آنمویا؛ دلتنگی برای گذشته‌ای که هرگز نزیسته‌ایم

ادامه ...
نقد و بررسی

نقد و بررسی فیلم «Matchbox» (مچ‌باکس)؛ اسباب‌بازی‌های کوچک، ماجرایی بزرگ و تخیلی کم‌جان

جان سینا پشت فرمان اکشنی پرهیاهو که میان خاطره‌بازی، رفاقت و تبلیغ یک برند، مسیر خودش را گم می‌کند.

مشکل «مچ‌باکس» این نیست که از روی مجموعه‌ای ماشین اسباب‌بازی ساخته شده است. سینما می‌تواند از ساده‌ترین اشیا، جهان‌هایی تماشایی خلق کند؛ به شرط آنکه چیزی فراتر از نام تجاری برای عرضه داشته باشد. مسئله فیلم سم هارگریو، فاصله میان امکانات ایده و محافظه‌کاری اجرای آن است. اسباب‌بازی‌هایی که قرار است تخیل کودک را آزاد کنند، اینجا بهانه ورود به ماجرایی جاسوسی شده‌اند که تقریبا تمام پیچ‌هایش آشناست. حاصل، اکشن کمدی پرخرجی است که گاهی سرگرم می‌کند، اما به‌ندرت دلیل وجود خودش را روشن می‌سازد.

فیلم «Matchbox» (مچ‌باکس) داستان شان واکر را دنبال می‌کند؛ پسری که در کودکی نتوانسته علاقه‌اش به ایمی را ابراز کند و در بزرگسالی به مامور زبده سیا تبدیل شده است. مرگ اسمالی، مکانیک مهربان و تکیه‌گاه جمع دوستان، او را به زادگاهش بازمی‌گرداند. دیدار دوباره اما خیلی زود با ربوده شدن گروه و اتهام دست داشتن در ناپدید شدن کلاهکی هسته‌ای قطع می‌شود. شان و دوستانش باید برای نجات خود، سلاح را پیدا کنند؛ ماموریتی که فرصت بازسازی روابط قدیمی نیز معرفی می‌شود.

این مقدمه ظرفیت دراماتیک مناسبی دارد: مردی که در حرفه‌اش شکست‌ناپذیر به نظر می‌رسد، هنوز از نظر عاطفی گرفتار تردیدهای نوجوانی است. در مقابل، دوستانش زندگی‌هایی معمولی ساخته‌اند که او از تجربه آن‌ها محروم مانده است. چنین تقابلی می‌توانست مفهوم موفقیت را جابه‌جا کند و نشان دهد مهارت در نجات جهان، لزوما به معنای توانایی ساختن زندگی نیست. فیلمنامه دیوید کوگشال، بااین‌حال، بیشتر از این تضاد برای راه‌اندازی موقعیت استفاده می‌کند تا کاوش در شخصیت؛ مسئله‌ها مطرح می‌شوند، اما به‌سرعت زیر صدای تیراندازی ناپدید می‌شوند.

بخش کودکی نیز به جای آنکه گذشته مشترک گروه را بسازد، اهمیت آن را توضیح می‌دهد. اسمالی با حضور گرم بیل کمپ، قرار است مرکز امنیت و تعلق باشد، ولی دیالوگ‌های توضیحی درباره اسباب‌بازی‌ها سهم زیادی از این رابطه می‌گیرند. تفاوت مهمی میان دیدن دوستی و شنیدن توصیف آن وجود دارد. اگر بازی کردن، اختلاف‌ها و آشتی‌های بچه‌ها ملموس‌تر بود، بازگشت بزرگسالان به یکدیگر وزن بیشتری پیدا می‌کرد. اکنون نوستالژی بیشتر به قراردادی میان فیلم و تماشاگر شباهت دارد تا خاطره‌ای که واقعا شکل گرفته باشد.

پیوند تصویری ماشین کوچک با خودروی واقعی در تعقیب‌وگریز بیابانی، یکی از ایده‌های درست فیلم است. این گذار، بدون توضیح اضافی، وعده می‌دهد جهان بازی به مقیاس زندگی گسترش یافته است. نمای کودکی که هنگام بازی، عبور خودروهای تعقیب‌کننده را تماشا می‌کند نیز همین امکان را زنده می‌سازد. اما این لحظه‌ها استثنا هستند. فیلم کمتر اجازه می‌دهد منطق بازی، خلاقیت گروه یا رابطه آدم‌ها با وسایل نقلیه، شکل ماجراجویی را تعیین کند؛ بیشتر اوقات، ماشین‌ها فقط ابزار جابه‌جایی میان درگیری‌ها هستند.

از همین‌جا ضعف اقتباس آشکار می‌شود. اگر نام مچ‌باکس و اشاره‌های مستقیم به تاریخ برند حذف شوند، بخش عمده داستان بدون تغییر باقی می‌ماند. الزام نبود که خودروها سخن بگویند یا فیلم به رساله‌ای درباره مصرف‌گرایی تبدیل شود؛ کافی بود ویژگی خاص این اسباب‌بازی‌ها در ساختمان روایت حضور داشته باشد. «باربی» و «فیلم لگو» نشان دادند محصول تجاری می‌تواند نقطه آغاز نگاه سینمایی باشد، نه جایگزین آن. «مچ‌باکس» بیشتر اعتبار عاطفی برند را قرض می‌گیرد، بی‌آنکه معنای تازه‌ای برایش بسازد.

سم هارگریو در طراحی برخورد بدن‌ها با محیط، توانایی انکارناپذیری دارد. سابقه‌اش در بدلکاری و مجموعه «Extraction» در بخش‌هایی از نبردهای داخل هواپیما، سقوط‌ها و تعقیب بزرگراهی دیده می‌شود. حرکت خودروها، باز شدن درهای کامیون و تلاش شخصیت‌ها برای حفظ تعادل، گاهی حس خطر فیزیکی قابل قبولی ایجاد می‌کند. اینجا فیلم از رخوت بیرون می‌آید، زیرا مسئله روشن است: آدم‌هایی در فضایی محدود باید به‌سرعت تصمیم بگیرند. وقتی اکشن بر چنین رابطه ملموسی بنا می‌شود، حتی موقعیت اغراق‌آمیز نیز می‌تواند جذاب باشد.

بااین‌حال، مهارت در اجرای بدلکاری با ساختن تعلیق یکسان نیست. بسیاری از صحنه‌ها طولانی‌تر از ظرفیت دراماتیکشان ادامه پیدا می‌کنند و افزایش برخورد و انفجار، جای تغییر واقعی وضعیت را می‌گیرد. فیلمبرداری پدرو لوکه و تدوین دیرک وسترولت در لحظات بهتر، حرکت را خوانا نگه می‌دارند، اما جلوه‌های دیجیتال کم‌باورتر، گاهی وزن همان حرکت را از بین می‌برند. اکشن وقتی فرساینده می‌شود که تماشاگر بداند قهرمانان از هر مانع عبور خواهند کرد، بدون آنکه رابطه یا تصمیمشان دگرگون شود.

همچنین بخوانید...
فیلم «Matchbox the Movie» متل ۹ اکتبر ۲۰۲۶ با یک ماجراجویی پرسرعت به اپل تی‌وی پلاس می‌آید

جان سینا برای نقش شان انتخاب قابل فهمی است. تضاد میان جثه بزرگ، توانایی رزمی و معصومیت نسبی چهره‌اش، امکان ساختن قهرمانی دوست‌داشتنی را فراهم می‌کند. او در لحظاتی که خجالت عاطفی از پشت اعتمادبه‌نفس حرفه‌ای بیرون می‌زند، شخصیت را زنده‌تر می‌سازد. مشکل آنجاست که فیلم اغلب او را به ماموری عبوس با چند لبخند حساب‌شده محدود می‌کند. سینا در کمدی می‌تواند از آسیب‌پذیری و خودتمسخرگری نیرو بگیرد، اما اینجا مسئولیت پیش بردن نمایش اکشن، بخشی از آن انعطاف را می‌بلعد.

جسیکا بیل نیز در نقش ایمی، هنگام رانندگی جسورانه باورپذیرتر از صحنه‌هایی است که باید دلبستگی قدیمی شان را توجیه کنند. رابطه عاشقانه، بیشتر بر اطلاع ما از گذشته تکیه دارد تا کشف متقابل دو آدم در زمان حال. سال‌های جدایی باید تفاوت‌ها، سوءبرداشت‌ها و انتخاب‌های تازه‌ای ایجاد کرده باشند، اما فیلمنامه عمدتا احساس نوجوانی را دست‌نخورده فرض می‌کند. به این ترتیب، عشق به جای مسیری که شخصیت‌ها طی کنند، به مقصدی از پیش تعیین‌شده تبدیل می‌شود.

سم ریچاردسون، تیونا پاریس و آرتورو کاسترو انرژی لازم برای گرم کردن جمع را دارند، ولی نقش‌هایشان بیشتر با کاربرد تعریف می‌شود: خلبانی، کار با ماشین‌آلات، دانش علمی یا واکنش کمیک به خشونت شان. استفاده از مهارت‌های روزمره در ماموریتی غیرعادی، ایده خوبی است و گاهی همکاری گروه را تماشایی می‌کند. بااین‌حال، وقتی شخصیت فقط برای حل مانعی مشخص وارد عمل شود، دوستی به تقسیم وظایف تقلیل می‌یابد. اختلاف‌های زناشویی و ترس‌های شخصی نیز بیش از آنکه روندی مستقل داشته باشند، مقدمه همین کاربردها هستند.

کمدی از این محدودیت بیشتر آسیب می‌بیند. بخش زیادی از شوخی‌ها بر تعجب دوستان از مهارت‌های شان، جمله‌های کوتاه پس از کشتن دشمنان و ارجاع به فیلم‌های مشهور بنا شده است. اشاره به «ترمیناتور» به‌خودی‌خود خنده نمی‌سازد؛ موقعیت باید چیزی به خاطره تماشاگر اضافه کند. همچنین مسخره کردن کلیشه، فیلم را از تکرار آن معاف نمی‌کند. «مچ‌باکس» گاهی می‌خواهد هم اکشن جدی باشد و هم از جدی گرفتن خودش فاصله بگیرد، اما میان این دو لحن، ضرباهنگ پایداری پیدا نمی‌کند.

گلشیفته فراهانی در نقش رابی، فروشنده اسلحه، برای مدتی کوتاه کیفیت متفاوتی به فیلم می‌دهد. حضورش ترکیبی از تسلط، ابهام و بازیگوشی دارد که از شخصیت‌های اصلی متمایز است. بااین‌حال، فیلمنامه این امکان را بسط نمی‌دهد و او بیشتر توقفگاهی در مسیر سفر باقی می‌ماند. کوری استول نیز به نقش خود رنگ می‌دهد، در حالی که دانای گوریرا عمدتا حامل اطلاعات و فرمان است. حضور این بازیگران نشان می‌دهد مشکل کمبود استعداد نیست؛ کمبود موقعیت‌هایی است که استعداد را به رابطه و کشمکش تبدیل کنند.

زمان ۱۲۶ دقیقه‌ای، این ضعف‌ها را برجسته‌تر می‌کند. جابه‌جایی میان مکان‌های مختلف، به جای تنوع عاطفی، اغلب فقط پس‌زمینه را عوض می‌کند. از سوی دیگر، آشتی دادن منبعی کودکانه با کشتار بی‌خون، تهدید هسته‌ای و کشش اروتیک، هویت مخاطب را مبهم می‌سازد. فیلم «Matchbox» (مچ‌باکس) نه سرگرمی خانوادگی منسجمی است و نه اکشن بزرگسالانه‌ای با شخصیت‌های پرورده. در نهایت، چند بدلکاری خوش‌اجرا و جذابیت بازیگران برای نجات آن کافی نیست. این ماجرا بیش از موتور قوی‌تر، به تخیلی نیاز داشت که واقعا از بازی کردن چیزی آموخته باشد.

مرضیه جمالی – فرامدیا

امتیاز - ۱

۱

امتیاز کاربران: اولین نفری باشید که امتیاز می دهد!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا