نقد و بررسی فیلم «The Odyssey» کریستوفر نولان؛ بازگشت قهرمان از دل جنگ، گناه و افسانه
کریستوفر نولان حماسه هومر را به سفری باشکوه، انسانی و ضدجنگ تبدیل میکند؛ اثری چشمگیر که گاهی زیر سایه عظمت تبلیغاتی خودش قرار میگیرد

کریستوفر نولان همیشه فیلمسازی بوده که زمان را نه بهعنوان خطی مستقیم، بلکه همچون مادهای شکلپذیر دیده است؛ چیزی که میتواند کش بیاید، بشکند، تکرار شود یا در ذهن شخصیتها به زندانی ابدی تبدیل شود. از «Memento» تا «Inception»، از «Interstellar» تا «Oppenheimer»، سینمای او اغلب درباره انسانهایی است که گمان میکنند میتوانند با اراده، نبوغ یا فداکاری، بر زمان، مرگ، حافظه و پیامدهای اعمال خود غلبه کنند. «The Odyssey» در ظاهر اقتباسی از یکی از بنیادیترین متون ادبیات جهان است، اما در عمق، ادامه طبیعی همین دغدغهها به نظر میرسد: داستان مردی که میخواهد به خانه بازگردد، اما خانه دیگر آن چیزی نیست که در خاطرهاش مانده و خود او نیز دیگر همان مرد سابق نیست.
نولان در «اودیسه» سراغ حماسهای رفته که از ابتدا برای سینمای او ساخته شده به نظر میرسد؛ روایتی غیرخطی، سرشار از خاطره، اسطوره، بازگویی، سفر، گناه، آزمون و بازگشت. شعر حماسی هومر، برخلاف ظاهر ماجراجویانهاش، فقط قصه نبرد با سیکلوپها، جادوگران، سیرنها و خدایان نیست؛ داستان فرسایش روح انسانی است که پس از جنگ، برای بازگشت به جهان عادی تقلا میکند. نولان همین جوهره را میگیرد و آن را به فیلمی عظیم، تماشایی و در عین حال غمگین تبدیل میکند؛ فیلمی که در بهترین لحظاتش، بیش از آنکه درباره قهرمانی باشد، درباره هزینه قهرمان بودن است.

یکی از تصمیمهای هوشمندانه فیلم این است که ادیسئوس، با بازی مت دیمون، پیش از آنکه در قامت یک انسان ظاهر شود، بهعنوان یک افسانه معرفی میشود. در ایتاکا، تالار ضیافت از آوازها و روایتهایی پر شده که از پیروزیهای شاه غایب سخن میگویند؛ شاهی که سالها پیش برای جنگ تروا رفته و هنوز بازنگشته است. اما همین افسانه، حالا در خانه خودش به کالایی مصرفی تبدیل شده: خواستگارانی پرشمار، گستاخ و فرصتطلب، در کاخ او میخورند، مینوشند و ملکه پنلوپه را زیر فشار میگذارند تا مرگ شوهرش را بپذیرد و دوباره ازدواج کند.
این شروع، از همان ابتدا تضاد اصلی فیلم را میسازد: فاصله میان اسطوره و واقعیت. برای مردم ایتاکا، ادیسئوس نامی مقدس و جنگاوری شکستناپذیر است؛ اما وقتی فیلم به خود او میرسد، با مردی روبهرو میشویم فرسوده، آفتابسوخته، سفیدمو و گرفتار در زندانی آرام اما ویرانگر. او نزد کالیپسو، با بازی شارلیز ترون، در نوعی رخوت زیبا و مرگبار به سر میبرد؛ جایی که آرامش ظاهری، چهره دیگری از فراموشی است. این ادیسئوس، نه فقط از دریاها و هیولاها، بلکه از حافظه خودش شکست خورده است.
نولان بهجای آنکه مسیر بازگشت ادیسئوس را به شکلی خطی از تروا تا ایتاکا روایت کند، داستان را از خلال خاطرهها، روایتها و بازسازیهای ذهنی پیش میبرد. تلماخوس، پسر ادیسئوس، در جستوجوی حقیقت درباره پدرش به راه میافتد و هر روایت تازه، تکهای از پازل شخصیت ادیسئوس را کامل میکند. این ساختار، کاملا با روح متن هومری سازگار است؛ زیرا «اودیسه» در اصل نیز حماسهای است که از میانه ماجرا آغاز میشود و گذشته را از طریق بازگویی، آواز و خاطره احضار میکند.
در سینمای نولان، گذشته هرگز فقط گذشته نیست. خاطره در آثار او فعال، مخرب و زنده است. در «Inception»، خاطره به زندان بدل میشود؛ در «Memento»، فقدان حافظه به هویت آسیب میزند؛ در «Oppenheimer»، گذشته همچون انفجاری اخلاقی تا پایان عمر شخصیت اصلی ادامه پیدا میکند. «The Odyssey» همین خط فکری را در مقیاسی اسطورهای دنبال میکند.
ادیسئوس نهتنها میخواهد به ایتاکا بازگردد، بلکه باید با آنچه در تروا انجام داده نیز روبهرو شود. نولان پیروزی یونانیان را نه صرفا یک کامیابی نظامی، بلکه نقطه آغاز بحران اخلاقی ادیسئوس میبیند. اسب چوبی تروا، در این خوانش، یک شاهکار تاکتیکی و همزمان یک خیانت بزرگ به قواعد انسانی جنگ است. ادیسئوس در جایی از روایت، به این حقیقت نزدیک میشود که آنها «نبرد» را به «شکار» تبدیل کردهاند؛ و همین تغییر، مرز میان تمدن و بربریت را فرو میریزد.
فیلم در این نقطه، بهروشنی با «Oppenheimer» نسبت پیدا میکند. هر دو اثر درباره مردانی هستند که با هوش خود نیرویی را آزاد میکنند که دیگر نمیتوانند مهارش کنند. اپنهایمر با بمب اتم، ادیسئوس با ایده اسب تروا. هر دو پیروز میشوند، اما پیروزیشان با زخمی اخلاقی همراه است که هیچ بازگشتی آن را پاک نمیکند. نولان در «اودیسه» بهجای آنکه قهرمانش را تنها قربانی خدایان یا سرنوشت بداند، او را مسوول بخشی از ویرانی جهان اطرافش میکند. همین نکته، فیلم را از یک ماجراجویی اسطورهای ساده به اثری درباره گناه، غرور مردانه و تبعات جنگ تبدیل میکند.
یکی از نکات جذاب اقتباس نولان، قرار دادن جنگ تروا در بستر تاریخی اواخر عصر برنز است؛ دورانی که مدیترانه با بحران، تهاجم، فروپاشی سیاسی و اضطراب ناشی از «مردمان دریا» دستوپنجه نرم میکرد. این انتخاب فقط تزئینی تاریخی نیست، بلکه به فیلم نوعی فوریت سیاسی و تمدنی میدهد. در ایتاکا، فشار خواستگاران بر پنلوپه فقط مسئله ازدواج یا جانشینی نیست؛ مسئله خلأ قدرت، ترس از حمله خارجی و آینده سرزمینی است که شاه خود را از دست داده است.
نولان از این زمینه استفاده میکند تا نشان دهد جنگ، حتی پس از پایان رسمیاش، ادامه دارد. تروا سقوط کرده، اما جهان پس از آن آرامتر نشده است. آگاممنون به خانه بازمیگردد و کشته میشود. منلائوس با هلن دوباره روبهرو میشود، اما شکوه گذشته دیگر معنایی ندارد. ادیسئوس و مردانش در دریا آواره میشوند و هر جزیره، هر برخورد و هر هیولا، بازتابی از پوسیدگی اخلاقی و روانی پس از جنگ است.
در این خوانش، اودیسه فقط سفر بازگشت نیست؛ سفر مردمی است که پیروز شدهاند اما نمیدانند با پیروزی خود چه کنند. فیلم با این نگاه، به اثری ضدجنگ تبدیل میشود؛ نه با شعارهای مستقیم، بلکه با نمایش این حقیقت که جنگ، انسان را فقط در میدان نبرد نابود نمیکند، بلکه توانایی او برای دیدن دیگری بهعنوان انسان را هم از بین میبرد.

انتخاب مت دیمون برای نقش ادیسئوس در نگاه اول شاید بدیهی به نظر برسد: بازیگری با چهرهای قابل اعتماد، سابقه نقشهای قهرمانانه و توانایی در ترکیب خشونت و آسیبپذیری. اما اجرای او در «The Odyssey» فراتر از یک قهرمان کلاسیک است. دیمون ادیسئوس را نه بهعنوان اسطورهای دستنیافتنی، بلکه همچون مردی بازی میکند که مدام میکوشد تصویر قهرمانانهاش را حفظ کند، در حالی که از درون در حال فروپاشی است.
چهره پسرانه و آشنای دیمون اینجا به شکلی هوشمندانه استفاده شده است. او هنوز نشانهای از همان مرد زیرک و سرزنده را دارد، اما این سرزندگی زیر لایهای از خستگی، گناه و سرگشتگی دفن شده است. ادیسئوس او مردی است که برای زنده ماندن استعداد دارد، اما همین استعداد با نیازی بیمارگونه به اثبات خود همراه شده است. او میخواهد فرمانده، نجاتدهنده، همسر، پدر و پادشاه باشد، اما هیچکدام را بیهزینه به دست نمیآورد.
در لحظات بازگشت به خاطرات تروا، اجرای دیمون ابعاد تازهای پیدا میکند. او قهرمانی نیست که فقط از هیولاها بترسد؛ او از خودش میترسد، از تصمیمهایی که گرفته، از مردانی که به نام او جنگیدهاند و از جهانی که شاید با هوش خود به نابودی نزدیکتر کرده است. همین لایه تراژیک، ادیسئوس نولان را به یکی از انسانیترین قهرمانان سینمای اخیر تبدیل میکند.

آن هتوی در نقش پنلوپه یکی از نقاط قوت بزرگ فیلم است. پنلوپه در بسیاری از اقتباسها ممکن است به نماد وفاداری تقلیل پیدا کند؛ زنی که فقط منتظر بازگشت شوهر است. اما نولان و هتوی او را به شخصیتی پیچیدهتر تبدیل کردهاند: زنی که سالها عملا حکومت کرده، از پسرش محافظت کرده، منابع کاخ را زیر فشار خواستگاران مدیریت کرده و در جهانی مردسالار، بدون داشتن حق رسمی فرمانروایی، قدرت را حفظ کرده است.
اجرای هتوی ترکیبی است از وقار، خشم فروخورده، خستگی و هوش سیاسی. او در برابر خواستگارانی که خانهاش را اشغال کردهاند، فقط یک قربانی نیست؛ استراتژیست است. اما این استراتژی، هزینه عاطفی سنگینی دارد. رابطه او با تلماخوس، با بازی تام هالند، از احساسیترین بخشهای فیلم است. گفتوگوهای مادر و پسر، بهویژه در لحظاتی که امید و ناامیدی با هم آمیخته میشوند، به فیلم عمقی خانوادگی میدهد که در دل آن عظمت اسطورهای بسیار ضروری است.
پنلوپه در این فیلم فقط زنی نیست که منتظر بازگشت مرد قهرمان است؛ او کسی است که باید تصمیم بگیرد آیا این مرد هنوز شایسته بازگشت هست یا نه. این تغییر ظریف، اما مهم، به رابطه ادیسئوس و پنلوپه قدرتی تازه میدهد. بازگشت به خانه، در اینجا صرفا رسیدن به مکان نیست؛ بازپسگرفتن اعتماد، عشق و انسانیت از دسترفته است.

تام هالند در نقش تلماخوس حضوری قابل توجه دارد. او شخصیتی را بازی میکند که میان کودکی و پادشاهی معلق مانده است؛ پسری که پدرش را بیشتر از خلال افسانهها میشناسد تا خاطره. این نقش میتوانست به سادگی به جوانی خام و احساساتی تبدیل شود، اما هالند با کنترل خوبی میان معصومیت، ترس، شجاعت و بلوغ حرکت میکند.
زمینه ذهنی مخاطب از نقشهای قبلی هالند، بهخصوص تصویر مرد جوانی که همیشه تلاش میکند از بزرگترها و قدرتمندترها پیشی بگیرد، در اینجا به نفع فیلم عمل میکند. تلماخوس او هنوز خام است، اما در خامیاش صداقت دارد. او نه جنگاوری کامل است و نه سیاستمداری زیرک؛ اما همین ناپختگی، جایگاه او را در جهان خشن ایتاکا دردناکتر میکند.
سفر تلماخوس برای یافتن خبر پدر، موازی با سفر ادیسئوس برای بازسازی حافظه خودش پیش میرود. یکی دنبال پدری میگردد که به افسانه تبدیل شده، دیگری دنبال هویتی که جنگ از او گرفته است. این تقارن، از ظریفترین جنبههای ساختاری فیلم است.

رابرت پتینسون در نقش آنتینوس، از همان جنس انتخابهایی است که به فیلم انرژی تاریک میدهد. آنتینوس او نه فقط یک خواستگار گستاخ، بلکه سیاستبازی خزنده و خطرناک است؛ مردی که میفهمد قدرت پنلوپه از کجا میآید و میکوشد آن را با فشار روانی و تحقیر فرسوده کند. بازی پتینسون، بهویژه در نماهای نزدیک، بر جزئیات چهره و مکثهای تهدیدآمیز استوار است. او نیازی ندارد دائما فریاد بزند؛ حضورش بهخودیخود حس فساد و فرصتطلبی را منتقل میکند.
زندایا در نقش آتنا، حضوری محدود اما معنادار دارد. آتنا در این روایت بیشتر ناظری اندوهگین و راهنمایی مرموز است تا خدایی کاملا مسلط بر سرنوشت. او همچون وجدان اسطورهای ادیسئوس عمل میکند؛ صدایی که قهرمان را به یاد پیامدهای انتخابهایش میاندازد. شارلیز ترون نیز در نقش کالیپسو، رابطهای غمانگیز و دوپهلو با ادیسئوس میسازد. جزیره او آرام است، اما این آرامش بوی مرگ میدهد؛ نوعی ماندن بیانتها که در ظاهر تسکینبخش و در باطن نابودکننده است.
جان لگویزامو در نقش اومائوس، خدمتکار وفادار، از غافلگیریهای احساسی فیلم است. حضور او به جهان ایتاکا گرما و وفاداری انسانی میدهد و یادآوری میکند که اسطورهها فقط از شاهان و خدایان ساخته نشدهاند؛ آدمهای حاشیهای، خدمتکاران، سربازان و بازماندگان نیز بخشی از بار اخلاقی تاریخ را حمل میکنند.
لوپیتا نیونگو نیز در نقش هلن و کلیتمنسترا حضوری کوتاه اما برجسته دارد. انتخاب او از همان زمان انتشار اولین تصاویر و تیزرها با واکنشهای تند و گلایههای گسترده روبهرو شد؛ عده زیادی با انتخاب برخی بازیگران برای نقشهای مختلف، بهخصوص انتخاب لوپیتا نیونگو، مخالفت و انتقاد داشتند و بحثهایی درباره وفاداری به منبع، بازنمایی قومی و هویت یونانی شخصیتها شکل گرفت. با این حال، در خود فیلم، مسئله مهمتر از ظاهر بازیگران، کارکرد دراماتیک آنهاست. نیونگو با انرژی فشرده و حضوری آتشین، دو زن را به تصویر میکشد که هرکدام به شکلی قربانی و عامل خشونت در جهان پس از جنگاند. انتقاد از انتخاب بازیگران قابل بحث است، اما فیلم در عمل تلاش میکند این چهرهها را در خدمت ایدهای وسیعتر درباره اسطوره، مالکیت فرهنگی و بازخوانی امروزی قرار دهد.

«The Odyssey» بدون برخوردهای افسانهای ادیسئوس کامل نمیشود و نولان، برخلاف تصوری که شاید از گرایش او به واقعگرایی وجود داشته باشد، عناصر شگفتانگیز متن هومر را حذف نکرده است. سیکلوپ، سیرسه، سیرنها، لایستریگونها، هادس و دیگر مواجهههای اسطورهای در فیلم حضور دارند، اما نکته مهم این است که هیچکدام صرفا برای رفع انتظار مخاطب استفاده نشدهاند. هر هیولا، شکلی بیرونی از بحران درونی ادیسئوس است.
سکانس سیکلوپ از ترسناکترین و بهیادماندنیترین بخشهای فیلم است. استفاده از جلوههای عملی و طراحی بدنی ملموس، به این موجود حالتی ناخوشایند و واقعی میدهد. بدن چروکیده، پوست پیر، جزئیات فیزیکی و سنگینی حضور او، حس کابوس را تقویت میکند. اشاره تصویری به نقاشی «ساتورن در حال بلعیدن پسرش» اثر گویا، اگرچه میتوانست تبدیل به ارجاعی نمایشی شود، در دل فضای فیلم معنا پیدا میکند؛ زیرا اینجا جهان پدران، پسران خود را میبلعد.
سکانس سیرسه نیز با گرایش آشکار به وحشت جسمانی ساخته شده است. تبدیل مردان به خوک، در این روایت فقط یک جادوی افسانهای نیست؛ استعارهای خشن از سقوط انسان به سطح غریزه است. نولان، که معمولا با وحشت بهعنوان ژانر مستقیم کار نکرده، در این بخشها به قلمرویی سورئال و آزارنده نزدیک میشود. همین جسارت باعث میشود جزیرهها از هم متمایز باشند و سفر ادیسئوس حالتی اپیزودیک و تکراری پیدا نکند.
از نظر بصری، «The Odyssey» یکی از جاهطلبانهترین پروژههای نولان است. فیلم با فیلمبرداری هویته ون هویتما و استفاده از فرمت IMAX 70mm، به تجربهای ساختهشده برای پرده بزرگ تبدیل میشود. مناظر دریایی، کشتیهای واقعی، نورهای طبیعی، ساحلهای خالی و چشماندازهای عظیم، همگی به فیلم حسی فیزیکی و ملموس میدهند. حتی وقتی فیلم وارد جهان خدایان و هیولاها میشود، نوعی واقعیت تصویری در آن باقی میماند؛ انگار افسانه نه در آسمانی دور، بلکه روی همین زمین، روی همین آب و در همین بدنهای خسته رخ داده است.
نکته قابل توجه این است که فیلم، در سکانسهای گفتوگو نیز با همان حساسیت تصویری عظیم ساخته شده است. این تصمیم میتوانست باعث اغراق بصری شود، اما در بهترین لحظات، نزدیکی چهرهها و وسعت قابها را در تعادل نگه میدارد. نولان این بار ظاهرا از موسیقی و طراحی صدا با مهار بیشتری استفاده کرده است. موسیقی لودویگ گورانسون، بهجای آنکه بر صحنهها غلبه کند، به حرکت روایت کمک میکند. البته برخی واکنشهای محدود از مشکلاتی در نورپردازی، ریتم یا میکس صدای گلآلود گفتهاند؛ نقدهایی که با توجه به سابقه نولان در استفاده پرحجم از صدا چندان عجیب نیست و احتمالا بسته به سالن نمایش و فرمت تماشا شدت متفاوتی خواهد داشت.
طراحی تولید، لباس، گریم، جلوههای عملی و جلوههای بصری در مجموع در خدمت ساخت جهانی قرار گرفتهاند که هم باستانی است و هم کابوسوار. اینجا خبری از یونان کارتپستالی و درخشان نیست؛ دریا رنگی کلیشهای ندارد، جنگ گلآلود و خونین است، و خانه نیز به اندازه میدان نبرد تهدیدآمیز به نظر میرسد.

اقتباس از «اودیسه» همیشه خطرناک است. این متن، فقط یک داستان مشهور نیست؛ یکی از ستونهای ادبیات غرب است. هر تغییری میتواند خشم کلاسیکخوانها را برانگیزد و هر وفاداری افراطی ممکن است برای سینمای امروز خشک و بیجان شود. نولان راه میانهای انتخاب کرده است: وفاداری به روح و بسیاری از رخدادهای اصلی، همراه با جابهجاییها و حذفهایی برای ساخت درام سینمایی.
برخی شخصیتها یا بخشها، مانند نائوسیکا یا نستور، ظاهرا در روایت نهایی حضور ندارند یا نقششان کاهش یافته است. در مقابل، بسیاری از ضرباهنگهای حذفشده به شکلهای دیگر در ساختار فیلم بازمیگردند. این رویکرد، با ماهیت سنت شفاهی اسطوره نیز سازگار است. «اودیسه» پیش از آنکه به متن مکتوب تبدیل شود، قرنها در آوازها و بازگوییها تغییر کرده بود. بنابراین هر اقتباس تازه، اگر با فهم و جسارت انجام شود، نه خیانت به متن، بلکه ادامه همان سنت بازگویی است.
نولان البته اودیسه را کاملا به زبان خود ترجمه میکند. دغدغه زمان، حافظه، مردان بزرگ و پیامدهای اعمالشان، بازگشت به خانواده، ناتوانی در بازسازی گذشته و فاصله میان اسطوره و انسان، همه نشانههای آشنای سینمای او هستند. به همین دلیل فیلم همزمان هم اقتباسی از هومر است و هم اثری کاملا نولانی.
یکی از ستونهای معنایی فیلم، مسئله مهماننوازی است؛ همان اصل مقدس جهان هومری که در سنت یونانی با مفهوم «زنیا» شناخته میشود. در این جهان، بیگانه باید مانند عضو خانواده پذیرفته شود، زیرا شاید خدایی در هیئت گدا یا مسافر ظاهر شده باشد. خواستگاران پنلوپه دقیقا با نقض همین اصل، اخلاق جهان ایتاکا را آلوده میکنند. آنها مهمان نیستند؛ اشغالگرند. خانه ادیسئوس را مصرف میکنند، اما به قانون خانه احترام نمیگذارند.
این مضمون برای نولان اهمیت زیادی دارد، زیرا فیلم را از سطح انتقام شخصی فراتر میبرد. بازگشت ادیسئوس فقط بازگشت یک شوهر به همسر یا یک شاه به تخت نیست؛ بازگشت نظم اخلاقی به جهانی است که قواعد اولیه همزیستی را فراموش کرده است. با این حال، فیلم هوشمندانه نشان میدهد که خود ادیسئوس نیز در جنگ تروا همین مرزها را شکسته است. بنابراین او نمیتواند صرفا داور دیگران باشد؛ او باید پیش از قضاوت، با گناه خود روبهرو شود.
با همه امتیازهای مهم فیلم، باید درباره موج تحسینها نیز محتاط بود. «The Odyssey» بدون شک اثری بزرگ، خاص، پرجزییات، قابل تحسین و در بسیاری لحظات شگفتانگیز است؛ اما همزمان نمیتوان انکار کرد که بخشی از ستایشهای افراطی پیرامون آن، تحت تاثیر نام کریستوفر نولان، کمپین تبلیغاتی عظیم، نمایشهای ویژه و عطش عمومی برای یک «رویداد سینمایی» شکل گرفته است. برخی واکنشها آنقدر اغراقآمیزند که گویی فیلم پیش از آنکه دیده شود، به شاهکار قطعی سال تبدیل شده است.
این نکته از ارزشهای فیلم کم نمیکند، اما به درک منصفانه آن کمک میکند. «اودیسه» نولان در بهترین لحظات، سینمایی عمیق، انسانی و چشمگیر است؛ اما لزوما بینقص نیست. گاهی دیالوگها با قلمی درشت نوشته شدهاند، گاهی عظمت بصری و معنایی فیلم اجازه نمیدهد ظرافتهای زنانه یا خاکستری متن هومری کاملا نفس بکشند، و گاهی خودآگاهی فیلم نسبت به «حماسی بودن» ممکن است بر تجربه احساسی مخاطب سایه بیندازد. همچنین مسئله ریتم، بسته به انتظار تماشاگر، میتواند محل بحث باشد؛ هرچند ساختار غیرخطی و تدوین موازی جنیفر لیم، تا حد زیادی از حالت اپیزودیک و کشدار جلوگیری میکند.
به بیان دیگر، «The Odyssey» فیلمی است که سزاوار تحسین است، اما شاید نه در حدی که برخی واکنشهای اولیه آن را بیچونوچرا بهترین فیلم سال یا بهترین اثر تاریخ کارنامه نولان مینامند. چنین حکمهایی نیاز به زمان دارند؛ همان عنصری که خود نولان همیشه بیش از همه به آن علاقه داشته است.
در نهایت، قدرت اصلی «The Odyssey» در این است که داستانی بسیار ساده را با مقیاسی عظیم روایت میکند: مردی میخواهد به خانه بازگردد. اما این سادگی، فریبنده است. خانه فقط یک مکان نیست؛ خانه خاطره، رابطه، ایمان، بدن، زبان و گذشتهای است که شاید دیگر وجود نداشته باشد. ادیسئوس پس از تروا و پس از همه جزیرهها، هیولاها و خدایان، باید با دشوارترین پرسش روبهرو شود: آیا بازگشت ممکن است، وقتی خود انسان بازگشته دیگر همان انسان رفته نیست؟
فیلم نولان پاسخ آسانی نمیدهد. در این جهان، جنگ تمام نمیشود؛ فقط شکلش عوض میشود. مردگان همچنان حرف میزنند، خدایان همچنان دخالت میکنند، و زخمها حتی در آغوش خانواده هم بهسادگی التیام نمییابند. با این حال، فیلم در دل این تاریکی، به نوعی امید تلخ میرسد: شاید انسان نتواند گذشته را تغییر دهد، اما میتواند مسوولیت آن را بپذیرد. شاید خانه همان خانه نباشد، اما تلاش برای بازگشت، هنوز معنایی انسانی دارد.
«The Odyssey» اثری است که عظمت فنی نولان را با یکی از انسانیترین روایتهای کارنامهاش پیوند میزند. این فیلم هم حماسه است، هم سوگواری؛ هم ماجراجویی اسطورهای است، هم بازخوانی روانشناختی از مردی که زیر بار پیروزیهای خود خم شده است. اگرچه موج تبلیغاتی و تحسینهای بیوقفه ممکن است آن را بیش از اندازه بزرگ نشان دهد، اما هسته مرکزی فیلم آنقدر قدرتمند است که از دل این هیاهو جان سالم به در ببرد.
جمع بندی
امتیاز - ۸
۸
خوب
«The Odyssey» اقتباسی باشکوه، انسانی و تلخ از حماسه هومر است که جنگ، حافظه، خانواده و گناه را در قالب یک رویداد سینمایی بزرگ به هم پیوند میزند. فیلم گاهی زیر بار عظمت و تحسینهای اغراقشدهاش سنگین میشود، اما همچنان یکی از مهمترین و تماشاییترین آثار نولان است.







