۱۰ فیلم برتر ضد فاشیستی تمام دوران

فاشیسم: بیشک یکی از زیرکترین و تاریکترین ایدئولوژیهای سیاسیست که تا به حال ایجاد شده …
این ایدئولوژی، کمتر از آنکه یک باور واقعی باشد، بیشتر به عنوان روشی بدبینانه برای کنترل و سرکوب مخالفتها مطرح شده و در اوایل قرن بیستم در ایتالیا با حکومت بنیتو موسولینی به وجود آمد. فاشیسم بهطور عمده با آلمان نازی و آدولف هیتلر مرتبط است. اما این نوع حکومت میتواند هر کشوری را آلوده کند. در هستهی فاشیسم، فلسفهای راستگرایانه و خودکامه وجود دارد که ملت را بالاتر از فرد قرار میدهد و با ویژگیهایی چون دولت خودکامه، رهبر دیکتاتوری با قدرت مطلق، نظامیگری سنگین و سرکوب شدید مخالفان مشخص میشود. این یک نیروی ترسناک است که در هستهاش به انسانزدایی و ستم بر انسانها اعتقاد دارد.
در اینجا به معرفی ۱۰ فیلم ضد فاشیستی برتر تاریخ میپردازیم که در ترتیب زمانی ارائه شدهاند:

«دیکتاتور بزرگ» (The Great Dictator) – 1940
-
- کارگردان: چارلی چاپلین
- این فیلم در زمانی ساخته شد که ایالات متحده هنوز با آلمان نازی در صلح بود و به نقد شدید ضد یهودیت و تمامیتخواهی در اروپا میپردازد. چاپلین در نقش «آدنوید هاینکل» (دیکتاتور کشور خیالی توماینی) و یک آرایشگر یهودی ظاهر میشود. این فیلم با یک سخنرانی احساسی در پایان خود در یادها ماند. در این مونولوگ، چاپلین برای دموکراسی و آزادی دعا میکند.

«مردی که با او ازدواج کردم» (The Man I Married) – 1940
-
- کارگردان: هارولد فریدنبرگ
- داستان زنی آمریکایی است که با شوهرش که به نازیسم متمایل شده، مواجه میشود. فیلم در قالب یک درام زنانه، آگاهی او از خطر نازیسم را به تصویر میکشد و نشان میدهد که چگونه باید در برابر این ایدئولوژی ایستاد، حتی اگر این مبارزه علیه همسرش باشد.
فیلم “مردی که با او ازدواج کردم” یک اثر ضد فاشیستی است که به شکل یک درام خانگی و با رویکردی زنانه به موضوعات پرداخته است. این ژانر به خوبی میتواند پیام خود را منتقل کند. شخصیت بنت به نظر زندگی کاملی دارد، اما همسرش (با بازی فرانسیس لدرر) به شدت تحت تأثیر نازیسم قرار میگیرد و حتی خانواده را به آلمان هیتلری میبرد.
شخصیت بنت در این فیلم به عنوان یک آمریکایی معمولی در سال ۱۹۴۱ به تصویر کشیده شده. او از معنای واقعی نازیسم و تهدیدهایی که به همراه دارد، آگاهی چندانی ندارد. آگاهی او از خطرات نازیسم نماد بیداری کل جامعه آمریکاست و نشان میدهد که این تهدید چقدر خطرناک است. او متوجه میشود که باید در برابر این خطر بایستد، زیرا هر فرد آزادیخواهی باید به طریقی متفاوت به این مقاومت بپردازد — حتی اگر این مقاومت علیه همسرش باشد. حال و هوای فیلم شبیه به فیلمهای دهه ۴۰ لایفتایم است و با یک پایان غیرمنتظره فوقالعاده، جذابیت آن را بیشتر میکند.

«شکار انسان» (Man Hunt) – 1941
-
- کارگردان: فریتز لانگ
- داستان یک شکارچی بزرگ به نام «تورندایک» (والتر پیجئون) که تصمیم به ترور هیتلر میگیرد. این فیلم نقدی بر سیاست تساهل بریتانیا در آن زمان است و به تعقیب و گریز بین او و نازیها میپردازد. فیلم به خوبی وحشت فاشیسم و عواقب آن را به تصویر میکشد.
شکارچی بزرگ، تورندایک (با بازی والتر پیجئون) به نوعی بازی “کمین ورزشی” را انجام میدهد. در این نوع شکار، شکارچی هدف خود را در تیرکمان تفنگش میبیند اما شلیک نمیکند؛ خودِ این که میتوانی هدف را بکشی، پیروزی بزرگی است. اما تورندایک در پی خطرناکترین شکار ممکن است: آدولف هیتلر. البته نازیها او را میبینند و فکر میکنند که این یک تلاش واقعی برای ترور است — و شاید در آخرین لحظه، برای تورندایک هم همینطور بود.
پس از اینکه نازیها او را دستگیر و شکنجه میکنند، او با استفاده از یک کشتی تجاری به سمت لندن فرار میکند. اما در آنجا نیز امنیت ندارد.
فیلم “شکار انسان” به کارگردانی فریتز لانگ، نقد قدرتمندی به بریتانیا در دوران سازشکاری ارائه میدهد و به یک بازی موش و گربه تبدیل میشود. دولت بریتانیا که هنوز با آلمان در صلح است، پیشنهاد استرداد تورندایک را میدهد، بنابراین او فرار میکند — در حالی که نازیها به رهبری جورج سندرز به دنبالش هستند. شخصیت سندرز، ممکن است یک بریتانیایی باشد اما به سادگی به ایدئولوژی سمی رایش سوم جذب شده. تعقیب او به نوعی تمثیلی از بیرحمی فاشیسم است و کسانی که تورندایک از آنها کمک میگیرد، در واقع گروهی متنوع از آسیبپذیرترین افراد جامعه هستند. آنانی که خود به وضوح هدف نازیها نیز خواهند بود (یک پسر بچه فقیر با بازی رودی مکداول و جوآن بنت به عنوان یک کارگر جنسی).
لانگ، که خود در سال ۱۹۳۳ از دستِ نازیها فرار کرده بود، به فیلم نوعی شتاب و هیجان خاصی میبخشد.

«عامل نازی» (Nazi Agent) – 1942
-
- کارگردان: جول داسین
- «کانراد ویدت» در این فیلم نقش دو برادر دوقلو را بازی میکند: یکی در آمریکا و دیگری در آلمان نازی. داستان حول محور تلاش برادر ضد فاشیست برای نفوذ به درون رژیم نازی میچرخد و به خوبی مفهوم ایستادگی در برابر ظلم را نشان میدهد.
کانراد ویدت با بازی در فیلم “مطب دکتر کالیگاری” در سال ۱۹۱۹ به نوعی سینمای آلمان را به جهان معرفی کرد. اما او نیز پس از به قدرت رسیدن نازیها مجبور به فرار از آلمان شد، زیرا همسرش یهودی بود. پس از چند سال زندگی در بریتانیا، وقتی به هالیوود رسید، بر این نکته تأکید کرد که در قراردادش باید قید شود که اگر نقشِ یک نازی را به او بدهند، باید به عنوان پلیدترین شرورها به تصویر کشیده شوند. او هیچ علاقهای به مفهوم “آلمانی خوب” نداشت.
بنابراین، ما او را در نقش سرهنگ اشتراسر در “کازابلانکا” و همچنین در “تمام شب” به عنوان نازی متعصبی که خود و سگش را به کام مرگ میکشاند، میبینیم. اما شاید جذابترین نقش ضد نازی او در فیلم “عامل نازی” به کارگردانی جول داسین باشد؛ فیلمی که به نوعی اقتباسی از “داستان دو شهر” است. در این فیلم، ویدت نقش دو برادر دوقلو را بازی میکند: یکی که به عنوان یک مهاجر در ایالات متحده زندگی میکند و از فاشیسم متنفر است و دیگری که یک مقام بلندپایه نازی در رایش است.
هنگامی که برادر نازی در ایالات متحده برای یک مأموریت دیپلماتیک به سر میبرد، با برادرش روبرو میشود و برادر ضد فاشیست او را میکشد. او متوجه میشود که چه فرصتی در پیش دارد: میتواند هویت برادرش را به عهده بگیرد و به عنوان یک مقام نفوذی، از درون رایش برای سرنگونی آن تلاش کند. آنچه بعد از این اتفاق میافتد، بسیار هیجانانگیز است و نمیتوان آن را لو داد. “عامل نازی” نشان میدهد که چگونه یک پیشفرض جذاب میتواند یک مفهوم عمیق درباره ایستادگی در برابر ظلم را به تصویر بکشد.
«روح کندوی عسل» (The Spirit of the Beehive) – 1973
-
- کارگردان: ویکتور اریس
- این فیلم یکی از آثار برتر سینمای اسپانیا است که نقدی بر دیکتاتوری فرانسیسکو فرانکو دارد. داستان حول محور دختر بچهای به نام «آنا» میچرخد که به فیلم «فرانکشتاین» علاقهمند است و به یک سرباز جمهوریخواه پناه میدهد. این فیلم با سمبلهای متعددی به وضعیت اجتماعی و سیاسی اسپانیا پرداخته است.
“روح کندوی عسل” یکی از شاهکارهای بزرگ سینمای اسپانیا است که انتقادات خود از دیکتاتوری فرانسیسکو فرانکو، درحالیکه هتوز در قدرت بود، را در قالب داستانی مرموز پیرامون تخیل و تراژدی کودکی ارائه میدهد. این فیلم در سال ۱۹۴۰ و بلافاصله پس از جنگ داخلی اسپانیا و به قدرت رسیدن فرانکو روایت میشود، و داستان آنا (با بازی آنا تورنت) را دنبال میکند؛ دختری ششساله در یک دهکده دورافتاده اسپانیایی که شیفتگیاش به فیلم “فرانکشتاین” ساخته جیمز وِیل او را به کمک به یک سرباز جمهوریخواه زخمی که از رژیم فرانکو پنهان شده، ترغیب میکند.
اگرچه زیرمتن سیاسی ممکن است در نگاه اول برای تماشاگران مدرن قابل درک نباشد، اما “روح کندوی عسل” سرشار از نمادگراییایست که وضعیت سوخته اسپانیا پس از جنگ داخلی را به تصویر میکشد. در حالی که حلقه فرانکو بر کشور بیشتر و بیشتر محکم میشد، تنها کودکان بیگناه از خفقان و سلطه غیرانسانی این رژیم در امان بودند.

«جنگ ستارگان: قسمت ۴ – امیدی تازه» (Star Wars: Episode IV – A New Hope) – 1977
-
- کارگردان: جورج لوکاس
- این فیلم در واقع داستان نبرد علیه یک امپراتوری فاشیستی در فضا است. با وجود اینکه در سالهای اخیر به نظر میرسد این مضمون کمی کمرنگ شده، اما مفهوم کلی مبارزه با فاشیسم همچنان در هسته این داستان وجود دارد.
تقریباً نیم قرن از راهاندازی و فروش محصولات مرتبط با “جنگ ستارگان” میگذرد و این موضوع باعث شده تا زیرمتن سیاسی فیلم (که احتمالاً آنقدر واضح است که نمیتوان آن را به عنوان “زیرمتن” نامید) کمی توخالی به نظر برسد. احتمالاً شما میتوانید در روز هالووین کودکانی را ببینید که به عنوان استورمتروپر یا دارث ویدر لباس پوشیدهاند. اما اگر به تماشای پدیده علمی تخیلی اصلی جورج لوکاس در سال ۱۹۷۷ برگردید، به خاطر خواهید آورد که، بله، اینها نازیهای فضایی هستند.
از ماسکهای یکسانی که سربازان پیادهنظام میزنند گرفته تا “مارش امپراطوری” که موسیقی متن شرور بیچهره را تشکیل میدهد، شباهت این امپراتوری در حال گسترش که به دنبال تسلط بر کهکشان است با دنیای فاشیسم نمایان است. فیلمهای اخیر “جنگ ستارگان” بسیاری از تهدیدهای ضد فاشیستی این فرانچایز را تضعیف کردهاند، اما هسته سیاسی آن هنوز در بیشتر نسخهها وجود دارد و در سریال “اندور” (Andor) به شیوهای عمیق بررسی شده است.

«برزیل» (Brazil) – 1985
-
- کارگردان: تری گیلیام
- این فیلم به تصویر کشیدن یک جامعه توتالیتر و وحشتهای آن میپردازد. داستان یک کارمند دولتی به نام «سام لوری» را دنبال میکند که در دنیایی پر از نظارت و سرکوب زندگی میکند. فیلم در عین طنز سیاه، واقعیتهای وحشتناک یک دولت تمامیتخواه را به تصویر میکشد.
ژانر علمی تخیلی همواره ابزاری برای بررسی مسائل اجتماعی بوده، به همین دلیل وجود نمونههای زیادی از فاشیسم در تاریخ ادبیات و سینما منطقی به نظر میرسد. مشهورترین آنها بدون شک رمان “۱۹۸۴” اثر جورج اورول است، اما بهترین نسخه سینمایی این کابوس دیستوپیایی، یک اقتباس نیست، بلکه به شدت تحت تأثیر جهنم اداری بیروح این رمان قرار دارد.
فیلم “برزیل” به کارگردانی تری گیلیام با بازی جاناتان پریس به عنوان یک کارمند رده پایین در یک شهر دیکتاتوری و تحت نظارت روایت میشود. این شهر به فناوریهای نامناسب وابسته است و مقاومت در برابر آن با شکنجههای شدید سرکوب میشود. با وجود طنز تیرهای که در نقد خود دارد، “برزیل” وحشت دیدگاه اورول از اقیانوسیه را به خوبی به تصویر میکشد، بهویژه در پایان تلخ و ناامیدکنندهاش که هیچ راه فراری از این کابوس ارائه نمیدهد.

«بیا و ببین» (Come and See) – 1985
-
- کارگردان: الم کلیموف
- این فیلم به تصویر کشیدن اشغال نازیها در بلاروس میپردازد و اثر عمیق و تکاندهندهای بر روی بیننده میگذارد. داستان از دید یک نوجوان روایت میشود که در تلاش برای نجات خود و خانوادهاش در برابر وحشتهای جنگ است.
فیلمهای زیادی درباره وحشتها و جنایات دولت نازی آلمان ساخته شده است، مانند “فهرست شیندلر”، “ارتش سایهها” و “پیانیست”، اما اگر بخواهیم یکی از مؤثرترین و دلخراشترین آنها را معرفی کنیم، باید به “بیا و ببین” اشاره کنیم. این شاهکار اِلِم کلیموف در سال ۱۹۸۵ به اشغال بلاروس توسط آلمان در طول جنگ جهانی دوم میپردازد و به شدت تأثیرگذار است.
فیلم بر اساس روایتهای واقعی و دستهاول از افرادی که در آن زمان در بلاروس زندگی میکردند، ساخته شده است و داستان را از دید یک پسر نوجوان به نام الکسی کراوچنکو روایت میکند. او به مقاومت در برابر اشغالگران میپیوندد تا خود را نجات دهد، اما در این مسیر با بیرحمی و ظلم حکومت مهاجم روبرو و روحش شکسته میشود.
با طول ۲ ساعت و ۲۰ دقیقه، “بیا و ببین” ممکن است برای برخی تماشاگران غیرقابل تحمل باشد، نه به خاطر کیفیت پایین فیلم، بلکه به دلیل نمایش بیرحمانه و صادقانه ترس و درد که احساسات تماشاگر را به شدت تحت تأثیر قرار میدهد. این فیلم یک شاهکار است، ساده و واضح، حتی اگر به قدری دشوار باشد که نتوانید آن را بیش از یک بار تماشا کنید.

«پروکو روسو» (Porco Rosso) – 1992
-
- کارگردان: هایائو میازاکی
- در این انیمیشن، شخصیت اصلی که به یک خوک تبدیل شده، در تلاش برای آزادی از فاشیسم و دیکتاتوری است. این فیلم به خوبی به نقد دیکتاتوری و طبیعت انسانی میپردازد و مفهوم آزادی را در برابر فاشیسم به تصویر میکشد.
فیلم انیمیشن “پورکو روسو” به کارگردانی هایائو میازاکی، با جملهای به یاد ماندنی شروع میشود: “من ترجیح میدهم خوک باشم تا فاشیست”. این فیلم به وضوح به بررسی طبیعت غیرانسانی دیکتاتوریها میپردازد. داستان در ایتالیا در دهه ۱۹۳۰ میگذرد و درباره یک خلبان جنگ جهانی اول است که به طرز معماگونهای به خوک تبدیل شده و از حکومت فاشیستی فرار کرده است. پورکو در آسمانها علیه دزدان دریایی پرواز میکند. در حالی که ماهیت نفرین پورکو چندان روشن نیست، میازاکی به وضوح نشان میدهد که آنچه این خلبان شجاع به آن نیاز دارد، بازگشت به خانه و تسلیم در برابر اقتدار نیست، بلکه رهایی از احساسِ گناهِ زنده ماندنِ خود است. به نوعی، “پورکو روسو” فیلمی درباره آزادی است که کاملاً در تضاد با آنچه فاشیسم ارائه میدهد، قرار دارد.

«منطقه دلخواه» (The Zone of Interest) – 2023
-
- کارگردان: جاناتان گلیزر
- این فیلم به بررسی زندگی روزمره یک خانواده نازی و به تصویر کشیدن بیاحساسی و وحشت ناشی از فاشیسم میپردازد. فیلم به خوبی نشان میدهد که چگونه ایدئولوژی فاشیسم انسانها را به بیتفاوتی نسبت به رنج دیگران سوق میدهد.
«منطقه دلخواه» یکی از دشوارترین فیلمها برای تماشا در سالهای اخیر است و میتوان آن را بهعنوان فیلمی درباره «روزمرگی شر» خلاصه کرد. این اثر جاناتان گلیزر، بهخوبی زندگی آرام خانواده یک جنایتکار جنگی نازی را به تصویر میکشد، اما در واقع بیشتر به بررسی روزمرگی و بیاحساسی فاشیسم میپردازد و نشان میدهد که چگونه این ایدئولوژی، افرادی را که از آن بهرهمند شدهاند، نسبت به سرکوب و وحشتی که ایجاد کرده، بیاحساس میکند.
دوربین گلیزر با فاصلهای مشخص، زندگی روزمره «رودولف هاس» (افسر اردوگاه کار اجباری آشوویتس) و همسرش «هدویگ» را به تصویر میکشد. این زوج در خانهای آرام و زیبا به کارهای باغبانی و ماهیگیری در کنار یک رودخانه مشغول هستند، در حالی که فریادها و صدای شلیک گلوله همیشه به گوش میرسد. اما هیچکدام از آنها تمایلی به توجه به خونریزیهایی که در همسایگیشان در حال وقوع است، ندارند.
طراحی صدای جذاب و تأثیرگذار گلیزر نقشی کلیدی در فیلم ایفا میکند و فضایی پر از سر و صدا را ایجاد میکند که با آرامش ظاهری خانه تضاد دارد و حس تنفر و انزجار عمیقی را در بیننده ایجاد میکند.
آنچه «منطقه دلخواه» را به فیلمی حیاتی تبدیل میکند، این است که وحشتهایی که به آنها اشاره شده، هنوز هم در اشکال مختلف در سراسر جهان وجود دارند. ظرفیت بشر برای بیاحساس شدن نسبت به رنج دیگران و حفظ کرامت انسانهایی که در حال رنج بردن هستند، بیپایان است. این فیلم به ما یادآوری میکند که باید همیشه نسبت به این موضوعات هوشیار باشیم و از انسانیت خود محافظت کنیم.
این فیلمها نمونههایی از قدرت سینما در مقابله با ظلم و استبداد هستند و به ما یادآوری میکنند که همیشه باید در برابر فاشیسم ایستادگی کنیم.






