دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
نگاهی اجمالی

«مگس» دیوید کراننبرگ؛ یعد از۴۰ سال هنوز یکی از غم‌انگیزترین کابوس‌های سینماست

بازسازی «مگس» در سال ۱۹۸۶ فقط یک فیلم ترسناک چندش‌آور نبود؛ «دیوید کراننبرگ» داستان یک آزمایش علمی را به تراژدی بدن، بیماری، عشق و مرگ تبدیل کرد.

بعضی فیلم‌های ترسناک فقط می‌ترسانند، بعضی‌ها حال آدم را بد می‌کنند، اما تعداد کمی از آن‌ها بعد از پایان هم در ذهن می‌مانند و آرام‌آرام غمشان را نشان می‌دهند. «مگس» (The Fly) ساخته «دیوید کراننبرگ» (David Cronenberg) دقیقا از همین دسته است؛ فیلمی که شاید با دگرگونی ترسناک بدن «ست براندل» شناخته شود، اما در عمق خود درباره فروپاشی انسان، اضطراب عشق و ناتوانی در برابر مرگ حرف می‌زند.

ریشه‌های «مگس»؛ از داستان کوتاه تا کابوس سینمایی

«مگس» ابتدا به‌عنوان داستانی کوتاه به قلم «جورج لنگلان» (George Langelaan) متولد شد؛ داستانی که نخستین‌بار در سال ۱۹۵۷ در مجله «پلی‌بوی» (Playboy Magazine) منتشر شد.

داستان اصلی درباره زنی به نام «هلن» (Hélène) بود که پس از کشتن همسرش «آندره» (André)، به آسایشگاه روانی سپرده می‌شود. او در یادداشتی برای برادرشوهرش اعتراف می‌کند که «آندره» روی نوعی «محفظه دورنوردی» (teleportation pod) آزمایش می‌کرده است.

ماجرا از جایی وحشتناک می‌شود که «آندره» برای آزمایش وارد دستگاه می‌شود، اما هم‌زمان یک مگس خانگی هم به داخل محفظه راه پیدا می‌کند. نتیجه آزمایش، موجودی است با سر و دست مگس روی بدن انسان. در سوی دیگر، مگسی هم وجود دارد که سر و دست انسان دارد و ناپدید شده است.

«هلن» در نهایت، به درخواست مستقیم همسرش، بخش‌های مگسی بدن او را زیر پرس هیدرولیک له می‌کند. همین ایده ساده، هم تلخ است، هم کابوس‌وار؛ و زمینه را برای یکی از ماندگارترین اسطوره‌های وحشت علمی‌تخیلی فراهم کرد.

نسخه ۱۹۵۸؛ فیلمی که هنوز صحنه «کمکم کن!» آن فراموش نشده

یک سال بعد، داستان «مگس» به فیلمی سینمایی تبدیل شد. نسخه ۱۹۵۸ «مگس» را «کرت نیومن» (Kurt Neumann) کارگردانی کرد و «وینسنت پرایس» (Vincent Price) در نقش برادرشوهر شخصیت اصلی ظاهر شد. «پاتریشیا اونز» (Patricia Owens) نقش «هلن» را بازی کرد و «دیوید هدیسن» (David Hedison) در نقش «آندره» حضور داشت.

برای زمان خودش، گریم و طراحی مگس در این فیلم تاثیرگذار بود و هنوز هم بسیاری از دوستداران سینمای وحشت، آن را به‌خاطر یک صحنه خاص به یاد می‌آورند: مگسی با سر انسان که در تار عنکبوت گیر افتاده و با صدایی نازک و درمانده فریاد می‌زند: «کمکم کن!»

این صحنه به یکی از تصاویر کلاسیک ژانر وحشت تبدیل شد؛ تصویری که هم ترسناک است، هم به‌شکل عجیبی ترحم‌برانگیز.

دنباله‌هایی که در سایه نسخه اصلی ماندند

موفقیت فیلم ۱۹۵۸ باعث شد دو دنباله برای آن ساخته شود: «بازگشت مگس» (The Return of the Fly) در سال ۱۹۵۹ و «نفرین مگس» (Curse of the Fly) در سال ۱۹۶۵.

با این حال، این دو فیلم هرگز نتوانستند جایگاه نسخه اصلی را تکرار کنند. بسیاری از مخاطبان امروز حتی نام آن‌ها را هم به‌سختی به یاد می‌آورند. اما چند دهه بعد، «مگس» دوباره زنده شد؛ این‌بار نه به‌عنوان یک هیولای کلاسیک، بلکه به شکل یک تراژدی جسمانی و روانی.

بازسازی ۱۹۸۶؛ وقتی کراننبرگ همه‌چیز را از نو تعریف کرد

در سال ۱۹۸۶، «دیوید کراننبرگ» سراغ بازسازی «مگس» رفت و نتیجه، فیلمی شد که از منبع اصلی و حتی نسخه ۱۹۵۸ فاصله گرفت، اما روح کابوس‌وار آن را عمیق‌تر کرد.

«کراننبرگ» که پیش‌تر هم با ایده‌های مربوط به بدن، بیماری، فناوری و هویت انسانی درگیر بود، «مگس» را به یک نمونه درخشان از «وحشت جسمانی» (Body Horror) تبدیل کرد؛ زیرژانری که ترس آن نه فقط از هیولاهای بیرونی، بلکه از تغییر، پوسیدگی و خیانت بدن خود انسان می‌آید.

در این نسخه، «جف گلدبلوم» (Jeff Goldblum) نقش دانشمندی به نام «ست براندل» (Seth Brundle) را بازی می‌کند؛ مردی نابغه، پرانرژی و کمی منزوی که روی دستگاه دورنوردی کار می‌کند. او با روزنامه‌نگاری به نام «رانی» (Ronnie) با بازی «جینا دیویس» (Geena Davis) آشنا می‌شود و رابطه‌ای عاشقانه میانشان شکل می‌گیرد.

آزمایشی که در ظاهر موفق است، اما بدن حقیقت را پنهان نمی‌کند

در نسخه ۱۹۵۸، دگرگونی تقریبا فوری و آشکار بود؛ انسان با سر مگس بیرون می‌آمد. اما در فیلم «کراننبرگ»، اتفاق ترسناک‌تر است، چون در ابتدا هیچ چیز اشتباهی به نظر نمی‌رسد.

«ست» پس از ورود به دستگاه و انجام آزمایش روی خودش، سالم و انسانی بیرون می‌آید. او فکر می‌کند به موفقیتی بزرگ رسیده است. اما مشکل اینجاست که هنگام آزمایش، یک مگس هم وارد محفظه شده و دستگاه، «دی‌ان‌ای» (DNA) انسان و حشره را با هم ترکیب کرده است.

در هفته‌های بعد، بدن «ست» آرام‌آرام تغییر می‌کند. ابتدا قوی‌تر، هوشیارتر و پرانرژی‌تر می‌شود. موهای تیره و عجیبی روی بدنش رشد می‌کند. بعد پوستش پوسته‌پوسته و زخم‌مانند می‌شود. موهای سرش می‌ریزد، دندان‌هایش را از دست می‌دهد و پیش از خوردن غذا، روی آن استفراغ می‌کند.

این دگرگونی تدریجی است که «مگس» را از یک فیلم هیولایی ساده جدا می‌کند. ما فقط شاهد تبدیل یک انسان به موجودی دیگر نیستیم؛ شاهد از دست رفتن مرحله‌به‌مرحله یک انسان هستیم.

«مگس» درباره ایدز است یا مرگ؟

پس از اکران فیلم، بسیاری از مخاطبان و منتقدان «مگس» را با بحران «ایدز» (AIDS) در دهه ۸۰ مرتبط دانستند؛ خوانشی قابل فهم، چون فیلم درباره تماشای زوال تدریجی بدن یک انسان و ترس اطرافیان از انتقال یا پیامدهای ناشناخته آن است.

اما «دیوید کراننبرگ» در توضیح خود نگاه گسترده‌تری ارایه کرده است. او در ترک توضیحات نسخه دی‌وی‌دی فیلم گفته که «مگس» فقط درباره ایدز نیست؛ بلکه به‌طور کلی درباره پیری، فرسودگی بدن و هجوم اجتناب‌ناپذیر مرگ است.

این نکته اهمیت زیادی دارد. «مگس» به بیماری خاصی محدود نمی‌شود، بلکه از تجربه‌ای جهانی‌تر حرف می‌زند: اینکه بدن، همان چیزی که هویت ما را حمل می‌کند، روزی علیه ما تغییر می‌کند و ما همیشه توان کنترل آن را نداریم.

تراژدی «رانی»؛ تماشای نابودی کسی که دوستش دارد

اگر فیلم را فقط از زاویه «ست» ببینیم، با کابوس از دست دادن بدن و ذهن روبه‌رو هستیم. اما اگر از نگاه «رانی» نگاه کنیم، «مگس» حتی غم‌انگیزتر می‌شود.

«رانی» هر بار شاهد از دست رفتن بخشی از مردی است که دوستش دارد. یک گوش می‌افتد، پوست می‌ریزد، شکل بدن عوض می‌شود و رفتار «ست» کمتر و کمتر انسانی باقی می‌ماند. او در ابتدا شاید تصور کند «ست» به بیماری عجیبی مبتلا شده، اما حقیقت از این هم کابوس‌وارتر است.

ترس «رانی» فقط از هیولا شدن «ست» نیست. او با این نگرانی هم روبه‌روست که شاید خودش یا فرزند به‌دنیا نیامده‌اش هم به‌نوعی درگیر پیامدهای این آزمایش شده باشند. همین لایه احساسی باعث می‌شود «مگس» فقط چندش‌آور نباشد؛ آزاردهنده و اندوهناک هم هست.

وقتی ذهن هم تسلیم دگرگونی می‌شود

در میانه فیلم، «ست» متوجه می‌شود که با یک مگس ترکیب شده است. این آگاهی، نه آرامش می‌آورد و نه راه‌حل. او می‌فهمد چه اتفاقی افتاده، اما نمی‌تواند جلوی آن را بگیرد.

در یکی از ایده‌های تلخ فیلم، «ست» کم‌کم خودش را گونه‌ای تازه تصور می‌کند؛ موجودی که شاید فراتر از انسان باشد. او از نوعی سیاست حشره‌ای حرف می‌زند، اما خیلی زود روشن می‌شود که حشره‌ها نه سیاست دارند، نه شفقت. آنچه باقی می‌ماند، غریزه، خشونت و بقاست.

این همان نقطه‌ای است که «مگس» از ترس جسمانی وارد ترس وجودی می‌شود. وقتی بدن تغییر کند، آیا ذهن هم همان آدم سابق می‌ماند؟ و اگر شفقت از بین برود، چه چیزی از انسان باقی می‌ماند؟

پایان هولناک؛ یکی از فراموش‌نشدنی‌ترین دگرگونی‌های تاریخ سینما

اوج فیلم زمانی است که «ست» تلاش می‌کند «رانی» را مجبور کند وارد محفظه دورنوردی شود تا خودش، «رانی» و فرزند به‌دنیا نیامده‌شان را در یک موجود تازه ترکیب کند. این ایده، هم جنون‌آمیز است، هم غم‌انگیز؛ چون در ذهن فروپاشیده «ست»، شاید این تنها راه نجات یا اتحاد باشد.

سکانس دگرگونی نهایی، یکی از هولناک‌ترین صحنه‌های تاریخ سینمای وحشت است. تکه‌هایی از بدن «ست» به‌شکلی مرطوب، چرک‌آلود و دل‌آزار جدا می‌شود. سر و صورتش تغییر می‌کند و در نهایت، موجودی شبیه مگسی عظیم و چسبناک باقی می‌ماند.

تماشای این صحنه آسان نیست. اما قدرت آن فقط در چندش‌آور بودنش نیست؛ در این است که ما هنوز زیر آن پوست، «ست» را حس می‌کنیم. هیولا کاملا از انسان جدا نشده؛ انسان درون هیولا گیر افتاده است.

اسکاری که حق گریم «مگس» بود

«مگس» برای جلوه‌های گریم خود برنده جایزه اسکار شد؛ افتخاری که به کار «کریس والاس» (Chris Walas) و «استفان دوپویی» (Stephan Dupuis) تعلق گرفت.

این جایزه کاملا قابل درک است. گریم فیلم فقط برای ترساندن نیست؛ روایت می‌کند. هر مرحله از تغییر بدن «ست» مثل یک فصل تازه در سقوط اوست. از لکه‌ها و زخم‌های اولیه تا شکل نهایی، همه‌چیز با دقتی طراحی شده که هم حس انزجار ایجاد کند، هم اندوه.

جالب اینکه «کریس والاس» بعدها دنباله فیلم، یعنی «مگس ۲» (The Fly II) را در سال ۱۹۸۹ کارگردانی کرد. این دنباله از نظر احساسی به قدرت فیلم «کراننبرگ» نمی‌رسد، اما سطح چندش و خشونت بدنی را بالاتر می‌برد و برای طرفداران وحشت جسمانی، اثری بسیار افراطی‌تر است.

چرا «مگس» هنوز تاثیرگذار است؟

دلیل ماندگاری «مگس» فقط جلوه‌های ویژه یا صحنه‌های ترسناک آن نیست. فیلم در اصل درباره اضطراب‌هایی است که هیچ‌وقت کهنه نمی‌شوند: بیماری، پیری، مرگ، بارداری، انتقال، عشق، مسئولیت و از دست دادن کسی که هنوز زنده است اما دیگر همان آدم سابق نیست.

«جف گلدبلوم» با بازی پرتنش و فیزیکی خود، «ست براندل» را به شخصیتی فراتر از یک قربانی علمی‌تخیلی تبدیل می‌کند. او در ابتدا جذاب، باهوش و کمی عجیب است؛ و همین باعث می‌شود سقوطش دردناک‌تر شود. «جینا دیویس» هم نقطه احساسی فیلم است؛ کسی که وحشت را نه از دور، بلکه از نزدیک و با عشق تجربه می‌کند.

«مگس» به ما یادآوری می‌کند که گاهی ترسناک‌ترین هیولا، موجودی نیست که از بیرون حمله می‌کند؛ بلکه تغییری است که درون بدن، آرام و بی‌رحم پیش می‌رود.

یک شاهکار ترسناک که بیشتر از ترس، غم دارد

پس از گذشت حدود ۴۰ سال از اکران بازسازی «The Fly»، فیلم «دیوید کراننبرگ» همچنان قدرت خود را حفظ کرده است. شاید بعضی مخاطبان ابتدا آن را با تصویر پوست‌های ریخته، اندام‌های متلاشی و مگس غول‌آسا به یاد بیاورند، اما چیزی که واقعا می‌ماند، غم فیلم است.

«مگس» فیلمی درباره نابودی تدریجی است؛ درباره اینکه عشق همیشه نمی‌تواند نجات بدهد، علم همیشه کنترل‌پذیر نیست و بدن همیشه خانه امن ما باقی نمی‌ماند. ترس در این فیلم مهم است، اما پاداش اصلی فیلم برای مخاطب، مواجهه با اندوهی عمیق‌تر و انسانی‌تر است.

شما «مگس» دیوید کراننبرگ را بیشتر یک فیلم ترسناک می‌دانید یا یک تراژدی عاشقانه و جسمانی؟ کدام صحنه آن بیشتر در ذهنتان مانده است؟ نظرتان را در کامنت‌ها بنویسید.


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا