دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
نقد و بررسی

نقد و بررسی فیلم «Forastera»

وقتی سوگ، هویت را می‌بلعد؛ درام رازآلود و مسحورکننده‌ای درباره دختری که شاید فقط نقش بازی نمی‌کند

فیلم «Forastera» که می‌توان آن را در فارسی «غریبه» ترجمه کرد، یکی از آن آثار کم‌ادعا اما عمیقاً اثرگذار سینمای معاصر اروپاست که با ظرافتی نادر میان درام خانوادگی، روان‌شناسی سوگ، رئالیسم شاعرانه و هاله‌ای از امر ماورایی حرکت می‌کند. ساخته لوسیا آلنار ایگلسیاس، نویسنده و کارگردان اسپانیایی، نسخه بلند فیلم کوتاهی به همین نام است که او در سال ۲۰۲۰ ساخته بود. این گسترش از فیلم کوتاه به بلند، صرفاً کش دادن یک ایده اولیه نیست؛ بلکه تبدیل یک موقعیت ساده و خانوادگی به تجربه‌ای سینمایی چندلایه است؛ تجربه‌ای که در آن هر نگاه، هر لباس، هر سکوت و هر تابش نور می‌تواند معنایی دوگانه داشته باشد.

واژه «Forastera» در زبان کاتالان به معنای «غریبه»، «بیگانه» یا کسی است که از جای دیگری آمده؛ همان مفهومی که در انگلیسی با واژه «Outsider» شناخته می‌شود. همین عنوان، کلید ورود به جهان فیلم است. اما «غریبه» بودن در اینجا فقط به معنای حضور فردی ناآشنا در مکانی جدید نیست. فیلم به‌تدریج این پرسش را پیش می‌کشد که آیا انسان می‌تواند در بدن خودش هم غریبه باشد؟ آیا کسی می‌تواند چنان در نقش دیگری فرو برود که مرز میان تقلید، تسخیر، سوگ و هویت از بین برود؟ و مهم‌تر از همه، آیا خاطره مردگان می‌تواند جای زندگان را در جهان اشغال کند؟

«Forastera» فیلمی است درباره فقدان؛ اما نه از آن جنس درام‌های آشکاری که سوگ را با فوران احساسات، دیالوگ‌های پرطمطراق و صحنه‌های اشک‌آور نمایش می‌دهند. این فیلم سوگ را همچون نیرویی خزنده، خاموش و نامرئی به تصویر می‌کشد؛ نیرویی که وارد خانه می‌شود، در لباس‌ها می‌نشیند، میان نسل‌ها حرکت می‌کند و آرام‌آرام مرزهای شخصیت‌ها را تغییر می‌دهد.

داستان فیلم در ظاهر ساده است. کاتالینا، یا همان کاتا با بازی زویی استاین، نوجوانی باهوش، تیزبین و تا حدی خیال‌پرداز است. او همراه خواهر کوچک‌ترش اوا با بازی مارتینا گارسیا، تابستان را در مایورکا و در خانه پدربزرگ و مادربزرگ کاتالان‌زبان خود می‌گذراند. خانه‌ای کنار آب، با اتاق‌هایی روشن، منظره‌هایی چشم‌نواز و هوایی که در نگاه اول نوید یک تابستان آرام، خانوادگی و رویایی را می‌دهد. اما این آرامش خیلی زود با مرگ ناگهانی مادربزرگ، کاتالینا بزرگ‌تر با بازی مارتا آنخلات، در یک حادثه خانگی فرو می‌ریزد.

از این نقطه به بعد، فیلم به‌جای حرکت در مسیر مرسوم یک درام فقدان، مسیر پیچیده‌تر و غریب‌تری را انتخاب می‌کند. کاتا برای آرام کردن پدربزرگش تومئو، با بازی لوئیس اومار، شروع می‌کند به پوشیدن لباس‌های قدیمی مادربزرگ. در ابتدا این رفتار می‌تواند به شکل یک ژست کودکانه یا نوجوانانه دیده شود؛ نوعی کنجکاوی، بازی با هویت یا تلاش خام برای تسکین اندوه یک مرد سالخورده. اما «Forastera» به همین تفسیر ساده رضایت نمی‌دهد. هرچه فیلم جلوتر می‌رود، پوشیدن لباس‌ها، تقلید رفتارها و تکرار عادت‌های مادربزرگ معنایی نگران‌کننده‌تر پیدا می‌کند.

آیا کاتا فقط در حال بازی کردن است؟ آیا او برای جلب توجه، ترمیم شکاف خانوادگی یا آرام کردن پدربزرگش نقش مادربزرگ را بر عهده گرفته؟ یا چیزی عمیق‌تر و هولناک‌تر در حال رخ دادن است؟ آیا روح مادربزرگ در بدن نوجوان او حلول کرده؟ فیلم هرگز پاسخ قطعی نمی‌دهد و همین امتناع از توضیح، یکی از بزرگ‌ترین نقاط قوت آن است.

لوسیا آلنار ایگلسیاس در مقام کارگردان، به‌خوبی می‌داند که وحشت واقعی همیشه از نمایش مستقیم نمی‌آید. او به‌جای آنکه با نشانه‌های آشکار ماورایی، مخاطب را به سمت یک خوانش مشخص هدایت کند، فضای فیلم را در تعلیقی پیوسته نگه می‌دارد. در «Forastera» نه با یک فیلم ترسناک کلاسیک روبه‌رو هستیم و نه با درامی کاملاً واقع‌گرا. اثر در مرز این دو قلمرو حرکت می‌کند؛ جایی که یک نگاه طولانی، یک لبخند پنهان، یک حرکت دست یا حتی نحوه صدا زدن یک نفر می‌تواند لرزه‌ای آرام اما ماندگار در ذهن مخاطب ایجاد کند.

کاتا از همان ابتدا شخصیتی است که با حقیقت رابطه‌ای لغزنده دارد. او عادت دارد چیزهایی بسازد، اغراق کند یا حتی دروغ‌هایی بگوید که در ابتدا بی‌ضرر به نظر می‌رسند؛ مثل ادعای دیدن یک دلفین هنگام قایق‌سواری. اما فیلم نشان می‌دهد که این توانایی در ساختن روایت، فقط بازی کودکانه نیست. او می‌تواند آن‌قدر در داستان‌های خودش فرو برود که مرز میان خیال و واقعیت برایش کم‌رنگ شود. بنابراین وقتی فرصت می‌یابد زندگی شخص دیگری را نه فقط در ذهن، بلکه در بدن و رفتار خود تجربه کند، انگار با اشتیاقی خطرناک وارد آن می‌شود.

این ایده، یعنی تصاحب تدریجی زندگی دیگری، ستون اصلی فیلم است. کاتا ابتدا لباس‌های مادربزرگ را می‌پوشد، سپس حالت‌ها و عادت‌های او را تقلید می‌کند، بعد جزئیات رفتاری‌اش را جذب می‌کند و در نهایت چنان در این نقش فرو می‌رود که دیگر نمی‌توان مطمئن بود چه کسی در مرکز این بدن ایستاده است: کاتای نوجوان یا سایه مادربزرگی که از جهان مردگان بازگشته؟

بازی زویی استاین در نقش کاتا نقشی تعیین‌کننده در موفقیت فیلم دارد. اجرای او بر پایه اغراق بنا نشده، بلکه بر ظرافت استوار است. او با تغییرات بسیار کوچک در حالت چهره، شیوه راه رفتن، نحوه نگاه کردن یا حتی مکث‌های کوتاه در دیالوگ‌ها، حس دگرگونی شخصیت را منتقل می‌کند. یکی از جذاب‌ترین جنبه‌های بازی او این است که هرگز اجازه نمی‌دهد مخاطب با اطمینان بگوید کاتا در حال فریب دادن اطرافیان است یا خودش نیز قربانی نیرویی بیرونی شده. لبخندهای کوتاه او گاهی کودکانه و بازیگوش‌اند و گاهی چنان مرموز که به نظر می‌رسد پشت آن‌ها آگاهی‌ای قدیمی‌تر از سن او پنهان شده است.

یکی از لحظات مهم فیلم زمانی است که کاتا متوجه می‌شود جزئیاتی فیزیکی که شاید ابتدا برای شباهت بیشتر به مادربزرگ جعل کرده، ممکن است به شکلی واقعی و دائمی بخشی از بدنش شده باشد. این لحظه با اینکه در ظاهر کوچک است، ماهیت مبهم فیلم را به‌خوبی نشان می‌دهد. آیا این فقط تلقین است؟ آیا کاتا خودش را متقاعد کرده؟ یا بدن او واقعاً در حال تبدیل شدن به بدن دیگری است؟ فیلم هرگز این پرسش را با قطعیت پاسخ نمی‌دهد و همین ابهام، نیروی رازآلود اثر را زنده نگه می‌دارد.

در سوی دیگر، لوئیس اومار در نقش تومئو اجرایی آرام، اندوهگین و چندوجهی ارائه می‌دهد. تومئو مردی است که با مرگ همسرش فروپاشیده و ناگهان با تصویری زنده از او در قامت نوه‌اش روبه‌رو می‌شود. رابطه او با کاتا از حساس‌ترین بخش‌های فیلم است؛ رابطه‌ای که می‌توانست به‌راحتی به قلمرویی نامناسب یا ملودراماتیک بلغزد، اما کارگردان با دقت آن را کنترل می‌کند. تومئو از دیدن نشانه‌های همسر از دست‌رفته‌اش در کاتا آرامش می‌گیرد، اما این آرامش خود منشأ اضطراب است. او می‌داند چیزی در این وضعیت طبیعی نیست، با این حال نمی‌تواند از آن دل بکند.

این تعلیق اخلاقی و عاطفی، فیلم را از یک درام ساده خانوادگی فراتر می‌برد. تومئو نه شخصیتی شرور است و نه صرفاً قربانی. او مردی است که سوگ، قدرت تشخیصش را مخدوش کرده است. او می‌خواهد همسرش را دوباره ببیند، حتی اگر این بازگشت در قالبی نادرست، دردناک و ناآرام رخ دهد. فیلم با هوشمندی نشان می‌دهد که سوگ می‌تواند انسان را به سمت پذیرش چیزهایی سوق دهد که در شرایط عادی هرگز نمی‌پذیرفت.

مادر کاتا، پپا با بازی نوریا پریمز، نماینده نگاه عقلانی‌تر و نگران‌تر خانواده است. او از پوشیدن لباس‌های مادر فقیدش توسط دخترش احساس ناراحتی می‌کند و این رفتار را ناسالم می‌بیند. اما نکته مهم این است که فقط تومئو عمق تغییرات کاتا را به‌درستی تشخیص می‌دهد؛ چون او تنها کسی است که مادربزرگ را در نزدیک‌ترین شکل ممکن می‌شناخته است. برای دیگران، رفتار کاتا شاید عجیب یا ناپخته باشد، اما برای تومئو، این شباهت‌ها بیش از حد دقیق و آشنا هستند.

از نظر بصری، «Forastera» فیلمی خیره‌کننده است. فیلم‌برداری آنیس پیکه نقشی اساسی در شکل‌گیری فضای اثر دارد. خانه کنار آب در مایورکا فقط یک لوکیشن زیبا نیست؛ بلکه به یکی از شخصیت‌های فیلم تبدیل می‌شود. اتاق‌های روشن، پنجره‌ها، جریان هوا، سطح آب و نور آفتاب، همگی در خدمت ساختن جهانی هستند که در آن زیبایی و اضطراب هم‌زمان حضور دارند. فیلم از نور خورشید استفاده‌ای معمولی و صرفاً تزئینی نمی‌کند. نور در اینجا گاهی همچون نشانه‌ای معنوی عمل می‌کند، گاهی همچون پوششی برای پنهان کردن حقیقت و گاهی مانند حضوری ماورایی که نمی‌دانیم باید آن را جدی بگیریم یا نه.

یکی از هوشمندی‌های بصری فیلم این است که روشنایی را به ضد خود تبدیل می‌کند. معمولاً در سینمای وحشت یا آثار رازآلود، تاریکی محل ظهور امر ناشناخته است. اما در «Forastera»، بسیاری از لحظات غریب و نگران‌کننده در نور اتفاق می‌افتند. آفتاب بر چهره‌ها می‌تابد، اتاق‌ها را پر می‌کند و فضا را رؤیایی نشان می‌دهد، اما همین نور می‌تواند حسی شبح‌وار و نامطمئن ایجاد کند. در یکی از سکانس‌های پایانی، تابش نور چنان طراحی شده که می‌تواند هم به‌عنوان یک اتفاق طبیعی دیده شود و هم به‌عنوان نشانه‌ای از حضور فراطبیعی. این دوگانگی دقیقاً همان جایی است که فیلم بیشترین تأثیر خود را می‌گذارد.

موسیقی فیلیپ لیمن و آنا فون هاوس‌ولف نیز به شکل قابل‌توجهی به گسترش فضای فیلم کمک می‌کند. موسیقی «Forastera» غمگین، پرتنش و در عین حال باشکوه است. بسیاری از لحظات فیلم می‌توانستند در سکوت کامل اجرا شوند، اما موسیقی به آن‌ها ابعادی بزرگ‌تر و عمیق‌تر می‌دهد. این موسیقی به‌جای آنکه احساسات را به مخاطب تحمیل کند، نوعی لرزش درونی ایجاد می‌کند؛ انگار اندوه شخصیت‌ها از سطح واقعیت عبور کرده و به قلمرویی رازآلودتر رسیده است.

یکی از جذاب‌ترین جنبه‌های فیلم، نسبت آن با آثار دیگری است که درباره هویت، تسخیر، بازگشت مردگان یا حلول روح ساخته شده‌اند. می‌توان رگه‌هایی از «Personal Shopper» ساخته اولیویه آسایاس را در شیوه برخورد فیلم با اشباح و غیاب دید؛ همان حس نامطمئن میان سوگ، میل به ارتباط با مردگان و تردید درباره واقعیت. همچنین ایده بازگشت یا تجسد دوباره، یادآور «Birth» ساخته جاناتان گلیزر است؛ فیلمی که آن هم با پرسشی مشابه بازی می‌کرد: اگر کسی ادعا کند روح یک مرده در قالبی تازه بازگشته، چقدر باید باورش کرد؟ با این حال «Forastera» تقلیدی از این آثار نیست. فیلم هویت مستقل خود را دارد و از زمینه فرهنگی، زبانی و جغرافیایی خاص خود تغذیه می‌کند.

زبان کاتالان در فیلم اهمیت دارد. اینکه فیلم در مایورکا و در محیطی کاتالان‌زبان می‌گذرد، فقط یک ویژگی محلی نیست، بلکه به مفهوم «غریبه» بودن عمق می‌دهد. کاتا یک دختر شهری است که به ساحل و خانه پدربزرگ و مادربزرگ آمده؛ از این نظر او خود نوعی بیگانه در این فضاست. اما هرچه داستان جلوتر می‌رود، عنوان فیلم لایه‌های بیشتری پیدا می‌کند. اگر کاتا در حال تصاحب جایگاه مادربزرگ است، او به شکلی مهاجم یا اشغالگر وارد تاریخ شخص دیگری شده است. اگر هم روح مادربزرگ واقعاً در بدن او حلول کرده باشد، آن‌گاه مادربزرگ خود به «غریبه‌ای» در سرزمین زندگان تبدیل شده است. این بازی معنایی با عنوان، از نشانه‌های پختگی فیلمنامه است.

فیلمنامه لوسیا آلنار ایگلسیاس بر پایه حذف توضیحات اضافی و اعتماد به نگاه مخاطب بنا شده است. او به‌جای آنکه همه‌چیز را روشن کند، نشانه می‌کارد. برخی نشانه‌ها به سمت تفسیر روان‌شناختی می‌روند: کاتا نوجوانی است با میل به دروغ‌پردازی، قدرت تقلید و شاید نیاز به دیده شدن. برخی نشانه‌ها اما خوانشی ماورایی را تقویت می‌کنند: شباهت‌های بی‌دلیل، تکرار حکایت‌هایی از زندگی مادربزرگ در زمان حال، واکنش‌های عجیب اطرافیان و تغییراتی که فراتر از بازیگری ساده به نظر می‌رسند. نتیجه این است که فیلم تا پایان در منطقه‌ای خاکستری باقی می‌ماند؛ منطقه‌ای که در آن قطعیت از بین رفته و مخاطب ناچار است با ابهام زندگی کند.

این ابهام نه ضعف، بلکه جوهره فیلم است. بسیاری از آثار رازآلود با ایجاد سوال شروع می‌کنند اما در پایان با ارائه پاسخ، جذابیت خود را محدود می‌کنند. «Forastera» برعکس عمل می‌کند. فیلم می‌داند که در برخی داستان‌ها، پاسخ قطعی می‌تواند اثر را کوچک‌تر کند. اگر مشخص شود همه‌چیز فقط بازی کاتا بوده، فیلم به یک درام روان‌شناختی قابل‌توضیح تبدیل می‌شود. اگر هم آشکارا ثابت شود روح مادربزرگ بدن او را تسخیر کرده، اثر به یک داستان فراطبیعی روشن بدل می‌گردد. اما قدرت «Forastera» در این است که هر دو احتمال را زنده نگه می‌دارد و اجازه می‌دهد تماشاگر پس از پایان فیلم همچنان درباره آن فکر کند.

در سطح مضمونی، فیلم به مسئله میراث خانوادگی نیز می‌پردازد. لباس‌های مادربزرگ فقط اشیای قدیمی نیستند؛ حامل خاطره، تاریخ، جنسیت، نقش اجتماعی و عشق ازدست‌رفته‌اند. وقتی کاتا آن‌ها را می‌پوشد، صرفاً ظاهر خود را تغییر نمی‌دهد؛ او وارد نقشی می‌شود که پیش از او توسط زنی دیگر زیسته شده است. این ورود به لباس دیگری، یادآور پرسشی مهم است: ما تا چه اندازه از طریق خاطرات و انتظارات خانواده خود تعریف می‌شویم؟ آیا نسل‌های بعدی فقط وارث اشیا و نام‌ها هستند یا ناخواسته نقش‌های ناتمام نسل‌های پیشین را هم به دوش می‌کشند؟

نام مشترک کاتا و مادربزرگ، یعنی کاتالینا، نیز تصادفی نیست. این هم‌نامی، پیوندی شبح‌وار میان آن دو ایجاد می‌کند. گویی از همان ابتدا، امکان جابه‌جایی هویت در نام آن‌ها نهفته بوده است. کاتا نه فقط لباس مادربزرگ، بلکه نام او را نیز با خود دارد. این هم‌پوشانی نام و بدن و خاطره، زمینه را برای دگرگونی تدریجی شخصیت آماده می‌کند.

از نظر ریتم، «Forastera» فیلمی آرام اما فشرده است. ممکن است مخاطبانی که به روایت‌های پرحادثه عادت دارند، در ابتدا با سکوت‌ها و مکث‌های فیلم فاصله بگیرند. اما این آرامی، بخشی از طراحی اثر است. فیلم با انباشت جزئیات کار می‌کند. حادثه بزرگ در مرکز آن همان مرگ مادربزرگ است، اما پس از آن همه‌چیز از مسیر تغییرات کوچک پیش می‌رود. یک لباس، یک نگاه، یک جمله، یک خاطره و یک شباهت ناگهانی، پازل فیلم را شکل می‌دهند. این نوع روایت نیازمند صبر مخاطب است، اما پاداش آن تجربه‌ای عمیق و ماندگار خواهد بود.

فیلم از نظر احساسی نیز بسیار حساب‌شده عمل می‌کند. اندوه در آن حاضر است، اما به احساسات‌گرایی افراطی تبدیل نمی‌شود. رابطه خواهران، حضور مادر، انزوای پدربزرگ و غیاب مادربزرگ همگی با اقتصادی روایی نمایش داده می‌شوند. «Forastera» از مخاطب نمی‌خواهد که صرفاً برای شخصیت‌ها دل بسوزاند؛ بلکه او را دعوت می‌کند تا به سازوکار پیچیده سوگ نگاه کند. سوگ در این فیلم چیزی است که می‌تواند هویت فردی را بی‌ثبات کند، روابط خانوادگی را دگرگون سازد و حتی واقعیت را زیر سؤال ببرد.

از منظر کارگردانی، لوسیا آلنار ایگلسیاس یکی از امیدوارکننده‌ترین صداهای تازه سینمای اسپانیاست. اینکه او توانسته از یک ایده ظریف، فیلمی چنین منسجم و چندلایه بسازد، نشان از تسلط قابل‌توجه او بر لحن و فضا دارد. «Forastera» فیلمی است که اگر اندکی بیشتر توضیح می‌داد، جادویش از بین می‌رفت؛ و اگر اندکی کمتر نشانه‌گذاری می‌کرد، ممکن بود بیش از حد مبهم شود. حفظ این تعادل دشوار، مهم‌ترین دستاورد کارگردان است.

فیلم محصول مشترک اسپانیا، سوئد و ایتالیاست و در لوکیشن‌هایی از جزیره مایورکا، از جمله آلکودیا و پولنسا، فیلم‌برداری شده است. همین موقعیت جغرافیایی، به فیلم حال‌وهوایی مدیترانه‌ای و در عین حال رازآلود می‌دهد. مایورکا در اینجا فقط به‌عنوان کارت‌پستالی توریستی نمایش داده نمی‌شود؛ بلکه مکانی است که زیبایی طبیعی‌اش با مرگ، خاطره و بیگانگی درهم می‌آمیزد.

«Forastera» نخستین‌بار در بخش دیسکاوری پنجاهمین جشنواره بین‌المللی فیلم تورنتو در سال ۲۰۲۵ به نمایش درآمد و همان‌جا توانست جایزه فیپرشی را دریافت کند. همچنین در جشنواره بین‌المللی فیلم وایادولید، در بخش نقطه تلاقی حضور داشت و لوسیا آلنار جایزه «Pilar Miró» بهترین کارگردان اسپانیایی را از آن خود کرد. این موفقیت‌ها نشان می‌دهد که فیلم تنها یک تجربه کوچک جشنواره‌ای نیست، بلکه اثری است که توانسته توجه منتقدان را به دلیل زبان سینمایی دقیق و نگاه متفاوتش به سوگ و هویت جلب کند.

کارلوس آگیلار، به فیلم امتیاز چهار ستاره داد و آن را «یک کشف مهم» توصیف کرد؛ فیلمی که سوگ را با انتخاب‌های سبکی اغواگرانه به تصویر می‌کشد و روایت قابل‌توجهش را تقویت می‌کند. این توصیف کاملاً با تجربه تماشای فیلم همخوان است. «Forastera» واقعاً از آن فیلم‌هایی است که آرام وارد ذهن می‌شود، اما به‌سادگی از آن خارج نمی‌شود.

اگر بخواهیم نقطه قوت اصلی فیلم را در یک جمله خلاصه کنیم، باید گفت «Forastera» در تبدیل فقدان به تجربه‌ای جسمانی و سینمایی موفق است. سوگ در این فیلم فقط احساسی درونی نیست؛ روی بدن می‌نشیند، لباس می‌پوشد، راه می‌رود، صدا عوض می‌کند و حتی ممکن است صاحب بدن دیگری شود. این ایده، هم ترسناک است و هم عمیقاً انسانی. زیرا در نهایت همه ما پس از مرگ عزیزانمان، چیزی از آن‌ها را در خود حمل می‌کنیم؛ یک جمله، یک عادت، یک نگاه یا حتی شیوه‌ای از سکوت. فیلم این حقیقت روزمره را تا مرز امر ماورایی گسترش می‌دهد.

البته «Forastera» فیلمی برای همه سلیقه‌ها نیست. کسانی که انتظار داستانی پرتعلیق با پاسخ‌های روشن و پیچش‌های آشکار دارند، شاید با ریتم کند و ابهام عامدانه آن ارتباط کامل برقرار نکنند. اما برای مخاطبانی که به سینمای حسی، رازآلود، روان‌شناختی و متکی بر جزئیات علاقه دارند، این فیلم تجربه‌ای ارزشمند و متفاوت خواهد بود. این اثر بیشتر از آنکه بخواهد مخاطب را غافلگیر کند، می‌خواهد او را تسخیر کند؛ و این کار را با نور، سکوت، بدن و خاطره انجام می‌دهد.

در نهایت، «Forastera» فیلمی درخشان، کنترل‌شده و مسحورکننده است؛ اثری که در آن مرز میان نقش بازی کردن و حلول روح، میان عشق و فقدان، میان آرامش و اضطراب، و میان خانه و بیگانگی دائماً در حال جابه‌جایی است. لوسیا آلنار ایگلسیاس با این فیلم نشان می‌دهد که برای ساختن تجربه‌ای شبح‌وار، همیشه به تاریکی، فریاد و جلوه‌های ترسناک نیاز نیست. گاهی کافی است دختری نوجوان لباسی قدیمی بپوشد، در اتاقی آفتاب‌گرفته بایستد و پیرمردی اندوهگین برای لحظه‌ای باور کند که مرده‌اش بازگشته است.

«Forastera» فیلمی است درباره غریبه‌ای که شاید از بیرون نیامده، بلکه از دل خاطره، از دل سوگ و از اعماق خانه برخاسته است. فیلمی روشن و در عین حال تاریک؛ آرام و در عین حال ناآرام؛ کوچک در مقیاس داستان، اما بزرگ در تأثیر عاطفی و سینمایی. اگر اشباح واقعاً وجود داشته باشند، این فیلم نشان می‌دهد که شاید خانه محبوبشان نه قبرستان‌ها، بلکه بدن‌های زنده و قلب‌های عزادار باشد.

جمع بندی

امتیاز - ۷٫۴

۷٫۴

جالب

امتیاز کاربران: اولین نفری باشید که امتیاز می دهد!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا