داستانهای موازی؛ وقتی تلسکوپ به درون خیال خیره میشود؛ اصغر فرهادی در مرز باریک واقعیت و روایت
نقد و بررسی فیلم Parallel Tales (داستانهای موازی)

اصغر فرهادی برای پنجمین بار با «داستانهای موازی» به بخش رقابتی جشنواره کن بازگشته؛ بازگشتی که پس از پنج سال سکوت، نهتنها انتظارات را برآورده میکند، بلکه شاید یکی از بهترین آثار کارنامه او را رقم میزند. کارگردانی که با «جدایی نادر از سیمین» و «فروشنده» دو اسکار بهترین فیلم بینالمللی را به دست آورده و با «قهرمان» جایزه بزرگ کن را برده، این بار با فیلمی فرانسویزبان و پیچیده، بار دیگر قدرتش در معماری روایتهای چندلایه را به رخ میکشد.
«داستانهای موازی» اثری است آزادانه الهامگرفته از اپیزود ششم مجموعه «دکالوگ» ساخته کریستوف کیشلوفسکی؛ اما آنچه فرهادی و برادرش سعید در مقام فیلمنامهنویس خلق کردهاند، نه بازسازی است و نه اقتباس مستقیم، بلکه بازآفرینی خلاقانه ایده «تماشا کردن» و «قضاوت کردن» است. نتیجه، فیلمی است هوشمند، پرتعلیق و سرشار از بازیهای ذهنی که بیش از آنکه درباره عشق باشد، درباره تخیل، خلاقیت و مسئولیت روایت است.

مرکز ثقل فیلم، سیلوی است؛ رماننویسی منزوی با بازی درخشان ایزابل هوپر که در آپارتمانی شلوغ و آشفته در پاریس زندگی میکند. او با تلسکوپش به آپارتمان روبهرویی خیره میشود؛ جایی که سه نفر مشغول کارند. سیلوی نمیتواند صدای آنها را بشنود، فقط تصویر دارد. همین محدودیت، موتور خلاقیت او میشود.
در ذهن او، مردی متأهل با معشوقهاش رابطهای پنهانی دارد و پس از خروج مرد سوم، دیدارهای عاشقانه آغاز میشود. اما واقعیت چیز دیگری است: نیکولا، تئو و نیتا همکاران طراحی صدا هستند که روی یک مستند حیاتوحش کار میکنند. آنها نه درگیر خیانتاند و نه درامی پنهان دارند؛ بلکه صرفاً در حال خلق صدا برای تصاویری هستند که مقابلشان پخش میشود.
این شکاف میان آنچه دیده میشود و آنچه حقیقت دارد، همان جایی است که فرهادی استادانه وارد میدان میشود.
برخلاف نسخه کیشلوفسکی که بر عشق یکطرفه تمرکز داشت، «داستانهای موازی» درباره فرآیند خلق داستان است؛ درباره اینکه نویسنده چگونه از تکههای واقعیت، جهانی خیالی میسازد. سیلوی در صحنههایی فانتزی، شخصیتهایی را که تصور میکند خلق کرده، با همان بازیگران واقعی میبیند؛ گویی داستان و واقعیت در هم تنیده شدهاند.
ورود آدام، دستیار جوانی که برای کمک به فروش خانه استخدام میشود، تعادل شکننده فیلم را برهم میزند. او نهتنها مجذوب ذهن خلاق سیلوی میشود، بلکه پا را فراتر میگذارد: خودش شروع به جاسوسی میکند، در کافهای نزدیک با نیتا آشنا میشود و حتی دستنوشته دورریخته سیلوی را به نام خود معرفی میکند.
از این لحظه، ماجرا از یک بازی ذهنی به بحرانی واقعی تبدیل میشود. سوءتفاهمها، خودشیفتگیها و جاهطلبیهای پنهان، همهچیز را به سمت فروپاشی میبرند. فرهادی بار دیگر نشان میدهد چگونه یک تصمیم کوچک یا یک دروغ بهظاهر بیاهمیت میتواند زنجیرهای از پیامدهای پیشبینیناپذیر بسازد.
هرچند فیلم از «دکالوگ» الهام گرفته، اما ردپای هیچکاک، بهویژه «پنجره عقبی»، در آن مشهود است. عنصر تماشا کردن، سوءبرداشت و تعلیق، یادآور سینمای کلاسیک دلهرهآور است. در عین حال، حالوهوای فرانسوی اثر و بازیهای ذهنی آن، رنگوبویی از سینمای کلود شابرول یا حتی لطافتی شبیه «پاریس وقتی داغ است» به آن میبخشد.
با این حال، «داستانهای موازی» کاملاً اصیل است. فرهادی نه تقلید میکند و نه ادای احترام صرف؛ بلکه عناصر الهامبخش را در خدمت جهانبینی خودش به کار میگیرد. فیلم از همان دقایق نخست مخاطب را درگیر میکند و تا پایان، حتی یک لغزش روایی ندارد.
ایزابل هوپر در نقش سیلوی، تصویری خیرهکننده از یک نویسنده وسواسی و پرشور ارائه میدهد؛ زنی که مرز میان الهام و دخالت در زندگی دیگران را گم کرده است. ونسان کسل، پیر نینی و ویرجینی افیرا هر سه در دو سطح بازی میکنند: شخصیتهای واقعی و شخصیتهای خیالی که سیلوی خلق میکند. این دوگانگی، فرصتی کمنظیر برای نمایش ظرافت بازیگری فراهم کرده و هر سه بازیگر از عهده آن برآمدهاند.
آدام بسا در نقش دستیار جاهطلب، شاید غافلگیرکنندهترین چهره فیلم باشد؛ شخصیتی لغزنده که نقش کلیدی در گرهافکنی داستان دارد. حضور کوتاه کاترین دونوو در نقش ناشر سیلوی نیز جذابیتی نمادین به فیلم میبخشد.
با توجه به اینکه شخصیتهای روبهرو در حوزه طراحی صدا فعالیت میکنند، طبیعی است که صدا در این فیلم نقشی اساسی داشته باشد. طراحی صدای دقیق و چندلایه اثر، نهتنها مکمل روایت است، بلکه خود به موضوعی در دل داستان تبدیل میشود. در فیلمی که درباره دیدن و نشنیدن است، صدا به شکلی هوشمندانه مرز میان واقعیت و تخیل را شکل میدهد.
فیلمبرداری گیوم دفونتن با نماهای بارانی و اتمسفریک پاریس، طراحی صحنه امانوئل دوپله و موسیقی زبیگنیف پرایزنر، فضایی خلق کردهاند که هم شاعرانه است و هم پرتعلیق. همه عناصر فنی در بالاترین سطح قرار دارند.
«داستانهای موازی» نهتنها بازگشت قدرتمند اصغر فرهادی به کن است، بلکه نمایشی از بلوغ سبکی او در خارج از ایران محسوب میشود. این فیلم شاید از نظر مهارتهای بصری و پیچیدگی ساختاری، کاملترین اثر او باشد؛ اثری که هم سرگرمکننده است و هم تأملبرانگیز.
فرهادی بار دیگر ما را وادار میکند بپرسیم: وقتی داستانی درباره دیگران میسازیم، تا کجا حق داریم وارد زندگیشان شویم؟ و آیا تخیل، بیخطر است؟
«داستانهای موازی» پاسخی قطعی نمیدهد، اما با مهارتی مثالزدنی نشان میدهد که مرز میان واقعیت و روایت، بسیار باریکتر از آن چیزی است که از پشت یک تلسکوپ به نظر میرسد.





