جیسون بیتمن از رقابت امی با «DTF St. Louis» و «Black Rabbit» تا توصیه فراموشنشدنی کاترین هپبورن: «ادای بازیگری درنیاور»

جیسون بیتمن در مقطعی مهم از کارنامهاش قرار دارد؛ بازیگری و کارگردانی که همزمان با دو مینیسریال کاملاً متفاوت در فضای رقابتهای امی مطرح شده و در کنار بازیگری، مسیر جدیتری را در مقام کارگردان دنبال میکند. او این روزها با «DTF St. Louis» از اچبیاو مکس (HBO Max) و «Black Rabbit» از نتفلیکس (Netflix) در کانون توجه قرار گرفته است؛ دو اثری که از نظر لحن، ژانر و جنس شخصیتپردازی فاصله زیادی با یکدیگر دارند، اما هر دو تصویری تازه از تواناییهای بیتمن در برابر و پشت دوربین ارائه میکنند.
در «DTF St. Louis»، بیتمن نقش کلارک را بازی میکند؛ یک هواشناس سادهدل و بیشیلهپیله که ناخواسته همراه شخصیتهایی با بازی دیوید هاربر و لیندا کاردلینی وارد یک معمای قتل میشود. در سوی دیگر، او در «Black Rabbit» نقش وینس را دارد؛ قماربازی گرفتار، با ظاهری خشنتر و پر از ریش و سبیل، که در نسبت داستانی شبیه قابیل در برابر هابیلِ شخصیت جود لا قرار میگیرد و بهتدریج رستوران نیویورکی آنها را به سمت سقوط میکشاند.
بیتمن تهیهکننده هر دو سریال است، اما نقش او در «Black Rabbit» پررنگتر هم بوده؛ او کارگردانی این پروژه را نیز بر عهده داشته و همین اثر پیشتر برایش نامزدیهای انجمن کارگردانان آمریکا (DGA) و جایزه بازیگری به همراه آورده است. در همین حال، او در حال آمادهسازی پروژههای سینمایی تازهای است که نشان میدهد مسیر کارگردانیاش قرار است بیش از گذشته جدی و پرستاره دنبال شود.
حضور همزمان جیسون بیتمن در رقابت امی با دو مینیسریال متفاوت، یکی از نکات مهم فصل جوایز امسال است. او در «DTF St. Louis» از اچبیاو مکس (HBO Max) به سراغ شخصیتی رفته که برخلاف بسیاری از نقشهای دو دهه اخیرش، نه بدبین است، نه طعنهزن، نه کسی که تصور میکند همیشه از دیگران بیشتر میفهمد.
کلارک، شخصیت بیتمن در این سریال، مردی گرم، آسیبپذیر، ساده، صمیمی و تا حدی کودکانه است؛ کسی که فاقد آن زره دفاعی و اعتمادبهنفس نمایشی شخصیتهای معمول بیتمن در سالهای اخیر است. همین تفاوت باعث شده این نقش برای خود او نیز تجربهای خاص باشد.
در مقابل، «Black Rabbit» از نتفلیکس (Netflix) بیتمن را در فضای بسیار تاریکتری قرار میدهد. وینس، قماربازی آشفته و مخرب، نهتنها خودش در حال سقوط است، بلکه رابطهاش با شخصیت جود لا نیز رنگوبویی تراژیک دارد. توصیف نسبت این دو به قابیل و هابیل، نشان میدهد «Black Rabbit» با یک درام خانوادگی، جنایی و روانشناختی سر و کار دارد؛ داستانی درباره برادری، خیانت، فشار مالی، جاهطلبی و فروپاشی.
بیتمن علاوه بر بازی در این اثر، کارگردان «Black Rabbit» هم بوده و همین وجه کارگردانی باعث شده پروژه برای او اهمیت مضاعفی پیدا کند. نامزدیهای او در انجمن کارگردانان آمریکا (DGA) و جوایز بازیگری نیز نشان میدهد این سریال از نظر صنعتی و حرفهای مورد توجه قرار گرفته است.
جیسون بیتمن در ادامه مسیر کارگردانی خود قرار است فیلم کمدی سیاه «The Cackling of the Dodos» را جلوی دوربین ببرد؛ فیلمی با بازی وودی هارلسون و سم راکول در نقش دو کشاورز که جسدی را در یک سیلوی غله پیدا میکنند.
بیتمن درباره همکاری با این دو بازیگر، هیجان خود را پنهان نکرده و گفته است: «آنها دو نفر از محبوبترینهای من هستند و اینکه با من تماس گرفتند تا کارگردانیشان را در این پروژه انجام بدهم، واقعاً برایم حیرتانگیز بود.»
این جمله نشان میدهد بیتمن، با وجود سابقه طولانی در بازیگری و موفقیتهای بزرگ تلویزیونی، همچنان نسبت به همکاری با بازیگران برجسته نگاه تحسینآمیز و پرشوری دارد. انتخاب وودی هارلسون و سم راکول نیز برای یک کمدی سیاه روستایی، ترکیبی جذاب است؛ هر دو بازیگر سابقه درخشانی در ایفای نقشهای عجیب، تلخ، کمیک و غیرقابل پیشبینی دارند.

پس از «The Cackling of the Dodos»، بیتمن قرار است سراغ اقتباسی از رمان «The Partner» نوشته جان گریشام برود. این پروژه با بازی تام هالند در نقش پاتریک لنیگن، وکیل اهل بیلوکسی، ساخته خواهد شد.
رمان «The Partner» نخستینبار در سال ۱۹۹۷ منتشر شد و حالا بیتمن میخواهد نسخهای امروزی از آن را تصویر کند. او درباره نگاه خود به این اقتباس گفته است: «امروز این داستان چه شکلی دارد؟ ترکیب چیزی مثل «Jason Bourne» و «Bond» و «Michael Clayton» چه میشود و چنین معجونی چه ظاهری پیدا میکند؟ تام در تمام این مسیر شریک فوقالعادهای خواهد بود. او پروژه را به سمت ما آورد و برای همکاری با او هیجانزدهام.»
این توصیف بیتمن، جهتگیری پروژه را روشن میکند: ترکیبی از تریلر جاسوسی، درام حقوقی، تعلیق سیاسی و قهرمانمحوری مدرن. اشاره همزمان او به «Jason Bourne»، «Bond» و «Michael Clayton» نشان میدهد «The Partner» قرار نیست صرفاً اقتباسی کلاسیک از یک تریلر حقوقی باشد، بلکه میتواند با ریتم و فضای امروز سینمای جریان اصلی بازطراحی شود.
تام هالند نیز در سالهای اخیر تلاش کرده از تصویر صرفاً ابرقهرمانی فاصله بگیرد و حضورش در چنین پروژهای، میتواند مرحله تازهای در کارنامه او باشد.
یکی از بخشهای مهم گفتوگوی بیتمن، مرور نخستین درسهایی است که در دوران جوانی و حضور در پشت صحنه آموخته است. او صریح و بیپرده میگوید اولین درسش این بوده که تا جای ممکن تلاش کند «آدم آزاردهنده» نباشد؛ چون چنین افرادی محیط تولید را که ذاتاً شکننده و پرفشار است، بهشدت مختل میکنند.
بیتمن توضیح میدهد: «تمام تلاشت را بکن که آدم مزخرفی نباشی، چون آدمهای مزخرف بهشدت مختلکنندهاند؛ آن هم در محیطی که خودش از قبل بسیار شکننده است. وقتی دارید یک زندگی جعلی خلق میکنید، استرس، ناامنی و تردید زیادی وجود دارد. یعنی همه دارند دروغ میگویند. شما تلاش میکنید یک دنیای بزرگِ ساختگی بسازید و این کار سخت است؛ آن هم با چند صد نفر که بیشترشان همدیگر را نمیشناسند. تمام آن معذب بودن اجتماعی با تلاشهای فنی ترکیب میشود. وقتی یک آدم مزخرف وارد این فضا میشود، واقعاً همهچیز را مختل میکند.»
این نگاه، نشاندهنده درک عمیق بیتمن از ماهیت تولید سینما و تلویزیون است. او فضای پشت صحنه را فقط محل بازیگری یا اجرای تکنیکی نمیداند، بلکه آن را محیطی انسانی، پراسترس و وابسته به اعتماد جمعی توصیف میکند.
بیتمن میگوید در سالهای ابتدایی با چند چهره دشوار کار کرده، اما خوششانس بوده که پدر و مادرش کنارش بودهاند و به او نشان دادهاند رفتار بد چگونه روی عوامل تأثیر میگذارد. به گفته او، والدینش به او میگفتند: «میبینی گروه تولید چطور به آن رفتار بد واکنش نشان میدهد؟ تو نباید آنطور رفتار کنی.»
نخستین تجربه جدی بیتمن در پشت صحنه، حضور یکسالهاش در «Little House on the Prairie» بود؛ جایی که مایکل لاندن بهعنوان نویسنده، کارگردان، تهیهکننده و بازیگر اصلی، عملاً رهبر پروژه محسوب میشد.
بیتمن از لاندن بهعنوان الگویی مثبت یاد میکند و میگوید او با همه بسیار مهربان بود. این تجربه برای بازیگر جوانی مثل بیتمن، معیاری مهم ایجاد کرد؛ معیاری که بعدها با بزرگتر شدن و حضور در پشت صحنههای معمولتر، تفاوتش را بیشتر فهمید. خودش میگوید با افزایش سن، صحنههایی را دید که در آنها داد و فریاد بیشتر بود و رفتارهای ناپختهتری اتفاق میافتاد.
این بخش از صحبتهای بیتمن برای فعالان صنعت سرگرمی نیز اهمیت دارد؛ زیرا نشان میدهد فرهنگ پشت صحنه چگونه میتواند ذهنیت یک بازیگر جوان را برای دههها شکل دهد.
یکی از خاطرات برجسته جیسون بیتمن، همکاری با کاترین هپبورن در فیلم تلویزیونی «This Can’t Be Love» برای شبکه سیبیاس (CBS) است؛ پروژهای که به گفته بیتمن احتمالاً آخرین کار هپبورن بوده است. آنتونی کوئین نیز در این فیلم حضور داشت.
بیتمن در این فیلم نقش راننده شخصیت هپبورن را بازی میکرد؛ رابطهای که خودش آن را از نظر دینامیک شبیه «Driving Miss Daisy» توصیف میکند. او میگوید در یکی از صحنهها باید احساساتی میشد و گریه میکرد. اما ظاهراً بیش از اندازه برای رسیدن به احساس فشار میآورد.
در میانه برداشت، کاترین هپبورن صحنه را متوقف کرد و به او گفت: «اوه، ادای بازیگری درنیاور!»

بیتمن میگوید شنیدن این جمله جلوی عوامل برایش خردکننده بود. او با شوخی و اضطراب پرسید: «منظورت برای همیشه است؟ یعنی از نظر حرفهای؟»
هپبورن پاسخ داد: «نه، نه، نه. فقط کلمات را بگو. تو عالی هستی. لازم نیست فشار بیاوری و چیز اضافهای به آن بچسبانی. فقط انسان باش، کلمات را بگو و احساس داشته باش. ادای احساساتی بودن را درنیاور.»
بیتمن میگوید در آن زمان حدود ۱۹ یا ۲۰ ساله بوده و مدتی طول کشیده تا معنای کامل این توصیه را بفهمد. اما در retrospect، آن جمله را یکی از مفیدترین و اقتصادیترین توصیههایی میداند که میتوان به یک بازیگر داد: کمتر بازی کن، واقعیتر باش.
این توصیه با رویکرد کلی بیتمن به بازیگری همخوان است. او بارها در کارنامهاش نشان داده که به اجرای کماغراق، واکنشهای کنترلشده و نوعی واقعگرایی خشک و دقیق علاقه دارد؛ همان چیزی که در «Arrested Development»، «Ozark» و حتی کمدیهایی مثل «Game Night» دیده میشود.
وقتی از بیتمن پرسیده میشود کدام نقش را همیشه میخواسته بازی کند، او با عذرخواهی از اینکه به یکی از آثار خودش اشاره میکند، پاسخ میدهد: «DTF.»
او توضیح میدهد شاید از ابتدا دقیقاً نمیدانسته که همیشه میخواسته چنین نقشی را بازی کند، اما با توجه به نقشهایی که در ۱۰ یا ۲۰ سال گذشته بیشتر بازی کرده، کلارک برایش تجربهای بسیار تازه بوده است.
بیتمن میگوید در سالهای اخیر اغلب نقش مردی طعنهزن، بدبین، همهچیزدان یا کسی را بازی کرده که فکر میکند همهچیز را میداند؛ شخصیتی تا حدی آزاردهنده و خودبرتربین. اما کلارک در «DTF St. Louis» کاملاً نقطه مقابل این تصویر است: سادهدل، دوستداشتنی، گرم، مهربان، انسانی، آسیبپذیر و بدون نقاب.
او درباره این شخصیت میگوید کلارک «هیچ ترفندی یاد نگرفته تا بااعتمادبهنفس به نظر برسد یا نوعی چارپوب جعلی داشته باشد». برای بیتمن، داشتن دیالوگها و صحنههایی که از چنین شخصیت آسیبپذیری حمایت کند، بسیار ارزشمند بوده است.
بیتمن توضیح میدهد که در نسخه اولیه فیلمنامه، شخصیت کلارک در این سطح از آسیبپذیری نوشته نشده بود. از آنجا که کلارک یک هواشناس اهل سنتلوئیس است، روی کاغذ مقداری آراستگی، صیقل و حتی کمی خودشیفتگی در او وجود داشت.
اما بیتمن احساس کرده مسیر رضایتبخشتر این است که شخصیت را نرمتر و سادهتر بازی کند؛ مخصوصاً با توجه به مقصد نهایی داستان. او میگوید ترجیح داده کلارک را با حالوهوایی بسیار «متفاوت» بازی کند؛ یعنی مردی فروتن، متعجب، بیادعا و کمی روستاییمآب در برخورد با جهان اطراف.
او همچنین میخواسته کلارک نسبت به شخصیت دیوید هاربر در وضعیت تحسین و شگفتی باشد، نه اینکه با نگاه بالا به پایین یا تحقیرآمیز با او رفتار کند. بیتمن میگوید خوشحال است که استیون کنراد، نویسنده و کارگردان پروژه، به او اجازه داده این مسیر را برود: «میخواستم او را کمی نرمتر کنم و واقعاً خوشحال شدم که استیو اجازه داد این کار را بکنم، چون بازی کردن چنین آدم دوستداشتنیای لذتبخش بود.»
وقتی صحبت به مفرحترین تجربه بیتمن در پشت صحنه میرسد، پاسخ او روشن است: «Arrested Development».
او از گروه بازیگران و سازندگان این سریال بهعنوان جمعی فوقالعاده بامزه، بااستعداد و مهربان یاد میکند. به گفته بیتمن، نوشتههای سریال آنقدر قوی و خندهدار بود که اگر بین برداشتها از خنده منفجر نمیشدید، هنگام ضبط تلاش میکردید نخندید.
او میگوید: «این یک سرگرمی بیوقفه بود؛ آن هم در نوعی از طنز که کاملاً مطابق سلیقه من است؛ هم در نوشتار و هم در حس شوخطبعی شخصی خود بازیگران.»
اما اهمیت «Arrested Development» برای بیتمن فقط به لذت کاری محدود نمیشود. او این سریال را «نجاتدهنده حرفهای» خود میداند. پس از دورهای که کارنامهاش میتوانست در مسیر کمفروغتری قرار بگیرد، این سریال دوباره جایگاه او را تثبیت کرد و تصویری تازه از تواناییاش در کمدی هوشمندانه و شخصیتمحور ساخت.
حضور او در کنار ران هاوارد، که یکی از چهرههای مهم مرتبط با سریال بود، نیز بخشی از همان نقطه عطف حرفهای محسوب میشود.
بیتمن در پاسخ به این پرسش که چه آثاری او را به گریه میاندازند، با صراحت میگوید بعد از بچهدار شدن بسیار نرمتر شده است. او میگوید حالا هر چیزی که با کودکان خردسال ارتباط داشته باشد، میتواند او را احساساتی کند.
به گفته خودش: «الان حتی با تبلیغاتی که در آن نوزادان راه رفتن یاد میگیرند گریه میکنم. نمیدانم چه بلایی سرم آمده.»
او همچنین از «Kramer vs. Kramer» نام میبرد و میگوید هنوز هم میتواند آن را بگذارد و شروع به گریه کند. بیتمن با خنده اشاره میکند که شاید با این مثال کمی سن خود را لو میدهد.
نکته جالب دیگر علاقه عمیق او به موسیقی کلاسیک است. بیتمن میگوید هر وقت موسیقی کلاسیک زیر یک صحنه قرار میگیرد، او را به جایی درونی میبرد که بسیاری از احساساتش در آنجا زندگی میکنند. حتی گاهی وقتی باید در صحنهای گریه کند، از آیفون خود موسیقی کلاسیک گوش میدهد تا راحتتر به آن وضعیت احساسی برسد.
بیتمن میگوید چون خودش دوست ندارد از بازیگران «بازیگری زیاد» ببیند، تلاش میکند ریاکار نباشد و هر شخصیتی را که بازی میکند، به بخشی از خودش نزدیک کند. بنابراین از نظر او تقریباً همه نقشهایش تا حدی میتوانند واجد شباهتهایی به خودش باشند.
با این حال، او از «Arrested Development»، شخصیتش در «Horrible Bosses» و «Game Night» بهعنوان نقشهایی یاد میکند که احتمالاً بیشتر به خودش نزدیکاند.
بیتمن توضیح میدهد دوست دارد کنار آدمهای عجیب و غریب باشد؛ کسانی که رفتارهای غیر عادی دارند و حضورشان سرگرمکننده است. اما او در عین حال میداند این وضعیت میتواند مشکلساز هم باشد، چون باید حواست جمع باشد و یک پا را در واقعیت نگه داری.
این دقیقاً همان دینامیکی است که او در بسیاری از نقشهای کمدیاش بازی کرده است: مردی نسبتاً منطقی در میان جمعی آشفته، عجیب یا احمقنما؛ شخصیتی که گاهی فکر میکند از اطرافیانش باهوشتر است، اما حماقت خودش نیز بارها آشکار میشود. بیتمن میگوید بازی کردن چنین موقعیتی همیشه برایش جذاب است.
بیتمن میگوید زمانی «Arrested Development» بیشترین نقش نقلشده او بود، اما بعدها «Ozark» جای آن را گرفت. با این حال، او تأکید میکند که شخصیتش در «Ozark» شاید چندان شخصیت نقلقولمحوری نباشد. مردم بیشتر از آنکه دیالوگهای مشخصی را تکرار کنند، درباره صحنهها، لحظهها و موقعیتهایی حرف میزنند که در ذهنشان مانده است.
او از موفقیت «Ozark» بسیار خوشحال است، چون فرمول سریال برایش جذاب بوده: خانوادهای قابل لمس و قهرمانی قابل درک که وارد موقعیتی کاملاً استثنایی و خطرناک میشود. به گفته بیتمن، تیم سازنده توانسته بود این وضعیت غیرعادی را همچنان باورپذیر و قابل ارتباط نگه دارد؛ طوری که مخاطب بتواند تجربهای ناآرام، نیابتی و پرتنش را همراه شخصیتها از سر بگذراند.
نقش مارتی برد در «Ozark» برای بیتمن یکی از مهمترین نقاط کارنامهاش است؛ شخصیتی کنترلگر، منطقی، مضطرب و گرفتار که میان خانواده، جنایت، پولشویی و تلاش برای بقا گیر افتاده بود. همکاری او با جولیا گارنر نیز از عناصر کلیدی موفقیت سریال محسوب میشد.
وقتی از بیتمن درباره لذت گناهآلودش پرسیده میشود، او ابتدا به تلویزیون واقعنما اشاره میکند؛ چیزی که برای بسیاری از مخاطبان همین جایگاه را دارد. اما نمونه مشخص او «Alone» است؛ یک برنامه بقا که میگوید بهشدت به آن اعتیاد دارد و با صبر منتظر فصل بعدیاش است، چون فصلها را خیلی سریع تماشا میکند.
اما پاسخ او در ادامه کنایهآمیزتر و سیاسیتر میشود. بیتمن میگوید چیز دیگری که شاید بتوان آن را نوعی برنامه واقعنما دانست، وضعیت سیاسی فعلی است. او توضیح میدهد که دنبال نکردن آن بسیار دشوار است، چون روایت و میزان تشدید وقایع حیرتانگیز است.
او میگوید: «هر قسمت از قبلی فراتر میرود و هر بار فکر میکنی دیگر از قسمت قبل جلو زده، و نمیتوانی تماشا نکنی چون مدام فکر میکنی پایان درست همین دور و بر است. این نمیتواند با چنین شدت روایی ادامه پیدا کند. فینال عجیبی خواهد بود. نمیدانم چه خواهد شد، اما میدانم نمیخواهم از دستش بدهم.»
این پاسخ، هم طنز خشک بیتمن را نشان میدهد و هم نگاه او به سیاست معاصر بهعنوان روایتی پرتعلیق، غیرقابل توقف و شاید نگرانکننده.
وقتی از بیتمن پرسیده میشود اگر روزی فیلم زندگیاش ساخته شود، چه کسی باید نقش او را بازی کند، ابتدا با تعجب واکنش نشان میدهد و میگوید: «خدای من. نمیدانم.»
او سپس از چند بازیگر نام میبرد که به کارشان علاقه دارد و آنها را در همان حوزهای میبیند که خودش نیز تلاش کرده در آن فعالیت کند: بن استیلر، پل راد و رایان رینولدز. بیتمن این بازیگران را استاد نقشآفرینی در قالب هر آدمی یا مرد معمولی میداند؛ شخصیتی که میتواند نماینده مخاطب در داستان باشد.
او میگوید احتمالاً همه آنها میتوانند این کار را خوب انجام دهند، اما در پایان با شوخی اضافه میکند: «ولی من هنوز نمردهام.»
این پاسخ، باز هم همان لحن خودآگاه، خشک و کنایهآمیز بیتمن را دارد؛ لحنی که بخش مهمی از جذابیت عمومی او در نقشهای کمدی و درام بوده است.
بیتمن در پاسخ به اینکه اگر در یک جزیره دورافتاده باشد چه فیلمها و سریالهایی را با خود میبرد، فهرستی از آثار کمدی کلاسیک، درامهای مهم و فیلمهای سینمایی تأثیرگذار ارائه میدهد.
او از نسخه بریتانیایی «The Office» نام میبرد و همچنین «Fawlty Towers» را در فهرست خود قرار میدهد. بیتمن توضیح میدهد مادرش بریتانیایی است و به همین دلیل شاید نسبت به کمدی بریتانیایی جانبدارانه نگاه میکند.
او همچنین «All in the Family» را انتخاب میکند؛ یکی از مهمترین کمدیهای تلویزیونی آمریکا. در سینما، از «The King of Comedy» ساخته مارتین اسکورسیزی با بازی رابرت دنیرو یاد میکند و میگوید این فیلم به شکل ناعادلانهای کمتر از حد دیده شده است.
«۲۰۰۱» نیز در فهرست اوست؛ اثری که احتمالاً منظورش «۲۰۰۱: A Space Odyssey» است. بیتمن همچنین میگوید «Fargo» را احتمالاً بیشتر از هر فیلم دیگری دیده است. در نهایت، به علاقه فراوانش به دیوید فینچر اشاره میکند و میگوید هرکدام از آثار فینچر برای او جواب میدهند.
این فهرست، سلیقه ترکیبی بیتمن را نشان میدهد: طنز بریتانیایی، کمدی اجتماعی آمریکایی، سینمای تلخ و روانشناختی، آثار کلاسیک علمیتخیلی، جنایت سرد و دقیق، و فیلمسازی کنترلشده و تاریک دیوید فینچر.
مرور صحبتهای جیسون بیتمن نشان میدهد او بازیگری است که بهخوبی از تصویر تثبیتشده خود آگاه است. او میداند در سالهای اخیر اغلب در نقش مردانی ظاهر شده که طعنهزن، مضطرب، منطقی، کمی خودبرتربین و گرفتار در موقعیتهایی غیرقابل کنترلاند. اما علاقهاش به نقش کلارک در «DTF St. Louis» نشان میدهد میخواهد سویههای نرمتر، انسانیتر و آسیبپذیرتر خود را نیز بیشتر تجربه کند.
از سوی دیگر، «Black Rabbit» و پروژههای آیندهاش مثل «The Cackling of the Dodos» و «The Partner» نشان میدهند بیتمن در مقام کارگردان نیز به دنبال آثاری با ترکیب ژانری است: کمدی سیاه، جنایت، تریلر، درام خانوادگی، حقوقی و تعلیق روانشناختی.
درسهایی که از مایکل لاندن و کاترین هپبورن گرفته، همچنان در نگاه حرفهای او حضور دارد: در پشت صحنه انسان محترمی باش، محیط شکننده تولید را خراب نکن، کمتر تظاهر کن، واقعیتر بازی کن و اجازه بده کلمات و موقعیت کار خودشان را انجام دهند.
در دورانی که بسیاری از بازیگران برای تغییر مسیر حرفهای خود به کارگردانی روی میآورند، بیتمن یکی از نمونههای موفقتر این مسیر است؛ چهرهای که هم در کمدی جایگاه دارد، هم در درامهای تاریک، هم در فضای تلویزیون ممتاز و هم در پروژههای سینمایی پرستاره. رقابت امی با «DTF St. Louis» و «Black Rabbit» فقط یک مقطع از این مسیر است؛ مسیری که ظاهراً قرار است با همکاری با وودی هارلسون، سم راکول و تام هالند وارد مرحله تازهای شود.





