نقد و بررسی فیلم «پارتنوپه» (Parthenope) اثر پائولو سورنتینو
پارتنوپه؛ افسون آزادی در آینه زیبایی و تنهایی

پائولو سورنتینو، فیلمساز صاحبسبک ایتالیایی که با آثاری چون «زیبایی بزرگ»، «جوانی» و سریالهای «پاپ جوان» و «پاپ جدید» شناخته میشود، در «پارتنوپه» بار دیگر به قلمرو تصویرسازی شاعرانه و سرشار از معنا قدم گذاشته است. اما این بار، مرکز ثقل روایت را شخصیتی زنانه قرار میدهد و دنیای او را به سکوی تأملی درباره جوانی، زیبایی و آزادی بدل میسازد؛ مفاهیمی که همواره در آثار سورنتینو حضوری پررنگ داشتهاند اما این بار از زاویهای متفاوت و صمیمیتر مورد واکاوی قرار میگیرند.
فیلم ما را با «پارتنوپه» جوان هجده سالهای مواجه میکند که نامش برگرفته از اسطوره یونانی و عنوان باستانی شهر ناپل است؛ شهری که روح و فضای آن به شکلی شاعرانه در تار و پود اثر حضور دارد. اولین تصویر از او در حال خروج از آبهای مدیترانه، سیگار بر لب و نگاهی نافذ است که مردی شیفته را بهتزده میکند. این قاب آغازین بیش از آنکه معرفی شخصیتی باشد، اعلام بیانیهای بصری است: این زن قرار است محور یک روایت درباره قدرت و محدودیتهای زیبایی باشد، و مسیری را طی کند که یافتن معنای زندگی در بستری از نگاههای بیرونی، تمنیات و گریز از قید و بند، دشوار و پیچیده است.
سورنتینو در «پارتنوپه» تصویری دوگانه از زیبایی خلق میکند. شخصیتها بارها به او گوشزد میکنند که «زیبایی مانند جنگ است؛ درها را میگشاید»، اما این درهای گشوده، همواره به آزادی منتهی نمیشوند، بلکه گاه به بند تازهای منجر میگردند: خواستگاران مالکطلب، زندگیهای نیمهکاره و پرسشهای هستیشناسانهای که با گذر زمان سنگینتر میشوند.
در میان این نگاهها، حضور «جان چیور» (با بازی گری اولدمن) ـ نویسنده آمریکایی میانسالی که در بند الکل و تنهایی ناشی از سرکوب خویشتن است ـ جایگاه ویژهای دارد. او از معدود مردانی است که تحت سیطره شهوت قرار نمیگیرد و زیباترین جملهاش را چنین به پارتنوپه میگوید: «نمیخواهم حتی یک دقیقه از جوانیات را بدزدم.» در نگاه چیور، او نیرویی فاتح است؛ اما فیلم هوشمندانه نشان میدهد این پیروزی ظاهری میتواند بهایی سنگین داشته باشد.
سورنتینو در این اثر، ناپل را نهتنها بهعنوان پسزمینهای شهری بلکه چونان شخصیتی همدوش قهرمان میپردازد. شهری لبریز از تناقض؛ آمیزهای از اسطوره و مدرنیته، جایی که همزمان میتوان شاد و سبکسر بود و در عین حال تنها و متفکر. بهنوعی، پارتنوپه آینه تمامنمای ناپل است: زنده و پویا، اما خالی از تعلق کامل به کسی یا جایی.
در مقایسه با «زیبایی بزرگ» که زیرپوست زرق و برق رم را بتخانهای پوچ نشان میداد، اینجا نگاه سورنتینو نرمتر و نوستالژیکتر است. او با دوربین و قاببندیهای سرشار از نورِ آفتابِ بیپایان، شور و کسالت جوانی را میستاید و در همان حال به سایههای اندوه و گذر زمان اشاره میکند.
روایت فیلم با یک مثلث عشقی نیمهتابو ـ رابطه عاطفی میان پارتنوپه، برادرش ریموندو و دوست محلیاش ساندریو ـ آغاز میشود، اما بهسرعت به مسیر ادیسهوار او در طول سالها تغییر جهت میدهد. این سفر، پیوسته با تغییر مسیر و کشف حوزههای تازه همراه است: تجربه عشقهای بیپروای جوانی، اندیشه ورود به بازیگری، آشنایی با زنان سالخوردهای که مسیرهای متفاوتی پیش پایش میگذارند، و در نهایت علاقهمندی به دانشگاه و پژوهش انسانشناختی بر مرزهای «معجزه» با راهنمایی استاد سالخوردهای که نگاهش به جهان فلسفی و شاعرانه است.
سورنتینو که بارها از فردریکو فلینی الهام گرفته است، در «پارتنوپه» آشکارا به فیلم «شهر زنان» نزدیک میشود؛ اثری که به کاوش در تصویر ذهنی زن در هنر سینما و فاصله آن با واقعیت میپرداخت. او همانند فلینی، میان خاطره و خیال پلی میزند تا جذابیت رازآلود زن را هم ستایش کند و هم محدودیت نگاه مردانه بر آن را آشکار سازد.
اینجا، دوربین سورنتینو که با همکاری فیلمبردار داریا دِ آنتونیو به غایت نرم و اغواگر است، مدام بر چهره و حرکات پارتنوپه مکث میکند. هر قاب، جشن بصریای است در گرمای طلایی تابستان، با لباسهای فاخر و فضایی نیمهرویایی که مرز بین زمین و دریا را محو میسازد. همکاری برند ایو سن لوران در طراحی لباسها نیز این جلوه لوکس و لطیف را دوچندان کرده است.
در نهایت، جوهر واقعی آثار سورنتینو نه فقط زیبایی یا جوانی، بلکه رویای آزادی است؛ رویایی که همواره با زمان محدود و خاطراتی آمیخته به اندوه رنگ میبازد. این فیلم مصداق کامل همان حس آشنای اوست: کشف زندگی در اوج ناشناختگی و شگفتی، و سپس تأمل بر آن هنگام عبور از آستانه بزرگسالی، با هالهای از تنهایی.
پارتنوپه در جایی میگوید: «میل، یک راز است و سکس، تشییع جنازه آن.» این جمله، جوهر نگاه فیلم را فشرده میکند؛ زیبایی او را میتوان دید و ستود، اما نه تصاحب کرد. در نهایت، او همچون اسطورههای بیزمان، تعریفناپذیر و دستنیافتنی باقی میماند.
«پارتنوپه» شاید پاسخی صریح به پرسش «او به چه میاندیشد؟» ارائه ندهد، اما این ابهام همان چیزی است که سورنتینو میخواهد حفظ کند: اجازه دادن به راز که همچنان باقی بماند. این فیلم، قصیدهای به رهاشدگی و استقلال زنانه است؛ اسطورهای مدرن از تجسم زیبایی، که تماشاگر را هم شیفته و هم با فاصله نگه میدارد.
سورنتینو یکبار دیگر نشان میدهد که حتی در میان قابهای پرزرق و برق و رویاهای تصویری، میتوان به ساحت عاطفی، فلسفی و انسانی شخصیتها رسوخ کرد. «پارتنوپه» فیلمی است زیبا، اندوهبار و پرشور، که در نهایت نه به پاسخهای قطعی، بلکه به حفظ پرسشها و لذت بردن از ناشناختگی میاندیشد.





