دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
نقد و بررسی

نقد و بررسی فیلم «لیموناد» (Lemonade)؛ نیت‌های پاک، طعم تلخ واقعیت و دام کلیشه‌های جشنواره‌ای

یک ضرب‌المثل قدیمی و پرکاربرد می‌گوید «اگر زندگی به تو لیمو داد، با آن لیموناد درست کن»؛ جمله‌ای که می‌تواند در اوج ناامیدی مثل یک مرهم دلگرم‌کننده عمل کند، اما اگر با ساده‌انگاری و بدون درک درد واقعی بیان شود، چیزی جز یک شعار توخالی و تزئینی به نظر نمی‌رسد. حالا کیم بارتلی، مستندساز باسابقه ایرلندی، در اولین تجربه کارگردانی فیلم بلند داستانی‌اش، دست روی همین مفهوم گذاشته و با الهام از آن درام اجتماعی «لیموناد» (Lemonade) را خلق کرده است. فیلمی ۱۱۲ دقیقه‌ای که در بخش سنترپیس جشنواره بین‌المللی فیلم تورنتو ۲۰۲۶ به نمایش درآمد و هدفش کشف لایه‌های تاریک و انسانی نظام سرپرستی و پرورشگاهی کودکان در دوبلین است. اما سوال بنیادینی که با دیدن این اثر پیش می‌آید این است: آیا نیت پاک و دغدغه‌مندی اجتماعی یک فیلم‌ساز به تنهایی کافی است تا از ساختار قابل پیش‌بینی و الگوهای تکراری آن چشم‌پوشی کنیم؟

داستان فیلم حول محور نوجوانی به نام دنی با درخشش لوئیس بروفی می‌چرخد؛ جوانی از طبقه محروم که سال‌های کودکی و نوجوانی خود را در مراکز نگهداری و پرورشگاه گذرانده و درست در آستانه ۱۸ سالگی با یک لغزش ناخواسته پای پلیس را به زندگی‌اش باز کرده است. او در حالی که دوستان شرورش با ماشین دزدی دور دور می‌کردند، در صندلی عقب نشسته بود و از بچه‌گربه‌ای که نجات داده مراقبت می‌کرد؛ صحنه‌ای گل‌درشت که سازندگان تعمداً در ابتدای اثر قرار داده‌اند تا به مخاطب اطمینان بدهند که دنی اصلاً آدم بدی نیست. با رسیدن به سن قانونی، دنی دیگر جایی در خانه حفاظتی سابق ندارد و باید به عنوان یک فرد بالغ در جامعه روی پای خود بایستد، در حالی که دادگاه سرنوشت‌سازش نزدیک است و خطر رفتن به زندان واقعی بالای سرش سنگینی می‌کند. در این برزخ طاقت‌فرسا، جاش با بازی گیرای بری کیوگن، مددکار سابق دنی، دوباره وارد زندگی‌اش می‌شود؛ مردی که روزگاری دنی او را مقصر جدایی از برادر کوچک‌ترش می‌دانست، اما حالا در قامت یک حامی و راهنما بازمی‌گردد تا فرصتی دوباره برای ساختن آینده به او بدهد.

رابطه میان دنی و جاش بی‌شک تپنده‌ترین و اثرگذارترین بخش درام Lemonade است؛ به ویژه با توجه به پیشینه شخصی و واقعی بری کیوگن که خودش در کودکی سال‌ها در سیستم پرورشگاهی دوبلین بزرگ شده است. جالب اینجاست که حضور کیوگن در این پروژه کوچک و مستقل با یک شرط سفت و سخت همراه بود: دست نزدن به موهایش! او درست در تعطیلات شش‌روزه کریسمس و در میانه فیلمبرداری پروژه‌های زندگینامه‌ای بزرگ گروه بیتلز به کارگردانی سم مندز به دوبلین آمد و چون باید نقش رینگو استار را با همان مدل موی پرپشت ادامه می‌داد، با هیبتی شبیه به ستارگان دهه شصت میلادی جلوی دوربین ظاهر شد. ارجاعات غیرمستقیم فیلم به این موضوع و حتی نمادپردازی عرفانی و جادویی روباه‌ها که پیوندی عمیق با خاطرات کودکی کیوگن و مادر فقیدش دارد، لایه‌ای از صمیمیت بی‌پیرایه و تکان‌دهنده به کار بخشیده است. پیوند کیوگن با لوئیس بروفی، بوکسور آماتور سابقی که از همان محله کودکی او می‌آید و سال‌ها پیش در پیامی اشتیاقش به بازیگری را برایش فرستاده بود، شیمی جذاب و زنده‌ای میان این دو کاراکتر روی پرده خلق کرده است.

با این همه، نقطه ضعف اساسی «لیموناد» در بخش‌هایی نمایان می‌شود که کارگردان تلاش می‌کند چارچوب‌های مرسوم سینمای اجتماعی موسوم به درام‌های پرورشگاهی را موبه‌مو اجرا کند. از زمان ساخت آثاری ماندگار چون «بخش کوتاه مدت ۱۲»، موجی از فیلم‌های جشنواره‌ای با دوربین سرگردان روی دست، نورپردازی دیجیتال ملایم و سرد، و ملودی‌های آرامش‌بخش و غم‌زده روی پرده آمده‌اند؛ فرمولی که اگر با نبوغ و زاویه دید منحصر‌به‌فردی چون فیلم «هزار و یک» همراه نشود، خیلی زود رنگ کهنگی به خود می‌گیرد. بارتلی مصائب دنی را چنان شلوغ و در یک زمان بر سرش آوار می‌کند که منطق روایی تا حدی قربانی می‌شود. ورود شخصیت دختری اسپانیایی به نام میلا با نقش‌آفرینی کارلا توس، نمونه‌ای آشکار از این ضعف پرداخت است؛ دختری با اسکیت‌های چراغ‌دار و کیفی جادویی که بیشتر به تیپ‌های فانتزی شبیه است تا شخصیتی باورپذیر در خیابان‌های خشن دوبلین، و با خالکوبی جمله معروف فیلم روی دستش، بار معنایی اثر را به شکلی بیش از حد مستقیم به بیننده تحمیل می‌کند.

با وجود این لغزش‌های فیلمنامه‌ای، نمی‌توان از ارزش‌های انسانی اثر و درخشش بازیگران مکمل چشم‌پوشی کرد. حضور شخصیت مگز با هنرنمایی ایلین والش که علیرغم خط‌کشی‌های سختگیرانه کاری، سال‌ها سگ وفادار دنی را نگهداری کرده، یا تعامل دنی با زن کارتن‌خواب و بی‌پناه با بازی مری برید مک‌دونا و خرگوش خانگی‌اش به نام «رابرت دنیرو»، گوشه‌هایی گرم از همبستگی طبقات فرودست را به تصویر می‌کشد. صحنه پیوند مجدد و دیرهنگام دنی با برادر کوچکش جک با بازی لویی کروان نیز چنان غرق در عواطف واقعی و سوزناک پرداخت شده که دل هر تماشاگری را به لرزه درمی‌آورد.

فیلم که بارتلی آن را به تمامی خانواده‌های سرپرست و حامیان نیکوکار تقدیم کرده، شاید نتواند به جایگاهی جریان‌ساز مانند کارهای کن لوچ دست پیدا کند، اما به عنوان تلاشی همدلانه در یادها می‌ماند. این فیلم به درستی نشان می‌دهد که چطور حمایت واقعی، پذیرش بدون قضاوت و داشتن یک تکیه‌گاه محکم در تاریک‌ترین پیچ‌های زندگی، می‌تواند سرنوشت نوجوانان سرگردان را از سقوط حتمی نجات دهد و به آنان فرصتی برای چشیدن طعم شیرین رهایی ببخشد.

امتیاز - ۶

۶

امتیاز کاربران: اولین نفری باشید که امتیاز می دهد!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا