
نامش را شاید نشناسید، اما داستانش را تقریباً همه شنیدهاند. جوزف مِریک (Joseph Merrick)، مردی که تاریخ او را با لقب «مرد فیلنما» (The Elephant Man) میشناسد، چنان تأثیری بر فرهنگ عمومی گذاشته که بازیگران بزرگی چون بردلی کوپر (Bradley Cooper)، بیلی کروداپ (Billy Crudup)، دیوید بویی (David Bowie) و مارک همیل (Mark Hamill) در تئاتر و سینما نقش او را ایفا کردهاند.
جوزف مِریک در ۵ اوت ۱۸۶۲ در شهر لِستر (Leicester)، انگلستان (England) به دنیا آمد. او بعدها بهخاطر ویژگیهای جسمانی ناشی از بیماری ناشناختهاش، با نامی شناخته شد که تمام زندگیاش را تحتالشعاع قرار داد. جمجمهای بسیار بزرگ و بدشکل، پوستی ضخیم و فلسمانند، ستون فقراتی خمیده و تودهای «خرطوممانند» روی صورت، چهره و بدن مِریک را بهشدت تغییر داده بود. همین ناهنجاریها باعث شد او برای مدتی کوتاه، زندگیاش را از راه نمایش دادن خود بهعنوان یک «فریک» (Freak) _ فردی عجیب و غریب _ حرفهای در نمایشگاههای لندن (London) بگذراند.
آغاز نشانهها در کودکی
جوزف مِریک در بدو تولد کودکی سالم بود. پدر و مادرش، جوزف و مری جین مِریک (Joseph and Mary Jane Merrick)، هیچ نشانهای از بیماری در او نمیدیدند. اما حدود پنجسالگی، علائم عجیب آغاز شد: لبهایی متورم، برآمدگیای در پیشانی و پوستی که بهتدریج زبر، شل و ضخیم میشد.
با گذر زمان، سر او به اندازهای غیرعادی رشد کرد؛ محیط سرش در نهایت به حدود ۹۰ سانتیمتر (۳۶ اینچ) رسید. پوست صورتش حالت اسفنجی پیدا کرد و تغییر شکل فک، تکلم را برایش دشوار ساخت. مچ و دست راستش بهتدریج شبیه باله شد. ناهنجاریها به لگن و پاها نیز رسید و مِریک برای راه رفتن به عصا وابسته شد.
به گفته جوآن ویگور-مانگووین (Joanne Vigor‑Mungovin)، نویسنده کتاب «جوزف: زندگی، زمانه و مکانهای مرد فیلنما» (Joseph: The Life, Times and Places of The Elephant Man)، مِریک دو خواهر و برادر کوچکتر داشت:
- ویلیام آرتور (William Arthur) که در همهگیری آبله سال ۱۸۷۰ درگذشت.
- ماریان الیزا (Marian Eliza) که طبق گواهی فوت، از بدو تولد «معلول» بوده و به دلیل بیماری نامشخصی جان سپرده است.
مِریک به مدرسه میرفت؛ احتمالاً مدرسه وابسته به کلیسای باپتیست (Baptist Church) که مادرش در آن کلاسهای یکشنبه تدریس میکرد. پدرش در کارخانههای مختلف کار میکرد و در عین حال صاحب مغازه خرازی و فروش روغن و چراغ بود.
مادر مِریک در سال ۱۸۷۳، زمانی که او ۱۱ سال داشت، درگذشت. مشخص نیست که آیا او پیش از مرگ، از بیماری پسرش آگاه بوده یا نه. با این حال، تا آن زمان، زندگی مِریک شبیه دیگر کودکان لستر در دهه ۱۸۷۰ بود: مدرسه، کلیسا و ترک تحصیل در سن معمول.
ورود زودهنگام به دنیای کار و طرد اجتماعی

مِریک در ۱۳سالگی مدرسه را ترک کرد و در یک کارخانه سیگار مشغول به کار شد. این شغل دو سال بیشتر دوام نیاورد؛ چرا که ناهنجاریهای جسمیاش بهسرعت شدیدتر میشد. سپس برای کمک به پدرش، مجوز دستفروشی گرفت تا در خیابانهای لستر کالا بفروشد.
در نهایت، مِریک به «کارخانه–پناهگاه اتحادیه لستر» (Leicester Union Workhouse) رفت و مدتی نیز با عموی مهربانش زندگی کرد. به گفته نادیا دورباخ (Nadja Durbach)، استاد تاریخ دانشگاه یوتا (University of Utah)، او مردی از طبقه کارگر شمال انگلستان بود که از ۱۱سالگی در مشاغل ساده کار کرده بود. نامادریاش که ظاهر او را «چندشآور» میدانست، او را از خانه راند و مِریک مدتی در اقامتگاههای ارزان زندگی کرد تا سرانجام برای نزدیک به پنج سال به کارگاه–پناهگاه بازگشت.
بیماریای مرموز
علت دقیق ناهنجاریهای مِریک هنوز هم کاملاً روشن نیست. خود او باور داشت که وضعیت جسمیاش نتیجه ترس مادرش از یک فیل در دوران بارداری بوده است. پزشکان در ابتدا به بیماری فیلپایی (Elephantiasis) مشکوک بودند، اما امروز دانشمندان معتقدند که او به نوعی بسیار شدید از نوروفیبروماتوز (Neurofibromatosis) و/یا بیماری نادر «سندروم پروتئوس» (Proteus Syndrome) مبتلا بوده است.
انتخاب آگاهانه: نمایش بهجای صدقه
در سال ۱۸۸۴، مِریک تصمیمی سرنوشتساز گرفت: او از کارگاه–پناهگاه خارج شد تا خود را بهعنوان یک «فریک» به نمایش بگذارد. او با سم تور (Sam Torr)، صاحب سالن موسیقی «گیتی پالاس آو وریتیز» (Gaiety Palace of Varieties) در لستر تماس گرفت. بهزودی، مِریک با عنوان «مرد فیلنما؛ نیمهانسان، نیمهفیل» به نمایش درآمد و ابتدا در لستر و سپس در لندن به موفقیت رسید. برای در امان ماندن از آزار مردم، معمولاً شنل و نقاب میپوشید.
نادیا دورباخ میگوید: «او آگاهانه نمایش خود را انتخاب کرد، چون آن را نوعی کار میدانست. مِریک ترجیح میداد با کار صادقانه زندگیاش را تأمین کند و استقلال داشته باشد، نه اینکه وابسته به خیریه یا کمک دولتی باشد.»
پزشکی، نمایش و بیاعتمادی

جراح مشهوری به نام فردریک ترویز (Frederick Treves) مِریک را شناسایی کرد و از او خواست برای معاینه به بیمارستان لندن (London Hospital) بیاید. در آن زمان، محیط سر مِریک ۹۰ سانتیمتر و دور مچ دست راستش ۳۰ سانتیمتر بود. بدنش پوشیده از تومورها بود و فقط با عصا راه میرفت، اما از نظر عمومی سلامت خوبی داشت.
ترویز او را به «انجمن آسیبشناسی لندن» (Pathological Society of London) معرفی کرد. با این حال، مِریک از ادامه معاینات سر باز زد و گفت این تجربه باعث شده احساس کند «مثل حیوانی در بازار دام» با او رفتار میشود.
خیانت، بازگشت و پناه بیمارستان
مِریک برای یافتن موفقیت بیشتر به بلژیک (Belgium) رفت، اما مدیر فاسدی او را فریب داد، تمام پساندازش را دزدید و رهایش کرد. مبلغ دزدیدهشده قابلتوجه بود و نشان میداد که مِریک پیشتر درآمد مناسبی داشته است.
در ژوئن ۱۸۸۶، او توانست با کشتی مسافربری به انگلستان بازگردد. پزشکان بیمارستان لندن او را «غیرقابل درمان» اعلام کردند. رئیس بیمارستان، فرانسیس کار-گام (Francis Carr‑Gomm)، نامهای در روزنامه «تایمز» (The Times) منتشر کرد و درخواست کمک نمود. سیل کمکهای مالی سرازیر شد و مِریک توانست تا پایان عمر، سرپناهی در بیمارستان داشته باشد.
مرگ، خودآگاهی و سرانجامی بیرحمانه
وضعیت جسمی مِریک بهتدریج بدتر شد. در ۱۱ آوریل ۱۸۹۰، در سن ۲۷سالگی، او را مرده یافتند؛ به پشت خوابیده در تخت. از آنجا که سرش بسیار سنگین بود، بیشتر عمرش را نشسته میخوابید و سرش را روی زانوها تکیه میداد. دورباخ معتقد است احتمال خودکشی بسیار بالاست: «بهنظر میرسد مِریک میدانست که خوابیدن به پشت باعث مرگش میشود.»
او همچنین آگاه بود که پس از مرگ، بدنش به نمونه تشریحی (Anatomical Specimen) تبدیل خواهد شد. خودش میگفت سرانجام در «بطری بزرگی از الکل» قرار خواهد گرفت؛ نشانهای از این باور که بیمارستان تفاوت چندانی با نمایشگاه فریکها ندارد.
برخلاف روایتهای رایج، دورباخ تردید دارد که ترویز دوست صمیمی مِریک بوده باشد؛ چرا که حتی نام او را در خاطراتش اشتباه و «جان» ذکر کرده است.
پس از مرگ، اگرچه اعلام شد کالبدشکافی انجام نمیشود، اما نمونههای بافتی گرفته شد، قالبهای بدنی ساخته شد و یکی از آنها به «کالج سلطنتی جراحان» (Royal College of Surgeons) سپرده شد؛ احتمالاً برای نمایش در «موزه هانتریان» (Hunterian Museum). توماس هوروکس اوپنشاو (Thomas Horrocks Openshaw) استخوانها را جدا و آماده نمایش کرد. باقیمانده بافتها و اندامهای داخلی بدون مراسمی رسمی در قبری بینشان دفن شدند.
دورباخ میپرسد: «اگر واقعاً برایش اهمیت قائل بودند، چرا او را در قبری مشخص دفن نکردند؟ بهنظر میرسد او را صرفاً یک نمونه آسیبشناسی میدیدند.»
ماندگاری یک داستان انسانی

دههها پس از مرگ، داستان مِریک در کتاب، تئاتر و سینما جاودانه شد؛ از نمایشنامه مشهور برنارد پومرانس (Bernard Pomerance) در ۱۹۷۹ گرفته تا فیلم دیوید لینچ (David Lynch) با بازی جان هرت (John Hurt)، آنتونی هاپکینز (Anthony Hopkins) و آن بنکرافت (Anne Bancroft).
ویگور-مانگووین که در لستر زندگی میکند، میگوید: «من با داستانهای مرد فیلنما بزرگ شدم. فیلم را دیدم و آزارهایی را که تحمل میکرد حس کردم. خودم هم در مدرسه قربانی زورگویی بودم. وقتی دیدم هیچ اشارهای به کودکی، خانواده و زندگی واقعی او نشده، تصمیم گرفتم این روایت را تغییر دهم.»
او تأکید میکند: «هر بیماریای که داشت، او را تعریف نمیکند. مِریک انسانی کنجکاو، هنرمند در کارهای دستی، باهوش در کسبوکار بود که توانست ضعفش را به نقطه قوت تبدیل کند. کسانی که او را میشناختند، فراتر از ظاهرش، به خودِ انسان جذب میشدند؛ و این بزرگترین گواه شخصیت اوست.»
نکته پایانی
جوآن ویگور-مانگووین آنچنان به حفظ یاد مِریک متعهد بود که مشغول جمعآوری ۶۶ هزار پوند (حدود ۸۶ هزار دلار آمریکا) برای ساخت تندیسی به افتخار او در شهر لستر شد.





