دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
انتخاب سردبیرنقد و بررسینقد و بررسی فیلم

«بلندی‌های بادگیر»؛ عشقِ ویرانگر در قابِ زرق‌وبرق، میان جسارت فرمی و خلأ احساسی

اقتباس از «Wuthering Heights» (بلندی‌های بادگیر) امیلی برونته همیشه میدان مین بوده است؛ رمانی که نه‌فقط درباره عشق، بلکه درباره خشونت، طبقه، طردشدگی، وسواس و خودویرانگری است. هر اقتباسی ناچار است تصمیم بگیرد کدام بُعد را برجسته کند و کدام را قربانی. امرالد فنل در نسخه تازه‌اش تصمیمی رادیکال گرفته: حذف بخش بزرگی از روایت، کنار گذاشتن نسل دوم شخصیت‌ها و تمرکز افراطی بر کاترین ارنشاو و هیثکلیف.

این انتخاب جسورانه است، اما نتیجه نهایی فیلمی است که پرزرق‌وبرق، بلندپرواز و دیدنی‌ست، اما در لحظات کلیدی از انتقال آن «خشونت عاطفیِ عریان» که جان رمان برونته است، بازمی‌ماند.

فنل، هم نویسنده و هم کارگردان فیلم، بی‌پروا به جان متن افتاده است. خبری از کتی لینتون، هرتن ارنشاو و لینتون هیثکلیف نیست؛ نسل دوم به‌کلی حذف شده و شجره‌نامه خانواده‌ها به حداقل رسیده است. تمرکز مطلق بر رابطه کاترین (مارگو رابی) و هیثکلیف (جیکوب الوردی) قرار می‌گیرد؛ رابطه‌ای که فیلم آن را «بزرگ‌ترین داستان عاشقانه تمام دوران» می‌نامد—ادعایی تحریک‌آمیز که خودِ فیلم هم انگار می‌خواهد محل بحثش کند.

با این حال، پرسش مهمی باقی می‌ماند: وقتی فنل تا این حد جسارت حذف دارد، چرا نیمه‌راه می‌ایستد؟ اگر قرار است اقتباس «از هم بگسلد»، چرا اجازه نمی‌دهد عشق، واقعاً همه‌چیز را بسوزاند؟ روایتِ دو ساعت‌وبیست‌وچند دقیقه‌ای، با وجود تمرکز، بارها به مونتاژها و ایده‌های بصری پناه می‌برد تا شکاف‌های دراماتیک را پُر کند؛ شکاف‌هایی که می‌شد با خطرپذیری عاطفی بیشتر از میان برداشت.

بازاریابی فیلم وعده «رهاشدن» می‌دهد؛ وعده‌ای از اروتیسم، وسواس و بی‌پروایی. اما آن‌چه روی پرده می‌بینیم کنایه‌آمیز است: شوق و کشش فراوان، اما کنش اندک. صحنه‌هایی که در تریلرها سوزان به نظر می‌رسند، در فیلم مهار شده‌اند. اگر قرار است عشق این دو «ویرانگر» باشد، چرا ویرانی را تمام‌قد نمی‌بینیم؟

استثناهایی هست؛ به‌ویژه در پرده سوم و در مواجهه‌های مرتبط با ایزابلا (با بازی چشمگیر آلیسون اولیور) که فیلم ناگهان جسورتر می‌شود. اما این جسارت دیر می‌رسد و پیوستگی‌اش با بدنه روایت کامل نیست.

مارگو رابی کاترینی می‌سازد که خودخواه، وحشی، دل‌رحم و بی‌قرار است؛ ترکیبی جذاب که زیر لایه‌های طراحی صحنه و لباس گاهی محصور می‌شود. رابی در لحظات تنهایی—نگاه‌ها، لمس‌ها، سکوت‌ها—بهترین است.

جیکوب الوردی هیثکلیفی کاریزماتیک و آسیب‌پذیر ارائه می‌دهد، اما فیلم او را بیش از حد به «معشوقِ رویایی» نزدیک می‌کند و از آن خشونت اخلاقی و انتقام‌جویانه‌ای که شخصیت را خطرناک می‌کند، می‌کاهد. نتیجه، هیثکلیفی است که بیشتر می‌سوزاند تا بسوزاند.

در میان نقش‌های مکمل، هونگ چاو در نقش نِلی قلب تپنده‌ای خاموش است؛ حضوری پر از خشم فروخورده که افسوس می‌خوریم چرا فیلم به او اوج بیشتری نمی‌دهد. شازاد لطیف در نقش ادگار لینتون عامدانه لغزنده است؛ مردی که «خوب» است اما بی‌جان. و آلیسون اولیور با ایزابلای عجیب و آشفته‌اش، هر بار که وارد قاب می‌شود، انرژی تازه‌ای می‌آورد.

اگر یک چیز در فیلم کم نباشد، ایده بصری است. طراحی صحنه سوزی دیویس و لباس‌های ژاکلین دوران آگاهانه به مرز طنز تاریک نزدیک می‌شوند؛ گاهی به‌جا و گاهی بیش از حد. اتاق خواب کاترین در تراشکراس گرنج—با دیوارهایی هم‌رنگ پوست او، با رگ‌ها و کک‌ومک‌ها—همزمان خیره‌کننده و هراس‌انگیز است. گرنج، فضایی شیک اما تهی دارد؛ سالن‌های خالی، کف‌های سرخِ خون‌مانند، شومینه‌ای آزاردهنده. در مقابل، خانه بلندی‌های بادگیر کابوسی سنگی است: دیوارهای تیز، آبِ چکنده، خونِ خوک در اصطبل‌ها؛ مکانی که خودِ معماری‌اش می‌خواهد زخم بزند.

فیلم‌برداری لینوس ساندگرن با کنتراست‌های بالا، قرمزهای عمیق و مه‌های پی‌درپی، قاب‌هایی چشم‌نواز می‌سازد؛ هرچند گاهی حس «صحنه‌بودن» بر واقعیت می‌چربد. موسیقی—با قطعاتی از چارلی اکس‌سی‌اکس—زیباست، اما گاه تمرکز را می‌شکند و فیلم را به مرز ویدئوکلیپ می‌برد.

فنل بر ویرانگری عشق تمرکز دارد و نشان می‌دهد چگونه جدا نگه‌داشتن کاترین و هیثکلیف عقل و اخلاق اطرافیان را می‌فرساید. اما تنش‌های طبقاتی، نژادی و استعماری—که در رمان برونته نقش کلیدی دارند—اینجا یا حذف شده‌اند یا نرم شده‌اند. این انتخاب، روایت را قابل‌مصرف‌تر می‌کند، اما دندان‌هایش را می‌کِشد. هیثکلیفِ فیلم کمتر تهدیدکننده است؛ انتقام‌جو نیست، بیشتر دل‌شکسته است.

نتیجه، ملودرامی شیک است که به جای خراش‌دادن، نوازش می‌کند؛ و برای متنی که ذاتاً خشن و ناراحت‌کننده است، این تناقض پرسش‌برانگیز است.

فیلم به مونتاژها تکیه می‌کند—گاهی درخشان، گاهی جایگزینِ توسعه دراماتیک. سکانس اقامت کاترین در گرنج، با رنگ‌ها و لباس‌های اغراق‌آمیز، مؤثر است و حس بیگانگی را منتقل می‌کند. اما تکرار این راه‌حل، بار عاطفی را پخش می‌کند و از تمرکز می‌کاهد.

«بلندی‌های بادگیر» امرالد فنل فیلمی است جسور در فرم، پرخرج در تصویر و بحث‌برانگیز در اقتباس. حذف‌ها آگاهانه‌اند و برخی انتخاب‌ها واقعاً الهام‌بخش. اما وقتی پای قلب اثر می‌رسد—آن عشقِ سمی و بی‌امان—فیلم کم‌جرأت‌تر از وعده‌اش عمل می‌کند. اگر آن را بازآفرینی بدانیم نه اقتباس وفادار، می‌توان از شکوه بصری و بازی‌های خوبش لذت برد. اما اگر انتظار داریم فیلمی که ادعای «از هم گسیختن» دارد، ما را هم از جا بکند، این «گسیختگی» هرگز کامل نمی‌شود.

جمع بندی

امتیاز - ۷٫۱

۷٫۱

خوب

بازآفرینی پرزرق‌وبرق و جسور از کلاسیک برونته که با تمرکز بر کاترین و هیثکلیف، تصویر می‌درخشد اما در انتقال خشونت عاطفیِ نابِ رمان، محافظه‌کار می‌ماند.

امتیاز کاربران: ۴٫۱ ( ۱ رای)

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا