مشترک تنش داشتند، گاهی برای هوفرله بسیار دشوار میشد؛ چون همیشه نمیتوانست به احساس حضور در چنین موقعیت آشفتهای دست پیدا کند.
او میگوید: «در آن لحظهها ممکنه سیستم عصبی سمپاتیکم حسابی بههم بریزه و دسترسی کمتری به حرفها و کارهایم داشته باشم. دوربین روی دالی مدام اطرافت حرکت میکند و آن روز فشار درونی زیادی روی خودم حس میکردم تا این موقعیت را صادقانه به تصویر بکشم.»
هوفرله درباره یکی از صحنههای خاص میان رامونا و آنی میگوید: «نمیتوانستم راه صادقانه رسیدن به آن حس را پیدا کنم، چون فکر میکنم خاطرات دعوا با خواهرم را تقریبا سرکوب میکنم.»
بااینحال، چنین روزهایی هنگام ساخت «Sterling Point» استثنا بودند. او میگوید: «خیلی خوشحالم که فرصت پیدا کردم نقش یک خواهر را بازی کنم و این رابطه را در دنیایی متفاوت و با شرایطی غیر از زندگی خودم بررسی کنم.»
بخش مهمی از موفقیت این تجربه و خود سریال، به شیمی طبیعی میان هوفرله و روبین برمیگشت. او میگوید: «کاش جواب جالبتری برایتان داشتم، اما همهچیز خیلی طبیعی شکل گرفت.»
هوفرله از همان لحظهای که در جریان آزمون بازیگری با روبین آشنا شد، احساس کرد میانشان هماهنگی وجود دارد؛ هرچند آن زمان مطمئن نبود آینده چه سرنوشتی برایشان رقم میزند. او توضیح میدهد: «حتی نمیتونم بگم حس کرده بودم در نهایت ما دو نفر انتخاب میشویم، چون آنقدر به خودم اعتماد نداشتم.»
هنگام نخستین دیدار آنها، هوفرله به ذاتالریه مبتلا بود. اعتمادبهنفس چندانی نداشت و با کمک آنتیبیوتیکها تلاش میکرد آزمون را پشت سر بگذارد، اما حتی در آن وضعیت هم متوجه شد اتفاق خاصی در حال شکلگیری است.
او میگوید: «میدانید وقتی کسی را ملاقات میکنید و همان لحظه حسوحال خاصی میان شما شکل میگیرد؟ وقتی الا در اتاق بود، چیزی میان ما وجود داشت و همهچیز درست به نظر میرسید. الان هر دو روی یک ریل حرکت میکنیم و هدف یکسانی داریم. همین موضوع هم به صحنه فیلمبرداری و سکانسهای مشترکمان منتقل شد.»
هوفرله همچنین از غمگینبودن شخصیتش خوشش آمده بود، هرچند شاید این موضوع کمی عجیب به نظر برسد. فرصت ارائه تصویری «واقعی» و «بیپرده» از افسردگی یک زن جوان، یکی دیگر از دلایل علاقه او به این نقش بود.
این بازیگر درباره رامونا میگوید: «او آدم غمگینی است و برای این حالش همهجور دلیل دارد. اتفاقاتی را پشت سر گذاشته که من هیچوقت تجربه نکردهام. او بیشتر از چیزی رنج کشیده که اغلب نوجوانان ۱۶ یا ۱۷ ساله تجربه میکنند.»
مگان پارک برای شناخت و شکلدادن شخصیتها، آزادی بسیار بیشتری از حد معمول در اختیار هوفرله و دیگر بازیگران گذاشت. هوفرله میگوید: «من تجربه کاری خیلی کمی داشتم. برای همین وقتی وسط صحنه بودم و مگان میگفت: بله، این فیلمنامه است، اما برو و با آن بازی کن، به بهترین شکل ممکن تمام گاردهایم را پایین میآورد. میان ما نوعی درک متقابل وجود داشت و احساس میکردم واقعا به من اعتماد شده.»





