دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
مجله فرا

جان فردریک اندرسون؛ «قاتل پروازی» که آزادی دوباره‌اش به فاجعه ختم شد

از فرار با یک هواپیمای اجاره‌ای تا قتل‌های زنجیره‌ای در واشنگتن؛ پرونده‌ای تلخ درباره خشونت، آزادی مشروط و خطای مرگبار در ارزیابی خطر

گاهی یک پرونده جنایی فقط داستان یک قاتل نیست؛ آینه‌ای است برای دیدن ترک‌های پنهان در نظام عدالت، آزادی مشروط، سلامت روان و ارزیابی خطر. پرونده جان فردریک اندرسون (John Fredrick Anderson) دقیقا از همین جنس است؛ جوانی با هوش بالا، علاقه به پرواز و عکاسی، و ظاهری که اطرافیانش آن را آرام و سخت‌کوش توصیف می‌کردند، اما در نهایت نامش با چند قتل، چندین سرقت مسلحانه و یکی از بحث‌برانگیزترین پرونده‌های آزادی مشروط در ایالت واشنگتن گره خورد.

این روایت از تابستان ۱۹۶۵ شروع می‌شود؛ زمانی که اندرسون با یک هواپیمای کوچک اجاره‌ای از کالیفرنیا رفت و مسیر زندگی چند خانواده را برای همیشه ویران کرد.

هشدار محتوایی: این مقاله شامل روایت قتل، تیراندازی، سرقت مسلحانه، تعقیب پلیس، خشونت مرگبار و اشاره به قربانیان واقعی است. اگر نسبت به موضوعات خشونت‌آمیز، مرگ، تروما یا پرونده‌های جنایی واقعی حساس هستید، ادامه متن ممکن است برای شما مناسب نباشد.

روزی که آرایشگاه کوچک به صحنه جنایت تبدیل شد

۱۰ ژوییه ۱۹۶۵، جامعه آرام دولوث در ایالت واشنگتن، در حدود ۱۱ مایلی شمال ونکوور، ناگهان درگیر آشوبی شد که تا سال‌ها از حافظه محلی پاک نشد. اینجا باید یک نکته را روشن کرد: ونکوور مورد اشاره، شهر ونکوور در ایالت واشنگتن آمریکا است، نه ونکوور مشهور کانادا.

در گوشه خیابان ۲۱۹ و خیابان دهم، آرایشگاهی کوچک قرار داشت. هاوارد مورفورد، آرایشگر ۶۰ ساله، مشغول رسیدگی به مشتری جوانی به نام ادگار واسر، ۲۳ ساله، بود. پسر ۱۴ ساله‌ای به نام دنیس جونز هم روی صندلی منتظر نوبتش نشسته بود.

همه چیز در چند ثانیه عوض شد. یک تاکسی مشکی و سبز رنگ با شدت به دیوار آرایشگاه کوبید، شیشه را خرد کرد و گرد و غبار فضا را پر کرد. راننده تاکسی، جان فردریک اندرسون ۲۰ ساله، از پنجره شکسته بالا آمد و وارد آرایشگاه شد. او مسلح بود.

طبق روایت پرونده، مورفورد از خسارت وارد شده به دیوارش فریاد می‌زد؛ اما اندرسون بدون گفت‌وگویی معنی‌دار شروع به تیراندازی کرد. دنیس جونز ابتدا هدف قرار گرفت و روی زمین افتاد. سپس ادگار واسر از ناحیه شکم زخمی شد. مورفورد که تلاش داشت از دو نفر دیگر محافظت کند، آخرین قربانی آن روز شد. هاوارد مورفورد در صحنه جان باخت. دنیس و ادگار زنده ماندند.

اما این جنایت از همان لحظه برخورد تاکسی به آرایشگاه آغاز نشده بود. برای فهمیدن آن، باید ۲۴ ساعت به عقب برگردیم.

فرار با سسنا؛ شروع یک مسیر بی‌بازگشت

قربانیان

صبح ۹ ژوییه ۱۹۶۵، جان اندرسون یک هواپیمای سسنا ۱۵۰ (Cessna 150) از شرکت رایت فلایینگ سرویس (Wright Flying Service) در فرودگاه هاوثورن نزدیک لس‌آنجلس اجاره کرد. به شرکت گفت قصد دارد برای تمرین پرواز به ریورساید برود و سپس برای آزمون گواهینامه خلبانی به انتاریو پرواز کند. مربی‌اش مدت‌ها بود می‌گفت برای آزمون آماده است.

اما اندرسون تصمیم دیگری داشت. او دو سلاح همراه خود برداشت و با هواپیما بلند شد؛ نه برای تمرین، بلکه برای ترک کامل زندگی قبلی‌اش در لس‌آنجلس. در ذهن او، این پرواز بلیت یک‌طرفه به زندگی تازه بود؛ دور از خانواده، شغل‌ها، آپارتمان و شخصیتی که خودش آن را کسالت‌بار می‌دید.

مسیرش او را از کالیفرنیا به سمت شمال برد. در مریسویل برای سوخت توقف کرد، بعد شب را در ونتورا گذراند و روز بعد به فرودگاه تراتدیل در اورگن، نزدیک پورتلند، رسید. پس از یک توقف دیگر، سوختش کم شد و ناچار در فرودگاه پیرسون در ونکوور واشنگتن فرود آمد.

در آنجا با مدیر فرودگاه، هاوارد پو، گفت‌وگو کرد. پو بعدا گفت اندرسون را بیشتر آدمی لاف‌زن و خودنما دیده بود، نه کسی که به زودی مرتکب قتل شود. جمله او در پرونده ماندگار شد: «لاف‌زن‌ها معمولا به کسی شلیک نمی‌کنند.»

اندرسون شب را در یک متل تراولاج گذراند. اتاق کوچک ۷ دلار قیمت داشت. او با نام واقعی خود ثبت‌نام کرد، اما نشانی جعلی از سن‌دیگو نوشت. این هم از نکات عجیب پرونده است: او نه کاملا پنهان‌کار بود، نه کاملا بی‌محابا؛ رفتارش ترکیبی از فرار، سردرگمی و تصمیم‌های خطرناک بود.

تا صبح ۱۰ ژوییه، فقط ۱۲ دلار برایش باقی مانده بود و هواپیمایش هم تقریبا سوختی نداشت.

از مشکل مالی تا نخستین قتل

اندرسون در آن زمان گرفتار مشکلاتی بود که خودش آن‌ها را نقطه شروع بحران می‌دانست. گواهینامه رانندگی‌اش به علت سرعت غیرمجاز تعلیق شده بود. همین مسئله کار او را به عنوان عکاس تجاری مختل کرده بود؛ زیرا تجهیزات عکاسی‌اش بزرگ و سنگین بود و بدون خودرو نمی‌توانست آن‌ها را جابه‌جا کند.

صبح آن روز از متل بیرون رفت، صبحانه خورد و از تلفن عمومی تاکسی خبر کرد. برنامه‌اش این بود که سلاح خود را در یک سمساری یا فروشگاه لوازم ورزشی بفروشد و پولی برای ادامه راه به دست آورد. اما تلاشش شکست خورد. یک فروشگاه معمولا سلاح نمی‌خرید و فروشگاه دیگر هم چون اندرسون هنوز ۲۱ ساله نشده بود، حاضر به معامله نشد.

راننده تاکسی زنی به نام جنویو ویولت جنینگز، ۵۲ ساله، بود؛ همسر صاحب شرکت دلوکس کب (Deluxe Cab Company). او با یک فورد ۱۹۵۸ مشکی و سبز کار می‌کرد.

در مسیر بازگشت به سمت فرودگاه، اندرسون از او خواست از جاده اصلی خارج شود. در گفت‌وگویی که بعدا از او ثبت شد، توضیح داد که ابتدا به ترساندن راننده فکر کرده بود و حتی گفته بود در ذهنش به ضربه زدن هم فکر کرده، اما سپس کار به تیراندازی کشیده است. این بخش از اعترافات، یکی از نقاط مهم پرونده است؛ زیرا نشان می‌دهد جنایت از دل یک تصمیم لحظه‌ای و بی‌اهمیت بیرون نیامده، بلکه اندرسون دست‌کم مدتی به استفاده از خشونت فکر کرده بود.

جنینگز تلاش کرد با هدایت تاکسی به سمت یک هواپیمای رها شده در محوطه، توجه دیگران را جلب کند. اندرسون به او شلیک کرد. زن تلاش کرد از خودرو بیرون بپرد، اما دوباره هدف قرار گرفت و از تاکسی بیرون افتاد. اندرسون پشت فرمان نشست و از محل گریخت. جنویو جنینگز ۹ ساعت بعد در بیمارستان سنت جوزف جان باخت.

این نخستین قتل پرونده بود؛ قتلی که بعدها در نظام قضایی نقشی عجیب پیدا کرد.

تعقیب، تصادف و تیراندازی در آرایشگاه

پس از سرقت تاکسی، افراد حاضر در فرودگاه با پلیس تماس گرفتند. جست‌وجو برای تاکسی آغاز شد. اندرسون خودرو را به محلی نزدیک خط راه‌آهن برد، آن را گشت و مقداری پول پیدا کرد. ظاهرا به رفتن به یاکیما، گرفتن هویت تازه و شروع زندگی دیگری فکر می‌کرد.

اما پیش از آن باید تاکسی را رها می‌کرد. هنگام بازگشت به سمت ونکوور، یک افسر خودرو را شناسایی کرد و تعقیب آغاز شد. سرعت تعقیب، طبق گزارش‌ها، به بیش از ۱۰۰ مایل در ساعت رسید. در نهایت در دولوث، اندرسون به تقاطعی رسید که آن را اشتباه به شکل پیچ تصور کرد. کنترل خودرو از دست رفت و تاکسی به آرایشگاه مورفورد کوبید.

سپس همان صحنه‌ای رخ داد که در آغاز گفتیم: ورود از پنجره شکسته، تیراندازی، کشته شدن مورفورد و زخمی شدن دو نفر دیگر.

پلیس ساعت ۲:۲۵ بعدازظهر به محل رسید. اندرسون چند دقیقه داخل آرایشگاه ماند. در نهایت ساعت ۲:۳۳ بعدازظهر تلاش کرد با بیرون انداختن سلاح، تسلیم شدن خود را نشان دهد؛ اما سلاح به سقف برخورد کرد. سپس بیرون آمد، دست‌هایش را روی سر گذاشت و تسلیم شد.

در بازداشت، یکی از افسران با کنایه به او گفت باید به خودش افتخار کند. اندرسون بعدها گفت در آن لحظه تقریبا آماده بود با خشم اطرافیان موافقت کند. او ظاهرا پشیمانی نشان می‌داد، اما مسئله بزرگ‌تر این بود که آیا این پشیمانی برای جامعه کافی بود؟

قاتلی که همه او را «غیرمنتظره» می‌دانستند

رسانه‌ها خیلی زود سراغ گذشته اندرسون رفتند. او ۶ مه ۱۹۴۵ به دنیا آمده بود؛ فرزند بیلی اندرسون، سرگرد نیروی هوایی، و دوروتی گریس میلام. در ریورساید کالیفرنیا بزرگ شد. پدرش بازنشسته بود و مادرش در کلیسایی محلی به عنوان منشی کار می‌کرد.

هوش او بالا گزارش شده بود؛ آی‌کیوی ۱۳۸. در مدرسه خوب عمل کرده بود و در کالج ریورساید ثبت‌نام داشت. به عکاسی علاقه‌مند بود و هم‌زمان در چند شغل فعالیت می‌کرد: روزنامه ریورساید پرس-اینترپرایز، فروشگاه دوربین و عکاسی آزاد تجاری.

مدیر بخش عکاسی روزنامه او را «عکاسی عالی» و «سخت‌کوش‌ترین آدمی» توصیف کرده بود که دیده است. حتی یک بار در شرایط سیل، به‌تنهایی پرواز کرده و هم‌زمان با کنترل هواپیما، از منطقه سیل‌زده عکس گرفته بود. این تصویر، همان چیزی است که پرونده را پیچیده‌تر می‌کند: اندرسون فقط یک فرد طردشده و بی‌مهارت نبود؛ او توانایی، استعداد و فرصت‌هایی داشت. اما هیچ‌کدام مانع خشونت نشد.

در آوریل ۱۹۶۵ کار روزنامه را رها کرد و برای تحصیل تمام‌وقت به کالج پپرداین رفت. نمراتش نوسان داشت. در یک ترم سه درس از چهار درس را افتاد، اما در ترم بعد میانگین بالایی گرفت. این نوسان‌ها به‌تنهایی نشانه جنایت نیستند، اما در کنار رفتارهای بعدی، تصویری از بی‌ثباتی، فشار و تصمیم‌گیری‌های خطرناک نشان می‌دهند.

مسئله گواهینامه؛ دلیل، نه توجیه

اندرسون بعدها مشکل تعلیق گواهینامه را نقطه آغاز سقوط خود معرفی کرد. او گفته بود بدون خودرو نمی‌توانسته تجهیزات عکاسی‌اش را جابه‌جا کند و درآمدش مختل شده بود. ابتدا در اداره وسایل نقلیه ریورساید امید داشت با دوره آزمایشی و گواهینامه موقت مشکلش حل شود، اما بعد نامه تعلیق ۳۰ روزه آمد. به گفته خودش، وقتی برای گرفتن معافیت به اداره‌ای در اینگلوود مراجعه کرد، پاسخ تند و تحقیرآمیزی شنید. سپس در لس‌آنجلس هم نتیجه‌ای نگرفت.

اینجا باید مرز مهمی را روشن کنیم: مشکلات مالی، فشار اداری، شکست تحصیلی یا برخورد بد کارمند، هیچ‌کدام کوچک نیستند؛ اما هیچ‌کدام هم قتل را توجیه نمی‌کنند. در روایت‌های جنایی، گاهی قاتل تلاش می‌کند یک مانع روزمره را به عنوان نقطه اجبار معرفی کند. وظیفه ما این است که علت‌ها را بفهمیم، اما با توجیه اشتباه نگیریم.

حکم نخست؛ حبس ابدی که ابدی نماند

پیش از صدور حکم اولیه، روان‌پزشکی به نام دکتر وندل هاچنز اندرسون را بررسی کرد. نتیجه او بسیار تند و هشدارآمیز بود: «او برای زندگی خودش ارزشی قائل نیست و بنابراین برای زندگی هیچ انسان دیگری هم ارزشی قائل نمی‌شود.»

۴ اکتبر ۱۹۶۵، اندرسون در دادگاه عالی شهرستان کلارک به قتل درجه دوم هاوارد مورفورد اعتراف کرد. دادستان تصور می‌کرد هیات منصفه احتمالا برای جوانی ۲۰ ساله حکم قتل درجه اول و مجازات مرگ صادر نمی‌کند. بنابراین اندرسون به حبس ابد محکوم شد.

اما اتهام قتل جنویو جنینگز عمدا معلق ماند تا اگر روزی اندرسون برای آزادی مشروط بررسی شد، بتوان از آن به عنوان مانع استفاده کرد. در زبان غیررسمی حقوقی، متن اصلی از تعبیر «کارت پنهان» استفاده کرده است؛ یعنی پرونده‌ای که برای آینده نگه داشته می‌شود.

با این حال، همین تصمیم بعدها نتیجه‌ای کاملا متفاوت پیدا کرد.

زندانی نمونه و آزادی بحث‌برانگیز

در زندان، اندرسون به عنوان زندانی نمونه شناخته شد. گزارش‌های ارزیابی او در سال‌های بعد مثبت بود. در ۱۹۷۴، ۹ سال پس از جرایم نخستین، برای رسیدگی به پرونده معلق جنویو جنینگز به شهرستان کلارک بازگردانده شد.

او این بار هم به اتهام اصلاح‌شده قتل درجه دوم اعتراف کرد. دادستان حبس ابد خواست. قاضی جان اسکیمس حکم حبس ابد داد، اما آن را هم‌زمان با حبس ابد قبلی محاسبه کرد، نه جداگانه و پشت سر هم.

برای مخاطب فارسی‌زبان، این تفاوت مهم است: وقتی احکام «هم‌زمان» اجرا شوند، محکوم دوره‌های حبس را در یک بازه مشترک می‌گذراند. اما اگر احکام «پیاپی» باشند، پس از پایان یکی، دیگری شروع می‌شود. در پرونده اندرسون، هم‌زمان بودن حکم‌ها عملا باعث شد مجازات قتل جنینگز تاثیر جدی تازه‌ای در مدت زندان او نداشته باشد.

یک سال بعد، جان اندرسون آزاد شد. او فقط حدود ۱۰ سال برای مرگ هاوارد مورفورد و جنویو جنینگز در زندان مانده بود.

از نگاه امروز، این بخش پرونده تکان‌دهنده است. حتی در زمان خودش هم محل بحث بود. قاضی اسکیمس بعدها گفت از وضعیت ناراضی بوده، اما احساس می‌کرد اختیار چندانی ندارد؛ زیرا توافقی میان دادستان و وکیل اندرسون شکل گرفته بود و هیات آزادی مشروط هم گفته بود تفاوت چندانی در نتیجه ایجاد نمی‌شود.

زندگی پس از زندان؛ آزادی که زیر نظارت واقعی نبود

پس از آزادی، اندرسون در چند نمایشگاه خودرو در شمال غرب آمریکا کار کرد. روی کاغذ، درآمد ماهانه‌اش مناسب گزارش می‌شد؛ اما در واقع تقریبا بی‌پول بود و در کامیون کمپر خود، در محوطه فروش خودرو، همراه دو سگش زندگی می‌کرد.

نظام آزادی مشروط ایالت، که زیر فشار و کمبود نیرو بود، نتوانست نظارت موثری بر او داشته باشد. اندرسون در منطقه گریس هاربر، با فریب دفتر آزادی مشروط، سلاح گرم تهیه کرد. او حتی به سمت منشی و خزانه‌دار باشگاه تیراندازی محلی رسید. بسیاری از اعضا از سابقه قتل او خبر نداشتند.

این بخش پرونده، از نظر جرم‌شناسی مهم است: ارزیابی خطر فقط به رفتار خوب در زندان محدود نمی‌شود. فردی که سابقه قتل با سلاح دارد، پس از آزادی دوباره به سلاح دسترسی پیدا می‌کند، حلقه‌های مجرمانه قبلی را بازسازی می‌کند و نظارت کافی هم وجود ندارد؛ این ترکیب می‌تواند بسیار خطرناک باشد.

باب، لری و بازگشت به شبکه جرم

در ابردین، اندرسون دوباره با دو نفر از آشنایان سابق خود ارتباط گرفت: رابرت راس استراتن، معروف به باب، و لری وایت.

استراتن سابقه کیفری داشت و از گذشته با سرقت مسلحانه درگیر بود. لری وایت هم زندگی آشفته‌ای داشت و درگیر مواد و جرم بود. این سه نفر پس از خروج از زندان در یک خانه نیمه‌راهی در سیاتل با هم آشنا شده بودند. خانه نیمه‌راهی محلی است برای کمک به افراد آزادشده از زندان تا به زندگی عادی برگردند، اما در برخی پرونده‌ها، همین فضاها ناخواسته ارتباطات مجرمانه تازه یا قدیمی را تقویت کرده‌اند.

در فوریه ۱۹۷۹، پرونده‌ای تازه شکل گرفت؛ قتلی قراردادی که نام اندرسون را دوباره در سایه خود داشت، هرچند او هرگز بابت آن متهم نشد.

قتل قراردادی خسوس هرناندز؛ اتهامی که اثبات قضایی علیه اندرسون نیافت

۱۰ فوریه ۱۹۷۹، خسوس هرناندز، گروهبان ۳۸ ساله ارتش، در پارکینگ رستورانی در المپیا هدف گلوله قرار گرفت و کمی بعد جان باخت. بعدها مشخص شد همسرش، جویس هرناندز، به باب استراتن ۱۰ هزار دلار پرداخت کرده بود تا قتل همسرش را ترتیب دهد. او مدعی بود همسرش هنگام مستی با او خشونت شدید داشته، اگرچه گفته بود وقتی هوشیار بوده «احتمالا مهربان‌ترین مرد دنیا» بوده است.

خشونت خانگی واقعیتی جدی و ویرانگر است، اما سفارش قتل، پاسخ قانونی یا اخلاقی به آن نیست. راه‌های امن، حقوقی و حمایتی باید تقویت شوند؛ نه اینکه قربانی خشونت به چرخه خشونت مرگبار دیگری کشیده شود.

مقام‌های پلیس و دادستانی باور داشتند اندرسون تیرانداز اصلی بوده، اما نتوانستند این اتهام را در دادگاه ثابت کنند. دادستان پیشین شهرستان ترستن گفته بود استراتن تنها حلقه اتصال بود و حرف نمی‌زد. بنابراین اندرسون در این پرونده متهم نشد. در گزارش جنایی مسوولانه باید همین مرز را حفظ کرد: مظنون یا متهم غیررسمی بودن، با محکومیت قضایی فرق دارد.

کشتار رستوران یورک‌تاون؛ ۳۰ ثانیه و شش قربانی

پس از قتل هرناندز، استراتن و اندرسون به خانه‌ای در فدرال وی نقل مکان کردند. در اواخر ۱۹۷۹، آن‌ها در چند سرقت مسلحانه در سیاتل و رنتون نقش داشتند. در یکی از صحنه‌ها، پوکه‌هایی پیدا شد که با سلاح اندرسون ارتباط داشت و ویژگی‌های خاصی در آماده‌سازی داشتند. این جزئیات بعدها در اتصال پرونده‌ها اهمیت یافت.

در همین زمان، جویس هرناندز با مردی به نام جیم هال آشنا شد؛ بارمن سالن کوکتل کلنی روم در رستوران یورک‌تاون در لیک‌وود. او درباره استراتن و مرگ همسرش چیزهایی به هال گفته بود. این اطلاعات به گوش استراتن رسید. طبق شهادت بعدی جویس، استراتن گفت اندرسون به یورک‌تاون خواهد رفت تا بار را به رگبار ببندد و هال را بکشد؛ برای اینکه داستان قتل هرناندز بیشتر پخش نشود.

۱۸ دسامبر ۱۹۷۹، جویس و مادرش به یورک‌تاون رفتند تا هال را ببینند. رستوران در خیابان استیلاکوم در لیک‌وود قرار داشت و محل رفت‌وآمد کارکنان بیمارستان ایالتی وسترن بود. سالن کلنی روم نیمه‌پر بود.

اندکی پس از ساعت ۱۰ شب، هال از پشت بار بیرون آمد و به میز جویس و مادرش رفت. همین حرکت، به گفته کارآگاهان، احتمالا جانش را نجات داد.

چند ثانیه بعد، مردی با ماسک اسکی و سلاح کمری وارد شد و به سمت مشتریان شلیک کرد. حمله کمتر از ۳۰ ثانیه طول کشید.

سه مرد کشته شدند: دونالد ویلیامز ۴۱ ساله، رابرت کاسس ۵۱ ساله و استیون آلن ۳۷ ساله. هر سه با بیمارستان وسترن ارتباط کاری داشتند، اما این ارتباط فقط تصادفی بود؛ آن‌ها به مظنونان و انگیزه ادعایی پرونده ربطی نداشتند. سه نفر دیگر نیز زخمی شدند: گلن ونسیل ۵۸ ساله که دچار فلج دائمی شد، بابی نایت ۴۰ ساله و دیل مک‌کامبز ۵۵ ساله.

این جنایت یکی از وحشتناک‌ترین نقاط پرونده اندرسون است؛ زیرا قربانیان اصلی هیچ نقشی در ماجرای پنهان‌کاری یا اختلاف میان مجرمان نداشتند. آن‌ها صرفا در زمان اشتباه، در مکان اشتباه بودند.

دستگیری نهایی؛ وقتی همدست شروع به حرف زدن کرد

پس از کشتار یورک‌تاون، طبق شهادت لری وایت، اندرسون، استراتن و وایت به خانه فدرال وی برگشتند. اندرسون مضطرب بود و به مکالمات پلیس از طریق اسکنر گوش می‌داد.

در روزهای بعد، گفت‌وگوهایی میان اعضای گروه رخ داد که بعدها در دادگاه اهمیت پیدا کرد. وایت شهادت داد که استراتن گفته بود این حمله «نمایشی برای اثبات یک نکته» بوده است. چنین عبارتی نشان می‌دهد جنایت نه از روی دفاع یا ترس لحظه‌ای، بلکه به عنوان ابزار ارعاب و کنترل انجام شده بود.

در ۲۱ دسامبر ۱۹۷۹ چند سرقت دیگر رخ داد. سپس در ۱۳ ژانویه ۱۹۸۰، هنگام سرقت از رستوران ساوت چاینا دال، مدیر رستوران، هری گی ۴۹ ساله، با اندرسون درگیر شد و او را دنبال کرد. هری گی بر اثر تیراندازی کشته شد.

۲۷ ژانویه، لری وایت در جریان سرقتی دیگر بازداشت شد. این بار نقش‌ها تغییر کرده بود و اندرسون بیرون مانده بود، اما شاهدان او را به عنوان راننده فرار شناختند. وایت که با مجموعه‌ای از اتهام‌های سنگین روبه‌رو بود، شروع به همکاری با پلیس کرد.

۱۱ مارس ۱۹۸۰، اندرسون و استراتن در خانه فدرال وی بازداشت شدند. کارآگاهان با چند حکم بازرسی، سرانجام کیف سیاه اندرسون و سلاح مرتبط را در زیرزمین خانه پیدا کردند.

دادگاه‌ها؛ حبس ابد پشت حبس ابد

در ژوییه ۱۹۸۰، اندرسون بابت قتل درجه اول هری گی و ۱۲ فقره سرقت مسلحانه محکوم شد. حکم او حبس ابد بود. قاضی ویلیام گودلو، با اطلاع از دو حکم حبس ابد پیشین، توصیه کرد اندرسون هرگز آزاد نشود. او خطاب به اندرسون گفت برداشتش این است که «وضع هنر بازپروری صفر است.»

