دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
انتخاب سردبیرنقد و بررسینقد و بررسی فیلم

بررسی فیلم «آنورا» (Anora): مایکی مدیسون در کمدی-درام طبقه اجتماعی ساخته‌ی شان بیکر، به یک زن ثروتمند تبدیل می‌شود

مایکی مدیسون در یک کمدی درخشان که به‌عنوان یک ماجراجویی فانتزی آغاز می‌شود و سپس با چرخشی خنده‌دار به سمت قلمروی فیلم جواهرات تراش‌نخورده (Uncut Gems) هدایت می‌شود، اجرایی بی‌نظیر ارائه می‌دهد.

آنورا، یا همان «آنی» که ترجیح می‌دهد با این اسم صدایش کنند، یک استریپر جسور و ۲۳ ساله روس-آمریکایی است که خانه‌ای کوچک را در ساحل برایتون با خواهرش به اشتراک می‌گذارد. ایوان، یا «وانیا» همانطور که به طور متناوب استفاده می‌کند، پسر ۲۱ ساله یک میلیاردر مسکوئی است که هر زمان در نیویورک است، در عمارت پر از کوکائین پدرش در آن سوی بروکلین اقامت می‌کند، که اگر به او بود، همیشه آنجا می‌ماند. آنی هفت شب در هفته در کلوب استریپ منهتن به عنوان تنها فرد روس‌زبان، کار می‌کند. در همین حال، ایوان به طور واضح هرگز یک روز هم کار نکرده است. او فرزند مادری است که در میامی زندگی می‌کند و پدری که وجود ندارد، در حالی که ایوان یک بچه‌ی بی‌نهایت لوس است که شاید هرگز به اندازه‌ی کافی برای تبدیل شدن به یک پسر بزرگسال بالغ نشود.

در این چارچوب، پتانسیل ساخت یک کمدی رمانتیک پرشور و نشاط‌آور از روی برخورد دو شخصیت کاملاً نامتناسب با یکدیگر مطرح می‌شود. داستان حول روی دادن یک رقص میله خصوصی شکل می‌گیرد که طی آن، ایوان حاضر می‌شود برای داشتن یک «دوست‌دختر بسیار هیجان‌زده» به مدت یک هفته، مبلغ ۱۵ هزار دلار به آنی بپردازد. با این حال، خوشبختانه هیچ شانسی وجود ندارد که شان بیکر، کارگردانی که بخش اعظم دوران حرفه‌ای خود را وقف به تصویر کشیدن فاحشگی بدون نگاه تحقیرآمیز در فیلم‌های خام، پرشور و کاملاً مهیج مانند «نارنگی» و «موشک قرمز» کرده است، هرگز اجازه ندهد شخصیت‌های او در چنین داستانی غیرقابل باور گرفتار شوند. حتی به مقدار کمی.

برخلاف تصور، کمدی کُنی آیلند گونه‌ای که بیکر پیش فرض آن را شکل داده، به مراتب به «جواهرات نتراشیده» نزدیک‌تر است تا اینکه هرگز به حد «زن زیبا» برسد. «آنورا» که برای بیش از دو ساعت به طرز دیوانه‌کننده‌ای خنده‌دار و یا مضحک است، قبل از اینکه واقعیت در صحنه فراموش‌نشدنی پایانی فیلم به آن برسد، تقریباً هیچ ربطی به عاشقانه ندارد و تقریباً همه چیز در مورد دل‌شکستگی طبقه کارگر است که یک استودیوی مدرن هالیوود هرگز حتی سعی نمی‌کند آن را درست کند.

این دل‌شکستگی‌ای است که اجرای درخشان نقش اول توسط میکی مدیسون به او اجازه می‌دهد تا حتی – یا شاید به خصوص – زمانی که چیزی نمی‌پوشد تا به پنهان کردن آن کمک کند، در معرض دید پنهان شود و بدن برهنه او به یک تابلوی دوطرفه تبدیل می‌شود که او و ایوان را دعوت می‌کند تا در جنبه‌های مختلف یک فانتزی مشترک سهیم شوند. بیکر هرگز آنورا را به خاطر فریبکاری خود شرمنده نمی کند، نه به هیچ گونه تعمیم گسترده ای در مورد دینامیک عاطفی کار جنسی متوسل نمی شود.

برعکس، او فقط در شخصیت‌هایش می‌دمد و تماشا می‌کند که چگونه به سمت حقیقت غیرقابل انکاری که موقعیت خاص آنها را تعریف می‌کند، دود می‌گیرند و بخار می‌کنند – یا شاید به خصوص – بعد از اینکه در پایان پرده اول در آخر هفته‌ای با سوخت کتامین در لاس‌وگاس تصمیم می‌گیرند ازدواج کنند: ایوان یک بچه لوس است که همیشه می‌توانسته تمام خوشبختی‌هایی را که می‌خواهد بخرد، در حالی که آنی یک تلاشگر سرسخت است که هرگز به او این امکان داده نشده که فکر کند ممکن است چقدر هزینه داشته باشد.

فیلم‌های بیکر با نبوغ انتخاب بازیگرانشان زنده می‌شوند و می‌میرند؛ نه فقط به خاطر افرادی که او قادر به پیدا کردنشان است، بلکه به این دلیل که او به اندازه کافی شجاع است که برای پیدا کردن شخصیت‌هایی که در وهله اول به دنبالشان می‌گردد، تلاش کند. ایوان که با بازی عالی مارک آیدلشتاین به عنوان یک فرد خودبزرگ‌بین به تصویر کشیده شده، جذابیت خاصی شبیه به تیموتی شالامی دارد، اما از همان لحظه اولی که او را ملاقات می‌کنیم، می‌دانیم که او توانایی تبدیل شدن به شاهزاده سوار بر اسب سفید برای هیچکس را ندارد.

حقیقت این است که به نظر می‌رسد این پسر بچه‌ای است که پنج دقیقه از پایان بلوغش گذشته است، و او با انرژی کودکانه‌ای رفتار می‌کند که به نظر حتی بعد از اینکه لباس‌هایش را درآورده، هنوز لباس خواب به تن دارد. ایوان برای آنی به اندازه کافی شیرین است، اما برای مراقبت از خوشبختی او به پول خود تکیه می‌کند؛ او لحظه‌ای درنگ نمی‌کند تا پلی‌استیشن خود را به محض اینکه کارش با دوست دختر اجاره‌ای‌اش تمام می‌شود، روشن کند و فقط به او پیشنهاد ازدواج می‌دهد چون ازدواج با یک آمریکایی ممکن است او را از بازگشت به خانه برای کار برای پدرش نجات دهد.

آنی بسیار باهوش‌تر و ساده‌دل‌تر از دوست جدید پولدارش است، اما او به همان اندازه توهم‌زده است. او در حالی که ایوان را همانطور که هست می‌شناسد، پول آنقدر خوب است که نمی‌تواند در افکار کورکورانه‌ای که زندگی مشترکشان می‌تواند داشته باشد، گم نشود. اجرای مدیسون که با لهجه غلیظ بروکلین که از کوئینز هم شنیده می‌شود و پشت زره زنجیری نگرشی به سبک «به درک برو، پولم را بده» که به اندازه‌ای گستاخانه است که روی تی‌شرتی چاپ شود و به توریست‌ها فروخته شود، محافظت می‌شود، خطوط کلی نشانه‌هایش را با درجه‌ای از جزئیات ملموس پر می‌کند.

فیلمنامه بیکر با خوشحالی مشغول بهم ریختن اوضاع است و زحمتی به خودش نمی‌دهد تا همه چیز را صراحتا بیان کند، که این هم به نوبه خود خوب است، چرا که بازیگر نقش اول زن او با تنها حالت بدنش می‌تواند آشفتگی تمام عیار فرصت‌طلبی‌های ناقص آنی را منتقل کند. او شاید فقط به خاطر پول با ایوان باشد، اما این به این معنا نیست که لذتی را که با دوستان ایوان دارند، وانمود می‌کند. در واقع، آنی آنقدر تحت تاثیر آینده‌ای است که با هم می‌سازند که لحظه‌ای برای فکر کردن به اینکه والدین ایوان چه فکری خواهند کرد وقتی بفهمند وارث ثروتشان با یک کارگر جنسی ازدواج کرده است (و به لطف سایت‌های زرد روسی، قطعا چنین خواهد شد) توقف نمی‌کند. او حتی نمی‌تواند تصور کند که پدر ایوان ممکن است افراد زیردستش را به خانه بفرستد تا او را بیرون کنند، یا اینکه واکنش شوهر جدیدش فرار کردن مثل همان پسر بچه ترسویی باشد که هست.

تنها در اینجا، حدود یک ساعت بعد از شروع فیلم، است که دامنه کامل «آنورا» بالاخره قابل مشاهده می‌شود. کارگردانی بیکر بیش از حد پرشور و فیلمنامه او بیش از حد حساب شده است تا اینکه سرعت فیلم مشکلی برای روایت به نظر برسد، اما هیچ یک از فیلم‌های او به طور چشمگیری دنده را نسبت به این فیلم بالاتر نمی‌برد، آن زمانی که آنی مجبور می‌شود با گروه اراذل و اوباش ارمنی پدرشوهرش مقابله کند… آنچه به عنوان یک رویارویی تهدیدآمیز آغاز می‌شود، به زودی به طغیانی از خشونت کمیک تبدیل می‌شود که شایسته یک فیلم کمدی‌اروتیک فرانسوی کلاسیک است، در حالی که آنی کاملاً وحشی می‌شود و برای دفاع از خود در برابر سه مردی که به اندازه ظاهرشان سرسخت نیستند، مبارزه می‌کند. نیمی از خانه به هم می‌ریزد قبل از اینکه هر دو طرف متوجه شوند که اگر می‌خواهند ایوان را قبل از اینکه والدینش روز بعد به نیویورک برسند پیدا کنند، باید با هم همکاری کنند، و اتحاد ناخوشایندی که بین آنها شکل می‌گیرد، نیمه دوم فیلمی را تغذیه می‌کند که گروهِ بازیگران بیکر را در جستجوی شبانه برای بچه لوس فراری در سراسر شهر می‌فرستد.

اینکه «آنورا» هر چه فشرده‌تر می‌شود، بیشتر درگیر و خوددار می‌شود – باز هم – گواهی بر بازیگرانش است که بیکر به آنها اعتماد دارد تا داستان او را به سرانجام برسان سانند. در راس آنها همکار دیرینه کارگردان، کارن کاراگولیان (توروس) قرار دارد، شبیه پیکرگونه‌ای برای رابرت دنیرو که حضور مضطرب او به تقویت انرژی سینمای نیوهالیوود ۳۵ میلی متری فیلم کمک می‌کند. او همچنین وی را به یک مکمل عالی برای دو زیردست دست و پا چلفتی‌اش، گارنیک مستعد به تصادف (واچه توماسیان) و ایگور کچل («بازیگر کوپه‌ی شماره‌ی ۶» یورا بوریسوف) تبدیل می‌کند، که سکوت ترسناک او توسط همدردی‌اش با آنی – و علاقه‌ی عمیقش به مادربزرگش – تضعیف می‌شود.

این آدم‌ها اوباش‌هایی نیستند که از ارعاب لازم برای انجام کار خود لذت ببرند، آنها فقط مردان شایسته‌ای هستند که برای حمایت از خانواده‌های خود در خانه، به پدر ایوان وفاداری نشان داده‌اند. همانطور که یک کار ساده‌ی نگهداری بچه به طولانی‌ترین شب زندگی آن‌ها تبدیل می‌شود و انواع شوخی‌های خنده‌دار و لحظات برجسته‌ی کمدی اسلپ‌استیک را به همراه می‌آورد، بیکر هرگز از این واقعیت غافل نمی‌شود که هر یک از این شخصیت‌ها در خدمت الیگارشی‌ای که به زحمت آن‌ها را می‌شناسد، خود را تحقیر می‌کنند. هر صحنه در «آنورا» – هر نگاهی بین آنی و اسیرکنندگانش – حس نانوشته‌ای را تقویت می‌کند که اعضای این گروه چهار نفره‌ی وحشی، بیشتر با هم همسو هستند تا با هر یک از ثروتمندانی که افسارهایشان را در دست دارند.

آخرین فیلم بیکر شاید به نظر نرسد که خود را برای نوعی ضربه احساسی آماده می کند،چیزی که باعث درخشش “نارنگی” شد، یا اجازه داد نئورئالیسم آفتاب سوخته “پروژه فلوریدا” به یک اشک آورِ طوفان‌گونه تبدیل شود، اما هر چه این ماجراجویی پر سر و صداتر و طولانی‌تر می‌شود، شخصیت‌هایش بیشتر برای ایجاد یک پیوند سخت‌گیرانه تلاش می‌کنند، امری که بر اساس همبستگی طبقاتی و عصبانیت متقابل بنا شده است.

در فیلم‌های بیکر همه اراده‌ای برابر و تسلیم‌ناپذیر دارند، و کشش درونی قدرتمندی که «آنورا» قادر است بین فوریت جمعی شخصیت‌هایش و خفگی اجتناب‌ناپذیر آرزوهایشان ایجاد کند، سرانجام با قدرتی به ساحل برخورد می‌کند که شما را در صندلی‌تان درهم می‌کوبد.

با این حال، تا لحظه‌ای که آن موج جزر و مدی به زمین می‌خورد، «آنورا» اغلب به همان اندازه بامزه است که «موشک قرمز» قبل از آن بود – و همیشه خنده‌دارتر است. فیلمبرداری آنامورفیک درو دنیلز در یکنواختی زمستان نیویورک (داستان از قبل از شب سال نو تا بازی رنجرز/آیلندرز که در ۱۸ فوریه در استادیوم متلایف در فضای باز برگزار شد) جنبه عاشقانه پیدا می‌کند، در عین حال به طرز ماهرانه‌ای درخششی گرم را به نمایش می‌گذارد که ما را به دیدن طنز در تاریک‌ترین لحظات دعوت می‌کند.

و به همین ترتیب، برای گوش دادن به اعترافات حقیقتِ بین خنده‌ها. کلمات، به خصوص در فیلمی که بر روی یک «بله» سرنوشت‌ساز تکیه می‌کند و با دقت بین دو زبان جابجا می‌شود، بسیار مهم هستند. آنی برای صحبت کردن به زبان روسی بی میل است، حتی اگر آن را به طور کامل متوجه شود، و تنها پس از ازدواج با ایوان است که گاهی اوقات شروع به صحبت به آن زبان می‌کند. به نظر می رسد هویت قومی که زبان اسلاوی به او القا می کند باعث عصبانیت آنی می شود – گویی او را به حاشیه شهری که مشتاق فتح آن است سوق داده و او را در جعبه ای قرار داده که هرگز قادر به فرار از آن نخواهد بود.

حتی به نظر می رسد نام خودش یک مانع است، تاریخچه ذاتی آن، مانع او می شود تا به پتانسیل کامل فانتزی خود، و/یا فانتزیِ پتانسیلِ کاملش برسد. در یک جا، یوری برای اینکه بتواند معنای «آنورا» را برای او توضیح دهد، آن را در گوگل جستجو می کند، اما آنی علاقه ای ندارد. او در میان رشته‌ای از ناسزاهای محافظت‌کننده از خود پاسخ می دهد: «ما در آمریکا به اسم ها اهمیت نمی دهیم»، همانطور که مدیسون روی نت پایانی عالی برای یکی از ظریف ترین صحنه های متناقضی که بیکر تا به حال فیلمبرداری کرده است، جاگیر می شود؛ در این کشور، اینکه ما چه کسی هستیم در برابر وعده اینکه چه کسی ممکن است بشویم، در درجه دوم قرار دارد. و آن وعده هر روز خالی‌تر می‌شود.

فیلم «آنورا» برای اولین بار در بخش مسابقه جشنواره فیلم کن ۲۰۲۴ به نمایش درآمد و نخل طلا را کسب کرد. کمپانی «نئون» امسال آن را در سینماها اکران خواهد کرد.


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا