دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
آمریکای شمالیجناییدراممعرفی سریالمعرفی فیلم و سریالمهیج

سریال «جکی را بکش» (Kill Jackie)

هفت آدمکش و زنی که قرار نیست قربانی خوبی باشد

بعضی‌ها برای فرار از روزمرگی به سفر می‌روند، بعضی‌ها شغلشان را عوض می‌کنند و بعضی‌ها هم تصمیم می‌گیرند بالاخره آن کلاس سفالگری را امتحان کنند. جکی پرایس، اما با رسیدن گروهی از آدمکش‌های حرفه‌ای به زندگی‌اش، برق تازه‌ای در چشم‌هایش پیدا می‌شود. البته از خراب شدن آپارتمانش خوشحال نیست؛ تابلوهای گران‌قیمت و مبلمان شیک احتمالا برای چنین مهمانی‌ای بیمه نشده‌اند. بااین‌حال، پشت تهدید مرگ، چیزی می‌بیند که مدت‌ها گمش کرده بود: هیجان.

سریال «جکی را بکش» با همین واکنش نامتعارف، راهش را از بسیاری از داستان‌های تعقیب‌وگریز جدا می‌کند. قهرمانش زنی نیست که تازه بفهمد جهان جای خطرناکی است؛ او قبلا در همین جهان زندگی کرده و حالا، پس از دو دهه فعالیت در بازار هنر، گذشته‌اش دوباره زنگ در را زده است. آن هم نه با دسته‌گل، بلکه با اسلحه.

«Kill Jackie» یک مجموعه هشت‌قسمتی در مرز تریلر جنایی، اکشن و کمدی سیاه است که کاترین زتا جونز در مرکز آن قرار دارد. اقتباسی از رمان «The Price You Pay» (بهایی که می‌پردازی) نوشته نیک هارکاوی که زندگی مجلل یک تاجر آثار هنری را به میدان جنگی شخصی تبدیل می‌کند. اینجا خبری از واقع‌گرایی سخت‌گیرانه نیست: پشت تابلوهای آپارتمان ممکن است مسلسل پنهان شده باشد، خدمات مالی با تامین سلاح هم‌پوشانی داشته باشند و آشنایی که برای جمع‌وجور کردن اوضاع آمده، خودش بخشی از مشکل از آب دربیاید.

من جذابیت اصلی سریال را در همین جسارت برای نامعقول بودن می‌بینم؛ البته نامعقول بودنی که گاهی سرگرم‌کننده است و گاهی بیش از اندازه به کمک فیلم‌نامه می‌آید. «جکی را بکش» اثری بی‌نقص نیست، اما برای مخاطبی که از ضدقهرمان‌های خوش‌پوش، آدمکش‌های عجیب و شوخی در دل موقعیت‌های مرگبار لذت می‌برد، دلایل مشخصی برای تماشا دارد.

داستان «جکی را بکش»؛ بازار هنر، گذشته خطرناک و یک قرارداد قتل

جکی پرایس در بازار بین‌المللی هنر فعالیت می‌کند. کسب‌وکارش موفق است، مشتری‌هایش ثروتمندند و معامله‌هایی انجام می‌دهد که مبلغشان برای بیشتر مردم حتی در ماشین‌حساب هم غریب به نظر می‌رسد. در بخش‌های آغازین داستان، او و دستیارش، چارلی، درگیر معامله‌ای محرمانه به ارزش ۶۰ میلیون دلار در بیلبائو هستند؛ اما برای جکی، چنین رقمی دیگر ضربان قلب را بالا نمی‌برد.

او خودش اعتراف می‌کند که دلیل حضورش در این حرفه پول است. هنر، دست‌کم در نگاه تجاری او، بیش از آن‌که تجربه‌ای زیبایی‌شناختی باشد، کالایی سودآور برای فروش به آدم‌های بسیار پولدار است. سازوکار نگهداری آثار در انبارها و استفاده از تسهیلات گمرکی نیز بخشی از این تجارت را تشکیل می‌دهد. سریال در شروع، نگاهی به منطق «فری‌پورت» دارد: فضایی که کالاهای وارداتی می‌توانند تا زمان خروج، بدون پرداخت فوری برخی عوارض معمول نگهداری شوند.

این جزئیات، تقابل جالبی با زندگی سابق جکی می‌سازند. او زمانی در تجارت کوکائین فعالیت داشته؛ شغلی که نه آبرومند بوده و نه امن، اما هیجان داشته است. زندگی فعلی‌اش از بیرون موفق به نظر می‌رسد، درحالی‌که برای خودش به تکرار یک ترفند تبدیل شده: خرید، نگهداری، فروش و سود. وقتی دیگر هیچ معامله‌ای غافلگیرش نمی‌کند، گذشته سر می‌رسد تا این کمبود را به خشن‌ترین شکل ممکن جبران کند.

بازگشت جکی به لندن با نشانه‌هایی نگران‌کننده همراه می‌شود. جسدی در آپارتمان روبه‌روی خانه‌اش پیدا شده و او این اتفاق را صرفا یک قتل تصادفی نمی‌داند. خیلی زود، حمله افراد مسلح نشان می‌دهد بدگمانی‌اش بی‌دلیل نبوده است. در یکی از صحنه‌هایی که جنس سریال را روشن می‌کند، سیستم دفاعی خانه‌اش از پشت تابلوها بیرون می‌آید؛ دکوراسیونی که ظاهرا علاوه بر افزایش ارزش ملک، کاربرد نظامی هم دارد.

جکی درمی‌یابد گروهی موسوم به «هفت شیطان» برای کشتنش استخدام شده‌اند. هویت سفارش‌دهنده و دلیل دقیق این قرارداد، در ابتدا روشن نیست، اما او حدس می‌زند ماجرا به گذشته‌اش مربوط باشد. تصمیمش نیز صرفا فرار نیست: می‌خواهد قاتلان را پیش از آن‌که به او برسند، پیدا کند.

چارلی و سم، وکیل مالیاتی جکی، در این سفر همراهش می‌شوند. یکی به او وفادار است و دیگری احتمالا ترجیح می‌داد بزرگ‌ترین بحران روزش، اختلاف بر سر یک فرم مالیاتی باشد. این جمع نامتجانس از بریتانیا فاصله می‌گیرد و وارد مسیری می‌شود که خانه امن، سفر، تعقیب و رویارویی با آدمکش‌ها در آن به هم گره می‌خورند.

نکته مهم این است که جکی خطر را فقط مانعی برای ادامه زندگی‌اش نمی‌بیند. واکنش او به آشوب، گاهی بیشتر به بازشناختن خود شباهت دارد. وقتی می‌گوید «دوباره می‌توانم خودم باشم»، داستان از یک تلاش ساده برای زنده ماندن فراتر می‌رود: شاید زندگی امن، برای او همان زندگی مطلوب نبوده است.

بازیگران «Kill Jackie»؛ ستاره‌ای خونسرد و همراهانی که آرامش ندارند

کاترین زتا جونز در نقش جکی پرایس، مهم‌ترین جاذبه مجموعه است. پس از حضورش در نقش مورتی‌شا آدامز در «ونزدی»، اینجا با شخصیتی روبه‌رو می‌شویم که همچنان خونسرد و مسلط است، اما به‌جای ظاهر تیره و وقار گوتیک، لباس‌های براق، آرایش جسورانه و مجموعه‌ای از ارتباطات خطرناک دارد.

زتا جونز برای نقش‌هایی که جذابیت، اعتمادبه‌نفس و خطر را کنار هم قرار می‌دهند، انتخاب آشنایی است. سابقه او در «شیکاگو»، که اسکار بازیگر نقش مکمل زن را برایش به همراه داشت، یا در «نقاب زورو»، نشان می‌دهد حضور صحنه‌ای و تسلط بر تصویر، بخش مهمی از توانایی بازیگری اوست. «جکی را بکش» نیز از همین ویژگی استفاده می‌کند: جکی باید حتی زمانی که شرایط از کنترل خارج شده، کسی به نظر برسد که دیگران نمی‌توانند به‌سادگی دست‌کمش بگیرند.

شنیدن لهجه طبیعی ولزی زتا جونز، از جزئیات دلپذیر بازی اوست. آهنگ صدا، به گفتار جکی شخصیت می‌دهد و خشکی بعضی جمله‌ها را با نوعی بازیگوشی همراه می‌کند. بااین‌حال، خونسردی طولانی‌مدت شخصیت همیشه به سود اجرا نیست؛ در بعضی موقعیت‌ها، واکنش محدود او فاصله‌ای ایجاد می‌کند که فیلم‌نامه برای پر کردنش مواد عاطفی کافی ندارد.

در مقابل، دنیل اینگز در نقش سم، سراپا واکنش است. این وکیل مالیاتی نه برای زندگی مخفی آماده شده و نه برای همراهی با زنی که دشمنانش قرارداد قتل دسته‌جمعی گرفته‌اند. اینگز با اضطراب، اعتراض و انرژی عصبی‌اش، یکی از موثرترین منابع کمدی سریال را می‌سازد. اگر حضور او در «آقایان» را دوست داشته‌اید، اینجا هم همان توانایی تبدیل آشفتگی به اجرایی پرتحرک را خواهید دید؛ هرچند سم در موقعیتی متفاوت گرفتار شده است.

هتی هوک نقش چارلی، دستیار و همراه وفادار جکی، را بازی می‌کند. چارلی صرفا نیروی اداری نیست؛ جایگاه او میان دستیار، شاگرد و کسی که به جکی اعتماد کرده، قرار می‌گیرد. دارسی شا نیز در نقش گوئن حضور دارد؛ شخصیت جوان دیگری که زمینه‌ای برای نزدیک شدن به سوی شخصی‌تر زندگی جکی فراهم می‌کند.

سیدسه بابت کنودسن، بازیگر شناخته‌شده «بورگن» و «وست‌ورلد»، در نقش کارنینا ظاهر می‌شود. حضور او برای شخصیتی که با خونسردی درباره کارهای هولناک حرف می‌زند، انتخاب مناسبی است. کارنینا از آن آدم‌هایی است که می‌تواند همزمان کمک‌کننده و تهدیدآمیز باشد؛ در جهان این سریال، داشتن شماره تلفن کسی لزوما به معنای داشتن یک دوست نیست.

اسکار خائنادا در نقش زیگور، عضو سابق «هفت شیطان»، وزن متفاوتی به جمع می‌دهد. انگیزه انتقام و رابطه نه‌چندان مطمئنش با جکی، او را از برخی قاتلان نمایشی‌تر داستان جدا می‌کند. کریستین آدامز نیز نقش «دکتر» را بازی می‌کند و با طنز خشک و رفتار حساب‌شده‌اش، به این شخصیت رنگی متمایز می‌دهد.

سباستین آرمستو در نقش آدمکشی با لقب «کوبایی» و تاداشی ایتو در نقش لی دونگ، بخشی دیگر از چهره‌های خطرناک ماجرا هستند. راف لاو و جولین رایندتات نیز در گروه بازیگران حضور دارند. این ترکیب متنوع، امکان ساختن برخوردهایی غیرمنتظره را فراهم می‌کند، هرچند تعداد زیاد شخصیت‌ها گاهی به بهای تمرکز روایت تمام می‌شود.

از رمان تا تلویزیون؛ اقتباسی با تغییر قهرمان و جغرافیایی پرتحرک

منبع اقتباس «Kill Jackie»، رمان «The Price You Pay» است که نیک هارکاوی در سال ۲۰۱۸ با نام مستعار آیدان تروهن منتشر کرد. انتخاب نام مستعار برای این کتاب، با لحن متفاوت و تند آن تناسب دارد؛ اثری که خشونت، جنایت و شوخ‌طبعی سیاه را در هم می‌آمیزد.

هارکاوی، فرزند جان لوکاره، نویسنده مشهور ادبیات جاسوسی، است؛ اما این نسبت خانوادگی نباید انتظار یک معمای جاسوسی آرام و حساب‌شده را ایجاد کند. جهان «بهایی که می‌پردازی» به اغراق و انرژی بی‌مهار نزدیک‌تر است. اقتباس تلویزیونی نیز همین جنبه را برجسته کرده و با تغییر جنسیت شخصیت اصلی، داستان را حول جکی پرایس و حضور زتا جونز بازسازی کرده است.

تام باتروورث و کانر کین از چهره‌های اصلی شکل‌گیری و نگارش نسخه تلویزیونی هستند و پیتر لاوسن و دیمون توماس نیز در ساخت پروژه نقش دارند. تبدیل چنین رمانی به یک فصل هشت‌قسمتی، چالش مشخصی دارد: لحن تهاجمی و شوخی‌های تاریک روی صفحه کتاب می‌توانند به صدای راوی متکی باشند، اما تلویزیون باید همان انرژی را به بازی، تصویر و ریتم منتقل کند. استفاده فراوان سریال از گفتار متن، نشانه‌ای از تلاش برای حفظ این صدای روایی است؛ تلاشی که همیشه به یک اندازه موفق نیست.

جغرافیای داستان از لندن به شمال اسپانیا کشیده می‌شود و بیلبائو، سواحل منطقه و چشم‌اندازهای پیرنه، بخشی از تنوع فضایی آن را می‌سازند. این رفت‌وآمد، به ماجرا حالت سفری پرخطر می‌دهد و زندگی بین‌المللی جکی را به شکل ملموس‌تری وارد قصه می‌کند.

البته باید میان جغرافیای داستان و واقعیت اقتصادی شهرها فرق گذاشت. استفاده از مفهوم فری‌پورت در روایت، توضیحی برای کسب‌وکار جکی است، نه دلیلی برای آن‌که تمام جزئیات تجاری سریال را توصیفی دقیق از وضعیت واقعی بیلبائو بدانیم. «جکی را بکش» در این زمینه هم به نیاز داستان اولویت می‌دهد؛ دفترچه راهنمای سرمایه‌گذاری نیست، هرچند برای چند دقیقه نخست ممکن است چنین سوءتفاهمی ایجاد کند.

جهان داستان؛ خدمات ویژه برای ثروتمندان و خشونت با بسته‌بندی شیک

یکی از زوایای جالب «جکی را بکش»، شباهت جهان رسمی و غیررسمی آن است. در یک طرف، مشتری‌های ثروتمندی قرار دارند که آثار هنری گران‌قیمت می‌خرند؛ در طرف دیگر، کسانی هستند که برای حذف یک انسان، سراغ گروهی با نام و اعتبار مشخص می‌روند. هر دو جهان، واسطه، ارتباطات و خدمات اختصاصی دارند. تفاوت اصلی ظاهرا در کالایی است که معامله می‌شود.

تشکیلات «پولترگایست / ارواح خبیثه» این شباهت را آشکارتر می‌کند. سازمانی مستقر در ایسلند که امور مالی جکی را مدیریت می‌کند، هدف‌های دشوار را می‌یابد و تجهیزات موردنیازش را تامین می‌کند. اینجا بانکداری خصوصی و پشتیبانی عملیات مخفی، فاصله چندانی ندارند. برای مشتری مناسب، خدمات ویژه واقعا ویژه است.

«هفت شیطان» نیز بخشی از همین جهان خدماتی‌اند؛ قاتلانی با هویت‌های نمایشی، علایق عجیب و روش‌های متفاوت. ساختار آن‌ها یادآور جذابیت سازمان‌های زیرزمینی در مجموعه «جان ویک» است، اما لحن «Kill Jackie» شوخ‌تر و بی‌قیدتر است. قرار نیست تمام جزئیات این تشکیلات با منطق اداری روشنی توضیح داده شود. نام گروه، بیشتر وعده یک سلسله رویارویی رنگارنگ را می‌دهد.

این ترکیب، سریال را به فضای «بیل را بکش» هم نزدیک می‌کند: شخصیت محوری‌ای که در برابر مجموعه‌ای از چهره‌های خطرناک قرار می‌گیرد و سفرش با گذشته گره خورده است. بااین‌حال، «جکی را بکش» بیش از آن‌که بر دقت مبارزه یا شکوه انتقام تکیه کند، از تضاد میان ظاهر آراسته و رفتار بی‌رحمانه لذت می‌برد.

خشونت اثر فقط به تیراندازی و چاقو محدود نیست و ابزارهای نامتعارفی مانند پوست‌کن سبزیجات و نیتروژن مایع نیز وارد ماجرا می‌شوند. در کنار آن، برخی دیالوگ‌ها حاوی اشاره‌های جنسی یا شوخی‌های زننده‌اند. بنابراین با سرگرمی خانوادگی طرف نیستیم؛ طنز سیاه، خون‌ریزی و موقعیت‌های بزرگسالانه، بخشی از هویت مجموعه‌اند.

نقد و بررسی «جکی را بکش»؛ سرگرمی‌ای که با تغییر زاویه نگاه بهتر کار می‌کند

برای من، راه منصفانه ورود به این سریال، پذیرفتن قرارداد کمیک‌گونه آن است. وقتی نخستین حمله با مسلسل‌هایی پاسخ داده می‌شود که پشت تابلوهای خانه پنهان‌اند، اثر عملا اعلام می‌کند نباید آن را با معیار یک تریلر واقع‌گرایانه سنجید. این انتخاب به‌خودی‌خود ایراد نیست. اغراق می‌تواند جهان مستقلی بسازد و خشونت نامعقول، به‌جای ترساندن، خنده‌ای عصبی ایجاد کند. مسئله این است که حتی یک جهان کمیک‌وار هم به ریتم و قواعد درونی نیاز دارد.

در بهترین لحظه‌ها، سریال از تضاد واکنش‌ها نتیجه می‌گیرد. آرامش جکی در کنار وحشت سم، موثرتر از بسیاری از جمله‌های صریحا بامزه است، چون شوخی از خود موقعیت بیرون می‌آید. یک نفر آشوب را تجربه‌ای آشنا می‌بیند و دیگری هنوز در تلاش است بفهمد چطور از پرونده مالیاتی به عملیات فرار رسیده است. بازی اینگز به این تضاد جان می‌دهد و مانع می‌شود جهان داستان کاملا به جمع آدم‌های بیش از اندازه خونسرد تبدیل شود.

حضور زتا جونز نیز به مجموعه انسجامی می‌دهد که فیلم‌نامه همیشه از عهده‌اش برنمی‌آید. جکی، حتی وقتی عمق کافی ندارد، مرکز تصویری روشنی است؛ مخاطب می‌داند قرار است این سفر را از مدار او دنبال کند. جذابیت بازی در لحظه‌هایی بیشتر می‌شود که رضایت پنهانش از خطر، از زیر ظاهر کنترل‌شده بیرون می‌زند. آنجا شخصیت برای چند لحظه از شعار «من خطرناکم» فاصله می‌گیرد و به کسی تبدیل می‌شود که واقعا با هیجان تازه زنده شده است.

بااین‌حال، گفتار متن گاهی بیش از اندازه کار توضیح دادن را به دوش می‌کشد. جمله‌هایی درباره گذشته، کسالت یا توانایی جکی، زمانی اثرگذارند که تصویر چیزی به آن‌ها اضافه کند. وقتی روایت صوتی همان معنایی را تکرار می‌کند که صحنه از پیش منتقل کرده، ضرباهنگ کند می‌شود. جمله‌های طعنه‌آمیز نیز همیشه به یک اندازه تیز نیستند؛ بعضی از آن‌ها به شخصیت رنگ می‌دهند و بعضی دیگر بیش از آن‌که طبیعی باشند، شبیه عبارت‌هایی‌اند که برای دیده شدن در تیزر نوشته شده‌اند.

از نظر ساختار، شروع سریال جمع‌وجورتر و امیدوارکننده‌تر از ادامه آن است. ورود تدریجی چهره‌ها و واسطه‌های تازه، به‌خصوص از حوالی قسمت سوم، مسیر را شلوغ می‌کند. این شلوغی برای مخاطبی که از برخوردهای عجیب لذت می‌برد، تنوع می‌آورد، اما همیشه به پیچیدگی معنادار تبدیل نمی‌شود. بعضی شخصیت‌ها بیشتر ظاهر و عادت دارند تا انگیزه، و برخی افشاگری‌ها به‌جای تغییر دادن رابطه‌ها، صرفا اطلاعات تازه‌ای به داستان اضافه می‌کنند.

نقش «پولترگایست» هم دو لبه دارد. از یک سو، ایده سازمانی که همه نیازهای یک مشتری ثروتمند و خطرناک را تامین می‌کند، با طنز جهان اثر هماهنگ است. از سوی دیگر، آماده بودن مداوم تجهیزات و اطلاعات، بخشی از دشواری ماموریت را حذف می‌کند. جکی زمانی متقاعدکننده‌تر است که تصمیم می‌گیرد و هزینه انتخابش را می‌پردازد؛ نه وقتی راه‌حل بعدی در یک کیف به دستش می‌رسد.

اکشن نیز بیش از آن‌که از طراحی دقیق و تعلیق طولانی نیرو بگیرد، به غافلگیری و نامتعارف بودن متکی است. این ویژگی، برخوردهای کوتاه و شوک‌آور را سرگرم‌کننده می‌کند، اما در طول هشت قسمت، جای خالی کشمکش عاطفی را کاملا پر نمی‌کند. روابط جکی با چارلی و گوئن ظرفیت بیشتری دارند و اگر فرصت پرورش پیدا می‌کردند، پیامدهای خطر ملموس‌تر می‌شد.

با همه این محدودیت‌ها، من «جکی را بکش» را اثری می‌بینم که می‌تواند برای مخاطب درست، خوش‌گذران و قابل‌پیگیری باشد. نه به این دلیل که تمام عناصرش دقیق کنار هم نشسته‌اند، بلکه چون ترکیب ستاره محوری، بازی مکمل پرانرژی و بی‌پروایی لحن، لحظه‌های لذت‌بخشی می‌سازد. قوت اصلی‌اش در همراهی با این جمع نامتجانس است، نه در حل یک معمای بی‌نقص. اگر انتظار را بر همین اساس تنظیم کنیم، ضعف‌ها همچنان دیده می‌شوند، اما تمام تجربه را از بین نمی‌برند.

ارزش تماشا دارد؟

فصل اول «جکی را بکش» هشت قسمت تقریبا یک‌ساعته دارد. پخش آن در آمریکا از دوم اکتبر ۲۰۲۶ در «ای‌ام‌سی پلاس» (AMC+) آغاز شده و قسمت‌های بعدی طبق برنامه اعلام‌شده، جمعه‌ها به‌صورت هفتگی منتشر می‌شوند. بنابراین نباید آغاز پخش سریال را با در دسترس بودن یک‌جای تمام فصل اشتباه گرفت.

دعوت من به تماشای «Kill Jackie» مشخص و مشروط است: اگر کمدی سیاه را دوست دارید، از جهان آدمکش‌های نامتعارف لذت می‌برید و دیدن کاترین زتا جونز در نقشی خوش‌پوش و خطرناک برایتان جذاب است، قسمت اول ارزش امتحان کردن دارد. همان آغاز، با لحن، میزان اغراق و نوع شوخی‌های سریال آشنایتان می‌کند؛ خیلی زود می‌توان فهمید این مهمانی مناسب سلیقه شما هست یا نه.

برای طرفداران دنیل اینگز نیز سم دلیل محکمی برای همراهی است. او به موقعیت‌هایی که ممکن بود صرفا عجیب باقی بمانند، واکنش و انرژی می‌دهد. در کنار او، حضور کنودسن، خائنادا و آدامز، فرصت‌هایی برای بازیگوشی و تنوع لحن فراهم می‌کند.

اما اگر از یک تریلر، منطق محکم، شخصیت‌پردازی عمیق و اکشن دقیق می‌خواهید، بهتر است انتظار محتاطانه‌تری داشته باشید. «جکی را بکش» در این زمینه‌ها به اندازه وعده اولیه‌اش پیش نمی‌رود و زرق‌وبرق هم همیشه جای خالی را نمی‌پوشاند. جذابیتش بیشتر در لحظه‌هاست: یک واکنش مضطرب، یک لبخند نامناسب در دل خطر، یا برخوردی که قواعد معمولش از همان ابتدا کنار گذاشته شده‌اند.

جکی پرایس قرار نیست الگوی زندگی سالم یا تصمیم‌گیری عاقلانه باشد. او زنی است که پس از سال‌ها موفقیت و امنیت، با رسیدن خطر دوباره احساس زنده بودن می‌کند. همین تناقض، بهترین دلیل برای کنجکاوی درباره اوست. هفت آدمکش آمده‌اند کارش را تمام کنند، اما فعلا مهم‌ترین دستاوردشان این بوده که روزش را از یکنواختی درآورده‌اند؛ برای یک گروه حرفه‌ای، شروع چندان امیدوارکننده‌ای نیست.

 مریم شریفی – فرامدیا


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا