«سوپرگرل»؛ ابرقهرمانی زخمی در سفری میان اندوه، انتقام و این پرسش سخت که «خوببودن» واقعاً یعنی چه

بعد از سالها آزمونوخطا، بازراهاندازیها، تناقضهای لحن و سردرگمیهای روایی در جهان سینمایی دیسی، «Supergirl» (سوپرگرل) به کارگردانی کریگ گیلسپی از راه میرسد تا دستکم یک کار مهم انجام دهد: ثابت کند هنوز هم میتوان از دل اسطورههای آشنا، فیلمی ساخت که برداشت خودش را از قهرمانبودن داشته باشد.
این فیلم از همان ابتدا روشن میکند که قرار نیست نسخهای زنانه از «سوپرمن» باشد و نه حتی دنبالهای هملحن برای ماجراجوییهای عموزاده مشهورش. اگر سوپرمنِ دیوید کورنسوت در این جهان، نماینده امید روشن، شرافت کلاسیک و خوشبینی صریح است، کارا زور-ال با بازی میلی الکاک نقطه مقابل اوست: زخمخورده، خشمگین، بیقرار، تلخزبان و غرق در اندوهی که بهسختی میتواند برایش شکلی اخلاقی پیدا کند.
«سوپرگرل» فیلمی است که میخواهد از دل یک ماجرای نسبتاً کوچک—نجات یک سگ، تعقیب یک آدمفروش فضایی و همراهی با دختری نوجوان در مسیر انتقام—به پرسشهایی بسیار بزرگ برسد: در جهانی اینقدر بیرحم، خوببودن یعنی چه؟ و آیا نجاتدادن دیگران، بدون نجاتدادن خود، اصلاً ممکن است؟

فیلم کارا را در وضعیتی معرفی میکند که بهوضوح با تصویر کلاسیک «دختر ابرقهرمان شاد و نجاتبخش» فاصله دارد. او در سیاراتی با خورشید قرمز پرسه میزند؛ جاهایی که قدرتهای کریپتونیاش از کار میافتند و میتواند برای مدتی کوتاه، از بار هویتش فرار کند، مست شود و خودش را در بیحسی گم کند. تولدی که باید جشن باشد، برای او بیشتر بهانهای است برای فراموشی.
در همین وضعیت، دختری نوجوان به نام روثی مری نول با بازی ایو ریدلی وارد زندگیاش میشود؛ دختری که بهتازگی خانوادهاش را در حملهای بیرحمانه از دست داده و مصمم است از قاتل آنها، کرم آو د یلو هیلز با بازی ماتیاس خونارتس، انتقام بگیرد. کارا در ابتدا تمایلی به همراهی ندارد، اما وقتی کرم سگ محبوبش کریپتو را با زهری کشنده از پا درمیآورد و پادزهر را با خود میبرد، ماجرا شخصی میشود.
از اینجا به بعد، فیلم وارد یک جاده-فیلم فضایی میشود؛ سفری میان سیارههای خشن، باندهای مهاجم، شهرهای در حال مرگ، بارهای بینکهکشانی و تعقیبوگریزهایی که بیشتر از آنکه یادآور رنگولعاب کمیکبوکیِ مرسوم باشند، حالوهوایی شبیه «Mad Max»، وسترن انتقامی و فانتزی علمیتخیلی تیره دارند.

یکی از جذابترین جنبههای «سوپرگرل» این است که جهان در خطر نیست. هیچ تهدید آخرالزمانی عظیمی، هیچ شکاف چندجهانی خستهکنندهای، و هیچ مسابقهای برای نجات همه هستی در کار نیست. ستون فیلم شخصیاند:
- یک دختر میخواهد انتقام پدر و مادرش را بگیرد
- یک زنِ ابرقدرتدار میخواهد سگش را نجات دهد
- و ناخواسته، درگیر نجات چیزی نامرئیتر میشوند: روح خودشان
در عصر فیلمهای ابرقهرمانی متورم و پرهیاهو، این انتخاب واقعاً تازه به نظر میرسد. فیلم آگاهانه خودش را کوچک نگه میدارد تا بتواند بهجای سروصدای پایان جهان، روی درد، خشم، سوگ و اخلاق تمرکز کند.

بزرگترین سرمایه فیلم، بیتردید میلی الکاک است. نقش کارا روی کاغذ میتوانست بهراحتی به کلیشهای از «دختر خشن، الکلی، سرکش اما در باطن خوب» تبدیل شود؛ همان کلیشهای که بارها در سینمای بلاکباستری با برچسب غلطِ «زن پیچیده» به مخاطب فروخته شده است. اما الکاک به این شخصیت لرزش انسانی میدهد.
او در بازیاش ترکیبی از بیخیالی نمایشی، زخمِ کنترلنشده، سرسختی بدنی و نیاز عمیق به تعلق را حمل میکند. کارای او همیشه دوستداشتنی نیست، گاهی تند و حتی آزاردهنده است، اما هرگز بیفهم یا توخالی به نظر نمیرسد. این همان نکته مهم فیلم است: «سوپرگرل» از مخاطب نمیخواهد قهرمانش را به خاطر کاملبودنش دوست داشته باشد؛ میخواهد او را بهخاطر درهمشکستگیاش بفهمد.

ایو ریدلی در نقش روثی، مکمل اصلی کاراست. رابطه این دو، ستون دراماتیک فیلم را میسازد و واضح است که فیلم از الگوی وسترنهای کلاسیک و داستانهای سفرِ «پیرِ زخمی و نوجوانِ مصمم» الهام گرفته است. در بعضی لحظهها حتی میتوان ردپای «True Grit» را در این ساختار دید: دخترکی که سوگ را به شکل انتقام میفهمد و همراهی که باید میان خشونت و مراقبت تعادل پیدا کند.
با این حال، این رابطه همیشه به اوج ممکنش نمیرسد. ریدلی بازیگر بدی نیست، اما شخصیت روثی تا مدتی بیش از حد در یک حالت میماند: غمگین، مصمم، انتقامجو. فیلم میفهمد که او باید چیزی بیش از یک موتور انتقام باشد، اما فیلمنامه همیشه برای گسترش این لایهها زمان و ظرافت کافی خرج نمیکند.
با این وجود، همین پیوند میان روثی و کارا، مهمترین بستر برای سؤال اخلاقی فیلم است: آیا جلوگیری از انتقام دیگری، نوعی نجات است؟ و آیا خودِ کارا هم اصلاً از درون نجاتپذیر است؟

کریگ گیلسپی، که قبلاً در آثاری مثل «I, Tonya» و «Cruella» نشان داده بود به شخصیتهای زنِ آشفته و لحنهای کمی کجومعوج علاقه دارد، اینجا هم تلاش میکند «سوپرگرل» را از براقبودن مرسوم بلاکباسترهای ابرقهرمانی دور کند. نتیجه، فیلمی است با فضاهایی کثیفتر، زبرتر و گاه عمداً زننده:
- شهرهایی رو به مرگ با حالوهوای «Blade Runner»
- دزدهای فضایی با طراحیهایی وامدار «Mad Max»
- بارها و وسایل نقلیهای که بیشتر حس زهواردررفتگی میدهند تا شکوه
- و جهانی که بهجای ماجراجویی فانتزی، بوی فرسودگی و بقا میدهد
این لحن برای بعضی تماشاگران احتمالاً نقطه قوت فیلم است و برای بعضی دیگر نقطه ضعف. اگر انتظار یک فیلم رنگارنگ، شوخ و پرهیجان از جنس «Guardians of the Galaxy» را دارید، «سوپرگرل» عمداً از آن فاصله میگیرد. این فیلم بیشتر به سردی، تلخی و خستگی عاطفی علاقه دارد تا سرخوشی.
صحنههای اکشن فیلم بد نیستند؛ برخی از آنها حتی از نظر طراحی فضایی و استفاده از سرعت کارا، خوب هم عمل میکنند. اما باید پذیرفت که «سوپرگرل» در این بخش هرگز به سطحی خیرهکننده نمیرسد.
فیلم بیشتر روی حرکتهای برقآسا، تفاوت سرعت کارا با دیگران، نبردهای کوتاهمدت و برخوردهای پراکنده تکیه میکند. این صحنهها کارکرد دارند، اما کمتر پیش میآید که یکی از آنها بهتنهایی به سکانسی ماندگار در حافظه ژانر تبدیل شود.
مشکل اصلی شاید این باشد که گیلسپی، برخلاف مثلاً جیمز گان، در اینجا هنوز راه قطعی تلفیق شخصیتمحوری با اکشنِ پرضرباهنگ را پیدا نکرده است. در نتیجه، فیلم از نظر دراماتیک جالبتر از نظر اکشن است.
فیلمنامه آنا نوگیرا دو چهره دارد. از یک سو، ایده مرکزیاش جذاب است: ساختن فیلمی ابرقهرمانی درباره سوگ، خشم، انتقام و اخلاق، آن هم از دید قهرمانی که قرار نیست معصوم و بینقص باشد.
از سوی دیگر، در اجرا دچار نوسان است. بعضی دیالوگها خوباند، بعضی شوخیها مینشینند، و فلشبک میانی فیلم واقعاً به شخصیت کارا عمق میدهد. اما در مقابل، بخشهایی از روایت کشدار، اپیزودیک و از نظر دراماتیک کماثر میشوند.
فیلم بارها از این ایده حرف میزند که کارا باید «خوب» باشد، نه صرفاً قوی یا مودب یا دلپذیر. این مضمون بالقوه بسیار غنی است، اما گاهی فیلم بهجای کاوش پیچیده در آن، صرفاً دورش چرخ میزند. با این حال، همینکه یک بلاکباستر ابرقهرمانی اصلاً بخواهد چنین سؤالی را جدی بگیرد، امتیازی مهم است.
کرم با بازی ماتیاس خونارتس، از آن شرورهایی است که کارکرد داستانیاش روشن است اما شخصیتش نه. او بیرحم، فاسد، چندشآور و مستحق مجازات است؛ اما هیچوقت واقعاً به حضوری فراتر از «آدم بد لازم برای پیشبردن انتقام» تبدیل نمیشود. این یکی از همان مشکلات آشنای سینمای ابرقهرمانی است: وقتی شخصیت منفی عمق نداشته باشد، بخشی از کشش دراماتیک از بین میرود.
در فیلمی که اینهمه به اخلاق و انتخاب درست یا غلط علاقه دارد، داشتن یک آنتاگونیست پیچیدهتر میتوانست سطح درام را بسیار بالاتر ببرد.
یکی از لحظات خوشانرژی فیلم، حضور جیسن موموآ در نقش لوبو است. او دقیقاً همان آشوب کارتونی و دیوانهواری را به فیلم تزریق میکند که در بخشهایی غایب است. موموآ نقش را با لذت بازی میکند و هر بار وارد قاب میشود، فیلم برای چند دقیقه از سنگینی لحنش فاصله میگیرد.
این حضور شاید پراکنده و فرعی باشد، اما آنقدر سرحال است که ناخودآگاه این سؤال را ایجاد میکند: آیا فیلم میتوانست از این انرژی، کمی بیشتر به نفع خودش استفاده کند؟
حضور دیوید کورنسوت در نقش سوپرمن، هوشمندانه محدود نگه داشته شده است. فیلم نمیخواهد زیر سایه او له شود و خوشبختانه هم نمیشود.
این انتخاب مهمی است، چون «سوپرگرل» اگر قرار بود مدام با سوپرمن تعریف شود، هویت مستقلش را از دست میداد. در عوض، فیلم او را بیشتر بهعنوان آینهای اخلاقی برای کارا به کار میگیرد: کسی که خوبی را سادهتر، روشنتر و طبیعیتر میبیند، در حالی که کارا حقیقت را تیرهتر و دردناکتر تجربه میکند. همین دوگانگی، یکی از بهترین خطوط تماتیک فیلم است.
فیلم در موسیقی و استفاده از ترانهها هم رویکردی شبیه شخصیت اصلیاش دارد: کمی نامرتب، کمی ژستدار، گاهی بامزه و گاهی بیش از حد مشتاقِ «متفاوت بودن». برخی انتخابهای موسیقایی خوب مینشینند و بعضی دیگر کمی تصنعی به نظر میرسند.
در عوض، طراحی صحنه و حالوهوای بصری، با همه نوسانهایش، موفق میشود حس جهانی فرسوده و زخمخورده را منتقل کند. اینجا جهانِ بیرونی، امتداد وضعیت درونی کاراست.
نهایتا، «سوپرگرل» فیلمی کامل نیست. اکشنش همیشه درخشان نیست، شرورش عمق کافی ندارد، فیلمنامهاش در بعضی بخشها شل میشود، و تلاشش برای «پانک» یا عصیانگر جلوهکردن گاهی بیش از حد خودآگاه به نظر میرسد. اما در عین حال، این فیلم چیزی دارد که بسیاری از آثار ابرقهرمانی امروز ندارند: یک مرکز احساسی واقعی.
اینجا با قهرمانی طرفیم که قرار نیست فقط دنیا را نجات دهد؛ او باید اول از همه بفهمد چطور با خشم، اندوه و فقدانش زندگی کند. فیلم بهجای آنکه از کارا یک آیکون بینقص بسازد، اجازه میدهد انسانی بماند؛ انسانی که هنوز در حال یادگرفتنِ معنای خیر است.
«سوپرگرل» شاید شاهکار تازه دیسی نباشد، اما نشانهای امیدوارکننده است از اینکه این جهان سینمایی میتواند خارج از فرمولهای نخنما، قهرمانهایی پیچیدهتر و قصههایی شخصیتر ارائه دهد. و اگر مسیر آینده این شخصیت حفظ همین ترکیبِ آسیبپذیری، تلخی و جستوجوی اخلاقی باشد، شاید کارا زور-ال بالاخره بتواند در سینما هویتی مستقل و ماندگار برای خودش بسازد.
امتیاز - ۷
۷
جالب
بلاکباستری ابرقهرمانی با لحن تیرهتر و شخصیتمحورتر که با تکیه بر بازی خوب میلی الکاک، «سوپرگرل» را نه بهعنوان نسخهای از سوپرمن، بلکه بهعنوان قهرمانی زخمی و در جستوجوی معنای «خوببودن» بازتعریف میکند.





