گفتوگوی خواندنی با جنیفر لارنس و رابرت پتینسون درباره فیلم «بمیر ای عشق من» (Die My Love)

وقتی فیلم «بمیر ای عشق من» (Die My Love) ساخته لین رمزی (Lynne Ramsay) ماه مه گذشته در جشنواره کن نمایش داده شد، منتقدان شیفته اجرای جنیفر لارنس (Jennifer Lawrence) در نقش «گریس» شدند؛ مادر جوانی که کمکم در گرداب افسردگی پس از زایمان فرو میرود. این نقش میتواند لارنس را برای اولین بار از سال ۲۰۱۶ و فیلم «جوی» (Joy) دوباره وارد رقابت اسکار بهترین بازیگر زن کند. او پیشتر در سال ۲۰۱۳ برای «دفترچه امیدبخش» (Silver Linings Playbook) جایزه گرفته بود و نامزدیهایش برای فیلم آغازگر کارنامهاش، «استخوان زمستان» (Winter’s Bone) در ۲۰۱۱ و «حقهبازی آمریکایی» (American Hustle) در ۲۰۱۴ را هم پشت سر گذاشته است.
لارنس در طول کارنامهاش همیشه بین آثار بزرگ استودیویی مانند مجموعههای «ایکس من» (X-Men)، «بازیهای گرسنگی» (The Hunger Games)، «گنجشک سرخ» (Red Sparrow) و «بهدل نگیر» (No Hard Feelings) از یک طرف، و لذت آثار مستقل مثل «گذرگاه» (Causeway) و «سگ آّی» (The Beaver) از طرف دیگر، تعادل برقرار کرده است. مارتین اسکورسیزی که بازی جنونوار او را در فیلم «مادر!» (Mother!) به کارگردانی دارن آرنوفسکی ستوده بود، به دنبال پروژهای مناسب برایش بود. او رمان «بمیر ای عشق من» اثر آریانا هاروویچ (Ariana Harwicz) را که در سال ۲۰۱۲ منتشر شد پیدا کرد و به لارنس گفت باید حتماً این نقش را بازی کند.
شرکت تولیدی لارنس به نام «Excellent Cadaver» با همکاری رمزی فیلمنامه را توسعه داد و رابرت پتینسون (Robert Pattinson) انتخاب شد. پتینسون که با مجموعه «گرگ و میش» (Twilight) شهرت پیدا کرده بود، میان پروژههای بزرگی مانند فیلمهای کریستوفر نولان («انگاشته» (Tenet) و «اودیسه» (The Odyssey))، دنیای دیسی با فیلم «بتمن» (The Batman) که قسمت دومش آوریل فیلمبرداری میشود، و آثار مستقل شاخصی مثل «زمان خوب» (Good Time) از برادران سفدی و «فانوس دریایی» (The Lighthouse) ساخته رابرت اگرز رفتوآمد داشته است. در «بمیر ای عشق من» او نقش «جکسن» را بازی میکند؛ شریک زندگی گریس که نمیداند چگونه باید به او کمک کند.
این گفتوگو در قالب مصاحبهی زوم انجام شد؛ هر دو بازیگر در طول گفتگو با شوخی و خنده فضای دوستانهای ایجاد کردند.
جنیفر لارنس: «من رسانهات رو خیلی دوست دارم.» (رسانهای که آن تامپسون در آن مشغول است)
آن تامپسون: «ممنون! ما در طی سالها چندین بار با هم صحبت کردهایم، ولی این که شما دو نفر با هم باشید، تجربه تازهای است. جنیفر، مارتین اسکورسیزی چطور باعث شد این پروژه رو شروع کنید و در نهایت تهیهکنندهاش بشوید؟»
جنیفر لارنس: «او این کتاب رو خوانده بود؛ همین نشان میدهد چقدر عاطفه و وسعت احساس دارد، که سراغ کتابی درباره افسردگی پس از زایمان برود و با آن ارتباط برقرار کند. بهم گفت باید این کار رو انجام بدهم، باید بازی کنم. مدتی رویش فکر کردم و وقتی فهمیدم این اقتباس قرار نیست خط به خط کتاب باشد، بلکه حال و هوایی شاعرانه خواهد داشت، فهمیدم تنها کسی که میتواند چنین چیزی بسازد لین رمزی است؛ چون او تنها شاعر سینماست که میشناسم.»
آن تامپسون: «شما برای فیلم روانشناسانه “اتفاقات شب” (What Happens at Night) که پاتریک ماربر آن را براساس رمان پیتر کامرون اقتباس کرده و لئوناردو دیکاپریو نقش همسرتان را بازی میکند، قرارداد دارید. فیلمبرداری کی شروع میشود؟»
جنیفر لارنس: «احتمالاً ژانویه یا فوریه… ولی هیچ وقت مطمئن نیستی. وقتی آنجا باشم، باور میکنم. قرار هست خیلی عمیق کار کنیم. با لئو قبلاً در “بالا را نگاه نکن” (Don’t Look Up) کار کردهایم.»
آن تامپسون: «رابرت، فیلم “اودیسه” (The Odyssey) نولان الان در مرحله پستولید است. چه نقشی دارید؟»
رابرت پتینسون: «فکر کنم اجازه ندارم بگم! هنوز رسمی اعلام نشده.»
جنیفر لارنس: «یکی از حوریهای دریایی!»
آن تامپسون: «شما همین الان فیلم سرقتی “وقتی سیل میآید” (Here Comes the Flood) به کارگردانی فرناندو میرلس برای نتفلیکس، با دنزل واشنگتن و دیزی ادگار-جونز را در نیویورک دارید، درسته؟»
رابرت پتینسون: «بله، این هفته شروع کردم.»
آن تامپسون: «همچنین نقش منفی در “تلماسه ۳” (Dune: Part Three) دنی ویلنوو که دسامبر ۲۰۲۶ اکران میشود و همینطور فیلم هیجانی رابطهای “دراما” (The Drama) از A24 با زِندایا در نقش نامزدتان (اکران در آوریل ۲۰۲۶) بازی کردهاید، درست است؟»
رابرت پتینسون: «بله.»
جنیفر لارنس: «خیلی سرت شلوغ شده، همین الان فیلمبرداری کردی و اکرانش رو داری.»
رابرت پتینسون: «و یک فیلم دیگه هم دارم: “پریمتایم” (Primetime) [A24، ۲۰۲۶] با لنس اوپنهایم!»
جنیفر لارنس: «مشکلات مالی؟»
رابرت پتینسون: «اعتصاب خیلی روی من تأثیر گذاشت! دیگه نمیزارم همچین چیزی تکرار بشه.»
جنیفر لارنس: «فقط یک چیز بفروش!»
آن تامپسون: «این فیلم نمونه یک پرش هنری به سمت ناشناختههاست، بدون توجه به جنبه تجاری. ژانر فیلم رو چی میدونید؟»
جنیفر لارنس: «درام عاشقانه.»
رابرت پتینسون: «بله، ولی عاشقانهای غیرمعمول. به نظر من بهشدت عاشقانه است، در عین سختی. جالبه که لین اینطور دید. کتاب بسیار تلخ و آسیبزاست، ولی او طنز هم پیدا کرده. یادمه وقتی اولین بار صحبت کرد، گفت: “آره، این کلی خندهدار هم هست.”»

آن تامپسون: «شما برای تغییر شخصیت رابرت روی فیلمنامه کار کردید؟»
رابرت پتینسون: «فقط با لین حرف زدم. نسخه اول رو دوست داشتم و فقط دیدگاه خودم رو درباره جکسن گفتم، پیشنهاد تغییر ندادم. نسخه دوم که آمد، دیدم خیلی عاشقانهتر شده، مخصوصاً از دید جکسن. صحنهای هست که میخواهند جدا شوند ولی او میگوید: “میتوانم بیشتر تلاش کنم.” این برایم خیلی تاثیرگذار بود. حتی اگر شخص نتواند خواستههای شریکش را برآورده کند، میل به ادامه تلاش، به نظرم ذاتاً عاشقانه است. لین کمیکمتر تنبلش کرده، ولی هنوز کمی تنبل است.»
آن تامپسون: «به نظر میرسد جکسن کمی بیخبر یا کند ذهن است. بعد از تولد بچه، شریکش این همه سختی را میگذراند و وقتی او کاملاً از نظر ذهنی به هم ریخته، جکسن پیشنهاد ازدواج میدهد!»
رابرت پتینسون: «هنوز داری به شریک زندگیات فکر میکنی و تصور میکنی این فقط یک حال و هوا یا دوره موقته. آنها اهل مونتانا هستند. جکسن نمیخواهد او را ترک کند؛ آنها هم یک بچه دارند. پس ترک کردن گزینه نیست. و واقعاً چه کار میتوانی بکنی جز اینکه پیشنهاد بدهی: “برو بیمارستان”؟ نمیتوانم مجبورش کنم برود بیمارستان، نمیتوانم هم ترک کنم. (میخندد) فقط گیر افتادهای.»
جنیفر لارنس: «یه جورایی عاشقانهست.»
رابرت پتینسون: «سعی میکنی عاشقانه رفتار کنی، گذشته رو فراموش کنی، همه چیز رو رها کنی، در حالی که خانوادهات مدام میگویند: “باید از این رابطه خارج شوی، خطرناک است.” و تو فکر میکنی شریک خوب بودن یعنی گذشت کردن. چون واقعاً چه کار دیگهای میتوانی بکنی جز اینکه بگویی: “فکر کنم دیوونه شدی و باید از بچهام دورت کنم.” این راه دیگر است. من هیچ گزینهای ندارم جز اینکه همه چیز را دوباره فراموش کنم و دوباره شروع کنم. بله، آب رفته به جوی برمیگردد.»
آن تامپسون: «جنیفر، چهار ماهه باردار بودید وقتی از میان بوتهها میخزیدید و ناخنها را روی دیوار میکشیدید. این موضوع چطور روی بازیتان اثر گذاشت؟»
جنیفر لارنس: «در سهماهه دوم بودم. اگر در سهماهه سوم بودم، نمیتوانستم در علفها بخزم. اما این تجربه برایم مفید و آزادکننده بود. وقتی باردارید، در یک حالت حیوانی خاص هستید؛ کاری انجام میدهید که فرازمینی است، حس محافظت دارید، غریزی میشوید. اضافه کردن این عنصر که شخصیتم مثل حیوانی گیر افتاده است، در حالی که من واقعاً در چنین حالت حیوانی بودم، کمک کرد. همچنین درباره سکانسهای عریان، میخواستم لین آزادی کامل داشته باشد که بگوید: “برو جلوی آن پنجره بایست، بدون لباس.” نمیخواستم او حتی یک لحظه در غریزهاش شک کند. معمولاً قبل از سکانس عریان، هفته قبلش استرس رژیم و تمرین داری، ولی من باردار بودم، نه رژیم گرفتم و نه ورزش کردم، شکمم بزرگ بود، همهچیز بزرگتر، سلولیت داشتم، و جالب اینکه این برایم مشکلی نداشت. الان که حرفش را میزنیم، جوابم این است: “نه، عالی به نظر میرسید!”»
آن تامپسون: «خانوادهتان همراه شما بودند؟ در محل فیلمبرداری حضور داشتند؟»
جنیفر لارنس: «بله، پسرم عاشق آمدن به لوکیشن بود، چون طرفدار بزرگ جرثقیلها و سیمها و ژنراتورهاست. یک روز یک اسب کاملاً مشکی را برای سکانسی آماده میکردند که در مزرعه میتاخت و عقبپا میزد، ولی پسرم مستقیم رد شد تا ژنراتور را نگاه کند! اسب پشت سرش کارهای خارقالعاده میکرد و او بیتوجه، خیره به ژنراتور بود.»
آن تامپسون: «وقتی فیلمی که برایش خون دل خوردهای، در گیشه شکست بخورد یا نقد منفی بگیرد، چه حسی دارید؟»
رابرت پتینسون (با خنده): «به نظر میآید سوال رو داری آماده میکنی!»
جنیفر لارنس: «فردا شما چه احساسی دارید؟ خیلی سخت است. حتی الان، قبل از اکران و قبل از اعلام فروش گیشه، حس تعرض دارم، چون کاری که میکنی بسیار شخصی است، بخشهایی از خودت را میگذاری داخل گریس یا دنیا، و کلی مشاهدات و عقاید و چیزهایی از خودت که این جهان را شکل میدهد. حس میشود خیلی خصوصی است، ولی بخشی از این صنعت این است که در نهایت آن را به مردم بدهی تا مثل لاشه گورخر، دستهای کفتار پارهاش کنند! این طبیعت ماجراست، هنر برای مصرف ساخته شده، ولی همچنان برایم عجیب و آزاردهنده است که مردم آن را تماشا میکنند.»
رابرت پتینسون: «من همیشه به هر پروژه اینطور نگاه میکنم که: این ممکن است آخرین فیلمی باشد که فرصت ساختش را پیدا میکنی. باید فکر کنی: “آیا به دلایل درست این کار را انجام دادم؟ آیا حاضرم برای این اثر بجنگم؟” اگر دلایل درست داشته باشی، هر اتفاقی بعدش بیفتد ـ البته که دوست داری مردم دوستش داشته باشند ـ ولی وقتی بدانی چرا این تصمیم را گرفتی، دیگر مهم نیست بقیه چه میگویند.»
آن تامپسون: «شما دائم بین پروژههای بزرگ و کوچکتر و پرریسک جابهجا میشوید. آیا عادی است که قبل از شروع نقش، کمی اضطراب داشته باشید؟»
رابرت پتینسون (رو به لارنس): «تو مضطرب میشوی؟»
جنیفر لارنس: «نه.»
رابرت پتینسون: «میدانم که نمیشوی. عجیبه، در این فیلم یک صحنه هشت صفحهای داشتیم، من هفتهها برایش آماده شده بودم، ولی جنیفر یکهو گفت: “امروز چی فیلمبرداری میکنیم؟” و من گفتم: “یعنی چی؟ وای خدایا فاجعه میشه!” و بعد از دو بار مرور، کل دیالوگها رو بلد بود.»
جنیفر لارنس: «خب حافظهام از تو بهتره.»
رابرت پتینسون: «دو بار خواندی و تموم شد! من یک اختلال اضطراب واقعی دارم، ولی تو نداری.»
جنیفر لارنس: «من زولوف* میخورم. شاید تو هم باید بخوری. حس میکنی ذهنت همیشه مشغول اضطرابه و نمیتوانی واضح فکر کنی؟»
رابرت پتینسون: «دارم به کل آیندهام فکر میکنم.»
جنیفر لارنس: «این معمولی نیست.»
رابرت پتینسون: «بیشتر ذهنم هم درگیر آینده همه آدمها هست.»
جنیفر لارنس: «خب معلومه که مضطربی.»
رابرت پتینسون: «ولی حالا که ۱۹ فیلم پشت سر هم بازی کردهام، حافظهام بهتر شده.»
جنیفر لارنس: «فقط خستهای و دیگر وقت نگرانی نداری. این مثل والدین بودن است.»
رابرت پتینسون: «جالب اینه که وقتی “تلماسه” رو بازی میکردم آنقدر هوا در صحرای فیلمبرداری گرم بود که دیگر نمیشد به چیزی فکر کرد. خیلی آرامشبخش بود، انگار مغزم کاملاً خالی شده بود و فقط به دنیس ویلنوو گوش میدادم: “هر چی تو بگی!”»
جنیفر لارنس: «چیزی که مقاومت کنی، ادامه پیدا میکند. تنها راه، عبور کردن است.»
رابرت پتینسون: «ولی من حتی عبور هم نکردم، واقعاً برایم آرامشبخش بود. این حس رو حالا به نقشهای دیگر هم بردهام.»
جنیفر لارنس: «ای کاش آن موقع اینطوری بودی، من این حالت رو ازت ندیدم.»

آن تامپسون: «با توجه به سختی نقش، آیا مراقب رابرت هم بودید؟»
جنیفر لارنس: «نه، خودش خوب مراقب خودش بود. آنجا هر کسی حواسش به خودش بود. وقتی مردم فیلم رو ببینند، میگویند: “وای خدای من، باید خیلی سنگین بوده باشه.” ولی ما واقعاً خیلی خوش گذراندیم. بازی کردن کسی که اجازه میدهد افکار مزاحمش برنده شوند، لذتبخش است. چند بار شده بخواهی همه شامپوها رو از قفسه برداری و فشارشان بدهی تا خالی شوند؟ رضایتبخش بود!»
آن تامپسون: «پس دردی که گریس دارد را زندگی نمیکردید؟»
جنیفر لارنس: «نه، چون یک بچه دو ساله در کلگری همراه من بود، نمیتوانستم چنین کاری کنم. همیشه تعجب میکنم بازیگرانی که روش متد کار میکنند. وقتی ازدواج کرده باشند، چطور این کار رو ادامه میدهند؟»
رابرت پتینسون: «بله دیدهام، ولی به نظرم یعنی اینکه فقط همیشه بداخلاق باشی! این چیزی هست که از روش متد برداشت میکنم.»
آن تامپسون: «وقتی نقش خاصی بازی میکنید، آیا برایتان مهم است که تماشاگر شخصیت را دوست داشته باشد؟»
جنیفر لارنس: «این بیشتر سئوال توست.»
رابرت پتینسون: «چرا؟»
جنیفر لارنس: «گریس خیلی دوستداشتنی است!»
رابرت پتینسون: «لطفاً به سوال جواب بده.»
جنیفر لارنس: «واقعاً هست! مگر دوستداشتنی نیست؟ به نظر من که فوقالعاده است.»
رابرت پتینسون: «حس میکنم باید زولوف بگیرم.»
جنیفر لارنس: «خیلی بامزه است، کسی بهش میگوید: “فکر میکنی لازم داری بابت چیزی عذرخواهی کنی؟” و او میگوید: “نه.” این فوقالعادهست.»
رابرت پتینسون: «برای بازیگر تقریباً غیرممکن است شخصیتش را دوست نداشته باشد.»
جنیفر لارنس: «فکر کنم همین الان منظور تو رو ثابت کردم، ولی هنوز معتقدم نظر شخصی من هیچ ربطی به نقش ندارد. اینکه من چطور به مرگ سگم واکنش نشان میدهم، با واکنش شخصیت نسبت به مرگ سگش فرق دارد.»
رابرت پتینسون: «ولی فکر نمیکنی باید بتوانی شخصیتی را بفهمی تا که دوستش داشته باشی؟»
جنیفر لارنس: «دوست داشتن یعنی عمیقاً درکش کنی.»
رابرت پتینسون: «بله، دقیقاً. وقتی کسی را بفهمی، یعنی دوستش داری.»
جنیفر لارنس: «و برایش احترام قائل باشی. خوبه.»
آن تامپسون: «فیلمبردار شیموس مکگاروی در طول فیلم چه میکرد؟ لین رمزی در لوکیشن آزادی عمل زیادی داشت؟»
جنیفر لارنس: «فوقالعاده بودند. از فیلمخام قدیمی استفاده میکردیم و شیموس لنزها را میسوزاند! کلی تصویربرداری به سبک روز-برای-شب داشتیم و او بخش دریچه دوربین را داغ میکرد، که تا حالا ندیده بودم کسی انجام دهد، ولی یک حس تیره و جوهری عالی ایجاد میکرد.»
آن تامپسون: «آیا لین رمزی برداشتهای زیادی میگرفت و بداهه کار میکرد؟»
جنیفر لارنس: «همه کارها قبل از فیلمبرداری انجام شده بود؛ صحبت درباره شخصیت، فضای ذهنی، طراحی صحنه و لباس، جهان فیلم. وقتی سر صحنه میرسی، او کمی کنار میکشد و بیشتر ناظر میشود ـ ولی در جهانی که خودش ساخته.»
رابرت پتینسون: «جالب اینجاست که او در صحنه یک حالت پررنگ دارد؛ وضعیت عاطفیاش در فضای کار نفوذ میکند. این برایم هیجانانگیز است چون تقریباً هر تصمیمی که میگیرد برایت غافلگیرکننده است، همیشه نمیدانی نتیجه چه میشود و این سرگرمکننده است.»
*زولوف = نام تجاری دارویی است که ماده فعال آن «سرترالین» میباشد. زولوف با افزایش میزان سروتونین در مغز، به بهبود خلق و کاهش علائم اضطراب و افسردگی کمک میکند. سروتونین یک انتقالدهنده عصبی است که نقش مهمی در تنظیم حالت روحی و احساس آرامش دارد.