پاسخ اندرسون سرد و تلخ بود: «فکر می‌کنم وقتی آن را صفر می‌دانید، خوش‌بین هستید.» او گفت تنها کسی که می‌تواند بفهمد او اصلاح شده یا نه، خودش است و به هیات آزادی مشروط اعتماد ندارد.

در ژوین ۱۹۸۱، رابرت استراتن بابت طراحی قتل قراردادی خسوس هرناندز به قتل درجه اول محکوم شد. دادستان ویژه، اندرسون را با لقب «مرد یخی» به عنوان تیرانداز ادعایی آن قتل معرفی کرد، اما همان‌طور که گفتیم، اندرسون در آن پرونده متهم نشد.

۱۷ دسامبر ۱۹۸۱، یک روز مانده به دومین سالگرد کشتار یورک‌تاون، اتهام‌های قتل و حمله علیه اندرسون و استراتن در شهرستان پیرس ثبت شد. هر دو به سه فقره قتل درجه اول و سه فقره حمله درجه اول متهم شدند.

در دادگاه، اندرسون خواستار محاکمه جداگانه شد. دلیلش این بود که بخشی از شهادت‌های نقل‌شده از استراتن، به عقیده او، نباید علیه خودش استفاده شود. دادگاه درخواست را رد کرد. ۴ مه ۱۹۸۲، هیات منصفه پس از فقط چهار ساعت شور، هر دو را مجرم شناخت.

روز بعد، هر یک به شش حکم حبس ابد محکوم شدند؛ سه حکم برای قتل‌ها و سه حکم برای حمله‌ها، همگی پیاپی. این بار، بر خلاف ۱۹۷۴، کلید آزادی عملا از پرونده برداشته شد.

فرجام‌خواهی، بازگشت حکم و پایان پرونده

در اوت ۱۹۸۵، دادگاه تجدیدنظر واشنگتن محکومیت‌های اندرسون در پرونده یورک‌تاون را به دلیل پذیرش نادرست شواهد شنیده‌شده لغو کرد. «شواهد شنیده‌شده» یا «hearsay» در حقوق آمریکا معمولا به گفته‌هایی اشاره دارد که شاهد، خودش مستقیم ندیده یا نشنیده، بلکه از دیگری نقل می‌کند. چنین شواهدی محدودیت‌های سختی دارند، چون امکان پرسش مستقیم از منبع اصلی همیشه وجود ندارد.

اما ۲۶ فوریه ۱۹۸۷، دیوان عالی واشنگتن رای دادگاه تجدیدنظر را برگرداند و محکومیت‌های یورک‌تاون علیه اندرسون را دوباره برقرار کرد. احکام پیاپی حبس ابد تثبیت شد.

ویلیام هنری، رییس هیات آزادی مشروط ایالت، گفت در پرونده اندرسون بارها با حروف درشت نوشته شده بود: «هرگز آزاد نشود.» او هشدار داد شاید هیات آزادی مشروط در آینده تغییر کند یا از بین برود، اما پرونده این پیام را حفظ کرده است: «آزاد نکنید. آزاد نکنید.»

اندرسون دیگر آزاد نشد. رابرت راس استراتن در سال ۲۰۱۹ در ۷۵ سالگی درگذشت. جان فردریک اندرسون نیز ۲۶ دسامبر ۲۰۲۱ در کانل، واشنگتن، در ۷۶ سالگی مرد.

تحلیل پرونده؛ چرا داستان اندرسون هنوز مهم است؟

پرونده جان فردریک اندرسون فقط به دلیل تعداد قربانیان یا مسیر عجیب فرار با هواپیما مهم نیست. اهمیت اصلی آن در چند پرسش ماندگار است:

آیا رفتار خوب در زندان برای پیش‌بینی خطر کافی است؟

اندرسون در زندان گزارش‌های مثبت داشت. اما همان فرد پس از آزادی دوباره به سلاح، شبکه جرم و خشونت برگشت. این نشان می‌دهد ارزیابی خطر باید چندبعدی باشد: سابقه جرم، نوع جرم، دسترسی به سلاح، روابط پس از آزادی، وضعیت مالی، ثبات روانی، و کیفیت نظارت همگی اهمیت دارند.

 آیا نظام آزادی مشروط به اندازه کافی مسئولانه عمل کرد؟

پرونده نشان می‌دهد نظارت پس از آزادی ضعیف بود. اندرسون توانست سلاح تهیه کند و حتی در باشگاه تیراندازی نقش رسمی بگیرد. برای فردی با سابقه قتل مسلحانه، چنین اتفاقی زنگ خطر بزرگی است.

آیا جامعه استعداد و خشونت را اشتباه می‌خواند؟

اندرسون باهوش، سخت‌کوش، علاقه‌مند به عکاسی و پرواز بود. اطرافیانش او را گاهی آرام یا فقط خودنما می‌دیدند. اما استعداد، ادب ظاهری یا هوش بالا، به خودی خود نشانه امنیت اخلاقی نیست. جنایت می‌تواند از دل افراد ظاهرا کارآمد هم بیرون بیاید، به‌ویژه وقتی کنترل، همدلی و ارزش‌گذاری برای جان انسان‌ها از بین برود.

قربانیان در روایت جنایی کجا ایستاده‌اند؟

نام‌های هاوارد مورفورد، جنویو جنینگز، دونالد ویلیامز، رابرت کاسس، استیون آلن و هری گی نباید زیر سایه نام قاتل محو شوند. آن‌ها انسان‌هایی واقعی بودند؛ با خانواده، کار، زندگی روزمره و آینده‌ای که از آن‌ها گرفته شد. روایت جنایت واقعی اگر فقط بر قاتل تمرکز کند، ناخواسته همان چیزی را تقویت می‌کند که باید نقد کند: مرکزیت دادن به خشونت‌گر و کم‌رنگ کردن قربانی.

پروازی که به سقوط انسانی رسید

جان فردریک اندرسون روزی با یک سسنا ۱۵۰ از کالیفرنیا بلند شد و خیال کرد می‌تواند زندگی گذشته‌اش را پشت سر بگذارد. اما آنچه ساخت، زندگی تازه نبود؛ زنجیره‌ای از مرگ، ترس و ویرانی بود.

او نخستین بار در ۲۰ سالگی کشت، پس از حدود ۱۰ سال آزاد شد، و بعد در مسیری تاریک‌تر برگشت. پرونده‌اش یادآور این واقعیت تلخ است که عدالت کیفری فقط صدور حکم نیست؛ نگهداری شواهد، ارزیابی روانی، نظارت پس از آزادی، محدودیت دسترسی به سلاح و توجه جدی به هشدارها، همگی بخشی از امنیت عمومی‌اند.

در نهایت، داستان اندرسون داستان شکست چندلایه است: شکست فردی در مهار خشونت، شکست شبکه جنایی در حفظ حداقل اخلاق انسانی، و شکست نهادی در تشخیص خطری که پس از آزادی دوباره جان انسان‌ها را گرفت.

توصیه پایانی

اگر شما یا فردی در اطرافتان درگیر خشونت خانگی، تهدید، تعقیب، فشار روانی شدید یا افکار آسیب‌رسان هستید، موضوع را جدی بگیرید و از منابع امن، متخصصان سلامت روان، نهادهای حمایتی و مسیرهای قانونی کمک بخواهید. خشونت راه‌حل نیست و معمولا چرخه‌ای می‌سازد که قربانیان بیشتری به جا می‌گذارد.

بر این باوریم که

  • جنایت، قتل و خشونت علیه انسان‌ها هیچ توجیهی ندارد؛ حتی اگر در پوشش خرافه، جنگ، تعصب، انتقام یا منافع سیاسی مطرح شود.
  • نظریه‌های اثبات‌نشده درباره قربانیان و گروه‌های اجتماعی باید با احتیاط بیان شوند تا به انگ‌زنی قومی، فرهنگی یا جنسیتی منجر نشوند.
  • در مواجهه با پرونده‌های جنایی واقعی، باید کرامت قربانی و خانواده احتمالی او حفظ شود؛ قربانی نباید به ابزار سرگرمی صرف تبدیل شود.
  • اگر مطالعه پرونده‌های قتل، ناپدید شدن یا خشونت باعث اضطراب، بی‌خوابی، ترس شدید یا یادآوری تجربه‌های تلخ شخصی می‌شود، بهتر است مطالعه را متوقف کنید و در صورت نیاز با مشاور یا متخصص سلامت روان صحبت کنید.
  • انتشار شایعه، تصویرسازی بی‌مدرک و اتهام‌زنی درباره افراد واقعی می‌تواند آسیب اجتماعی و حقوقی جدی داشته باشد. در پرونده‌های سرد، مرز میان کنجکاوی و بی‌مسئولیتی بسیار باریک است.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا