بررسی فصل سوم «شیرزن» (Lioness)؛ جنگ به پشت درِ خانه میرسد
تیلور شریدان در پرتنشترین فصل سریال، مرز میان ماموریت، خانواده و خیانت را از میان برمیدارد و زوئی سالدانا را در مرکز نبردی کاملا شخصی قرار میدهد

تیلور شریدان تقریبا در تمام جهانهای داستانیاش به مفهوم قلمرو بازمیگردد؛ قلمرویی که شخصیتها حاضرند برای حفظ آن مذاکره کنند، بجنگند، ثروت به دست بیاورند یا حتی جان خود را از دست بدهند. در «یلواستون»، زمین آشکارترین و باارزشترین دارایی است؛ در «لندمن»، نفت و حقوق بهرهبرداری از منابع طبیعی به شکلی مستقیمتر همین نقش را ایفا میکنند؛ و در «شهردار کینگستاون»، زندان و ساختارهای پیرامون آن به یک قلمرو خشن و چندپاره تبدیل میشوند که نهادها، خانوادهها، سیاستمداران و گروههای تبهکار برای کنترلش به جان یکدیگر میافتند. «شیرزن» این وسواس همیشگی شریدان را از همان ابتدا در مقیاسی وسیعتر به نمایش گذاشت: این بار قلمرو، خود کشور و شیوه زندگی کسانی است که باور دارند باید برای حفظ آن کشت یا کشته شد.
فصل سوم «شیرزن» این ایده را فشردهتر، شخصیتر و دردناکتر میکند. اگر در فصلهای گذشته قلمرو مورد مناقشه در کشورهای دیگر، اتاقهای محرمانه سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا یا میان مرزهای سیاسی قرار داشت، این بار مرز اصلی به پشت در خانه جو مکنامارا رسیده است. جنگ دیگر مفهومی انتزاعی یا ماموریتی ثبتنشده در گوشهای دور از جهان نیست؛ تهدید به فضایی نفوذ کرده که جو برای سالها تلاش میکرد آن را از هویت حرفهای خود جدا نگه دارد. همین تغییر، فصل سوم را به پرمخاطرهترین و از نظر عاطفی موثرترین فصل مجموعه تبدیل میکند.
«شیرزن» طی دو فصل نخست بارها نشان داده بود که شغل جو چه هزینهای برای زندگی خانوادگی او دارد. تماسهای ناگهانی، ماموریتهای محرمانه، غیبتهای طولانی و ناتوانی او در توضیح دادن حقیقت به همسر و فرزندانش، همواره شکافی میان دو بخش زندگیاش ایجاد میکرد. جو در یک سو ماموری است که باید سرد، محاسبهگر و آماده خشونت باشد و در سوی دیگر همسر و مادری که میکوشد حضوری عادی در خانه داشته باشد. اما این دو هویت هیچگاه واقعا از یکدیگر جدا نبودهاند. فصل سوم دیگر حتی تظاهر به وجود چنین مرزی را کنار میگذارد؛ خط دفاعی شکسته شده، پوشش جو آسیب دیده و پیامد ماموریتهایش مستقیما خانواده او را هدف گرفته است.

فصل با عملیاتی خطرناک و پرشتاب در اوکراین آغاز میشود؛ عملیاتی که در آن پهپادها، سنگرها و سلاحهای مدرن تصویری از جنگ معاصر میسازند که هم یادآور نبردهای فرسایشی قرن گذشته است و هم به میدانهای نبرد آینده شباهت دارد. یکی از شخصیتها این وضعیت را ترکیبی از جنگ جهانی اول و «جنگ ستارگان» توصیف میکند؛ تعبیری که بهخوبی تضاد هولناک میان شیوههای ابتدایی بقا و فناوری پیشرفته کشتار را نشان میدهد. سربازان هنوز از سنگر بیرون میآیند و با خطر رویارویی مستقیم مواجه میشوند، در حالی که انبوه پهپادها از آسمان آتش میبارند. مقیاس این صحنهها گاه چنان گسترده است که «شیرزن» را از قالب متعارف یک سریال تلویزیونی بیرون میآورد و به یک فیلم جنگی پرهزینه نزدیک میکند.
بااینحال، اهمیت عملیات اوکراین فقط در نمایش پرزرقوبرق اکشن خلاصه نمیشود. جو و تیمش پس از بازگشت متوجه میشوند که تبعات ماموریت بسیار فراتر از میدان نبرد رفته است. تهدیدی که در ابتدا به گزارشهای طبقهبندیشده، خاک کشورهای خارجی و بخشهای پنهان زندگی حرفهای جو محدود به نظر میرسید، حالا بیش از اندازه به خانه نزدیک شده است. پوشش او لو رفته، خانوادهاش دیگر در حاشیه امن قرار ندارند و کسی توانسته از دیوارهای دفاعی یکی از مهمترین نیروهای عملیاتی سیا عبور کند.
واکنش جو صرفا ترس یا نگرانی نیست؛ او خشمگین است. از کسانی که به سراغش آمدهاند عصبانی است، از اینکه خانوادهاش به بخشی از این نبرد تبدیل شدهاند به خشم آمده و بیش از همه از نهادی عصبی است که قرار بود امنیت نزدیکانش را تضمین کند. خشم جو در این فصل برخلاف فورانهای تهاجمی گذشته، اغلب در سکوت، نگاهها و تصمیمهای حسابشدهتر او نمایان میشود. این بار او نمیتواند تنها با حملهای مستقیم یا شلیک چند گلوله مشکل را حل کند. هر حرکت احتمالا یک واکنش در پی دارد و کوچکترین خطا میتواند خانوادهاش را در معرض خطری بزرگتر قرار دهد.

پرسش مرکزی فصل بسیار ساده اما بهشدت نگرانکننده است: آنها چگونه جو را پیدا کردند؟ همین پرسش «شیرزن» را به حوزهای میبرد که همواره در آن عملکرد درخشانی داشته است؛ عملیات ضدجاسوسی، نظارت، بازجویی، اطلاعات ناقص و تلاش برای تشخیص اینکه چه کسی دروغ میگوید. سیا باید منشا رخنه را پیدا کند، میزان آسیب را بسنجد و بفهمد چه فرد یا افرادی ممکن است تحت فشار قرار گرفته یا به همکاری با دشمن وادار شده باشند. آنچه ابتدا حملهای شخصی به نظر میرسد، خیلی زود به بحرانی گسترده تبدیل میشود که پای ماموران اطلاعاتی، سیاستمداران و مقامهای آمریکایی را به میان میکشد.
کیتلین مید با بازی نیکول کیدمن، بایرون وستفیلد با بازی مایکل کلی و ادوین مالینز با بازی مورگان فریمن ناچار میشوند با ابعاد این شکست امنیتی روبهرو شوند. فصل سوم بهدرستی زمان بیشتری را در اختیار این شخصیتها قرار میدهد و نشان میدهد تصمیمهایی که در اتاقهای آرام و پشت درهای بسته گرفته میشوند، چگونه میتوانند میدان نبرد را تغییر دهند. این بخشها صرفا فاصلهای میان صحنههای اکشن نیستند. گفتوگوها، فشارهای سیاسی و تصمیمهای ضدجاسوسی به اندازه تیراندازیها تنش ایجاد میکنند و گاه یک جمله آرام در رستوران یا اتاق جلسه، بهاندازه یک انفجار در میدان جنگ تهدیدآمیز است.
در یکی از نقشههای کلیدی، دولت بهطور عمومی اعلام میکند که یک عامل مهم خارجی را دستگیر کرده، بیآنکه هویت فرد بازداشتشده را فاش کند. هدف از این ادعا، ایجاد آشوب در شبکه دشمن است: انبار را آتش بزن تا موشها بیرون بیایند و بعد ببین کدامیک برای فرار تقلا میکند. این منطق خشن و مستقیم ضدجاسوسی با جهان «شیرزن» تناسب کامل دارد؛ جهانی که در آن گاه برای پیدا کردن یک خائن، باید همه را ترساند و واکنشها را زیر نظر گرفت. هیچکس از دایره سوءظن بیرون نیست و حتی وفادارترین افراد نیز ممکن است در شرایط مناسب شکسته شوند.

ساختار زمانی فصل نیز به تقویت این حس کمک میکند. قسمت نخست از همان دقایق ابتدایی ضربهای سنگین وارد میکند و سپس با بازگشت به شش ماه قبل، روندی را آغاز میکند که بهتدریج فاصله میان علت و معلول را کاهش میدهد. یک خط زمانی پیامدهای اکنون را دنبال میکند و خط دیگر نشان میدهد شخصیتها چگونه به این نقطه رسیدهاند. به این ترتیب، تماشاگر طرح کلی فاجعه را میبیند، اما هنوز تمام قطعات پازل را در اختیار ندارد. دانستن اینکه اتفاقی سهمگین در راه است، بدون آگاهی از چگونگی وقوع آن، ریتمی شبیه شمارش معکوس به سریال میدهد.
مایکل فریدمن که شماری از قسمتهای مهم فصل دوم را کارگردانی کرده بود، در فصل سوم نیز سهم قابلتوجهی در شکلگیری زبان بصری و ریتم تعلیق دارد. جابهجایی میان دو خط زمانی میتوانست به سردرگمی یا توقف جریان داستان منجر شود، اما تدوین منظم و انتخاب دقیق نقاط برش باعث میشوند روایت پیوسته رو به جلو حرکت کند. مه، دود، نور سرد و تصاویر گرفتهشده از زاویه دید پهپادها، میدان جنگ را بیگانه و غیرانسانی جلوه میدهند، در حالی که نماهای بستهتر در خانه جو، تهدید را ملموس و شخصی میکنند. فصل سوم در بهترین لحظاتش میان این دو مقیاس رفتوآمد میکند: از جغرافیای بزرگ سیاست جهانی به فضای محدود خانهای که دیگر امن نیست.
یکی از مهمترین تغییرات این فصل، کنار گذاشتن تقریبا کامل الگوی اولیه برنامه «شیرزن» است. فصل نخست بر فرستادن یک مامور زن به حلقه نزدیکان هدفی باارزش استوار بود؛ کروز مانوئلوس با بازی لیسلا دی اولیویرا باید به دختر یک تامینکننده مالی تروریسم نزدیک میشد و از موقعیتی استفاده میکرد که دسترسی به آن برای یک مامور مرد ممکن نبود. فصل دوم این ایده را با جوزفینا کاریو، خلبان ارتش با بازی جنسیس رودریگز، ادامه داد، هرچند خط داستانی او بسیار کوتاهتر بود و فصل بهسرعت به سوی اکشن گستردهتر حرکت کرد.
در فصل سوم خبری از معرفی و آموزش یک «شیرزن» جدید نیست. کروز و جوزی حالا در کنار تیم واکنش سریع جو قرار گرفتهاند و ماموریت، بیشتر به شناسایی و خنثی کردن شبکهای پنهان اختصاص دارد. از یک منظر، این تصمیم سریال را از ایدهای که نامش را توجیه میکرد دور میکند؛ اما از منظری دیگر، نشان میدهد «شیرزن» دیگر صرفا نام یک برنامه عملیاتی نیست. این عنوان به هویت گروهی از زنانی تبدیل شده که در مرکز سازوکار قدرت، خشونت و جاسوسی قرار دارند. سریال از یک طرح نفوذ مشخص عبور کرده و به درامی وسیعتر درباره بهای حفاظت از کشور و خانواده رسیده است.

این تغییر، بهویژه با توجه به حضور دوباره کروز و جوزی، منطقی به نظر میرسد. آنها دیگر نیروهایی تازهکار نیستند که باید ارزش خود را ثابت کنند؛ هر دو زخمهای روانی و عملیاتی گذشته را با خود حمل میکنند و حالا بخشی از گروهی شدهاند که تماشاگر آن را میشناسد و به سرنوشت اعضایش اهمیت میدهد. همین آشنایی، خطرهای فصل را جدیتر میکند. هنگام محاصره، انفجار یا ورود به ساختمان، مخاطب فقط نگران موفقیت ماموریت نیست؛ این نگرانی وجود دارد که بابی، تاکر، تو کاپس، کروز، جوزی یا دیگر اعضای تیم زنده بازنگردند.
با وجود این، سریال همچنان در شخصیتپردازی شماری از نیروهای گروه واکنش سریع کمکاری میکند. شوخیها، کریخوانیها و گفتوگوهای خشن میان اعضای تیم سرگرمکنندهاند و حس رفاقت نظامی را منتقل میکنند، اما بهجز بابی با بازی جیل واگنر، تعداد کمی از این شخصیتها فرصت پیدا میکنند تا از تیپهای آشنا فراتر بروند. فصل سوم دامنه حضور گروه را گسترش میدهد، ولی هنوز جا داشت زندگی، ترسها و انگیزههای فردی نیروها با جزییات بیشتری بررسی شود. وقتی سریال انتظار دارد نگران سرنوشت یک شخصیت باشیم، آشنایی عمیقتر با او میتواند تاثیر هر خطر را چند برابر کند.
در مقابل، جو مکنامارا کاملترین و پیچیدهترین شخصیت سریال باقی میماند و زوئی سالدانا بار دیگر نشان میدهد چرا «شیرزن» بدون حضور او قابل تصور نیست. قدرت بازی سالدانا در این فصل صرفا از فریادها، خشم انفجاری یا تسلط فیزیکی جو نمیآید؛ مهمتر از آن، سکوت و محاسبهای است که پیش از هر تصمیم در چهره او دیده میشود. جو میداند هر انتخاب ممکن است به مرگ کسی منجر شود و حالا این «کسی» میتواند یکی از اعضای خانوادهاش باشد. سالدانا وزن این آگاهی را در حالت بدن، مکثها و نگاههایش حفظ میکند و اجازه نمیدهد جو به قهرمانی شکستناپذیر تبدیل شود.
جو از نظر توانایی حرفهای یکی از خطرناکترین افراد حاضر در هر اتاق است، اما در زندگی شخصی دائما با شکست روبهرو میشود. او میتواند عملیاتی پیچیده را طراحی کند، یک تیم مسلح را از میان آتش عبور دهد و در چند ثانیه تصمیمی مرگبار بگیرد، ولی نمیتواند بهسادگی برای دخترانش توضیح دهد چرا همیشه خانه را ترک میکند. همین تضاد، قلب عاطفی سریال است. فصل سوم این تضاد را به نقطهای میرساند که دیگر نمیتوان با یک بازگشت عاشقانه، صبحانه خانوادگی یا وعدهای موقت آن را پنهان کرد.

دیو انابل در نقش نیل نیز پیچیدهترین مواد داستانی خود را تا اینجا دریافت کرده است. نیل در فصلهای پیش گاهی در جایگاه «همسر رهاشده» باقی میماند؛ مردی که باید غیبتهای جو را برای فرزندان توجیه کند و سپس دوباره با بازگشت او کنار بیاید. فصل سوم به او فرصت میدهد فراتر از این نقش واکنشی حرکت کند. رابطه جو و نیل وارد تاریکترین محدوده خود میشود، زیرا این بار بحث همیشگی «شغلت یا خانوادهات؟» دیگر یک اختلاف نظری تکراری نیست. خطر به خانه رسیده و نیل حق دارد بپرسد آیا اساسا امکان ادامه این زندگی وجود دارد یا نه.
نیکول کیدمن در نقش کیتلین همچنان حضوری سرد، دقیق و تهدیدآمیز دارد. او حتی زمانی که آرام صحبت میکند، این حس را به وجود میآورد که چند حرکت جلوتر از دیگران ایستاده است. رابطه کیتلین و جو یکی از جذابترین کشمکشهای مجموعه باقی میماند؛ رابطهای میان راهنما، فرمانده، محافظ و فردی که در صورت لزوم ممکن است زیردست خود را قربانی کند. کیتلین میداند سیستم چگونه کار میکند و جو میداند در میدان چه چیزهایی جواب نمیدهد. برخورد این دو نگاه، فصل سوم را از نظر دراماتیک غنیتر میکند.
مایکل کلی نیز در نقش وستفیلد بار دیگر ترکیبی از اقتدار اداری و خشونت کنترلشده را ارائه میدهد. صحنه رویارویی آرام او در یک رستوران نمونهای عالی از توانایی «شیرزن» در تولید تعلیق بدون نیاز به اسلحه است. وستفیلد لازم نیست صدایش را بالا ببرد؛ شیوه طرح یک تهدید و اطمینان او از قدرت پشت سرش کافی است تا فضای صحنه سرد و سنگین شود. مورگان فریمن در نقش ادوین مالینز نیز با همان وقار آشنا، به گفتوگوهای سیاسی وزن میبخشد. حضور او باعث میشود حتی دیالوگهایی که ممکن بود توضیحی یا بیش از اندازه مستقیم به نظر برسند، جدی و باورپذیر شنیده شوند.

مارتین داناوان در نقش ارول، همسر کیتلین، همچنان یکی از برگهای برنده آرام سریال است. او در حیاط خانه و میان جرعههای قهوه، تحلیلهایی درباره اقتصاد جهانی و مناسبات قدرت ارائه میدهد که میتوانند نگاه تماشاگر به کل ماجرا را تغییر دهند. ارول شخصیتی مرموز است؛ هیچگاه بهطور کامل روشن نیست چه اندازه میداند، از کجا میداند و منافع واقعیاش کجاست. او بدون حضور در میدان نبرد، سازوکار مالی جنگ را توضیح میدهد و یادآوری میکند که گلولهها تنها ابزار اعمال قدرت نیستند.
ایان بوهن، بازیگر آشنای دنیای «یلواستون»، در نقش گریدی به جمع بازیگران اضافه شده است؛ مامور نیروی دلتا و مسئول سگ عملیاتی که در تاکتیکهای میدان نبرد مهارت دارد. حضور بوهن پیوندی کوچک اما خوشایند میان جهانهای شریدان ایجاد میکند. البته این رفتوآمد صرفا یک ارجاع بازیگری نیست. گریدی نیز مانند بسیاری از مردان و زنان دنیای «یلواستون»، قلمرو خود را با وفاداری، خشونت و مجموعهای از قواعد نانوشته تعریف میکند. تفاوت فقط در مقیاس است: آنجا مزرعه و میراث خانوادگی اهمیت دارد و اینجا مرزهای یک کشور و امنیت شبکهای از ماموران.
الیزاوتا نرتین، بازیگر اوکراینی، نیز در نقش یک مامور بینالمللی وارد داستان میشود و در میان چهرههای تازه، حضور برجستهتری دارد. شخصیت او به فصل کمک میکند جنگ اوکراین صرفا پسزمینهای برای نمایش قدرت نیروهای آمریکایی نباشد. حضور یک عامل محلی با شناخت متفاوت از میدان، یادآور این واقعیت است که هر عملیات خارجی از نگاه افرادی که در آن سرزمین زندگی میکنند معنایی متفاوت دارد.
خود تیلور شریدان نیز بار دیگر در نقش کودی اسپیرز ظاهر میشود و حضوری کوتاه اما بهیادماندنی دارد. جمله او درباره اینکه «سرباز پیر به دلیلی پیر شده است»، خلاصهای از شخصیت و جهانبینی اوست. شریدان پیش از تبدیل شدن به یکی از پرکارترین خالقان تلویزیون، بازیگر بود و حضورش مقابل دوربین همچنان طبیعی و دارای خشونتی زمخت است. کودی از آن شخصیتهایی است که نیازی به معرفی طولانی ندارد؛ نحوه ایستادن، نگاه کردن و صحبت کردنش نشان میدهد سالها در موقعیتهایی بوده که بیشتر آدمها از آنها زنده بازنمیگردند.
یکی از مهمترین دلایل موفقیت فصل سوم، اعتماد شریدان به مخاطب است. متن او از اصطلاحات اطلاعاتی، تحلیلهای ژئوپلیتیک و روابط پیچیده میان آمریکا، روسیه و چین عقبنشینی نمیکند. سریال تلاش ندارد نسخهای بیش از اندازه سادهشده از جاسوسی ارائه دهد. ممکن است تماشاگر در هر لحظه معنای تمام اصطلاحات یا جزییات تاکتیکی را نداند، اما بازیگران و اجرای مطمئن صحنهها بهاندازهای قانعکنندهاند که منطق کلی عملیات پذیرفته میشود. در قسمت سوم، توضیح توازن شکننده میان آمریکا، روسیه و چین بهگونهای ارائه میشود که نهتنها پیشبرنده داستان است، بلکه سازوکار دردناک همزیستی قدرتهای بزرگ را نیز روشن میکند.
دیالوگهای شریدان همیشه ظریف نیستند و گاهی شخصیتها به شکلی صحبت میکنند که بیش از اندازه آماده نقلقول به نظر میرسد. جملههایی مانند «مهره وزیر پوتین را از صفحه شطرنج حذف میکنی» یا «ظرف عسل دست من است» روی کاغذ میتوانند نمایشی و حتی اغراقآمیز به نظر برسند، اما کیفیت گروه بازیگران اجازه نمیدهد این خطوط به شعار تبدیل شوند. کیدمن، سالدانا، کلی و فریمن بهاندازهای بر لحن و حضور خود مسلطاند که حتی مستقیمترین جملهها نیز در فضای سریال کار میکنند.

«شیرزن» همچنین همچنان به نوع خاصی از هرجومرج مورد علاقه شریدان وفادار است؛ جهانی پر از شخصیتهای سلطهجو که همگی خود را باهوشترین و سرسختترین فرد اتاق میدانند. جنسیت در این ساختار اهمیت کمتری از شایستگی، قدرت و آمادگی برای درگیری دارد. جو با کیتلین برخورد میکند، کیتلین همزمان با مقامهای بالاتر و نیروهای پایینتر درگیر میشود، وستفیلد از بالا فشار میآورد و ماموران عملیاتی از پایین تصمیمها را به چالش میکشند. سلسلهمراتب وجود دارد، اما تقریبا هیچکس حاضر نیست صرفا به دلیل درجه یا عنوان عقبنشینی کند.
همین ویژگی به شریدان امکان داده شخصیتهای زن سریال را بدون محدود کردن آنها به الگوهای رایج بنویسد. زوئی سالدانا بهدرستی اشاره کرده است که جو میتوانست یک مرد باشد، همانطور که کیتلین نیز میتوانست مرد و وستفیلد یا کایل میتوانستند زن باشند. شخصیتها پیش از آنکه نماینده جنسیت خود باشند، انسانهایی پیچیده و حرفهایاند. البته این به معنای حذف تجربه زنانه از داستان نیست؛ بلکه شریدان اجازه میدهد زنان داستان قدرت، خشونت، اشتباه، خودخواهی و مسئولیتپذیری داشته باشند، بدون آنکه حضورشان دائما با توضیح و تاکید توجیه شود. مهارت او در نوشتن زنانی که میتوانند همزمان قوی، آسیبپذیر، خشمگین و اخلاقا مسئلهدار باشند، یکی از ارزشمندترین ویژگیهای سریال است.
بااینهمه، جهانبینی «شیرزن» محدودیتهای مشخصی هم دارد. پارانویا یکی از سوختهای اصلی درام شریدان است، بهخصوص زمانی که در پرچم و مفهوم میهنپرستی پیچیده میشود. شخصیتهای اصلی ممکن است درباره روشها، مسئولیتها و اشتباهها بحث کنند، اما بهندرت مشروعیت قدرت آمریکا را زیر سوال میبرند. منطق عمومی چنین است: اگر ما جاسوسی نکنیم، آنها میکنند؛ اگر ما مداخله نکنیم، دیگری مداخله خواهد کرد؛ و اگر از آنچه متعلق به ماست دفاع نکنیم، کسی آن را تصاحب میکند.
در این چارچوب، خاکستری اخلاقی کمتری از آنچه انتظار میرود وجود دارد. شریدان بیشتر به هزینهای علاقهمند است که ماموریت بر افراد تحمیل میکند، نه به اینکه آیا خود ماموریت شایسته این میزان یقین هست یا خیر. آمریکا دائما بهعنوان قدرتی در محاصره تصویر میشود، حتی زمانی که دامنه نفوذش به سراسر جهان رسیده است. سریالی بدبینتر شاید مدت بیشتری روی این تناقض مکث میکرد؛ «شیرزن» معمولا با سرعت از کنار آن میگذرد. اشارهای حاشیهای به نظریههای مربوط به کووید و ووهان نیز از همان تحریکهای فرهنگی آشنای شریدان است که بیش از آنکه به داستان کمک کند، احتمالا باعث واکنشی همراه با تردید میشود.
اما همین حرکت بیوقفه رو به جلو، یکی از دلایل اصلی جذابیت سریال است. «شیرزن» وقتی روی فشار، مراقبت اطلاعاتی، خشونت، دادههای ناقص و تصمیمهای بد تمرکز میکند، بهسختی میتوان از آن چشم برداشت. شریدان میداند چگونه اتاقی را از شخصیتهای سرسخت پر کند، به هرکدام دلیلی برای مخالفت بدهد و سپس اجازه دهد اصطکاک میان آنها به انفجار برسد. نتیجه گاه اغراقآمیز است، ولی تقریبا همیشه سرگرمکننده باقی میماند.
فصل سوم از فرمولهای تکراری سریال نیز کاملا رها نشده است. رابطه جو و نیل بار دیگر با صحنههایی صمیمانه آغاز میشود تا استحکام ازدواج آنها را یادآوری کند و سپس تماس کاری، این آرامش را بر هم میزند. بحث میان شغل و خانواده نیز آنقدر تکرار شده که مخاطبان قدیمی احتمالا میتوانند بخشهایی از آن را پیشبینی کنند. بااینحال، ورود مستقیم تهدید به خانه باعث میشود این الگو معنایی تازه پیدا کند. این بار مسئله فقط نبودن جو سر میز شام نیست؛ مسئله این است که حرفه او ممکن است همان خانه و خانواده را نابود کند.
فصل سوم در نهایت مهمترین دغدغههای همیشگی سریال، یعنی حاکمیت، خانواده، وفاداری، قلمرو و بهای دفاع از آنها را در یک فضای فیزیکی واحد جمع میکند. جو سالها از کشور در معنایی انتزاعی دفاع کرده و همزمان کوشیده است قلمرو کوچک خود را در خانه حفظ کند. وقتی دشمن از مرز خانه عبور میکند، این تمایز از بین میرود. دیگر نمیتوان ماموریت را بیرون گذاشت، اسلحه را کنار در قرار داد و نقش مادر یا همسر را از نو آغاز کرد. جنگ به درون خانه آمده و هر تصمیم حرفهای، نتیجهای خانوادگی دارد.
از این منظر، فصل سوم را میتوان کاملترین بیان دغدغههای تیلور شریدان در «شیرزن» دانست. برای او قلمرو همیشه قلمرو است؛ گاهی مزرعهای در مونتانا، گاهی میدان نفتی، گاهی ساختار یک زندان و گاهی کشوری است که مقامهایش خود را موظف به دفاع از آن میدانند. این بار قلمرو، دری است که خانوادهای پشت آن ایستاده و زنی مقابلش باید تصمیم بگیرد تا کجا حاضر است برای حفاظت از آن پیش برود.
«شیرزن» در فصل سوم از ایده اولیه خود فاصله میگیرد، اما هویت دراماتیک روشنتری پیدا میکند. اکشن در مقیاسی سینمایی اجرا میشود، ساختار زمانی تعلیق را افزایش میدهد، عملیات ضدجاسوسی پیچیده و قانعکننده است و گروه بازیگران از بهترین مجموعههای تلویزیون امروز به شمار میرود. زوئی سالدانا با اجرایی دقیق و چندلایه بار دیگر مرکز ثقل سریال است، نیکول کیدمن و مایکل کلی به پشتصحنه قدرت انرژی خطرناکی میبخشند و تیلور شریدان نیز چه بهعنوان نویسنده و چه در مقام بازیگر، جهان خاص خود را با اعتمادبهنفس گسترش میدهد.
کاستیهایی مانند نگاه کمابیش یکسویه به قدرت آمریکا، شخصیتپردازی محدود برخی نیروهای عملیاتی و تکرار بعضی الگوهای خانوادگی همچنان وجود دارند، اما نقاط قوت فصل بهوضوح بر این ضعفها غلبه میکنند. فصل سوم «شیرزن» یک تریلر جاسوسی پرتنش، یک درام خانوادگی خشن و یک اثر جنگی بلندپروازانه است که میداند بیشترین تاثیر زمانی شکل میگیرد که امر ژئوپلیتیک از امر شخصی قابل تشخیص نباشد. این فصل نشان میدهد زنده ماندن در یک ماموریت به معنای سالم بازگشتن از آن نیست؛ همیشه کسی آسیب را با خود به خانه میآورد. تفاوت اینجاست که این بار، آسیب پیش از بازگشت جو در خانه منتظر اوست.
جمع بندی
امتیاز - ۹٫۶
۹٫۶
عالی
فصل سوم «شیرزن» جنگ را از میدانهای دوردست به آستانه خانه جو میکشاند و مرز میان ماموریت، خانواده و بقا را از بین میبرد. این فصل با اکشن سینمایی، تعلیق ضدجاسوسی و بازی درخشان زوئی سالدانا، یکی از پختهترین روایتهای تیلور شریدان درباره قلمرو و هزینه محافظت از آن است.





