
در انتهای یکی از گالریهای طولانی موزه ملی هنر آمریکا (National Museum of American Art) وابسته به موسسه اسمیتسونین (Smithsonian Institution)، تودهای عظیم از مرمر سفید دیده میشود؛ پیکرهای که پس از نزدیک به ۲۰ سال کار پراکنده، در سال ۱۸۵۶ بهدست فردریک پِتریش (Frederick Pettrich)، مجسمهساز آلمانیتبار و آموزشدیده در ایتالیا، تکمیل شد. این مجسمه مردی را نشان میدهد که بهحالتی نیمهخوابیده، با اندامی قهرمانانه و چهرهای آرام و باوقار، در آستانه مرگ است؛ وقاری که حتی سوراخ گلولهای در شقیقه راست نیز آن را بر هم نزده است. اگر این زخم و تبر جنگی (Tomahawk) در دست راست او نادیده گرفته شود، پیکره میتواند یادآور قهرمانان اساطیری یونان و ژرمن — هکتور یا زیگفرید — باشد که هنرمندان رمانتیک قرن نوزدهم اروپا شیفته تصویرشان بودند.
اما عنوان این اثر «تکامسه در حال مرگ» (The Dying Tecumseh) است. با این حال، شباهت آن به چهره واقعی تکامسه (Tecumseh)، رهبر نامدار قوم شانی (Shawnee)، کاملاً خیالی است. تکامسه ۲۵ سال پیش از آغاز کار پتریش، در میدان نبرد کشته و جسدش توسط دشمنان مثله شد. او هرگز برای هیچ پرترهای ژست نگرفت. با اینهمه، همین خیالیبودن پیکره، بهطرزی متناقض، کاملاً برازنده است؛ زیرا کمتر کسی — چه در میان همنژادانش و چه در کل تاریخ آمریکا — چنین تأثیر عمیق و ماندگاری بر تخیل جمعی آمریکاییان گذاشته است.
تکامسه واقعی؛ جنگ، سخنوری و رویای اتحاد
تکامسه حدود سال ۱۷۶۸ در جنوب ایالت اوهایو (Ohio) به دنیا آمد؛ درست در آغاز جنگی پراکنده اما بسیار خونین که تا ۱۸۱۳ ادامه یافت و عملاً با مرگ او پایان گرفت. در این درگیری، شانیها، میامیها (Miami)، پوتاواتومیها (Potawatomi) و دیگر بومیهای منطقه دریاچههای بزرگ (Great Lakes) و دره اوهایو (Ohio Valley) میکوشیدند در برابر موج مهاجران سفیدپوستی که از کوههای آپالاچی (Appalachians) بهسوی غرب میآمدند، از سرزمینهای خود دفاع کنند.
تکامسه در ۱۵سالگی جنگجو شد، سپس به فرماندهای میدانی و سخنوری کاریزماتیک بدل گشت. در اوایل قرن نوزدهم، او ایدهای جسورانه در سر پروراند: تشکیل یک کنفدراسیون سراسری سرخپوستی (Pan-Indian Federation). هدفش این بود که رقابتها و دشمنیهای قبیلهای کنار گذاشته شود تا بومیان منطقه دریاچههای بزرگ و دره میسیسیپی (Mississippi Valley) بتوانند یکپارچه در برابر پیشروی سفیدپوستان مقاومت کنند.
از پایگاهی در کنار رود تیپکانو (Tippecanoe River) در شمال ایندیانا، او از کانادا تا خلیج مکزیک (Gulf of Mexico) سفر کرد و پیام اتحاد را گسترش داد. این آرزو احتمالاً از آغاز محکوم به شکست بود: جمعیت بومیان این سرزمین کمتر از ۱۰۰ هزار نفر بود، در حالی که جمعیت ایالات متحده به حدود ۷ میلیون نفر میرسید. با اینحال، شایعات فعالیتهای او وحشتی جدی در دل سفیدپوستان مرزنشین انداخت؛ از جمله در دل ویلیام هنری هریسون (William Henry Harrison)، فرماندار فدرال قلمرو ایندیانا و افسر پیشین ارتش منظم.
هریسون که دوبار رو در رو با تکامسه مذاکره کرده بود، او را چنین توصیف کرد:
«یکی از آن نبوغهای نادری که گهگاه ظهور میکنند تا انقلاب بیافرینند و نظم مستقر را واژگون کنند.»
تیپکانو، جنگ ۱۸۱۲ و آخرین نبرد
در پاییز ۱۸۱۱، زمانی که تکامسه در سفر بود، هریسون با هزار نفر به پایگاه او حمله پیشدستانه کرد. پس از نبردی کوتاه، چندصد جنگجوی مدافع عقبنشینی کردند. این درگیری که به نبرد تیپکانو (Battle of Tippecanoe) مشهور شد، عملاً نخستین برخورد جنگ ۱۸۱۲ (War of 1812) بود.
در این جنگ، تکامسه در کنار بریتانیا جنگید، زیرا برخلاف آمریکاییها، بریتانیاییها در حال اشغال سرزمینهای بومی نبودند. در اوت ۱۸۱۲، او با نیرویی چندقبیلهای از جنگجویان بومی، همراه با شبهنظامیان کانادایی و نیروهای منظم بریتانیا، شهر دیترویت (Detroit) را محاصره کرد. ژنرال ویلیام هال (William Hull)، پیر و بیمار، از ترس «قتلعام قریبالوقوع بهدست انبوهی از وحشیان فریادزن»، دیترویت و ارتش ۲۰۰۰ نفره خود را تسلیم کرد.
پس از آن، جنگجویان تکامسه تا عمق خاک آمریکا پیش رفتند و مهاجران وحشتزده را بهسوی رود اوهایو راندند. هریسون که دوباره فرماندهی نیروهای غربی آمریکا را بر عهده گرفت، نزدیک به یک سال صرف آموزش نیروهای شبهنظامی کرد. در پاییز ۱۸۱۳، او به انتاریو (Ontario) یورش برد. ژنرال بریتانیایی هنری پراکتر (Henry Procter) با وحشت عقب نشست. تکامسه و ۶۰۰ جنگجو بهمدت پنج روز تقریباً بیوقفه، عقبنشینی بریتانیا را پوشش دادند.
اما در ۵ اکتبر ۱۸۱۳، هریسون در کنار رود تیمز (Thames River) نزدیک موراوینتاون (Moraviantown) به آنها رسید. پراکتر گریخت و پس از یک شلیک آمریکایی، نیروهای منظم بریتانیا تسلیم شدند. تکامسه مردان خستهاش را در جنگلهای باتلاقی مستقر کرد و گفت دیگر عقبنشینی نخواهد کرد. پس از نبردی سخت که حدود یک ساعت طول کشید، تکامسه کشته شد — یا دستکم دیگر هرگز زنده دیده نشد. با مرگ او، مقاومت سازمانیافته بومیان در شمالغرب عملاً پایان یافت.
نیاز به قهرمان و تولد افسانه

سال نخست جنگ ۱۸۱۲ برای ایالات متحده تحقیرآمیز بود. رهبران سیاسی و نظامی بهشدت به یک پیروزی پرزرقوبرق نیاز داشتند. ژنرال پراکتر چندان اعتباری نداشت، اما سرخپوستان شکستخورده موضوع دیگری بودند. گزارشهای اولیه — که بعدها با جزئیات خونین آراسته شدند — ادعا میکردند نیروهای شجاع هریسون بر ۳۰۰۰ جنگجوی زبده به رهبری تکامسه غلبه کردهاند.
افکار عمومی مشتاقِ دانستن این بود که کدام قهرمان آمریکایی تکامسه را کشته است. اما مشکل اینجا بود که جسد تکامسه هرگز بهطور قطعی شناسایی نشد. برخی جنگجویان گفتند جسدش را پنهانی دفن کردهاند. آمریکاییها جسدی «باابهت» یافتند که گمان کردند تکامسه است و حتی نوارهایی از پوست آن را بریدند و بهعنوان یادگاری — تیغساب و سوغاتی چرمی — استفاده کردند. برخی گفتند این جسد تکامسه است و برخی گفتند نه. حتی خود هریسون هم نتوانست با قطعیت نظر بدهد.
با این حال، چندین آمریکایی مدعی شدند که شخصاً او را کشتهاند. برجستهترینشان ریچارد جانسون (Richard Johnson)، سیاستمدار کنتاکی و فرمانده سوارهنظام بود. شعار «Rumpsey Dumpsey… Colonel Johnson killed Tecumseh» (رامپسی دامپسی… سرهنگ جانسون تکامسه را کُشت) او را ابتدا به سنا و سپس در سال ۱۸۳۶ به معاونت ریاستجمهوری رساند. چهار سال بعد، با شعار معروف «Tippecanoe and Tyler Too» (تیپکنو و تایلر هم)، خود هریسون رئیسجمهور شد.
هنر، سیاست و تصویر «وحشی نجیب»
پتریش کار بر روی «تکامسه در حال مرگ» را در ۱۸۳۷ آغاز کرد؛ زمانی که این تحولات سیاسی تازه در ذهن مردم زنده بود. پیشتر، جان دوریوال (John Dorival) در سال ۱۸۳۳ تابلوی بسیار محبوب نبرد تیمز (Battle of the Thames) را کشیده بود: صحنهای شلوغ که در پیشزمینهاش جانسون با تپانچه و کلاه بلند سوارهنظام، سوار بر اسبی سفید، با تکامسهای غولآسا (نزدیک به ۲ متر قد) درگیر است؛ تکامسهای با کلاهخودی از پر چندین عقاب. چاپهای سنگی این تابلو بهطور گسترده در کارزار انتخاباتی جانسون پخش شد و نسخههای مشابه، دیوار بسیاری از سلمانیها و میخانههای قرن نوزدهم را آراست.
پیروزان، از سر منافع شخصی، تکامسه را نخست «هانیبال–ناپلئون سرخ» و سپس انسانی با خرد، شجاعت و شرافت فراانسانی توصیف کردند. روزنامه Indiana Centinel نوشت:
«امروز هر دانشآموزی میداند که تکامسه مردی بزرگ بود… بهعنوان سیاستمدار، جنگجو و میهنپرست، دیگر همانندش را نخواهیم دید.»
یک دهه پس از مرگش، تکامسه به «وحشی نجیب» بدل شد. شهرها، کسبوکارها و حتی کودکان به نام او نامگذاری شدند؛ از جمله ویلیام تکامسه شرمن (William Tecumseh Sherman). افسانهها چنان قدرت گرفتند که بسیاری گمان میکردند چهره روی سکه Indian Head Penny (سکه یکسنتی نقش سرِ سرخپوست) تصویر تکامسه است (در حالی که مدل آن، دختر یک حکاک ضرابخانه آمریکا بود). صدها و شاید هزاران کتاب، مقاله، شعر حماسی و نمایشنامه درباره او نوشته شد — بسیار بیشتر از آثاری که به هریسون یا جانسون اختصاص یافت. جز رابرت ای. لی (Robert E. Lee)، شاید هیچ دشمن اعلامشدهای از ایالات متحده تا این اندازه و اینچنین طولانی ستوده نشده باشد.
نهایتا، ستایش دشمنان «پس از آنکه دیگر خطری ندارند» سنتی دیرینه است. اما تحسین مداوم تکامسه پرسشی آزاردهنده را پیش میکشد: اگر تکامسه و آرمانش چنین نجیب بودند، چرا کشته و مثله شد؟





