«سرخوشی» (Euphoria) در فصل پایانی خود؛ آینهای تلخ از آینده نسل زد و اقتصادِ خشمِ شبکههای اجتماعی

سریال جنجالی «یوفوریا» یا «سرخوشی» (Euphoria)، ساخته سم لوینسون، با پایان یافتن فصل سوم خود، بار دیگر در کانون توجه قرار گرفته است؛ این بار نه فقط بهخاطر صحنههای جسورانه و پرحاشیهاش، بلکه بهعنوان آینهای که تصویری تلخ از آینده پیشروی نسل زد (Gen Z) را بازتاب میدهد. این درام محصول شبکه اچبیاو (HBO) که در سال ۲۰۱۹ با روایت زندگی گروهی از نوجوانان مرفه و لذتجو آغاز شد، اکنون به پاسخ تلویزیون به پدیدهای موسوم به «طعمه خشم» تبدیل شده است؛ لحظاتی که عامدانه برای تسخیر فیدهای خبری با میمها و موج خشم طراحی شدهاند.
برای هر کسی که تلفن همراه هوشمندی دارد، چشمپوشی از فصل سوم «یوفوریا» تقریباً ناممکن بوده است. حتی پیش از رسیدن به قسمت پایانی، تماشاگران شاهد خطداستانهای مربوط به «اونلیفنز» (OnlyFans)، روابط مبتنی بر حمایت مالی (شوگر ددی)، فتیشهای عجیب، یک عروسی فاجعهبار، قطع شدن انگشتان دست و پا، حملات مار سمی، ترور یک طوطی کاکادو (به یاد پالادین)، تیراندازیهای گانگستری و زندهبهگور شدن چندین شخصیت بودهاند.
در فصل سوم، «یوفوریا» داستان خود را پنج سال پس از فارغالتحصیلی شخصیتها از دبیرستان از سر میگیرد. سریال در مقاطعی، بیرون از فضای دبیرستان، احساس سردرگمی میکند و ترکیبی گیجکننده از ژانرها و خطداستانها را کاوش میکند؛ برخی از این روایتها بهخاطر زیبا و دلپذیر جلوه دادن زنستیزی و خشونت مورد انتقاد قرار گرفتهاند. با این حال، این سریال سابقهای از خطرکردنهای هنری جسورانه دارد؛ ویژگیای که در فضای محتوایی امروز، که کمیت را بر کیفیت ترجیح میدهد، روزبهروز نادرتر میشود. همین جسارت بود که سم لوینسون را به یکی از هیجانانگیزترین (و قطبیکنندهترین) چهرههای صاحبنگرش هالیوود تبدیل کرد و نسلی تازه از بازیگران را تا سطح ستارگان درجهیک (A-list) بالا کشید؛ تا جایی که اکنون به نظر میرسد آنها از خودِ سریال فراتر رفتهاند. با پایان یافتن فصل سوم، «یوفوریا» نماینده تناقضی عجیب و بسیار «۲۰۲۶»گونه است؛ تناقضی که هم مضحک به نظر میرسد و هم بهطور انکارناپذیری تأثیرگذار است.

در سه قسمت نخست، تقریباً همه شخصیتهای زن، مشاغلی را دنبال میکنند که حول محور لذت یا خدمترسانی به مردان میچرخد، حیرتانگیز بود:
- کَسی (با بازی سیدنی سوئینی) از همسرش نِیت (با بازی جیکوب الوردی) التماس میکند که اجازه دهد در «اونلیفنز» فعالیت کند.
- جولز (با بازی هانتر شیفر) تحصیل در رشته هنر را رها میکند تا به یک «شوگر بِیبی» تبدیل شود که فتیشهای مردان متأهل را برآورده میسازد.
- رو (با بازی زندیا) برای صاحب بیرحم یک کلوب استریپ بهعنوان قاچاقچی مواد مخدر شروع به کار میکند.
در آغاز چنین به نظر میرسید که سریال گروهی از زنان جوان و قدرتمند را گرفته و آنها را به فانتزی سطحی و آغشته به فرهنگ «مَنوسفیر» تبدیل کرده است؛ جهانی که در آن زنان تنها برای پول با مردان وارد تعامل میشوند.
اما در قسمت چهارم، دیدگاهها تغییر میکند؛ جایی که سریال این ایده را به پرسش میکشد که آیا زنان واقعاً میتوانند از این راه «توانمند» شوند. کیتی (با بازی آنا ون پتن)، رقصندهای در همان کلوب استریپ متعلق به رئیس رو، توسط گروهی از مشتریان در اتاقی خصوصی مورد تعرض قرار میگیرد؛ مصیبتی که رو وحشتزده آن را از طریق دوربینهای امنیتی کلوب تماشا میکند.
سپس در قسمت پنجم – قسمتی چنان جنجالی که باید دیده شود تا باور شود، جایی که نسخهای غولپیکر از سوئینی همچون هیولایی به نام «تاتزیلا» در میان آسمانخراشها به جولان درمیآید – شاهد راهاندازی «اونلیفنز» توسط کسی و تلاشهای فراوان او برای برآورده ساختن فتیشهای مشتریانش هستیم. نیت، همسری که زمانی بهشدت نسبت به او حسادت میورزید و مصمم بود مخارجش را تأمین کند، حالا بهتدریج او را همچون «گاو شیرده»ای برای پاک کردن بدهیهایش میبیند. او حتی کسی را تشویق میکند که با یک اینفلوئنسر مرد دارای ۳۰ میلیون دنبالکننده ویدیویی «اروتیک» بسازد تا بتواند پول بیشتری برایش بفرستد. آنها زمانی برای با هم بودن چیزهای زیادی به خطر انداختند، اما اکنون رابطهشان به یک معامله فروکاسته شده است.
در حالی که کسی به هر قیمتی در پی وایرال شدن است، او و مَدی (با بازی الکسا دِمی)، دوست صمیمی سابق و مدیر برنامههای فعلیاش، عامدانه میکوشند جنجال بیافرینند و دست به ترفندهای مختلف برای جلب تعامل میزنند. مدی میگوید: «هرچه این احمقها عصبانیتر شوند، تو پول بیشتری در میآوری.»
در همین نقطه درمییابیم که «یوفوریا» در تلاش است تا زنستیزیِ نهفته در «اقتصاد توجه» را کاوش کند؛ همان فضای رسانهای که همه ما کموبیش در آن مشارکت داریم و چهرههای قطبیکننده را با ارتباط فرهنگی پاداش میدهد. تماشای سریال، انسان را به فکر نسلی میاندازد که با محتواسازان افراطی همچون اندرو تِیت و بانی بلو بزرگ شدهاند؛ کسانی که هر دو محصولات فرانکنشتاینی اقتصاد توجهاند. این فضا چگونه نگاه آنها به جهان را شکل داده است؟
تمرکز «یوفوریا» بر اینکه چگونه الگوریتمها انسانیت ما را از ما میگیرند، بهشکلی آشکار «فرامتنی» است؛ بهویژه از آن جهت که لوینسون خود به استفاده از تاکتیکهای شوکآور برای جلب توجه به آثارش شهرت دارد. اینکه سوئینی درست در مرکز این سریال قرار دارد نیز معنادار به نظر میرسد. در سال ۲۰۲۵، کمپین تبلیغاتی این بازیگر برای برند آمریکن ایگل (American Eagle) طوفانی سیاسی بهپا کرد و منتقدان او را به «استفاده از سفیدپوستی برای فروش شلوار جین» متهم کردند. جناح راست سیاسی – از جمله شخص دونالد ترامپ – بیدرنگ به حمایت از او برخاستند، در حالی که قیمت سهام آمریکن ایگل اوج گرفت. سوئینی از آن پس با راهاندازی برند لباسزیر خود به نام «SYRN»، که کسی آن را در «یوفوریا» هنگام نقشبازی در قالب یک سگ بر تن داشت، از تمام این توجه بهرهبرداری کرده است.

کلویی چری، که نقش فِی ولنتاین – دختر فراری و آسیبپذیر – را بازی میکند نیز داستان زندگیاش با خط روایی سریال همخوانی دارد. چری در ۱۸ سالگی بازی در فیلمهای بزرگسالان را آغاز کرد و بعدها حضوری در «اونلیفنز» برای خود ساخت، پیش از آنکه به بازیگری روی آورد.
در گفتوگویی که اوایل همین ماه با چری انجام شد، از او درباره مرز باریکی که سریال میان زیبا جلوه دادن و نقد آن گام برمیدارد پرسیده شد. او پاسخ داد: «به نظر من، سم [لوینسون] از این زنان جوان بهعنوان ظرفی استفاده میکند تا نشان دهد جامعه در حال حاضر چگونه زنان جوان را میبیند. فکر میکنم سم تلاش دارد بگوید: ببینید در جامعه به کجا رسیدهایم.»
در حالی که بازنمایی زنان در این سریال البته امری ذهنی و سلیقهای است، آنچه کمتر سلیقهای به نظر میرسد این است که فصل سوم «یوفوریا» از نظر مضمونی دچار سرگشتگی شده است. این سریال بخشی فیلم ترسناک، بخشی فیلم گانگستری، بخشی تریلر تارانتینویی و بخشی فیلم سافتپورن است – گاه همه اینها در یک قسمت. تماشای آن مانند داشتن سه گفتوگوی جداگانه با یک نفر، روی اپلیکیشنهای پیامرسان مختلف، در یک لحظه است.
برخی شخصیتها نیز بهطرز آزاردهندهای تخت و بیعمق شدهاند. جولز که زمانی چنین محوریتی در داستان داشت، تمام این فصل را بهعنوان شخصیتی فرعی و بیصدا سپری کرده است. نیت که زمانی مرد جوانی با لایههای جذاب بود و چنین مینمود که شاید از زره مردانگی برای پنهان کردن احساساتی بسیار پیچیدهتر (و احتمالاً کوئیر) استفاده میکند، در فصل سوم به بدهیهایش فروکاسته شده است.
با این حال، حتی پرسروصداترین منتقدان سوئینی هم اگر بخواهند انکار کنند که ایفای نقش او در شخصیت کسی استادانه نبوده، نابخردی کردهاند. بازگشت کَل، پدر نیت – آخرین حضور پردهای بازیگر اریک دِین که در ماه فوریه درگذشت – بهویژه تأثیرگذار و دلانگیز بود. کل در عروسی پسرش با رازها، اشتباهات و استعداد هدررفتهاش روبهرو میشود. اما در مجموع، به نظر میرسد لوینسون فراموش کرده است که «یوفوریا» بر بنیان روابط شخصی پیچیده میان شخصیتهایش بنا شده بود؛ همان چیزی که نسلی تازه از ستارگان را به وجود آورد.
اگر این فصل، فصل پایانی «یوفوریا» باشد، تعریف میراث این سریال دشوار خواهد بود. دو فصل نخست در جهان مخصوص به خود وجود داشتند و تصویری اجتماعی از زندگی نوجوانی ارائه میدادند که عامدانه مبهم و رویاگونه ساخته شده بود؛ تا حدی که هرگز حتی مشخص نشد شخصیتها در کدام ایالت زندگی میکنند. سپس فصل سوم از راه رسید که بهشدت ویژه لحظه رسانهای امروز است: خانههای تیکتاکی، «اونلیفنز» و تعقیب پوچگرایانه اعتبار آنلاین. این فصل هشداری است به نسلی که آموخته از هیچکس انتظار هیچچیز نداشته باشد.
نویسنده گمان میبرد که این سریال شاید در نهایت به معادل نسل زد از سریال «دختران» (Girls) ساخته لینا دانهم تبدیل شود؛ سریالی که در دهه ۲۰۱۰ و در زمانی که نسل هزاره (millennials) وارد بازار کار میشد، حسی از ناآرامی نسلی را بازتاب میداد. اما در حالی که کمدی پر از خجالتزدگی دانهم، واپسین نفسهای خوشبینی دوران اوباما را هجو میکرد، «یوفوریا» ما را عمیقتر به درون این ملال فرومیبرد. این سریال نسخهای الگوریتممحور از «سالار مگسها» (Lord of the Flies) را به تصویر میکشد؛ جهانی که در آن جوانان تشویق میشوند زندگی را همچون مجموعهای از معاملات ببینند، جایی که «توانمندی» تنها از راه کلاهبرداری از دیگران به دست میآید. تماشای آن راحت نیست، اما وقتی جهان چنین درهمشکسته به نظر میرسد، چگونه میتواند راحت باشد؟
قسمت پایانی فصل سوم «یوفوریا» در تاریخ ۳۱ مه در پلتفرم اچبیاو مکس (HBO Max) پخش میشود.





