پایان فصل چهارم «The Diplomat»؛ چرا کیت استعفا میدهد و هال چه چیزی برای گفتن دارد؟
هشدار: این مطلب داستان هر هشت قسمت فصل چهارم «The Diplomat»، از جمله اتفاقات قسمت پایانی، را فاش میکند.

کیت وایلر با خیانتهای سیاسی، بحرانهای دیپلماتیک و تصمیمهایی که پشت درهای بسته گرفته میشوند بیگانه نیست. اما فصل چهارم «The Diplomat» او را به نقطهای میرساند که دیگر نمیتواند میان وفاداری به دولت و وفاداری به اصول خودش سازش برقرار کند. پایان فصل، فقط یک خداحافظی شغلی نیست؛ لحظهای است که سفیر آمریکا در بریتانیا تصمیم میگیرد از دفاع کردن از تصمیمهایی که دفاعناپذیر میداند دست بکشد، حتی اگر بهای آن از دست دادن همهچیز باشد.
سریال نتفلیکس (Netflix) در سه فصل نخست با انفجار، عملیات فریب، روابط پنهانی، مرگ رئیسجمهور آمریکا و رسیدن هال وایلر به معاونت ریاستجمهوری، بارها مسیر داستان را زیرورو کرده بود. فصل چهارم، که هر هشت قسمت آن از ۱۵ اکتبر منتشر شده، این بازی پرخطر را با سوءقصد به گریس پن آغاز میکند و با شورشی علنی در برابر او به پایان میرساند. میان این دو اتفاق، مرگ آستین دنیسون، تغییر نخستوزیر بریتانیا و مجازات یک دیپلمات بهخاطر اعتراض رسمی، کیت را قدمبهقدم از دولتی که نمایندگیاش میکند دورتر میسازد.
ریشه بحران به پایان فصل سوم برمیگردد. کیت، با بازی کری راسل، متوجه شده بود که همسرش هال، با بازی روفوس سوئل، و رئیسجمهور گریس پن، با بازی الیسون جنی، مخفیانه سلاح هستهای روسیه موسوم به پوسایدون را تصاحب کردهاند. این سلاح در زیردریاییای قرار داشت که در نزدیکی سواحل شمالشرقی انگلستان غرق شده بود. کیت نخستوزیر نیکول تروبریج را متقاعد کرده بود که آمریکا و بریتانیا با همکاری یکدیگر آن را زیر بتن مدفون کنند، اما گریس و هال بهجای اجرای این توافق، یک زیردریایی آمریکایی برای برداشتن سلاح فرستادند و به لندن اجازه دادند همچنان تصور کند پوسایدون در همان محل باقی مانده است.

این تنها راز خطرناک میان دو کشور نبود. بریتانیا پس از افشاگری تروبریج درباره حمله مرگبار به ناو هواپیمابر اچاماس کوریجس با اعتراضهای گسترده روبهرو شده بود. او در نشست خبری مشترک با گریس، مسئولیت صدور مجوز حمله را متوجه رئیسجمهور پیشین آمریکا کرده بود؛ درحالیکه هدایت واقعی عملیات به گریس در دوران معاونت ریاستجمهوریاش برمیگشت. کیت و هال از فصل دوم برای مهار پیامدهای این راز تلاش کرده بودند و حالا ماجرای پوسایدون، لایه تازهای به این فریب سیاسی اضافه میکرد.
قسمت نخست فصل چهارم، «Windsor»، نوشته دبورا کان و آنا هیگن و به کارگردانی الکس گریوز، شخصیتها را درست در میانه همین آشفتگی قرار میدهد. معترضان ورودی فرودگاه هیترو را بستهاند و کاروانی که قرار است گریس، همسرش تاد، کیت و هال را به هواپیمای ریاستجمهوری برساند، ناچار میشود مسیرش را تغییر دهد. با دعوت پادشاه، که خودش حضور ندارد، گروه تا زمان امن شدن محوطه فرودگاه به قلعه وینزر میرود.
در ساعات اقامت در قلعه، کیت دو نبرد همزمان دارد: تلاش میکند رئیسجمهور را به گفتن حقیقت درباره زیردریایی روسی وادار کند و در عین حال، ازدواج آسیبدیدهاش را نجات دهد. در اولی چندان موفق نیست، اما در دومی قدمی برمیدارد. او رابطهاش با کالوم الیس، مامور اطلاعاتی بریتانیا با بازی آیدان ترنر، را تمام میکند و سپس در نمازخانه قلعه، پیمان ازدواجش با هال را تجدید میکند.
آرامش این لحظه دوام نمیآورد. در مراسم رسمی بدرقه، وقتی گریس و تاد به خودروی رئیسجمهور نزدیک میشوند، جرقه کوچکی روی بدنه خودرو دیده میشود. گریس پایین را نگاه میکند و میبیند خون روی بلوزش پخش شده است. کیت فریاد میزند: «بخوابید!» و هال را به زمین میکشاند، درحالیکه ماموران سرویس مخفی دور رئیسجمهور حلقه میزنند.

قسمت دوم، «Redcoats»، بلافاصله پس از تیراندازی آغاز میشود؛ نه با هیاهوی معمول صحنههای اکشن، بلکه با سکوتی نگرانکننده. گارد سلطنتی محوطه را امن میکند، گریس به خودروی ریاستجمهوری منتقل میشود و تاد و بیلی آپیا، رئیس دفتر کاخ سفید با بازی نانا منسا، همراه او به یک ناو هواپیمابر آمریکایی در نزدیکی محل میروند. کیت و هال هم برای محافظت به زیرزمین قلعه برده میشوند. تروبریج دستور تعقیب گسترده عامل سوءقصد را میدهد و گریس پیش از جراحی، اختیارات ریاستجمهوری را موقتاً به هال واگذار میکند. او از عمل جان سالم به در میبرد، اما آثار این تجربه در ادامه فصل باقی میماند.
دبورا کان، خالق و شورانر سریال، در گفتوگو با ایندیوایر توضیح داده که چرا چنین شوکی را برای آغاز فصل انتخاب کرده است: «چیزی میخواستم که رابطهها را از نو تنظیم کند؛ واقعاً همه رابطهها را، اما بهخصوص رابطه آمریکا و بریتانیا را که در فصل سوم حسابی آسیب دیده بود. بعد رئیسجمهور در خاک شما هدف گلوله قرار میگیرد. ناگهان کل کشور احساس بدی دارد و تمام حسننیت دنیا از طرف بریتانیا نصیب ما میشود. دیگر نمیشود این فرصت را هدر داد، مگر نه؟ درباره کیت و هال هم همین است؛ در آن لحظه همه کیت را دوست دارند و میخواهند طرف او باشند، بعد داستان از همانجا جلو میرود.»
کان نمیخواست سوءقصد صرفاً نسخه دیگری از صحنههای آشنای ترور در سینما و تلویزیون باشد. او میگوید گروه درباره کمصدایی شلیک و فاصله کوتاه میان وقوع حادثه و فهمیدن آن زیاد صحبت کرده بود: «بخش واقعاً تلخ ماجرا این است که حالا همهمان نمونههای زیادی از این اتفاقها دیدهایم. یادم هست وقتی تصاویر ترور چارلی کرک را دیدم، چیزی که توجهم را جلب کرد این بود که خبری از آن صدای عظیم شلیک نبود؛ فقط صدایی کوتاه بود. انگار اتفاق وحشتناک با یک زمزمه شروع میشد. لحظهای معلق میبینید که شخصیتها هنوز نمیدانند چه شده؛ حتی خود گریس هم نمیداند. میخواستیم روی همین جزئیاتی تمرکز کنیم که در واقعیت با تصویر معمول تلویزیون فرق دارند.»
جرقه روی خودرو هم بخشی از همین طراحی بود. به گفته کان، گریوز اصرار داشت پیش از اصابت گلوله، چیزی بسیار کوچک نگاه مخاطب را به نقطه درست هدایت کند: «گریس مثل کسی که تیر خورده رفتار نمیکند؛ فرو نمیریزد و زمین نمیافتد. بخش زیادی از این واکنش از سوءقصد به رونالد ریگان گرفته شده بود؛ آن فاصلهای که آدرنالین بدن اجازه میدهد بعد از اصابت هم به حرکت ادامه بدهید. الکس میگفت لازم نیست مخاطب بفهمد چرا جرقهای روی ماشین دیده، فقط باید نگاهش همانجا باشد. در پستولید هم مدام میگفت جرقه کوچکتر شود؛ نه اینکه شیشه با صدای بلند خرد شود.»

این حادثه برای کان راهی بود تا سریال بیش از اندازه درگیر رازها و گذشته خودش نشود. او توضیح میدهد: «گاهی وقتی سریال زیادی به تاریخچه خودش علاقهمند میشود، کمی دلشوره میگیرم؛ اینکه روی ناو خیالی ما چه اتفاقی افتاد، چه کسی به چه کسی چه گفت و چه کسی خبر دارد یا ندارد. بخشی از ماهیت کار دیپلماتها این است که همیشه با چیزی تازه روبهرو میشوند که نمیتوانند برایش آماده باشند. درست وقتی فکر میکنید اوضاع را فهمیدهاید، کل صفحه شطرنج زیرورو میشود. نمیخواستم سریال زیادی در خودش غرق شود.»
بااینحال، ساختن سوءقصد در مکانی به حفاظتشدگی وینزر، نیازمند مشورت و محدودیت بود. دیوار قلعه در تصویر با جلوههای بصری ساخته شد و گروه باید میان نمایش امنیت محل و پرهیز از جلب توجه بیش از حد به احتمال نفوذ تعادل برقرار میکرد. کان میگوید تحقیقات مفصلی انجام دادند، اما عمداً همه جزئیات واقعی را به کار نگرفتند: «نمیخواستیم برای کسی روشن کنیم چنین اتفاقی در واقعیت چطور ممکن است رخ بدهد. یکی از مشاورانمان فرمانده گارد ملکه مستقر در وینزر بود. به او گفتیم اطلاعات خیلی خوبی میدهید، اما فقط از نصفش استفاده میکنیم؛ نه چون گوش نمیدهیم، بلکه چون نمیخواهیم نقشه راه بسازیم.»
چهار مشاور ثابت، طرحها و فیلمنامههای سریال را میخوانند و برای این قسمت، مشاور سرویس مخفی و افرادی با تجربه کار در کاخ سفید و وزارت خارجه هم به گروه کمک کردند. کان با شوخی میگوید: «همیشه میگویم اگر چیزی هست که باعث میشود بخواهید کفشتان را به طرف تلویزیون پرت کنید، همان مرحله فیلمنامه به ما بگویید تا حذفش کنیم.» برای او، جزئیاتی مثل زمان خروج هال از محل امن یا ترتیب انتقال اختیارات ریاستجمهوری بهاندازه خود حادثه جذاب بود.
یکی از ایدههای اولیه، نمایش واکنش پرحجم گاردهای سرخپوش بود؛ سربازانی که اغلب در عکسهای گردشگران بیشتر شبیه بخشی از منظره به نظر میرسند تا نیروهای نظامی آموزشدیده. مشاوران، اما، توضیح دادند که در شکل انتخابشده برای صحنه، هدف قابل مشاهدهای برای تیراندازی وجود ندارد. همین محدودیت به ویژگی اصلی سکانس تبدیل شد. کان میگوید: «کیت تنها کسی است که فریاد میزند. نیروهای امنیتی با صدای عادی با هم حرف میزنند. صدای پرندهها و باد را میشنوید. گاهی سخت است که اینهمه برنامهریزی کرده باشید و بعد بشنوید پنجاه سربازتان نمیتوانند شلیک کنند؛ اما همان موضوع به ویژگی تعیینکننده صحنه تبدیل میشود.»
وینزرِ سریال نیز حاصل کنار هم قرار گرفتن نه لوکیشن در دو قاره است. محوطه بیرونی در عمارت برلی هاوس در بریتانیا فیلمبرداری شد، اتاقهای داخلی در مکانهای مختلف ساخته شدند و نمازخانه در لانگآیلند قرار داشت. گروه از بعضی لوکیشنهایی که پیشتر در «The Gilded Age» استفاده شده بودند هم بهره گرفت.
ورود غیرمستقیم خاندان سلطنتی به داستان، انتخاب دیگری بود که کان مدتها از آن پرهیز کرده بود. او میگوید در واقعیت، سفیر و رئیسجمهور طبیعتاً با خانواده سلطنتی تعامل دارند، اما نمیخواست وارد قلمرو «The Crown» شود: «آن سریال را دوست دارم و این کار را آنقدر خوب انجام دادهاند که حتی نزدیک شدن به سطحش برایم ترسناک بود. ضمن اینکه نمیخواستم شاهزاده والتر و همسرش پاترینکا را از خودم بسازم؛ نه خاندان سلطنتی جعلی میخواستم، نه بازیگرانی که ادای اعضای واقعی را دربیاورند.» او بعد با شوخی خطاب به پادشاه چارلز اضافه میکند: «اگر دارید تماشا میکنید، خوشحال میشویم در سریال باشید. میتوانیم فیلمبرداری شما را در یک روز تمام کنیم.»

در ادامه فصل، ضربه بزرگ دیگری از راه میرسد: آستین دنیسون، وزیر خارجه بریتانیا با بازی دیوید گیاسی، در سقوط بالگرد در جریان سفر به امریتسار هند جان میبازد. مرگ او خارج از قاب رخ میدهد و غیبتش در آغاز فصل را توضیح میدهد. این پایان ناگهانی، بهویژه پس از شکلگیری رابطه پیچیدهاش با کیت، یکی از تلخترین چرخشهای داستان است. کیت یکی از قابلاعتمادترین متحدانش را از دست میدهد و بریتانیا در میانه بحران با آمریکا، از حضور یک دیپلمات باتجربه محروم میشود.
مرگ دنیسون تروبریج، با بازی روری کینیر، را هم بهشدت تحت تاثیر قرار میدهد. نخستوزیری که رسواییهای پیاپی قضاوت سیاسیاش را فرسوده کردهاند، بیثباتتر میشود. همزمان، کیت از ویدیویی علیه او استفاده میکند که واکنش خشونتآمیزش به مارگارت رویلین، مشاور درگذشتهاش با بازی سلیا ایمری، را نشان میدهد؛ واکنشی که پس از فهمیدن نقش رویلین در حمله به ناو رخ داده بود.
تروبریج زیر فشار احتمال افشای این ویدیو و اندوه مرگ دنیسون کنار میرود. جای او را بتان وان، با بازی جودی ویتاکر، میگیرد؛ سیاستمداری خونسرد و تیزهوش که برخلاف سلفش، با خواستههای واشنگتن بهسادگی کنار نمیآید. ورود او توازن رابطه دو کشور را تغییر میدهد، بهخصوص چون از تصاحب پوسایدون خبر دارد.
وقتی روسیه درخواست میکند اجساد نیروهایش را از زیردریایی غرقشده خارج کند، وان اجازه ورود به آبهای بریتانیا را میدهد. برای گریس، این تصمیم به معنای نزدیک شدن لحظه افشاست: روسها ممکن است متوجه شوند سلاحشان ناپدید شده است. پاسخ رئیسجمهور تهدید به مداخله نظامی است. او به کیت میگوید: «به نخستوزیر بگویید دو انتخاب دارد؛ یا خودش به روسها میگوید از حیاط خانهاش بیرون بمانند، یا من ناوهای جنگی میفرستم که این کار را برایش انجام بدهند.»
کیت که پیامدهای چنین تهدیدی را میفهمد، آن را با لحنی ملایمتر منتقل میکند. وقتی گریس از این موضوع باخبر میشود، اختلافشان در یک شام پرتنش روی تراسی در ایتالیا به رویارویی مستقیم تبدیل میشود. کیت میگوید: «تیر خوردی و رفتارت عوض شد.» گریس اینبار احتمال را کاملاً رد نمیکند: «بیایید دربارهاش حرف بزنیم. جدی میگویم. تمام روز تاد را بابت حتی اشاره کردن به این موضوع سرزنش کردهام. باید با این احتمال روبهرو شویم که شاید من… از حالت عادی خارج شدهام.»
سریال برای تغییر رفتار گریس توضیح پزشکی قطعی ارائه نمیکند. الیسون جنی میگوید سوءقصد او را به شکلی آسیبپذیر کرده که پیشتر تجربه نکرده بود: «این اتفاق به شکلهای بزرگی تغییرش میدهد که فکر نمیکنم حتی خودش از آنها خبر داشته باشد. دوست ندارد ضعیف دیده شود. وقتی اعضای کنگره میگویند شاید چند روز استراحت کنی، جوابش این است: نه، این اتفاق جلویم را نمیگیرد. نمیترسم. کارم را انجام میدهم و روی هر چیزی که درست میدانم، محکمتر میایستم.»
کان هم تاکید میکند که ابهام بخشی از داستان است: «همه متوجه تغییرها شدهاند، اما هیچکس دقیقاً نمیداند آنها را به چه چیزی نسبت بدهد. مشکل پیش روی اوست؟ شرایط اطرافش عوض شده؟ چیزی در خودش تغییر کرده؟ شاید هم تغییر کرده و این طبیعی است، چون آدم وقتی رئیسجمهور میشود باید تغییر کند. این پرسش در تمام فصل شبیه یک معما باقی میماند.»
جنی درباره شام ایتالیا میگوید: «همه از گریس میترسند؛ حتی خود من هم از او ترسیدم.» به گفته او، رئیسجمهور در خلوت به قضاوت خودش شک میکند، اما برای پنهان کردن همین تردید، با شدت بیشتری بر تصمیمهایش پافشاری میکند و اطرافیان را بیشتر نگران میسازد.
در این میان، گریس تاد را بهعنوان «فرستاده ویژه» راهی لندن میکند؛ عنوانی مبهم برای مردی که تجربه لازم در روابط خارجی ندارد. این ماموریت، در عمل راهی هم هست تا رئیسجمهور از پرسشهای همسرش درباره وضعیت روانیاش فاصله بگیرد. بردلی ویتفورد، بازیگر تاد، میگوید: «در طول سریال یا تاد نمیخواهد آنجا باشد، یا دیگران نمیخواهند او آنجا باشد. این معذب بودن چیزی است که میشود با آن بازی کرد و خلافش حرکت کرد؛ واقعاً لذتبخش است.»
اما بیتجربگی او فقط موقعیتی خندهدار نیست. تاد در دیدار با رابین پالمر، وزیر خارجه تازه بریتانیا با بازی ابیگیل مارلو، چنان بد پیام را منتقل میکند که عملاً از احتمال آسیب رساندن آمریکا به شهروندان بریتانیایی سخن میگوید؛ اگر میان ناوهای آمریکایی و زیردریایی روسی قرار بگیرند. چنین برخوردی میتواند اتحاد ناتو را به مرز فروپاشی ببرد. کیت که مجبور شده ساکت بماند، برای متوقف کردن جلسه ناگهان بلند میشود و اعلام میکند دچار «دردهای شدید زنانه» شده است.
ویتفورد این صحنه را به کمدیهای ویل فرل و فیلم «Anchorman» تشبیه میکند: «کسی با اعتمادبهنفس کامل وارد میشود، فکر میکند نابغه است و بعد با صورت زمین میخورد. من عاشق چنین موقعیتهاییام.» خنده صحنه، البته، روی لبه یک فاجعه دیپلماتیک حرکت میکند.
مهمترین نقطه عطف کیت، مجازات استوارت هیفورد است. استوارت، معاون سفیر با بازی آتو اساندو، نگرانیاش درباره اعزام ناوهای جنگی به قلمرو بریتانیا را از مسیر رسمی ثبت مخالفت در وزارت خارجه مطرح میکند؛ سازوکاری که دقیقاً برای امکان اعتراض کارکنان به سیاست دولت در نظر گرفته شده است. گریس بهجای پذیرفتن این حق، دستور بازگرداندن او به واشنگتن را میدهد و آینده دیپلماتیکش را به خطر میاندازد.
اساندو میگوید: «وقتی بخش کنار گذاشتن استوارت را خواندم، اول فکر کردم چقدر دلشکن است. بعد اصلاً نمیدانستم داستان از اینجا برای او و بقیه کجا میتواند برود. قرار است چه کنند؟ کنار گریس بمانند و با تروریست بودن مشکلی نداشته باشند؟»
این اتفاق همزمان رابطه استوارت و ایدرا پارک، مامور سازمان سیا با بازی الی آن، را هم در وضعیت نامعلومی قرار میدهد. آنها در طول فصل با گفتوگوهای کوچک اما مهم به هم نزدیکتر شدهاند و پس از سوءقصد، ایدرا حتی پیشنهاد زندگی مشترک میدهد. آن میگوید: «در آن لحظه نوعی حس بیمعنا شدن همهچیز دارد؛ انگار میگوید چه اهمیتی دارد؟ بیا با هم زندگی کنیم. دنیا دارد تمام میشود، دستکم این قدم را بردارم.»
ایدرا بعد با پخش آهنگ «Adore» از پرینس، به شیوه خشک و کمحرف خودش از استوارت میپرسد آیا ممکن است در آینده، گفتوگویی را در نظر بگیرد که به ازدواج برسد. آن درباره بازی این صحنهها میگوید: «من و آتو از خیلی جهات با شخصیتهایمان فرق داریم، اما احترامی که برای هم قائلیم زیر همه اینها هست. میتوانم همان چیزی را که حس میکنم حس کنم، پنهانش کنم و باز هم از زیر آن پوشش منتقل شود.»
این آهنگ برای اساندو هم معنای شخصی دارد: «یکی از آهنگهای محبوب من است. سیزدهساله که بودم، با یک شانه بهجای میکروفن و جارویی بهجای گیتار برای خودم میخواندمش. وقتی دیدم در فیلمنامه آمده، گفتم کسی ذهنم را خوانده؟ دبورا کان جادوگر است؛ وارد ذهنت میشود، میفهمدت و بعد آن را در فیلمنامه میگذارد.»
بااینحال، در پایان فصل استوارت آماده ترک لندن میشود و ایدرا تصمیم میگیرد بماند. آینده رابطهشان روشن نیست. آن توضیح میدهد: «آنها در خدمت ماموریتی بزرگاند و هدف مشترکی دارند. این اولین بار است که یک خواسته شخصی واقعاً با آن ماموریت برخورد میکند. در آن لحظه انگار همان جمله قدیمی مطرح است: کارم، عشق من است.»
برای کیت، برخورد با استوارت آخرین هشدار است. او پیشتر دروغ، تحقیر دیپلماتیک و خیانتهای مکرر را تحمل کرده بود، اما حالا همکار وظیفهشناسی را میبیند که بهخاطر استفاده از یک حق قانونی مجازات میشود. کری راسل میگوید: «این واقعاً کیت را تغییر میدهد. انگار میگوید: از بین همه آدمها، داری او را زمین میزنی؟ من را بزن، باشد، اما او را نه.»
دبورا کان منطق این تغییر را در کنار هم قرار گرفتن اتفاقها میبیند: «هر کدام از این لحظهها ناراحتش کرده و او همیشه راهی پیدا کرده که درکش کند. تکتکشان قابل فهماند. اما سوالش این است: وقتی همه را کنار هم میگذاری، با چند اتفاق قابل فهم روبهرویی یا یک الگوی رفتاری کاملاً غیرقابل قبول؟»
پاسخ نهایی کیت در نشست گروه هفت در توسکانی ایتالیا شکل میگیرد. گریس مقابل رهبران جهان، عملیات مربوط به پوسایدون را علنی میکند، اما آن را نه بهعنوان فریبی نیازمند پاسخگویی، بلکه اقدامی ضروری برای امنیت معرفی میکند. او اعتراض بریتانیا را علیه وان به کار میگیرد و روشن میگوید آمریکا آماده است به هر کشوری که سد راه ماموریتش شود شلیک کند.
گریس اعلام میکند: «او به شما خواهد گفت آمریکاییها آمادهاند به هر کشوری که در ماموریت ما دخالت کند آتش بگشایند. بگذارید روشن بگویم، دوستان: کاملاً درست میگوید. هیچچیز مانع ما نمیشود که ناوهای جنگی، شناورهای شناسایی و تسلیحات تاکتیکی روسیه را از آبهای اروپا دور نگه داریم.»
در این لحظه، کیت دیگر نمیخواهد پشت درهای بسته برای تعدیل حرفهای رئیسجمهور تلاش کند. بلند میشود، هال را میبوسد، بند کارت شناساییاش را درمیآورد و روبهروی گریس اعلام میکند که دیگر نمیتواند نماینده یا مدافع دولت پن باشد. سپس از سالن خارج میشود. بیلی آپیا و میگل گانون، وزیر خارجه با بازی میگل ساندووال، نیز به او میپیوندند. استعفای علنی سه مقام ارشد در یک نشست بینالمللی، اعتراض خصوصی را به بحرانی آشکار برای رئیسجمهور تبدیل میکند.
جنیس ویلیامز، تهیهکننده اجرایی، میگوید: «کاری که میکنند تکاندهنده است. باید به آدمهایی احترام گذاشت که حاضرند چنین موضعی بگیرند و در لحظهای که میتوانند سکوت کنند، بهترین نسخه خودشان باشند.»
گریوز این صحنه را در یک روز با پنج دوربین فیلمبرداری کرد. او میگوید: «هیجانانگیز بود. گریس با لحنی کاملاً عادی قانون خودش را اعلام میکند؛ انگار میگوید ما در این نشست جمعی هستیم، جایی که از زمان جنگ جهانی دوم با هم همکاری کردهایم، اما دیگر برایمان مهم نیست. هر کاری بخواهیم میکنیم. شما میخواهید چه کار کنید؟»
جودی ویتاکر که پیش از پیوستن به سریال هم طرفدار آن بوده، فیلمبرداری این سکانس در فلورانس را غیرواقعیترین تجربه حضورش در پروژه توصیف میکند: «اینهمه سیاهیلشکر، اینهمه هماهنگی، و وارد ساختمانی میشوید که باور نمیکنید اجازه حضور در آن را دارید. لحظه عجیبی بود؛ همه بند کارتهایشان را درمیآوردند. نمیدانید هال هم میرود یا نه، اما کیت دومینوها را به حرکت درمیآورد. واقعاً تاثیرگذار بود.»
در سوی دیگر، گریس تنها میماند. جنی میگوید: «بهشدت تنها و ترسیده است. احساس میکند هیچکس کنارش نیست. خیلی احساسی بود. آنقدر خشمگین است که سعی میکند همهچیز را بیاهمیت جلوه بدهد: این چیزی نیست، ادامه بدهید. میخواهد ماجرا را اینطور روایت کند که اینها آدمهای بیمارند.»

برای بیلی، لحظه تعیینکننده زمانی است که گریس به هال میگوید «بنشین» و او اطاعت میکند. نانا منسا توضیح میدهد که بیلی تا آن زمان باور داشت معاون رئیسجمهور میتواند گریس را مهار کند: «وقتی در آن اتاق و مقابل آن آدمها مرعوب او میشود، بیلی میفهمد تنها حامیمان، بلندپایهترین کسی که میتوانست از ما دفاع کند، از دست رفته است. حالا گریس میتواند هر جا و بر سر هر کسی بتازد.»
بااینحال، اگر کیت آنقدر علنی از سالن خارج نمیشد، احتمالاً بیلی هم چنین روشی را انتخاب نمیکرد. منسا تفاوتشان را اینطور بیان میکند: «کیت وایلر مثل آتشبازی است و کارهایش را هم با همان انفجار و سروصدا انجام میدهد. بیلی مثل تکتیرانداز است. فکر نمیکنم از در جلویی میرفت؛ از در پشتی خارج میشد.»
راسل از این پایان برای کیت رضایت دارد: «چقدر میتوانی خودت را بهخاطر هدفی که ظاهراً هدف تیم است فرو بخوری؟ بعد در آن لحظه عظیم در نشست گروه هفت مینشینی و میگویی: خیلی از خودم دور شدهام. نمیتوانم ادامه بدهم. میتوانم بلند شوم و بروم. این را دوست دارم.» برای او، دیدن پیوستن بیلی به کیت لذت این لحظه را کامل میکند: «اینکه بیرون بروی و بعد ببینی یا بشنوی بیلی هم آمده، فوقالعاده است.»
واکنش بازیگران به پایان فصل هم کم از شخصیتها نداشت. منسا که فیلمنامهها را پیش از جلسه دورخوانی نمیخواند، میگوید وقتی فهمید چه اتفاقی در حال رخ دادن است، شروع به فریاد زدن کرد: «مدام میگفتم: خدای من، خدای من.» اساندو هم در راه بازگشت به خانه، پیامی بلند و هیجانزده برای کان فرستاد.
اما آخرین حرکت هنوز باقی مانده است. پس از خروج کیت، بیلی و گانون، هال از تاریکی ساختمان بیرون میآید و به آنها میپیوندد. کیت نفس راحتی میکشد. راسل درباره فکر او در آن لحظه میگوید: «خدای من، چقدر خوشحالم که انتخاب درست را کرد. هرچه بین ما هست، هر شکلی که دارد، خوشحالم انتخاب درست را کرد.»
کان از آغاز میدانست که میخواهد به این خروج برسد، اما ساختن مسیری باورپذیر برای هال دشوار بود: «خیلی سخت بود داستان را به آن نقطه برسانیم، اما اینکه همیشه میدانستیم مقصد چیست کمکمان کرد.» حتی صفحه آخر در نسخه دورخوانی پنهان شده بود. سوئل میگوید خروج هال برای بسیاری از حاضران غافلگیرکننده بود و آن روز با تشویق روبهرو شد.
با وجود شکوه این لحظه، خود سوئل مطمئن نیست انگیزه هال کاملاً شرافتمندانه باشد: «در نشست تلاش میکند بلند شود و رئیسجمهور مجبورش میکند بنشیند. اگر در کاری که بعد انجام میدهد نجابتی هست، از دل تحقیر شدن بیرون میآید. بازی کردنش دردناک است، چون تصویر خوبی از او نیست.»
این تردید مهم است. هال در طراحی عملیات پوسایدون نقش داشته و بخش زیادی از فصل را صرف حفظ موقعیتش کنار گریس کرده است. خروج او میتواند نشانه تغییر واقعی موضع باشد، اما هنوز بهصراحت روشن نمیشود که از معاونت ریاستجمهوری هم استعفا داده است. همقدم شدن با کیت، بهتنهایی پاسخ همه پرسشها درباره آینده سیاسی او نیست.
در آخرین لحظات، کیت بدون ردوبدل کردن کلمهای با همسرش، به خبرنگاران میگوید معاون رئیسجمهور میخواهد بیانیهای بدهد. هال جلو میرود و آماده صحبت میشود، اما تصویر پیش از شنیدن حرفش سیاه میشود. آیا قرار است گریس را افشا کند؟ استعفا بدهد؟ یا این اعتراض را به فرصتی تازه برای خودش تبدیل کند؟ فصل پاسخ را نگه میدارد.
سوئل درباره هماهنگی بیکلام این زوج میگوید: «هرچه از سر گذرانده باشند و رابطهشان حالا در هر نقطهای باشد، با فکر هم هماهنگاند. داستان این فصل این است که کیت میداند هال باید نقشه بزرگی در ذهن داشته باشد؛ باید هدف نهایی یا روایت دیگری داشته باشد، اما آن را با او در میان نمیگذارد.»
پایان فصل چهارم برای کیت روشنتر از هال است. او بالاخره مرزی میکشد و حاضر نمیشود پوشش موجهی برای تصمیمهای دولت باشد. اما مردی که کنارش ایستاده، هنوز حرف آخرش را نزده است. همانطور که سوئل میگوید: «کیت به او ایمان دارد، اما ایمان هم میتواند بلرزد.»





