دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
اخبار سینما جهانگزارش خبریمصاحبه و گفتگونگاهی اجمالی

جسی باکلی: از رویای شکسپیر تا نامزدی اسکار؛ روایت زنی که فقط آنچه واقعی است را باور دارد

شبی در نورث هالیوود، در لابی یک سالن تئاتر، صدای جسی باکلی می‌پیچد: «کجا بودی؟» او با خنده و آغوشی باز به سمت دختر جوانی می‌رود که مسئول برگزاری مراسم آن شب است. همه برای نشست پرسش‌وپاسخ پس از نمایش فیلم Hamnet گرد هم آمده‌اند و باکلی با هر کسی که روبه‌رو می‌شود، گرم و صمیمی احوال‌پرسی می‌کند؛ انگار در مسیر طولانی رسیدن به این لحظه، دوستان زیادی جمع کرده است. او تازه از ضیافت ناهار نامزدهای اسکار و سپس یک شام رسمی بازگشته؛ خسته از پرواز و اختلاف ساعت، اما همچنان سرشار از انرژی و شوق.

در اتاق پشت صحنه، باکلی با هیجان از عکس دسته‌جمعی خود با دیگر نامزدهای آکادمی صحبت می‌کند و به‌ویژه از شادی سرایت‌کننده گیرمو دل‌تورو یاد می‌کند. وقتی از او می‌پرسند آیا خسته نیست، پاسخ می‌دهد که نه؛ به‌عنوان یک مادر تازه، این نوع خستگی‌ها دیگر آزاری برایش ندارد. او واقعاً از این لحظات لذت می‌برد.

دقایقی بعد، با پایان تیتراژ فیلم Hamnet و محو شدن آخرین نت‌های قطعه «On the Nature of Daylight» اثر مکس ریشتر، سالن ۶۰۰ نفره مملو از تماشاگرانی است که گویی تحت تأثیر شدیدی قرار گرفته‌اند — البته در بهترین شکل ممکن. صدای فین‌فین و هق‌هق از گوشه و کنار شنیده می‌شود. اما همین‌که باکلی روی صحنه ظاهر می‌شود، تمام حاضران یک‌صدا از جا برمی‌خیزند و با شور و هیجان برای او کف می‌زنند.

این موج بزرگ احساسات، یادآور جمله‌ای است که باکلی چند ماه پیش گفته بود: «وقتی به سینما یا تئاتر می‌رویم و به یک داستان گوش می‌دهیم، احساسات ناگفته‌مان را در کنار هم حمل می‌کنیم… این راز بزرگ اهمیت و نیاز فرهنگیِ داستان‌هاست.»

تا امروز، نقش‌آفرینی باکلی در Hamnet برای او نامزدی اسکار بهترین بازیگر زن نقش اصلی، نامزدی بفتا و چند جایزه معتبر بازیگری به همراه داشته است. او تاکنون جایزه منتقدان (Critics Choice) و گلدن‌گلوب را نیز از آن خود کرده. در مراسم منتقدان، خطاب به هم‌بازی‌اش پل مسکال که میان تماشاگران نشسته بود فریاد زد: «می‌توانم مثل آب بنوشمت!» و در مراسم گلدن‌گلوب نیز زمانی را صرف تشکر از یکی از اعضای پشت‌صحنه کرد که روی لوکیشن برای گروه سوپ خوشمزه‌ای تهیه می‌کرد. این رفتارها تصویر واقعی جسی باکلی را می‌سازد: زنی که تنها به چیزی که واقعی باشد، باور دارد.

در دفتر نشریه، باکلی پروتئین‌بار آمریکایی مورد علاقه‌اش (Perfect Bar) را تعارف می‌کند و شروع به گفتن خاطره‌ای از ۲۲سالگی‌اش می‌کند؛ زمانی که ایجنت بریتانیایی‌اش، لیندی کینگ — زنی که باکلی او را «فوق‌العاده» توصیف می‌کند — از او پرسیده بود آیا می‌خواهد برای کشف فرصت‌های جدید به آمریکا سفر کند. اما باکلی آن روزها آن‌قدر خودش را می‌شناخت که پاسخ دهد: نه، هنوز وقتش نیست.

او می‌گوید: «گفتم نه، آماده نیستم. و واقعاً هم آماده نبودم، اما خوشحالم که آن حرف را زدم. به زمان بیشتری نیاز داشتم تا خودم را بشناسم. راستش می‌ترسیدم. همه‌چیز خیلی عجیب و دور به نظر می‌رسید. بنابراین زمان می‌خواستم برای یاد گرفتن — و یاد گرفتم.»

اما داستان باکلی و لیندی کینگ، بسیار قبل‌تر و در ۱۷سالگی او شروع شد. آن زمان باکلی در برنامه رقابتی بی‌بی‌سی I’d Do Anything شرکت کرده بود؛ مسابقه‌ای که شرکت‌کنندگان برای نقش نَـنسی در موزیکال Oliver! رقابت می‌کردند. باکلی در نهایت دوم شد، اما توجه لیندی کینگ — ایجنت بازیگرانی چون کیرا نایتلی، اولیویا کلمن و تام هاردی — را به خود جلب کرد.

باکلی با خنده آن روز را چنین توصیف می‌کند: «آخر هفته با خانواده در کِری بودیم. آن زمان‌ها فکر می‌کردم برای حرفه‌ای‌بودن باید کلی برنزه مصنوعی بزنم! در پرواز، ژاکت سفیدم کم‌کم زرد می‌شد. یک لباس خال‌خالی قرمز و سفید پوشیده بودم، با کفش‌های پاشنه چوب‌پنبه‌ای و گوشواره‌های حلقه‌ای بزرگ سفید. تازه از دنیای موزیکال آمده بودم و لیندی گفت: “ببین، من آدم تئاتر موزیکال هستم و می‌توانم تو را معرفی کنم، اما خودت چه می‌خواهی؟” و من گفتم: “من می‌خواهم جودی دنچ بشوم.”»

با وجود اینکه در آن زمان مشغول فعالیت حرفه‌ای بود، همه‌چیز را متوقف کرد و به دانشگاه بازگشت. او توضیح می‌دهد: «درکی از خودم داشتم و اعتماد به‌نفسی که بگویم نه، باید سه سال به دانشگاه برگردم. می‌خواستم نمایش‌نامه بخوانم، فیلم ببینم، در خلوت اشتباه کنم، جمعه‌شب‌ها بروم بار و مثل هم‌سن‌وسال‌هایم زندگی کنم. داشتم کار می‌کردم، اما گفتم خداحافظ. حتی تردید نکردم؛ فقط می‌دانستم چه می‌خواهم.»

در آن دوران، باکلی به‌عنوان خواننده نیز شناخته شده بود. دو آلبوم موفق دارد: موسیقی متن فیلم Wild Rose (2018)، که در آن نقش یک خواننده کانتری اسکاتلندی را بازی می‌کند و نقطه اوج حرفه‌اش بود؛ و آلبوم «For All Our Days That Tear the Heart» که با همکاری برنارد باتلر ساخته و نامزد جایزه مرکوری شد. موسیقی همچنان «بخش عظیمی از زندگی» اوست. سازهای مختلفی مانند چنگ، ساکسیفون و پیانو می‌نواخت، هرچند با شوخی می‌گوید: «دیگر مهارتی در آن‌ها ندارم» — اما هنوز گاهی قطعه پیانو فیلم The Pianist را می‌نوازد.

خوانندگی همچنان ستون اصلی فعالیت موسیقایی‌اش است. می‌گوید: «عاشق خوانندگی هستم. بین کارها می‌روم زیرزمین مخفی‌ام و می‌نویسم. نیازی ندارم جز احساس آزادی.»

او پروژه رویایی خود را هم شرح می‌دهد: «دوست دارم یک موزیکال جدید بسازم؛ صدای لندن… و اینکه Radiohead موسیقی آن را بسازد — البته آن‌ها خیلی باکلاس‌تر از این حرف‌ها هستند!»

تجربه اولیه شهرت باکلی در I’d Do Anything بعدها در مصاحبه‌ای با مجله ووگ مطرح شد. او از «شرم‌ بدنی» و «برده شدن به مدرسه زنانگی» و «شیء‌سازی ناعادلانه» سخن گفته بود. اما امروز توضیح می‌دهد که بخش اجرایی کار و امکان دیدن پشت صحنه برای او «لذت محض» بود: «نمی‌توانستم باور کنم چقدر اجرا کردن دوست‌داشتنی است. افراد زیادی آنجا بودند که واقعاً حمایتم کردند. اما من زن جوانی بودم که تازه داشت یاد می‌گرفت چطور خودش را بیان کند؛ نه فقط با داستان و آواز، بلکه با بدنش. هنوز شکل نگرفته بودم. چطور می‌شدم؟ ما با زنان، مخصوصاً دختران جوان، سختگیرانه برخورد می‌کنیم. بخش سخت ماجرا این بود که دیگران تعریف می‌کردند یک زن باید چگونه باشد؛ در حالی که آن‌ها تازه دارند خودشان را کشف می‌کنند.»

وقتی از او می‌پرسند امروز به‌عنوان بازیگر چطور با قضاوت‌ها یا شیء‌سازی احتمالی مقابله می‌کند، فقط می‌خندد: «خب، ظاهراً خیلی موفق نبوده‌اند! من کار خودم را می‌کنم، به روش خودم.»

باکلی پیش از ملاقات با کلویی ژائو کتاب Hamnet اثر مگی اوفارل را نخوانده بود. او می‌گوید: «در جشنواره Telluride بودم، با فیلم Women Talking. داشتیم عکس دسته‌جمعی می‌گرفتیم که یک‌دفعه دیدم کلویی دست تکان می‌دهد. فکر کردم یعنی با منه؟ و او با هیجان به سمتم آمد.»

یک هفته بعد با هم صبحانه خوردند، بدون اینکه باکلی بداند این دیدار درباره Hamnet است. موضوع گفتگوهایشان: مادری، مرگ، زندگی. بعدها ایجنت او گفت پروژه مربوط به اقتباس Hamnet است. باکلی کتاب را خرید و همان شب تا صبح خواند.

«نمی‌توانستم بخوابم تا وقتی تمامش کردم. و همان لحظه برایم قطعی شد.»

باکلی درباره ژائو می‌گوید: «سال‌ها تحسینش کرده‌ام. فیلم‌هایش انگار از اعماق روحش بیرون آمده‌اند — خیلی یگانه، خیلی شخصی. تصویرش در شب اسکاری که برای Nomadland جایزه گرفت هنوز جلوی چشمم هست؛ با کتانی‌های سفید و چهره‌ای آرام و حاضر.»

ژائو بعدها به خانه باکلی در روستایی در انگلستان رفت؛ خانه‌ای متعلق به قرن پانزدهم، کاملاً مناسب فضای شکسپیری Hamnet. باکلی می‌گوید: «آن خانه مرا برای هر کاری ریشه‌دار می‌کند. وقتی برمی‌گردم، نقطه صفرم. شلوارهای پاره‌شده، وان قدیمی، آتش روشن کردن، نبود تلویزیون… فقط ساده بودن. متد نیستم؛ فقط دوست دارم آرام آرام سوپ هم بزنم و در کار غوطه‌ور شوم، و همزمان انسان بمانم — با همسرم، دخترم، و زندگی واقعی.»

ژائو و باکلی در همان خانه بخشی از شخصیت اگنس را پیدا کردند. «آشپزی می‌کردم، ادویه آسیاب می‌کردم و کلویی گفت: ’جادوگر زنده است!‘ بعد کنار آتش نشستیم و درباره عشق و زندگی صحبت کردیم. و فکر می‌کنم واقعاً همدیگر را دیدیم. این خیلی مهم بود.»

باکلی پیش از Hamnet رابطه‌ای عمیق با شکسپیر داشت. او می‌گوید: «شکسپیر جایی بود که خودم را به‌عنوان بازیگر پیدا کردم.»

اولین نقش حرفه‌ای‌اش در تئاتر گلوب لندن و در نمایش The Tempest بود. کمی بعد، تهیه‌کننده برنامه I’d Do Anything، کامرون مکینتاش، هزینه دوره چهار هفته‌ای شکسپیر در RADA را برایش پرداخت؛ دوره‌ای که مسیر بازیگری او را تغییر داد.

«فکر می‌کردم باید موسیقی کار کنم، موزیکال کار کنم. اما شکسپیر را که کار کردم — مخصوصاً The Winter’s Tale — فهمیدم ظرفیت یک کلمه چقدر می‌تواند عمیق باشد. آن نقطه‌ای بود که فهمیدم بازیگرم.»

در Hamnet، باکلی نقش اگنس و پل مسکال نقش ویل شکسپیر را بازی می‌کنند. پیش‌تر همدیگر را می‌شناختند اما رابطه واقعی‌شان در چند شب بیرون رفتن در کلاب نیویورکی Joy Face شکل گرفت.

باکلی می‌گوید: «یک شب پل گفت: ’تو مثل آتشی و من می‌گیرمت.‘ و من گفتم: اوه، برو بابا! اما منظورش این بود که آتشم را در برمی‌گیرد. و همین شد؛ نیروی زندگی هم شدیم. هر جا داستان می‌بردمان، گفتیم “من هستم.” بدون سلسله‌مراتب، فقط صداقت و تعهد.»

«به عشق در نگاه اول باور دارم، اما نه از نوع پیش‌بینی‌پذیر. عشق واقعی همیشه متفاوت از توقع ماست. عشق ترسناک است. من سال‌ها از عشق می‌ترسیدم و زمان برد تا بفهمم معنی واقعی عشق برای من چیست.»

او درباره پذیرش نقش‌ها هم همین را می‌گوید: «وقتی نقشی را قبول می‌کنم، مطمئن نیستم؛ فقط کنجکاوی دارد مرا می‌کشد. باید با ترس و وسواس و بی‌خوابی، رابطه‌ای با شخصیت بسازم، و در نهایت با آن یکی شوم.»

اگنس زنی معنوی است، «دختر یک جادوگر جنگل»، کم‌حرف اما عمیق. باکلی باید عشق ناگهانی، زایمان و سپس مرگ فرزند را به تصویر می‌کشید. و در اجرای صحنه مرگ همنت، اتفاقی رخ داد که در فیلمنامه نبود: «نمی‌دانم چرا آن فریاد از دهانم خارج شد. در فیلم‌نامه نبود. اما آن پسر را دوست داشتم، با پل و این نقش مسیر بزرگی را طی کرده بودم. شاید چون آن زمان خودم در آرزوی مادر شدن بودم… هر تولدی، رقصی میان زندگی و مرگ است.»

صحنه نهایی فیلم — در بازسازی دقیق تئاتر Globe — همان صحنه‌ای است که تماشاگران نورث هالیوود را از پا انداخت. اگنس درمی‌یابد که شوهرش نمایشی به نام Hamlet روی صحنه برده و از نام فرزندشان در عنوان اثر استفاده کرده است. عصبانیت، سردرگمی و فروپاشی او، به‌تدریج، به درک اندوه پنهان ویل می‌رسد؛ و در نهایت، آرامشی برای روح همنت شکل می‌گیرد.

باکلی می‌گوید: «در آن چند روز اول، گم بودم. نمی‌دانستم چطور زمین‌گیر شوم. اما فهمیدم گم بودن، انسانی است — و اینکه چقدر می‌توانم جرئت کنم گم باشم.»

پایان فیلم در ابتدا قرار بود با ابزارهای عظیم فیلم‌برداری گرفته شود، اما ژائو آن‌ها را کنار گذاشت. باکلی در مسیر خانه قطعه «On the Nature of Daylight» را پیدا کرد، و آن موسیقی راه صحنه را تغییر داد: «ناگهان فهمیدم دورم ۳۰۰ نفر ایستاده‌اند که همه تجربه فقدان داشته‌اند… از یک احساس فردی، تبدیل شدیم به یک جمع.»

حرکت ناگهانی دست باکلی باعث شد شخصیت هملت (با بازی نوآ جوپ) به صحنه بازگردد؛ حرکتی که بعداً تمام جمعیت سالن تقلید کردند — لحظه‌ای از سوگواری مشترک.

دو هفته پیش از شروع Hamnet، باکلی فیلم The Bride! به کارگردانی مگی جیلنهال را تمام کرده بود؛ فیلمی که قرار است ۶ مارس اکران شود. در این فیلم نقش سه‌گانه‌ای بازی می‌کند: آیدا، زن جوانی که به قتل رسیده؛ نویسنده فرانکنشتاین مری شلی؛ و عروس رستاخیزیافته کریستین بیل (فرانک). فیلم با حضور انت بنینگ، پنه‌لوپه کروز، پیتر سارسگارد و جیک جیلنهال ساخته شده.

باکلی درباره جیلنهال می‌گوید: «او هنرمندی است که می‌خواهد سایه‌ها را به سطح بیاورد و زبان خودش را بسازد — نه چون زن است، چون هنرمند است.»

و این‌بار، موضوع تولد و تولد دوباره فقط در فیلم نیست؛ در زندگی او هم جاری است. پروژه بعدی‌اش اولین کار پس از مادر شدن خواهد بود: «نمی‌دانم کار کردن به‌عنوان یک مادر تازه چه شکلی خواهد بود. کمی نگرانم؛ چون خلق کردن زمان می‌خواهد و ناگهان زمانی ندارم.»

اما یک چیز روشن است: «وقتی مادر می‌شوی، یک لایه از چیزهای بی‌ارزش از زندگی‌ات می‌ریزد. به هر چیز غیرواقعی حساس می‌شوی — چون چیزی بسیار واقعی در زندگی داری.»

در پایان، هنگام خروج، باکلی اصرار دارد عکسی در گوشی‌اش را نشان دهد: توماش استرنیتسکی، کنار شعله یک کپسول گاز، مشغول پختن قابلمه بزرگی از سبزیجات. همان مردی که باکلی در مراسم گلدن‌گلوب از او نام برد.

عکسی ساده، روستایی، بی‌پیرایه — درست مثل خود جسی باکلی. او می‌گوید: «نگاه کن… باورنکردنی.»

و شاید همین بهترین توصیف برای خودش باشد: هنرمندی بی‌آرایش، بی‌فریب، و کاملاً واقعی.


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا