دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
نگاهی اجمالی

فصل سوم «Colin from Accounts»؛ عاشقانه‌ای درخشان درباره دو آدم به‌هم‌ریخته اما سازگار

اولین دیدار گوردون کرپ با بازی پاتریک برمل و اشلی مولدن با بازی هریت دایر در فصل سوم «Colin from Accounts» چیزی شبیه برخورد دو قطار است؛ یا اگر دقیق‌تر بگوییم، یک تصادف تمام‌عیار اتومبیل.

سه سال از پیشنهاد ازدواج ناگهانی و ناموفق گوردو گذشته و در ابتدا به نظر می‌رسد این زوج که زمانی خوشبخت بودند، دوباره حال خوبشان را پیدا کرده‌اند. اش حالا در یک مطب کوچک پزشکی کار می‌کند. کارخانه آبجوسازی گوردون هم رونق گرفته، هرچند او مجبور شده آن را بفروشد. گوردون با ذوق از سگشان، کالین، عکس می‌گیرد و اش با دیدن تلفنش لبخند می‌زند. همه این‌ها بخشی از مونتاژی شاد و پرانرژی در آغاز فصل پایانی است.

بنابراین وقتی گوردون وارد مطب اش می‌شود و در سالن انتظار می‌نشیند، تصور می‌کنیم دقیقا می‌داند برای چه آمده؛ شاید قرار است سگ را تحویل بدهد، اش را برای ناهار بیرون ببرد یا بوسه‌ای از دوست‌دخترش بگیرد. اما وقتی اش بیرون می‌آید و نام بیمار بعدی را بلند می‌خواند، با دیدن او شوکه می‌شود. گوردون هم با شنیدن صدایش جا می‌خورد.

آن‌ها قرار نبوده یکدیگر را ببینند، چون ماه‌هاست هیچ دیداری نداشته‌اند. درواقع دیگر اصلا با هم نیستند. گوردون فقط برای معاینه پزشکی مربوط به محل کارش آمده و شرکت بیمه بی‌خبر از همه‌جا، او را نزد اولین پزشک در دسترس فرستاده است.

این ملاقات یک تصادف است، اما اینکه اتفاقی خوشایند باشد یا از همان نوع ویرانگر همیشگی، پرسشی است که سریال با رخدادی دیگر پیش می‌کشد. درست بیرون مطب اش و در تقاطع خیابان، یک خودروی کروک زردرنگ به سدان سیاهی می‌کوبد، می‌چرخد و میان ابری از دود متوقف می‌شود. تصادف دقیقا در همان لحظه‌ای رخ می‌دهد که گوردون و اش چشم در چشم می‌شوند؛ درست پشت شانه گوردون و در قاب پنجره قدی مطب.

قدرت این لحظه فقط از فیلم‌نامه هوشمندانه یا قاب‌بندی چشمگیرش نمی‌آید، بلکه از این واقعیت سرچشمه می‌گیرد که نه اش و نه گوردون نگاهشان را از یکدیگر برنمی‌دارند. همه شاهد تصادفی هولناک بوده‌اند، اما این دو نفر جز یکدیگر هیچ‌چیز نمی‌بینند.

اینکه ارتباط میان آن‌ها خوب است یا بد، سرنوشت است یا شیفتگی، موهبت است یا نفرین، به پرسش اصلی فصل پایانی تبدیل می‌شود. پاتریک برمل و هریت دایر به‌عنوان خالقان سریال، کمدی رمانتیک «می‌شوند یا نمی‌شوند؟» خود را به پایان وعده‌داده‌شده‌اش می‌رسانند. شاید دوراهی‌های فصل سوم در این ژانر کاملا تازه نباشند، اما شیوه پرداخت آن‌ها خلاقانه، منحصربه‌فرد و هوشمندانه است.

گوردون و اشلی بار دیگر رابطه‌شان را زیر ذره‌بین می‌برند؛ این بار با احتیاط خسته و زخم‌خورده زوجی که به یکدیگر آسیب زده‌اند و درعین‌حال، با محبتی مهارنشدنی که سرکوبش ممکن است بخش مهمی از وجودشان را نابود کند.

پس از جدایی میان دو فصل، گوردون به نقطه‌ای تاریک سقوط کرده است. ریشی بلند و ژولیده گذاشته، مدام گریه کرده و ارثیه پدرش را در قمار از دست داده است؛ اتفاقی که او را مجبور کرده کارخانه آبجوسازی را به یک شرکت سرمایه‌گذاری خصوصی بفروشد. اش نیز خودش را در کار غرق کرده، تحصیلاتش را به پایان رسانده و مجوز پزشکی گرفته است. او برای دوره دستیاری از شهر رفته و حالا نزد دوستانی برگشته که بچه‌دار شده‌اند و مادری که با مردی نابالغ زندگی می‌کند. موسسه به‌اصطلاح خیریه حقوق مردانِ لی نیز، متاسفانه، همچنان سرپا و فعال است.

هر دو با آینده‌ای نامعلوم روبه‌رو هستند و هرکدام شریک عاطفی تازه‌ای پیدا کرده‌اند؛ آدم‌هایی که بیشتر جای خالی را پر می‌کنند تا اینکه واقعا دلشان را ببرند. دیوید با بازی توماس کوکرل، دوست‌پسر اش، در مقایسه با گوردون جوان و خوش‌اندام است، اما چندان از هوش و ظرافت بهره‌ای نبرده. وقتی اش از مگان می‌پرسد آیا دیوید را بامزه می‌داند، پاسخ می‌شنود: «نه از روی عمد!» و همین، به‌تنهایی می‌تواند پایان ماجرا باشد.

چلسی با بازی نیکی شیلز، دوست‌دختر گوردون، از نظر سنی انتخابی مناسب‌تر است، اما بیش‌ازحد منظم و تقریبا عاری از شوخ‌طبعی است. ناسازگاری او با گوردون خیلی سریع و ماهرانه در برخوردش با هوی، برادر گستاخ اما دوست‌داشتنی گوردون با بازی جاستین روزنیاک، آشکار می‌شود؛ همان کسی که اش رابطه‌ای فوق‌العاده راحت و صمیمی با او دارد.

برای مخاطب روشن است که شریک‌های جدید گوردون و اشلی انتخاب مناسبی نیستند، اما اطرافیانشان باور دارند آن‌ها بدون یکدیگر وضعیت بهتری دارند. پس از دیدار اتفاقی این دو، دوستانشان التماس می‌کنند دوباره وارد رابطه نشوند. برت با بازی مایکل لوگو به‌محض اینکه گوردون از دیدن اش حرف می‌زند، به صورت او سیلی می‌زند؛ حرکتی که به قولی قدیمی برمی‌گردد که گوردون سال‌ها قبل از او گرفته بود.

کیارا با بازی ژنویو هگنی از تصور آغاز دوباره این ترن هوایی عاطفی کلافه می‌شود؛ رابطه‌ای که شریک تجاری‌اش و درنتیجه کسب‌وکار خودش را هم به خطر می‌اندازد. لینل، مادر اشلی با بازی هلن تامسون، حتی وقت‌گذرانی آن‌ها با یکدیگر را «نامناسب» می‌داند. هرچه فصل جلوتر می‌رود، نوعی بدبینی فزاینده نسبت به هر شکل از تعهد بلندمدت شکل می‌گیرد.

واقعیت این است که توصیه اطرافیان برای احتیاط چندان بیراه نیست. عشق به‌سختی قابل تعریف است، به‌خصوص وقتی از بیرون به آن نگاه می‌کنیم. پیدا کردن تعادل میان عقل و شور عاطفی تقریبا ناممکن به نظر می‌رسد. رابطه‌ای که از نظر بیشتر آدم‌ها فاجعه‌بار است، شاید برای دو نفری که درون آن قرار دارند، بهترین شراکت ممکن باشد؛ به‌شرط آنکه واقعا با هم جور باشند.

خوشبختانه «Colin from Accounts» رابطه محوری خود را به حماسه‌ای از جنس «ما در برابر دنیا» تبدیل نمی‌کند. سریال درست در جهت مخالف حرکت می‌کند و دنیایش را با آدم‌هایی شبیه گوردون و اشلی پر می‌کند؛ دو انسان معمولی و پرخطا در میان دریایی از آدم‌های معمولی و پرخطا که شاید لبه‌های ناصاف وجودشان به شکلی عجیب کنار هم قرار بگیرد.

کافی است به این جمع نامرتب و دوست‌داشتنی نگاه کنیم؛ حتی کالین، همان سگی که با دویدن جلوی خودرو آغازگر کل ماجرا بود. مگان با مردی خودشیفته و عاشق کلاه‌های بزرگ ازدواج کرد و بعد تحصیلش را کنار گذاشت تا به اینفلوئنسر حوزه مادری تبدیل شود. کیارا ناگهانی خانواده‌اش را ترک کرد، اما دوباره نزد شوهری برگشت که ادعا می‌کرد از او متنفر است. برت شاید با یک ربات وارد رابطه شده باشد، شاید هم نه. هوی به همسرش دروغ می‌گوید و لینل با لی با بازی دارن گیلشنن ازدواج کرده؛ تنها شخصیت گروه که انتخاب‌های عجیبش از مرز نامتعارف بودن عبور می‌کند و به شرارت آشکار می‌رسد.

این آدم‌ها شاید از نگاه بسیاری یک مشت فاجعه متحرک باشند، اما برای مخاطبان در میان دوست‌داشتنی‌ترین شخصیت‌های تلویزیون قرار می‌گیرند. بخشی از این موفقیت به گروه بازیگران هماهنگ و صمیمی سریال برمی‌گردد، بخشی مدیون فیلم‌نامه‌هایی است که به شخصیت‌ها اجازه می‌دهد در مسیرهایی غیرمنتظره رشد کنند و بخش دیگر از نگاه عمیق‌تر اثر می‌آید؛ اینکه برای رسیدن به خوشبختی فقط یک راه وجود ندارد.

زندگی ترکیبی از آزمون‌وخطا، ایمان و تجربه است. هرکس باید خودش تصمیم بگیرد کدام اشتباه قابل‌قبول و کدام آسیب جبران‌ناپذیر است. ماجراهای قلبی همین‌طور پیش می‌روند و «Colin from Accounts» آدم‌های ناقص را می‌بیند و آن‌هایی را تحسین می‌کند که هنوز در تلاش‌اند راه درست را پیدا کنند؛ با گوردون و اشلی در صف اول.

از نگاه شریک‌های سابق و دشمنانشان، آن‌ها آدم‌هایی خرابکار و اعصاب‌خردکن هستند، اما برای یکدیگر کاملا جور درمی‌آیند. گوردون و اشلی با هم می‌خندند، کنار هم آرام می‌شوند و در کنار یکدیگر آدم‌های بهتری هستند. تا وقتی خودشان این را ببینند، دیگر مهم نیست از بیرون چگونه به نظر می‌رسند یا چه تصادفی پشت سرشان در کمین است.

آن‌ها مسیری رو به جلو می‌بینند؛ دو آدم به‌هم‌ریخته که قرار است با دنیایی به‌هم‌ریخته روبه‌رو شوند، اما این بار در کنار یکدیگر.


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا