نقد و بررسی ماه سرکش: قسمت دوم – زخمزننده : نیمهی دوم فاجعهی علمی-تخیلی زک اسنایدر تقریباً به اندازهی اولی فاجعهبار است

هر امیدی برای قسمت دوم حماسهی نتفلیکس زک اسنایدر از دسامبر گذشته مرده بود، اما کشف اینکه این فیلم چقدر بیروح است، هنوز تکاندهنده است.
امیدواری برای احیای «ماه سرکش – قسمت دوم: زخمزننده» (Rebel Moon – Part Two: The Scargiver) از دسامبر گذشته از بین رفته بود، زمانی که فصل اول غیرقابلبازگشت اپرای فضایی فوقالعاده کلیشهای زک اسنایدر، در سکوت کرکننده در سینماها و نتفلیکس منتشر شد. همانطور که در نقد آن زمان نتیجهگیری کردم: «حتی کنجکاوی بیمارگونه، چه رسد به هیجان، برای هرگونه تکرار یا قسط بعدی یک فرنچایز که مصمم است یک میلیون چیز را که قبلاً دیدهاید با هم ترکیب کند به یک چیز تبدیل کند که آرزو میکردید هرگز نمیدیدید، سخت است.»

بنابراین، هر چقدر هم که امیدوار بودم نیمهی دوم متمرکزتر «هفت سامورایی» علمی-تخیلی اسنایدر به نوعی گناهان فصل قبلی خود را جبران کند، واقعاً از اینکه از همان لحظهی شروع هیچ نشانهای از نبض ندارد، شوکه نشدم. پنج ماه در سردخانه بودن میتواند چنین تأثیری داشته باشد. با این حال، بیروحی محض این تماشای “سورامانند” [یک بازی ویدیویی] همچنان میتواند حتی پایینترین انتظارات را به چالش بکشد.
اگرچه «زخمزننده» کوتاهتر، سرراستتر و به طور کلی سردرد کمتری نسبت به «قسمت اول: فرزند آتش» ایجاد میکند، اما شکستهایش دو برابر گیجکنندهتر هستند. قرار بود این بخش آسان باشد.

پروژهی «ماه سرکش» به عنوان اسپینآفی از «جنگ ستارگان» تصور شده بود، و من حسادت نمیکنم به چالشی که اسنایدر برای خلق دنیای سینمایی خودش با آن روبرو بوده است، به خصوص به این دلیل که فیلمساز «طلوع مردگان» و «۳۰۰» همیشه یک طراح کاور بوده که خود را به عنوان یک مؤلف خلاق و صاحب سبک پنهان کرده است.
«فرزند آتش» بار معرفی دنیای کشاورزی دوردستِ «ولت» را بر دوش داشت که غلات آن – به طرز خندهداری – همچنان برای فاشیستهای عصر فضاییِ «مادرِ دنیا» به اندازهی غلاتی که راهزنان قرن شانزدهم برای اذیت و آزار روستاییان گرسنه در اثر اصلی کوروساوا استفاده میکردند، ارزشمند است. این فیلم وظیفه داشت امپراتوری نظامیگرا را به عنوان ماشین جنگی مادر دنیا، نوبل با بازی اِد اسکرین را به عنوان ظالمترین مجری قانون آن، و کورا با بازی سوفیا بوتلا را به عنوان شهروند ولت با روابط پنهانی با رئیس نوبل، یک نایبالسلطهی شرور که خاندان سلطنتی مادر دنیا را قتلعام کرد و با زور کنترل کهکشان را به دست گرفت، معرفی کند. این فیلم مجبور بود توضیح دهد که چرا ناو جنگی عظیم نوبل چنین ماه سادهای را تهدید میکند، و سپس به اندازهی یک منظومه شمسی، سیارات مختلف را به تصویر بکشد، در حالی که کورا و گانار (میخیل هویسمان)، کشاورز دلشدهی او، از یک چشمانداز بیروح تولیدشده توسط کامپیوتر به سراغ مزدوران دیگری میروند که شاید بتوان آنها را متقاعد کرد علیرغم کمترین امید به بقا، از «ولت» در برابر حملهی قریبالوقوع امپراتوری دفاع کنند.

«فرزند آتش» با بازگشت کورا، گانار و گروه نامنظم سربازان میانستارهای که موفق به جمعآوری آنها شده بودند به ولت برای آماده شدن برای نبرد پیشرو به پایان رسید. صحنه برای یک سکانس نبرد طولانی آماده شده بود که به اسنایدر اجازه میداد روی مهارتهایش، هر چه که هستند، تمرکز کند و به طرفدارانش دوز بینظیری از نبردهای علمی-تخیلی با صحنههای آهستهی اغراقآمیز ارائه دهد، بدون این که داستان پردازی پیچیده، پرداخت شخصیتها، دنیاسازی مفصل یا هر حشو و مطنوبی مانع روایت داستان شود.
البته اشتباه نکنید؛ اگر میخواهید شاهد نبردی بیانتها باشید که در آن نازیهای فضایی با لیزرهای قرمز به سمت کشاورزان اسکاندیناویتبار شلیک میکنند، نبردی که به طور کلی فاقد ذوق هنری و هیجان است که حتی باعث میشد بدترین آثار پیش از دورهی استریمینگ اسنایدر هم متمایز به نظر برسند، به جای درستی آمدهاید. این فیلم در هر دستهبندیای که قرار بگیرد، شاهکاری [با لحن کنایه] به حساب میآید. اما قبل از رسیدن به صحنهی نبرد، باید یک ساعت کامل را صرف تماشای دیمن هانسو، بائه دونا و دیگر بازیگران کنید که در حرکت آهسته در حال درو کردن گندم هستند، در حالی که خوانندگان موسیقی متن حماسی و جدی تام هولکنبورگ در پسزمینه ناله سر میدهند.

جدی میگم، توصیف اینکه چقدر از این فیلم صرفا تصاویری از آدمهای عرقکرده است که با داس به جان دو مزرعهی غولپیکر گندم که تیم اسنایدر برای فیلم کاشتهاند، افتادهاند، تقریبا غیرممکن است. امیدوار بودم «زخمزننده» بخشی از داستان را که در «فرزند آتش» به طرز عذابآوری کاشته شده بود، به ثمر برساند، اما انتظار نداشتم اسنایدر مفهوم «خود کاشت، خود برداشت» را تا این حد تحتاللفظی در نظر بگیرد، یا اینکه هر دو بخش فرآیند به یک اندازه غیرجذاب باشند.

شاید باورش سخت باشد که این نسخهی کوتاهشدهی PG-13 (برای افراد زیر ۱۳ سال مناسب نیست) از تدوین نهایی احتمالی اسنایدر، همچنان زمان کافی برای نمایش طولانی صحنههای برداشت محصول را پیدا کرده است. حدس میزنم این نتیجهی تصمیم غیرقابل توضیح او برای فشردن کل داستان پسزمینهی هر شخصیت مکمل به یک سکانس دراماتیک و مردهی متحرک است که در آن دور یک میز مینشینند و با داستانهای یکسان دربارهی اینکه چگونه امپراتوری همهی عزیزانشان را کشته، همدیگر را سرگرم میکنند. شاید تنها بخش فیلمی باشد که تاراک با بدن ورزشکاری شبیه تارزان (با بازی استاز نیر) بیش از پنج کلمه پشت سر هم حرف میزند، یا اینکه میلیوس با بازی الیزه دافی (که ویکیپدیا اطمینان میدهد در قسمت اول حضور داشت) برای تبدیل شدن به چیزی فراتر از یک کلون خشمگین از شخصیت فیوریوسا با هوش مصنوعی چتجیپیتی دعوت میشود… دعوتی که او با تعصب شدید رد میکند.
حتی با احتساب مدت زمان ترکیبی که حالا به بیش از چهار ساعت میرسد، جنگجویان در «ماه سرکش» همچنان به صورت اتفاقی انتخابشده به نظر میرسند، که مرگبارترین مشکل در میان مشکلات متعدد این فیلمی است که هستهی احساسیاش را بر امید تبدیل شدن کورا و دوستانش به چیزی فراتر از سلاح بنا میکند.

خوشحال کننده است که هانسو میتواند سرود جنگی زیبایی را به زبان ترکیبی دو زبان آفریقایی بخواند، اما انتظار نداشته باشید چیز جدیدی درمورد ژنرال سابق فاسد و منحطی که برای بازی انتخاب شده یاد بگیرید، یا اینکه مجموعهی مهارتهای منحصر به فرد تایتوس را در طراحی نبرد تن به تنی که نیمهی دوم فیلم را تحتالشعاع قرار میدهد، ببینید. حداقل زحمات بدلکاری بائه با یک مبارزهی انفرادی پاداش داده میشود که در آن استاد شمشیرزن سایبورگ او با دو شمشیرش میتواند راه خود را از میان عدهای آدمبد بینام و نشان باز کند، اما دفاعهای بریدهبریدهی او دائما با کات به بخشهای دیگر نبرد قطع میشود. (محاصره هیچ نشانهی قابل تشخیصی از ریتم یا جریان ندارد و تنها منطقی که به نظر میرسد دنبال میکند این است که برجسته کردن یک عنصر متفاوت از اکشن هر چند ثانیه ممکن است مشترکین نتفلیکس را از رفتن سراغ «بریجرتون» منصرف کند.) و نتیجهی نبرد فقط بر کمبود انسانیت شخصیتهایی که اسنایدر و همکاران نویسندهاش، شی هتن و کرت جانستاد، توانستهاند در آنها بیابند، تأکید میکند.

شاید این نکته قابل تأمل باشد که رساترین لحظهی اکشن فیلم برای یک ربات رزرو شده است، اما حتی آن نمایش – که تا حدودی ادای احترامی به کمین غیرمنتظرهی یودا در پایان «حملهی کلونها»ست – آنقدر تحتالشعاع تلاش ناامیدانهی خود برای باحال بودن است که حتی ذرهای از هیجان مشتگرههایی که جرج لوکاس در سال ۲۰۰۲ توانست ایجاد کند را ارائه نمیدهد. جرج لوکاس! در سال ۲۰۰۲!
کورا حداقل کمی بیشتر از بقیهی همرزمانش فرصت درخشیدن دارد؛ نه در میدان نبرد، جایی که او درگیر همان مبارزات شمشیری خستهکننده و انفجارهای خاکیای میشود که بقیه هم درگیرش هستند، اما حداقل در داستانی که او را به آنجا رسانده است.

بنیان غمانگیز شخصیت او در یکی از احمقانهترین چیزهایی ریشه دارد که تا به حال روی پردهی سینما دیدهام (یک گروه زهی با کیسههای روی سرشان حین کودتا اجرا میکنند، همراهی زندهی آنها با موسیقی هر چه کشتار در چند قدمیشان بیشتر میشود، شدیدتر میشود)، و با تغییر عقیدهی ناگهانی کورا به پایان میرسد که احتمالا باید به یک متخصص قلب مراجعه کند. با این حال، در جایی بین این اتفاقات، او مجبور به گرفتن تصمیمی قدرتمند میشود که او را با پتانسیل خشونتآمیز خودش درگیر میکند.
طوفانی بالقوهی جذاب در درون روح او در جریان است، و فیلم بهتری که حس همدردی و خشم کورا را روی شخصیت تکبعدی و شرور اِد اسکرین هدر نمیداد، شاید میتوانست با آن کاری کند.
اما این فیلم آن فیلم نیست، فرصتی به بوتلا داده نمیشود تا درد شخصیتش را به طور معناداری پردازش کند، و صحنهی ناخواستهی کمدیای که او با خشم زمزمه میکند «چرا نمیتونم همین یه چیز رو داشته باشم؟» در سوگ رفیقش، بیشتر شبیه یک نگارش اولیه و ناقص به نظر میرسد که اسنایدر و همکارانش فراموش کردهاند بازنویسیاش کنند تا فریاد عذابآور یک سرباز از باخت غیرقابل درک.
شاید احساسات کورا در نسخهی کارگردان بیشتر پرداخته شود، یا در هر یک از فیلمهای بعدی «ماه سرکش» که اسنایدر به تازگی تهدید به ساختشان کرده است (کاری که یک فرد بدبین ممکن است آن را تلاشی عمدی برای منحرف کردن حواس مردم از اوج بیاحساس و خستهکنندهی این فیلم ببیند). «زخمزننده» از جهاتی حتی کمقربانیتر از «فرزند آتش» به نظر میرسد، زیرا هیچ میزان خشونت اضافی با درجهی R نمیتواند یکنواختی بیساختار اکشن کسلکنندهی بژ اسنایدر را جبران کند، اما ممکن است شخصیتهای او بعد دیگری – یا حتی یک بعد – از برخی صحنههای دیالوگ میانبُعدی پیدا کنند که شاید در طول مسیر گم شده باشند.
به هر حال، این فرنچایز قطعا پتانسیل رشد دارد، زیرا نوبل هرگز به عنوان چیزی فراتر از اولین رئیس (موانع) در تلاش کورا برای رویارویی با پدرخواندهاش معرفی نمیشود. اگر این فیلم کسلکنندهی فاجعهآمیز، برای «ماه سرکش» پایان بازی نباشد، دیگر هیچ چیز نمیتواند مانع او شود.







