بررسی فیلم Ezra (عزرا) : بابی کاناول در یک کمدی-درام دست و پاگیر اما صادقانه در مورد دوست داشتن فرزندان با شرایط خاص، پسر اوتیسمی خود را می رباید

رابرت دنیرو، رُز بیرن و ویلیام فیتزجِرالد، بازیگر تازه وارد، در فیلمی همبازی هستند که در احساساتش صمیمی و در توطئه پردازی اش تصنعی است.
«عزرا» (Ezra) ساختهی تونی گولدوین، یک کمدی-درام شیرین، مهربان و اغلب به طرز دردناکی پر زحمت، سوار بر صداقت احساسی است که تقریباً به طور کامل توسط حیلههای پر زرق و برق توطئهاش خنثی میشود. اما امتناع این فیلم کوچک و ساده از محدود شدن توسط «مشکل» خود – پافشاری بر اینکه داستانهای شامل شخصیتهای با نورودیورسیتی (اختلالات نوروساختاری) میتوانند، باید و باید طیف وسیعتری از تجربیات انسانی را لمس کنند تا امیدوار به واقعی بودن باشند – به نظر گامی در جهت درست برای چگونگی به تصویر کشیدن چنین افرادی روی پرده و دیده شدن آنها در جهان است. این رویکردی است که مطمئناً با هرکسی که فرزند مبتلا به اوتیسم دارد، طنینانداز خواهد شد، اوتیسمِ فرزندشان تنها یک مادهی تشکیلدهنده در سوپ بیپایان پیچیدهی کیستی آنها و چگونگی تربیتشان است.

«عزرا» همچنین نشان میدهد که این رویکرد به درجهای سخت به دست آمده از ظرافت نیاز دارد. اگر همه والدین در فرآیند یافتن بهترین راه برای دوست داشتن فرزندانشان دست و پا میزنند، این فرآیند فقط میتواند کمی دشوارتر و پیچیدهتر باشد، زمانی که مغز فرزندتان به روشی متفاوت از مغز شما کار میکند.
این قطعا در مورد مکس (بابی کاناول در نقش بهترین شخصیت سباستین مانیسکالکو) صدق میکند، یک کمدین مطلقه که ترجیح میدهد به جای اینکه بفهمد چطور با پسر خودش ارتباط برقرار کند، از «زبانهای مخفی» دنیای مدرن شکایت کند. در فیلمی غیرسیاسی پر از اجراهای استندآپ وحشتناک، این یک لطف کوچک است که مکس هرگز با طرز فکر «دیگر به خاطر بیداری |اشاره به جنبش بداری| نمیتوانید بچههای اوتیسمی را بزرگ کنید» که به نظر میرسد از همان ابتدا با آن معاشقه میکند، کاملاً موافق نیست. با وجود این، او طرفدار تغییرات مختلفی نیست که مردم تشویق میشوند برای بچههای نورودیورسیتی انجام دهند. او در برابر برس حسی که همسر سابقش جنا (رز بیرن) برای آرام کردن پسرشان استفاده میکند، مقاومت میکند. یا علائم مصوری که جنا و شوهر ثروتمند جدیدش (گلدوین) در خانهی شهری خود در وست ویلیج چسباندهاند تا به کنترل رفتارهای خاص کمک کنند.
و حتی او را در مورد داروهایی که یک دکتر میخواهد برای عزرا تجویز کند، روی خوشی نشان نمیدهد؛ بعد از اینکه بچه تقریباً جلوی ماشین میدود و از مدرسه اخراج میشود؛ مکس آنقدر از این پیشنهاد عصبانی است که به صورت دکتر مشت میزند و در این فرآیند یک حکم منع موقت نزدیک شدن به پسرش را برای خودش به ارمغان میآورد. مکس آن نوع پدری نیست که بداند چطور اطلاعات دشوار را پردازش کند، یا از اینکه دیگران ممکن است بدانند چه چیزی برای پسرش بهتر است، قدردان باشد. و این به این دلیل است که خودِ مکس توسط پدری بزرگ نشده که بداند چطور اطلاعات دشوار را پردازش کند، یا از دیگرانی که ممکن است بدانند چه چیزی برای پسرش بهتر است، قدردانی کند. نه، مکس را به معنای واقعی کلمه رابرت دنیرو (با نام مستعار “اِستن”) بزرگ کرده، مردی که اولین و تنها واکنش او همیشه مبارزه علیه دنیا به جای مبارزه برای خانوادهاش بوده است. مکس پسرش را تا ته دنیا دوست دارد، اما ربودن او از خانهی مادرش در نیمههای شب و سفر جادهای به لسآنجلس – جایی که قرار است مکس در برنامهی «جیمی کیمل» اجرایی را ضبط کند که میتواند حرفهی او را متحول کند – احتمالا بهترین راه برای به دست آوردن کمک مورد نیاز عزرا نیست.

عزرا، با بازی ویلیام فیتزجرالد که خود در طیف اوتیسم قرار دارد و اصالت آشکاری را حتی به کلیشهایترین صحنههای این فیلم میآورد، یک مورد آزاردهندهی با ظرافت برای پدری است که هر موقعیتی را سیاه و سفید میبیند. اگر اوتیسم او شدیدتر بود، ممکن بود مکس درک روشنتری از چگونگی تعامل با آن داشته باشد. با این حال، مکس تشویق میشود با پسرش مانند یک کودک با رشد عصبی معمولی رفتار کند و هر بار که این استراتژی پیامدهای منفی را به همراه داشته باشد، خشمگین میشود.
او در یک اجرای استندآپ که نسبت به خشونت با اسلحه، فحش میدهد (از اینکه فهمیدیم کاناوله از بیل بر مشاوره گرفته بود، چندان شوکه نشدیم). او حاضر نیست قبول کند که عزرا در مورد استفاده از ظروف فلزی حساسیت دارد، یا اینکه بافت نرم یک موز برای او چیزی فراتر از یک بیمیلی ساده است.
او میخواهد تمام عاطفهای را که پدرِ خودش هرگز به او نشان نداده به عزرا نشان دهد، اما بیش از حد درگیر آن مزخرفات «قدرت ذهن برای کنترل و تأثیرگذاری بر ماده» است تا بفهمد این عاطفه برای کودکی که تحملِ حسِ در آغوش گرفته شدن را ندارد، چه شکلی میتواند داشته باشد.

این معضلی است که فیلمنامهنویس تونی اسپیرداکیس از تجربه شخصی میداند و میتواند هر زمان که «عزرا» سعی نمیکند خندهدار باشد و/یا به طور ناامیدانه به دنبال منابع جدیدی برای طرح بیهدف سفر جادهای خود میگردد، آن را با همدردی دلخراش به تصویر بکشد. اگر آن طرح، کاناول را به سمتی سوق میدهد که خیانت به جزئیات فاششدهی شخصیت او باشد، او و فیتزجرالد همچنان یک درکِ متقابل را حفظ میکنند که به رابطهی آنها اجازه میدهد تا حد تلخ ماجرا باورپذیر باقی بماند – حدی از واقعگرایانه که معمولا به طرز ناراحتکننده دردناک است.
آن واقعیت احساسی، تمام تفاوت را در داستانی ایجاد میکند که با یک یادداشت جالب شروع میشود (جیمی کیمل نمیتواند برای فیلمبرداری کمدینها آنها را با هواپیما بیاورد؟) و فقط زمانی که جنا به طور تصادفی هشدار ربودن کودک را فعال میکند و سپس با استن سوار میشود تا پیش از مقامات بتوانند آنها را پیدا کنند، مضحکتر میشود. نازلترین نقطهی فیلم زمانی است که مکس به طور اتفاقی با دوست قدیمی کمدین خود به نام نیک (رین ویلسون) که ظاهراً زمانی یک ماهیتابه را از پدر مکس دزدیده بود، ملاقات میکند. تا زمانی که «عزرا» سرانجام یک توقفگاه میانغرب را در آینه دید بحث را کش میدهد، و آن ماهیتابهی احمقانه موضوع حداقل سه صحنهی مختلف میشود، هر کدام از آنها آزاردهندهتر و کمتر خندهدار از صحنهی قبلی.
این اجرای وحشتناک، طنز بیهدفِ فیلمی را به تصویر میکشد که به شدت میخواهد کمی سبُکی را به موضوعی بیاورد که اغلب با رویکردی بسیار سنگینتر مورد توجه قرار میگیرد. لحظاتی که مکس با سایر بزرگسالان نوروتیپیکال تعامل دارد، به گونهای احساس میشود که گویی توسط موجودات فضایی نوشته شده است (صحنهی کلیدی با حضور معشوقهی قدیمی او با بازی ورا فارمیگا آنقدر شبهجادویی و عجیب است که به نظر میرسد یک رویا باشد)، در حالی که تصمیم برای تجمیعِ خودآگاهیِ در حالِ ظهورِ استن به یک مونولوگ واحد، هیچ کدام از چالههای فیلم را پر نخواهد کرد (شاید دنیرو بیش از حد در مورد تجربهی شخصی خودش با یک کودک اوتیسم صحبت کرده، اما این به این معنا نیست که او لزوماً مایل بوده که دستمزد معمول روزانهاش را ندید بگیرد). اگرچه کارگردانی محکم گولدوین برای لحظات دراماتیک فیلم بسیار مناسبتر است، او هر کاری که میتواند انجام میدهد تا با تعدادی از مونتاژهای راکِ نرم از زندگی در جاده، سرعت آنها را حفظ کند – ترفندی محکم برای داستانی که از ارتعاشاتِ شیرین بیشتر از هر اتفاق خاصی بهره میبرد.
با وجود این، مقصد ارزش سفر را دارد؛ مخاطبان ممکن است (و تقریباً مطمئناً اینطور خواهد بود) برای درک فرآیندی که در آن مکس به اختلال عصبی رشدی عزرا به عنوان دعوتی برای رسیدگی به اختلال عملکرد خود پی میبرد، دچار مشکل شوند، اما در مورد صداقتِ نیاز او به انجام این کار یا ارزشِ چیزی که او با انجامِ آن به دست میآورد، شکی وجود ندارد. مکس در یک جا به ما میگوید: «اوتیسم از کلمهی یونانی به معنای ‘در دنیای خودشان’ میآید.» مکس پس از ۱۱ سال تلاش آزاردهنده برای کشاندن عزرا به دنیای ما، سرانجام قدرت ملاقات با عزرا در دنیای او را کشف میکند. این درکی است که هر پدر و مادری با مسیر خود و در زمان خود به آن میرسد. «عزرا» با وجود دست و پا چلفی بودنش، در این واقعیت که دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است، قوی و واقعگرایانه ظاهر میشود.
نمره: C+
فیلم «عزرا» روز جمعه ۳۱ می در سینماها اکران شد.





