دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
نقد و بررسی

نقد فرصت بزرگ (Big Break)؛ رویای موفقیت خودش به کابوس بدل می‌شود

«فرصت بزرگ» (Big Break) از آن فیلم‌هایی است که از همان ایده‌ی مرکزی‌اش معلوم است می‌خواهد هم بخنداند و هم نیش بزند. اینجا با یک کمدی-وحشت معمولی طرف نیستیم که صرفاً چند قتل عجیب و چند شوخی خون‌آلود ردیف کند؛ فیلم ایان فاریا بیشتر شبیه یک آینه‌ی کج‌ومعوج برای دنیای هنر و سرگرمی است، جایی که آدم‌ها نه فقط برای موفق شدن، بلکه برای زنده ماندن در بازیِ موفقیت تقلا می‌کنند. و همین نگاه است که به فیلم، هم مزه می‌دهد و هم تلخی.

داستان درباره‌ی سه عضو سابق گروه کمدی «سیمپل تاون» است: ویل، کارولین و فلیپه. سال‌ها از هم دور بوده‌اند و حالا برای دیدن سم، تنها عضو موفق گروه، به خانه‌ی دورافتاده‌اش می‌روند. ظاهر ماجرا یک دیدار دوستانه است، اما خیلی زود معلوم می‌شود این سفر بیشتر بوی التماس می‌دهد تا صمیمیت. ویل، کارولین و فلیپه فقط نیامده‌اند خاطره‌بازی کنند؛ آن‌ها امیدوارند سم در دنباله‌ی فیلم پرفروش «فیلم خرس‌های صمغی» برایشان نقشی دست‌وپا کند. یعنی همان لحظه‌ای که باید آغاز آشتی باشد، تبدیل می‌شود به یک جلسه‌ی استیصال جمعی. هرکدام می‌خواهند بقیه را قانع کنند که هنوز «ارزش» دارند، و همین تلاش خنده‌دار و دردناک، موتور اصلی فیلم است.

فیلم از همان ابتدا می‌فهمد که مهم‌ترین ترس آدم‌های خلاق، همیشه ترس از مرگ نیست؛ گاهی ترس از فراموش شدن است. «فرصت بزرگ» این اضطراب را خیلی دقیق شکار می‌کند: نگرانی از اینکه تا کی می‌شود در این حرفه دوام آورد، از اینکه اگر بالاخره به جایی رسیدی، آیا آن جایگاه اصلاً ماندگار است یا نه، و از اینکه آیا صنعت، فرصت را مثل یک اشیای نادر از دستت می‌قاپد و به نفر بعدی می‌دهد. فیلم این ترس‌ها را با زبان کمدی سیاه و موقعیت‌های معذب‌کننده بیرون می‌کشد، بدون اینکه بخواهد زیادی شعاری شود. همین باعث می‌شود هجو آن هم بامزه باشد، هم گزنده.

نکته‌ی هوشمندانه اینجاست که فیلم، ترسناک بودن را خیلی جدی نمی‌گیرد، یا دست‌کم ترس را از مسیر آشنا و مستقیمش پیش نمی‌برد. بله، چاقوکشی هست، یک ضربه‌ی خیلی خشن به سر هم داریم، و زیرزمین خانه هم بی‌دلیل نیست؛ اما «فرصت بزرگ» بیشتر از آنکه یک اسلشر تمام‌عیار باشد، درباره‌ی خشونت روانی است. خشونتی که از تحقیر، حسادت، رقابت و موقعیت‌های اجتماعی معذب‌کننده بیرون می‌زند. یکی از خنده‌دارترین و در عین حال هوشمندانه‌ترین ایده‌های فیلم این است که ویل، کارولین و فلیپه آن‌قدر درگیر جلب نظر سم هستند که قاتل جلوی چشمشان را نمی‌بینند. این شوخی ساده، درواقع کل جهان فیلم را خلاصه می‌کند: آدم‌ها آن‌قدر دنبال “فرصت” می‌دوند که تهدید واقعی را از یاد می‌برند.

از این نظر، فیلم خیلی درست به سراغ صنعت سرگرمی می‌رود. «فرصت بزرگ» نه از سر بدبینیِ مطلق، بلکه با نوعی همدلیِ تلخ نشان می‌دهد که چطور نظامی مبتنی بر کمیابیِ مصنوعی، آدم‌های خلاق را به جان هم می‌اندازد. در این دنیا موفقیت تبدیل می‌شود به نشانه‌ی ارزش، و ارزش هم انگار فقط وقتی معنا دارد که به پول و شهرت و تحسین منتهی شود. فیلم این منطق را زیر سوال می‌برد، اما نه با خطابه؛ با موقعیت. با همان لحظه‌هایی که شخصیت‌ها وسط یک وضعیت مرگبار هم هنوز دارند برای نقش گرفتن چانه می‌زنند. این‌جا خنده از دلِ درد درمی‌آید، و این دقیقاً همان جایی است که فیلم بهترین کارش را انجام می‌دهد.

از نظر بازیگری، نیرو و جذابیت فیلم کاملاً روی دوش چهار نفر اصلی است. ساموئل لنیر در نقش سم، یک چهره‌ی ثروتمند، عجیب و کمی دیوانه از لس‌آنجلس می‌سازد؛ آدمی که هم آزاردهنده است و هم به شکل عجیبی باورپذیر. ویل نیدمن در نقش ویل، یک درمانده‌ی دوست‌داشتنی است که مدام حرف می‌زند، مدام خودش را خراب می‌کند و با این حال نمی‌شود دوستش نداشت. کارو یوست در نقش کارولین، انرژی و جاه‌طلبی را با دقتی خوب در هم می‌آمیزد، و فلیپه دی‌پوی تامارگو هم به فلیپه نوعی آشفتگیِ شخصی و عاطفی می‌دهد که او را از یک تیپ ساده فراتر می‌برد. چیزی که فیلم را سرپا نگه می‌دارد، دقیقاً همین شیمی میان بازیگران است؛ حس می‌کنی این‌ها واقعاً سال‌ها کنار هم کار کرده‌اند، همدیگر را می‌شناسند، از هم دلخورند و هنوز نمی‌توانند از هم دل بکنند.

درواقع «سیمپل تاون» فقط نام یک گروه کمدی نیست؛ استعاره‌ای از یک دوستیِ فرسوده است. فیلم خوب می‌فهمد که شکستن یک گروه خلاق، فقط حاصل اختلاف حرفه‌ای نیست؛ گاهی غرور، حسادت، سوءتفاهم و نیازِ شدید به دیده شدن آرام‌آرام رابطه را می‌پوساند. این‌جا هیچ‌کس کاملاً قابل تحسین نیست، اما فیلم هم نمی‌خواهد آن‌ها را قضاوت کند. برعکس، می‌گوید دوست‌داشتنی نبودن، لزوماً به معنی بی‌ارزش بودن نیست. همین نگاه انسانی باعث می‌شود با اینکه شخصیت‌ها گاهی آزاردهنده‌اند، باز هم دنبالشان بمانیم.

البته فیلم بی‌نقص نیست. یکی از ضعف‌هایش این است که ایده‌ی مرکزی‌اش برای یک فیلم بلند کمی کش می‌آید. بعد از مدتی، شوخی‌ها تا حدی تکراری می‌شوند و ریتم در بخش‌هایی افت می‌کند. از طرفی، فیلم در تبدیل فضای تئاتریک و اسکچیِ «سیمپل تاون» به یک تجربه‌ی سینمایی کاملاً منسجم، همیشه موفق نیست. علاقه‌مندان جدی ژانر وحشت هم شاید حس کنند میزان خشونت و تعداد جسدها آن‌قدر که باید، بالا نمی‌رود. اما این ضعف‌ها لزوماً فیلم را از پا نمی‌اندازند، چون چیزی که آن را نگه می‌دارد، انرژی زنده‌ی گروه و صداقتی است که در دلِ هر صحنه جریان دارد.

در نهایت، «فرصت بزرگ» بیشتر از آنکه یک فیلم درباره‌ی قاتل‌ها باشد، درباره‌ی سیستمی است که آدم‌ها را به سمت حذف شدن می‌برد. قاتل اصلی در این جهان، خودِ صنعت سرگرمی است؛ صنعتی که رویا می‌فروشد، بعد همان رویا را به ابزار فشار تبدیل می‌کند. فیلم ایان فاریا با همه‌ی شلوغی و بی‌قراری‌اش، تصویری تیز و خنده‌دار از هنرمندانی می‌سازد که هنوز امید دارند، حتی وقتی امیدشان دارد آن‌ها را می‌خورد. و همین تناقض است که فیلم را به تجربه‌ای به‌یادماندنی تبدیل می‌کند: هم بامزه، هم تلخ، هم آشنا، و دقیقاً به همین دلیل، مؤثر. امتیاز ۶٫۵ از ۱۰ برای چنین فیلمی کاملاً قابل‌فهم است؛ اثری مستقل و خوش‌روح که شاید کامل نباشد، اما خوب می‌داند از چه درد مشترکی حرف می‌زند.

امتیاز - ۶٫۵

۶٫۵

امتیاز کاربران: اولین نفری باشید که امتیاز می دهد!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا