دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
نقد و بررسی

نقد «میانه زندگی» (Middle Life)؛ زمانیکه همه‌چیز سر جایش هست، جز خودت

بحران میانسالی را معمولا با تصمیم‌های ناگهانی، خریدهای عجیب یا تلاش برای پس گرفتن جوانی ازدست‌رفته می‌شناسیم؛ اما بحران اندی در «میانه زندگی» (Middle Life) شکل آرام‌تر و مبهم‌تری دارد. زندگی او در ظاهر از همان قطعاتی تشکیل شده که باید تصویر خوشبختی را کامل کنند: همسری به نام کریس، پسری به نام لئون و کسب‌وکاری در زمینه برنامه‌ریزی مراسم عروسی. بااین‌حال، چیزی درون این تصویر درست کار نمی‌کند. سفارش‌های کاری کمتر شده‌اند، رابطه زناشویی شور سابق را ندارد و اندی، بدون اینکه بتواند نام مشخصی روی نارضایتی‌اش بگذارد، حس می‌کند زندگی‌ای را مدیریت می‌کند که دیگر چندان متعلق به خودش نیست.

پاوان موندی، نویسنده و کارگردان فیلم، برای برهم زدن این نظم ظاهری از یک تصادف رانندگی استفاده می‌کند. اندی هنگام عبور از کنار جاده با رایان و پدرش روبه‌رو می‌شود که تصادف کرده‌اند و جان هردو را نجات می‌دهد. این آغاز با الگوی آشنای «ملاقات بامزه» در کمدی‌های عاشقانه تفاوت دارد؛ خبری از برخورد دست‌ها هنگام برداشتن یک کتاب یا ریختن قهوه روی لباس نیست. آشنایی آن‌ها با مرگ و اضطراب آغاز می‌شود، اما وقتی کمی بعد به‌طور اتفاقی در رستورانی یکدیگر را می‌بینند، رابطه‌شان به سمت فضایی سبک‌تر حرکت می‌کند.

رایان که می‌خواهد لطف اندی را جبران کند، او را به شام دعوت می‌کند. نکته جالب این است که اندی ماجرا را از کریس پنهان نمی‌کند و شوهرش نیز، با وجود تعجب، با این قرار موافقت می‌کند. شام خوب پیش می‌رود و رایان ناگهان پیشنهاد می‌دهد به مهمانی خانه‌ای ناشناس بروند. اندی هم برخلاف شخصیت کنترل‌گر و حسابگر خود این پیشنهاد را می‌پذیرد. از همین لحظه می‌توان فهمید که جذابیت رایان برای او فقط جنبه عاشقانه ندارد؛ رایان نماینده نوعی زندگی بی‌برنامه است که اندی مدت‌ها از خودش دریغ کرده.

هر بار که این دو با هم وقت می‌گذرانند، اندی در پایان شب می‌پرسد: «خب، حالا چی؟» همین پرسش ساده به کلید اصلی فیلم تبدیل می‌شود. اندی ظاهرا آن را از رایان می‌پرسد، اما مخاطب می‌داند که سوال واقعی درباره ادامه زندگی خودش است. آیا قرار است سال‌های بعدی نیز به برنامه‌ریزی برای خوشبختی دیگران، مادری و حفظ ازدواجی کم‌رمق بگذرد؟ یا هنوز فرصتی برای تغییر باقی مانده است؟ وقتی دوستش بث احتمال می‌دهد که او گرفتار بحران یک‌چهارم زندگی شده، اندی با شوخ‌طبعی جواب می‌دهد: «فکر می‌کنی قرار است تا ۱۴۰ سالگی زنده بمانم؟» این شوخی، هم به سن او اشاره دارد و هم نشان می‌دهد خودش نیز نمی‌داند بحران فعلی را باید چه بنامد.

رایان در نگاه اول ممکن است نمونه مردانه شخصیت معروف «دختر رویایی و نامتعارف» به نظر برسد؛ غریبه‌ای آزاد، عجیب و خودانگیخته که وارد زندگی زنی گرفتار روزمرگی می‌شود تا او را دوباره زنده کند. بااین‌حال، Middle Life به‌تدریج نشان می‌دهد پشت انرژی نامنظم و رفتارهای بامزه او مشکلاتی واقعی وجود دارد. رایان لوله‌کش است، با عارضه‌ای ادراری دست‌وپنجه نرم می‌کند و باید با وضعیت روانی پدر سالمندش پس از تصادف کنار بیاید. پدر از نظر جسمانی نجات یافته، اما ذهنش به همان سادگی به وضعیت قبلی بازنگشته است. بنابراین، رایان فقط وسیله تحول اندی نیست؛ خودش نیز انسانی سرگردان است که از همراهی با او پناهگاهی موقت می‌سازد.

ملاقات رایان و کریس یکی از بهترین موقعیت‌های کمدی فیلم را شکل می‌دهد. رایان برای زوج میزبان یک بیده هدیه می‌آورد و اصرار می‌کند همان شب آن را نصب کند؛ تصمیمی که به نشتی توالت و آشفتگی خانه منجر می‌شود. اندی به او در تعمیر خرابی کمک می‌کند، اما کریس دیگر تحمل حضور این مهمان عجیب را ندارد و از همسرش می‌خواهد رابطه با او را قطع کند. این صحنه در ظاهر یک شوخی طولانی درباره لوله‌کشی است، ولی در سطحی دیگر نشان می‌دهد رایان چگونه نظم خانه اندی را، هم به معنای واقعی و هم نمادین، به هم می‌ریزد. او فقط یک وسیله تازه نصب نمی‌کند؛ ترک‌های پنهان این ازدواج را نیز آشکارتر می‌سازد.

فیلم برخلاف بسیاری از کمدی‌های عاشقانه، برای تبدیل فوری کشش میان شخصیت‌ها به رابطه‌ای تمام‌عیار عجله نمی‌کند. شیمی عاطفی اندی و رایان کاملا محسوس است، اما حضور کریس مانعی اخلاقی و روایی باقی می‌ماند. موندی تا نزدیکی پایان ترمز داستان عاشقانه را می‌کشد و اجازه نمی‌دهد اثر به‌سادگی درباره زنی باشد که همسر خسته‌کننده‌اش را با مردی هیجان‌انگیز جایگزین می‌کند. این تصمیم به فیلم حالتی انسانی‌تر می‌دهد، هرچند باعث می‌شود وجه عاشقانه آن بیشتر در حد وعده و احتمال باقی بماند. «میانه زندگی» در اصل بیش از آنکه یک رام‌کام کامل باشد، کمدی‌ـ‌درامی درباره جذابیت، رفاقت و میل به تجربه نسخه دیگری از خود است.

لی فی گلدستین، اندی را بدون اغراق و با نوعی نارضایتی خاموش بازی می‌کند. او به‌خوبی نشان می‌دهد شخصیتش کنار رایان به زنی متفاوت تبدیل می‌شود؛ سبک‌تر، کنجکاوتر و آماده پذیرش بی‌نظمی. پیتر دریمنیس نیز با انرژی رها، رفتارهای عجیب و شوخ‌طبعی طبیعی‌اش، رایان را به شخصیتی دوست‌داشتنی تبدیل می‌کند. بازی او گاهی یادآور حضور عصبی و پیش‌بینی‌ناپذیر پیت دیویدسن است، اما آسیب‌پذیری پنهان رایان اجازه نمی‌دهد شخصیت به مجموعه‌ای از اداهای کمدی تقلیل پیدا کند. همکاری واقعی گلدستین و دریمنیس در گروه موسیقی «جولای تاک» نیز احتمالا یکی از دلایل هماهنگی طبیعی آن‌ها مقابل دوربین است. لوک لالوند در نقش کریس هم مراقب است شوهر اندی را به مانعی سنگدل تبدیل نکند؛ او مردی است که خطر را احساس می‌کند، حتی اگر راه درستی برای مواجهه با آن نداشته باشد.

فیلم‌برداری جرد راب و رنگ‌بندی گرم اثر، تورنتو و سفر ناگهانی به لس‌آنجلس را به فضاهایی دل‌نشین تبدیل می‌کنند، هرچند هویت کانادایی فیلم بیشتر در پس‌زمینه باقی می‌ماند. موسیقی بن فاکس با حال‌وهوای جز، بوسانوا و استفاده دل‌نشین از ساکسیفون نیز خاطره کمدی‌های عاشقانه دهه‌های ۷۰ و ۸۰ را زنده می‌کند. گاهی می‌توان رد کم‌رنگی از صمیمیت آثاری مانند «وقتی هری سالی را دید…» را در گفت‌وگوها و قدم زدن‌های دونفره احساس کرد، بی‌آنکه فیلم بخواهد جاه‌طلبی یا ظرافت آن آثار را تکرار کند. تقسیم داستان به فصل‌هایی که نامشان از دیالوگ صحنه بعد گرفته شده نیز ایده بامزه‌ای است، اما نقش ضروری یا تاثیرگذاری در روایت ندارد.

ضعف اصلی «میانه زندگی» این است که درباره ریشه نارضایتی اندی اطلاعات کافی نمی‌دهد. می‌فهمیم کسب‌وکارش رونق ندارد، مادری او را تغییر داده و پیوندش با کریس ضعیف شده است، اما فیلم کمتر به گذشته این رابطه یا لحظه آغاز سرخوردگی او نزدیک می‌شود. به همین دلیل، تحول اندی جذاب‌تر از علت نیازش به این تحول از آب درآمده است. فیلم از ما می‌خواهد بحران او را بپذیریم، ولی فرصت کافی نمی‌دهد آن را از درون تجربه کنیم.

با همه این‌ها، Middle Life اثری گرم، خوش‌ریتم و بی‌آزار است که به لطف جزییات نامتعارف و بازی‌های صمیمی، از فرمول آشنای خود جان سالم به در می‌برد. فیلم قرار نیست تعریف تازه‌ای از کمدی عاشقانه ارائه دهد یا پاسخی عمیق برای بحران هویت بزرگسالی پیدا کند. جذابیتش در همان پرسش تکرارشونده اندی نهفته است: «حالا چی؟» شاید او به رایان، ازدواجی تازه یا فراری بزرگ نیاز نداشته باشد؛ شاید فقط باید دوباره یاد بگیرد این سوال را از خودش بپرسد و از شنیدن پاسخ آن نترسد.


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا