پایان یک حماسه عاشقانه: سفر دوازدهساله «Outlander» (غریبه) به ایستگاه آخر میرسد
سم هیوین و کیتریونا بالف از آخرین روز فیلمبرداری، رازهای فصل هشتم و میراث ماندگار این سریال میگویند

وقتی سم هیوین آخرین صحنهاش در سریال «اوتلندر» را جلوی دوربین برد، اشکهایش سرازیر شد. در کنارش کیتریونا بالف ایستاده بود؛ همان بازیگری که دوازده سال تمام، شانهبهشانهاش، این مسیر طولانی را طی کرده بود.
البته این احساسات از مدتها قبل در دل هیوین موج میزد. بیش از یک هفته پیش از آن روز، زمانی که در میانه فیلمبرداری صحنهای در کنار دریاچه زیبای منتیث در اسکاتلند از او پرسیده شد آیا در لحظه پایانی گریه خواهد کرد یا نه، اشک در چشمانش حلقه زد. با این حال، به پایان رساندن دوازده سال کار در کنار همبازی دیرینهاش، در عین حال تجربهای سرشار از شادی بود.
هیوین میگوید: «احساس درستی بود که کار را با کیتریونا تمام کنم. ما فقط بابت این سفر شگفتانگیزی که با هم داشتیم، سپاسگزار بودیم.»

این، سفری بوده که قرنها و کشورها را درنوردیده و آنقدر پارچه چهارخانه اسکاتلندی در خود داشته که میشد جهیزیه دهها شاهزادهخانم اسکاتلندی را با آن پر کرد. جیمی و کلر برای رسیدن به پایان خوشبختیشان جنگیدهاند. آیا به آن خواهند رسید؟ طرفداران خیلی زود پاسخ را خواهند فهمید؛ فصل پایانی «اوتلندر» از ششم مارس پخش میشود.
قراری با سرنوشت
«اوتلندر» به خلاقیت رونالد دی. مور (سازنده «بتلاستار گالاکتیکا») و بر اساس مجموعه رمانهای پرفروش دایانا گابالدون ساخته شد و در سال ۲۰۱۴ با استقبال گرم طرفداران و منتقدان روی آنتن رفت. عشق شکوفای کلر بیوچمپ رندال، پرستار رزمی قرن بیستمی، و جیمی فریزر، جنگجوی کوهستاننشین قرن هجدهمی، بیتردید دلربا بود؛ صمیمیتی که با ظرافت و دقت به تصویر کشیده شد. با این حال، سریال از پرداختن به موضوعات سخت و گاه بحثبرانگیز هم طفره نرفت؛ موضوعاتی مانند تجاوز، اعتیاد و از دست دادن فرزند.

با گذر فصلها و گسترش این حماسه، رنجها و ماجراهای کلر و جیمی آنها را از اسکاتلند به فرانسه، سپس به جزایر وستایندیز و در نهایت به مستعمرات آمریکا کشاند. این زوج بارها در بزنگاههای تاریخی گرفتار شدند؛ چه در نبرد کالودن و چه در انقلاب آمریکا.
فصل گذشته، یعنی فصل هفتم، بزرگترین فصل سریال بود که در دو بخش و شانزده قسمت پخش شد؛ این در حالی بود که تعطیلیهای ناشی از کووید-۱۹ باعث کوتاه شدن فصل ششم شده بود. در فصل هفتم، خانه فریزرها در آتش سوخت و این زوج تپهای را که به نامشان شناخته میشد ترک کردند، زیرا جیمی برای خدمت در ارتش قارهای فراخوانده شد. همزمان، دخترشان بریانا (سوفی اسکلتون) به همراه همسرش راجر (ریچارد رانکین) و دو فرزندشان به زمان حال بازگشتند تا دخترشان مندی درمان پزشکی نجاتبخش دریافت کند. اما همانطور که برای خاندان فریزر و مکنزی همیشه اتفاق میافتد، درام هیچوقت دور نبود.
رازها، جداییها و بازگشتها
وقتی یکی از خویشاوندان جیمی در جنگ کشته شد، او به همراه کلر و یانگ ایان (جان بل) پیکر او را به اسکاتلند بازگرداندند. جیمی برای رسیدگی به امورش آنجا ماند و کشتیای که قرار بود او را به مستعمرات برگرداند، بهعنوان گمشده در دریا گزارش شد. کلر که به جاسوسی مظنون شده بود، برای حفظ جانش مجبور شد با لرد جان گری (دیوید بری) ازدواج کند؛ اتفاقی که جیمی، وقتی زنده و سالم با کشتی دیگری بازگشت، اصلاً از آن استقبال نکرد.

در همان زمان، پسر بریانا و راجر، جمی، ربوده شد. راجر برای پیدا کردن او به گذشته سفر کرد، اما بهطور اتفاقی به دوره زمانی اشتباهی رسید. با این حال، این خطا به شکلی تلخوشیرین به دیدار کوتاهی با پدری انجامید که راجر در کودکی از دست داده بود.
در پایان فصل، خانواده مکنزی دوباره در یک زمان و مکان کنار هم جمع شدند و به نظر میرسید خانواده فریزر هم در یکی از شوکهکنندهترین پایانبندیهای سریال، عضو جدیدی پیدا کرده است. پس از آنکه زن خیابانیای که ویلیام رنسام (چارلز وندرورت) قسم خورده بود از او محافظت کند، دستگیر شد و در زندان دست به خودکشی زد، کلر و جیمی پیشنهاد دادند سرپرستی خواهر کوچکش، فنی (فلوری می ویلکینسون)، را بر عهده بگیرند.

در لحظهای که سم هیوین میگوید «مو به تنم سیخ شد»، کلر شنید که این دختر کوچک ترانه «I Do Like to Be Beside the Seaside» (چه دلچسب است کنار دریا بودن) را میخواند؛ آهنگی از قرن بیستم که کلر در فصل دوم برای فیث، دختر مردهبهدنیاآمدهاش با جیمی، خوانده بود. فنی از کجا این ترانه را میدانست؟ آیا فیث زنده مانده بود؟
تهیهکنندگان میگویند این پرسشی است که همان ابتدای فصل جدید به آن پرداخته میشود.

متیو بی. رابرتز، تهیهکننده اجرایی، میگوید: «نمیخواستم طرفداران را تا نیمه فصل منتظر جوابها بگذارم.» البته این به آن معنا نیست که همه پاسخها یکباره ارائه میشوند. این قرن هجدهم است؛ DNA (دیاِناِی) و ۲۳andMe (۲۳اَندمی یک شرکت آمریکاییِ آزمایش ژنتیک است) هنوز دو قرن فاصله دارند، بنابراین اثبات قطعی این تبارِ بهظاهر غیرممکن، زمان و تلاش زیادی میطلبد.
رابرتز اضافه میکند: «آن یک جواب، در واقع هزار سوال دیگر ایجاد میکند و این سوالها هستند که در طول فصل پاسخ داده میشوند.»
خلأ قدرت و دشمنان تازه
ماریل دیویس، دیگر تهیهکننده اجرایی سریال، توضیح میدهد که وقتی فریزرها سرانجام — به همراه نوه احتمالیشان — به کارولینای شمالی بازمیگردند، خیلی زود متوجه میشوند اوضاع مثل گذشته نیست: «وقتی برمیگردند، واقعاً شگفتزده میشوند که نهتنها باید خانهشان را از نو بسازند، بلکه باید جایگاه اجتماعیشان را هم دوباره تعریف کنند.»

غیبت جیمی خلأ قدرتی روی تپه ایجاد کرده که توسط تازهواردی به نام کاپیتان چارلز کانینگهام (کیران بیو) پر شده است.
سم هیوین میگوید: «در ظاهر آدم جذابی است، اما حس ششم جیمی فوراً فعال میشود و میفهمیم که قطعاً نیتهای پنهانی دارد.»

یانگ ایان که زودتر به همراه همسر باردارش، ریچل (ایزی میکل-اسمال)، بازگشته، به آرامتر شدن ورود پرتنش جیمی و کلر کمک میکند.
جان بل درباره تحول شخصیتش در این فصل میگوید: «او آماده و هیجانزده پدر شدن است، اما به خاطر اتفاقات گذشته کمی هم نگران است؛ نه فقط برای نوزادش، بلکه برای امنیت همسرش.»
خانه، جایی که دل آنجاست
فریزرها متحدان دیگری هم در کنار بریانا و راجر پیدا میکنند که آنها نیز در اوایل فصل به تپه بازمیگردند.

سوفی اسکلتون با اشاره به یکی از مضامین اصلی فصل هشتم میگوید: «خیلی کلیشهای است، اما کاملاً درست: خانه همانجاست که دل آنجاست. تا وقتی بریانا جایی باشد که خانوادهاش بیشترین امنیت و حضور را دارند، همانجا جای اوست.»
ریچارد رانکین هم تأیید میکند: «در واقع، در قلبشان میخواهند کنار خانوادهشان باشند؛ یعنی فریزرها.»

بریانا و راجر دستخالی برنمیگردند. در میان اشیای آیندهای که با خود آوردهاند، کتابی وجود دارد نوشته فرانک رندال (توبایاس منزیس)، همسر اول کلر، با عنوان «روح یک شورشی» که نقش اسکاتلندیها در جنگ استقلال آمریکا را روایت میکند. جیمی در صفحات این کتاب با کشفی تکاندهنده روبهرو میشود: او در نبردی در آینده خواهد مرد. این افشاگری، زمینهساز یکی از مهمترین مضامین فصل میشود؛ انعطافپذیری سرنوشت.
دیویس میگوید: «این سوال مطرح میشود که آیا میتوان با سرنوشت مبارزه کرد؟ و اگر تلاش کنی، چه اتفاقی میافتد؟»

بر کسی پوشیده نیست که کلر و جیمی بارها تلاش کردهاند — و شکست خوردهاند — تاریخ را تغییر دهند. آیا این بار موفق خواهند شد؟
رابرتز میگوید: «اینکه چیزی روی کاغذ آمده، لزوماً به معنای درست بودنش نیست. آیا فکر میکنند میتوانند تاریخ را تغییر دهند، یا تصور میکنند شاید تاریخ از ابتدا درست نوشته نشده؟»

اگر جیمی واقعاً در میدان نبرد با مرگ روبهرو شود، به احتمال زیاد دستکم همراهان مورد اعتمادش کنارش خواهند بود. جان بل میگوید: «هر جا که جیمی برود، هر جا که خطر باشد، ایان دقیقاً کنارش خواهد بود.»
فراتر از کتابها
اگر تاریخ چیزی به ما آموخته باشد، این است که بیشتر سریالها هرگز به فصل هشتم نمیرسند. در مورد «اوتلندر» هم فصل هشتم از ابتدا قطعی نبود. در واقع، تولید فصل هفتم پیش از آن آغاز شد که مشخص شود آیا این فصل، آخرین فصل خواهد بود یا نه. اما وقتی فصل هشتم و پایانی تأیید شد، رابرتز دید روشنی از مسیر پیش رو داشت.

او میگوید: «هدف ما این بود که یک فصل کاملاً اصیل از اوتلندر بسازیم. قرار نبود هر قسمت را به یک قسمت خیلی ویژه تبدیل کنیم. میخواستم این فصل کاملاً در دل سریال جا بگیرد و فکر میکنم موفق شدیم.»
با این حال، جلو زدن از منبع اصلی چالشی تازه بود. تجربهای که پیشتر در سال ۲۰۱۹ با فصل پایانی «بازی تاجوتخت» هم دیده شده بود؛ زمانی که سریال از کتابهای جورج آر.آر. مارتین جلو زد و پایانش با واکنشهای منفی گسترده روبهرو شد.
دیویس میگوید: «تمام کردن یک سریال تلویزیونی پیش از پایان مجموعه کتابها واقعاً سخت است. هر پایانی که داشته باشیم، بهنظر من تلخوشیرین خواهد بود.»
رابرتز اما واقعبینتر است: «هیچوقت نمیتوانی همه را راضی کنی.»

با این حال، یک نفر هست که رضایتش برای رابرتز اهمیت ویژهای دارد: دایانا گابالدون. نهمین کتاب او، «برو به زنبورها بگو که رفتم»، پایه اصلی فصل پایانی است، اما چون رمان دهم هنوز تمام نشده، تیم سازنده مجبور بوده میان وفاداری به روح کتابها و خلق مسیری مستقل تعادل برقرار کند.
دیویس میگوید: «به پایانی رسیدیم که فکر میکنم بسیار رضایتبخش است و امیدوارم نامه عاشقانه ما به اوتلندر باشد.»
رازهای پایانبندی
پایان سریال رازی است که بهشدت محافظت میشود؛ آنقدر که حتی کیتریونا بالف و سم هیوین هم نمیدانند داستان دقیقاً چگونه تمام میشود. رابرتز چند پایان مختلف نوشته و فیلمبرداری کرده تا از لو رفتن جلوگیری کند، هرچند میگوید سالهاست در ذهنش میداند پایان درست چیست.

یکی از معماهای قدیمی سریال، «روح جیمی فریزر» است؛ شبحی که فرانک در همان قسمت اول، در اینورنس، مقابل پنجره کلر میبیند. جیمی مسافر زمان نیست، پس این روح چه بوده؟ آیا در پایان سریال پاسخی خواهیم گرفت؟
رابرتز میگوید: «تلاش کردیم تا جایی که ممکن است، صادقانه به پرسشها پاسخ بدهیم. خطهای داستانی زیادی گرهگشایی میشوند؛ حالا اینکه این گرهها محکم بسته شوند یا شل، قضاوتش با طرفداران است.»
میراث ماندگار و نگاهی به آینده
با نزدیک شدن به پایان سریال، میتوان گفت «اوتلندر» برای تقریباً همه بازیگرانش نقطه عطف مهمی بوده است؛ بهویژه برای کیتریونا بالف و سم هیوین که از فصل پنجم تهیهکننده شدند و همزمان پروژههای سینمایی موفقی را هم تجربه کردند.
بالف در فصل پایانی، نخستین تجربه کارگردانی تلویزیونیاش را هم پشت سر گذاشت؛ تجربهای که در قسمت «پیشگوییها» دیده خواهد شد.
او میگوید: «پشت مانیتور میایستادم و بازیگران را تماشا میکردم و فقط لبخند میزدم، چون واقعاً لذت میبردم.»

اکنون، با نزدیک شدن به آخرین فرش قرمز و تور مطبوعاتی، بازیگران درباره تأثیر این سریال بر زندگیشان تأمل میکنند.
دیوید بری میگوید: «این سریال بخش بزرگی از زندگی ما بوده و قطعاً روی آدم اثر میگذارد.»
و در نهایت، خود اسکاتلند هم بهعنوان یکی از بزرگترین برندگان این پروژه باقی مانده؛ سرزمینی که «اثر اوتلندر» هنوز هم گردشگران را به آن جذب میکند.
به لطف پخش آنلاین و سریال پیشدرآمد «خون از خونم»، داستان فریزرها همچنان زنده خواهد ماند.

کیتریونا بالف میگوید: «امیدوارم ده سال دیگر هم اگر کسی بهطور اتفاقی به این سریال برخورد کرد، هنوز بتواند از آن آرامش و شادی بگیرد.»
و شاید… اشکی هم از گوشه چشمش سرازیر شود.





