دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
متفرقه

حقیقت‌های تکان‌دهنده درباره زنان نگهبان نازی؛ چهره پنهان جنایت

در یک بعدازظهر سرد و آرام، زمانی که آفتاب رو به غروب رفته و سایه‌ها بر دشت‌های آلمان کشیده شده بود، «ارنا پتری» (Erna Petri)، زن خانه‌دار آلمانی، در مسیر بازگشت به خانه با صحنه‌ای هولناک روبه‌رو شد: شش پسر بچه نحیف و لرزان، در کنار جاده به هم پناه برده بودند و نگاه‌شان از وحشت پر بود. ارنا، که همسر یک افسر بلندپایه اس‌اس بود، به خوبی می‌دانست این کودکان چه کسانی هستند: یهودی‌هایی که از قطار مرگ گریخته‌اند.

هشدار این مطلب حاوی روایت‌های تاریخی تراژیکی و تلخی از جنگ جهانی دوم است …

در ابتدا، حس مادری و دلسوزی او را فراگرفت و به کودکان گرسنه پناه و غذا داد؛ اما با غروب روز، همان دستان مهربان، آن‌ها را به اعماق جنگل برد و با شلیک گلوله، زندگی‌شان را پایان داد. این داستان تکان‌دهنده، تنها بخشی از واقعیتی تاریک است که تاریخ کمتر به آن پرداخته: نقش فعال و بی‌رحمانه برخی از زنان نازی در ماشین کشتار نازی‌ها.

کتاب «خشم هیتلر» (Hitler’s Furies) نوشته پروفسور «وندی لاور» (Wendy Lower)، با پژوهش‌های گسترده و اسناد تازه یافته، پرده از نقش حیرت‌آور ده‌ها هزار زن آلمانی در جنایات دوران نازی‌ها برمی‌دارد؛ نقشی بسیار فراتر از آنچه تاریخ‌نگاران تاکنون روایت کرده‌اند. برخلاف باور رایج که زنان را صرفاً تماشاگر یا قربانی می‌دانست، اسناد نشان می‌دهد آنان نیز با همان ایدئولوژی بیمار، همدست و گاه حتی پیشرو در فجایع بودند.

از پرستاران و ماماهایی که به بهانه «پاکی نژادی» دست به سقط جنین، اتانازی و عقیم‌سازی زنان دیگر می‌زدند تا نگهبانان زن اردوگاه‌ها که قساوت‌شان زبانزد بود؛ زنان در تار و پود رژیم نازی نقشی فعال و تعیین‌کننده داشتند.

اما چگونه ممکن است زنانی که قرار بود نماد مهر و پرورش باشند، به ابزار مرگ و قساوت بدل شوند؟ در دل جامعه‌ای مسموم از ایدئولوژی نژادپرستانه، زنان نیز گرفتار موج جنون جمعی شدند. میلیون‌ها زن آلمانی، باوری عمیق به «دشمن بودن یهودیان» یا «نژاد برتر ایده هیتلر» یا «مجازات اسیران متفقین» داشتند و یا فعالانه در بی‌رحمی‌ها مشارکت کردند یا با سکوت و چشم‌پوشی، همدست این جنایت عظیم شدند.

قلب این فجایع، در «شرق وحشی» (Wild East) بود؛ سرزمین‌هایی در لهستان، اوکراین و بخش‌هایی از روسیه که پس از اشغال به صحنه قتل‌عام بی‌نقاب بدل شد. بیش از نیم‌میلیون زن آلمانی به این مناطق مهاجرت کردند و به اشکال مختلف در نسل‌کشی نقش ایفا کردند؛ از منشی‌هایی که پشت ماشین تحریر، دستور اعدام‌ها و لیست‌های قتل را تایپ و بایگانی می‌کردند تا همسران افسران اس‌اس که در ویلاهای مصادره‌شده، در سایه قدرت و ثروت تازه، چشم بر کوه اجساد و بوی مرگ در اطراف خود می‌بستند.

ساده‌لوحی است اگر فکر کنیم این زنان هیچ نشانه‌ای از حقیقت را نمی‌دیدند. چگونه می‌توانستند تپه‌های لباس، جواهرات و اسباب‌بازی‌های ضبط‌شده از قربانیان را ببینند و نپرسند که صاحبان آن‌ها کجا رفته‌اند؟ پروفسور لاور این دوره را «بزرگ‌ترین کارزار دزدی سازمان‌یافته در تاریخ» می‌نامد که زنان آلمانی نه فقط مجریان، بلکه بهره‌برداران آن نیز بودند.

در میان این جمعیت زنان، برخی نام‌ها در بی‌رحمی شهره شدند؛ مانند «لیزلوت مایر» (Liselotte Meier) که با رئیس اس‌اس خود آن‌چنان یکی شد که گویی جزیی از وجود اوست. آن‌ها با هم به «شکار» می‌رفتند؛ شکار انسان، جایی که تیراندازی به انسان‌ها، همچون نوعی سرگرمی سیاه در برف‌های شرق در همان سرزمین‌های اشغالی، مرز میان زندگی و مرگ گاهی به طرز پوچ و بی‌رحمانه‌ای باریک بود. یک زن می‌توانست تنها به خاطر یک مهارت ساده، مانند آرایشگری یا بافندگی، جان انسانی را برای مدتی حفظ کند؛ در حالی که دیگری تنها با یک اشاره، سرنوشت ده‌ها نفر را به سوی مرگ هدایت می‌کرد.

اما نقش آنان به همین‌جا ختم نمی‌شد. بسیاری از منشی‌ها و کارمندان اداری، بعد از هر کشتار جمعی، پناهگاهی برای افسران خسته از جنایت فراهم می‌کردند؛ جایی که با نوشیدن شَنَپس و لذت‌های زودگذر، می‌کوشیدند کابوس‌های شبانه را فراموش کنند. حتی برخی از آن‌ها، خودشان داوطلبانه در این ضیافت خون شرکت می‌کردند. در میانه مهمانی‌ها و جشن‌ها، صدای شلیک گلوله از حیاط عمارت شنیده می‌شد؛ میهمانان گاهی برای تفریح، به قتل زندانیان می‌پرداختند و سپس دوباره به دور هم جمع می‌شدند.

نمونه‌هایی چون «ارنا پتری» (Erna Petri) زن یک افسر اس‌اس، به نماد این قساوت بدل شدند. او در عمارت اشرافی خود در لهستان، با تفنگ از بالکن به زندانیان شلیک می‌کرد و اقتدار خود را با لذت و بی‌احساسی به نمایش می‌گذاشت. در نزدیکی او، «ورا وولاوف» (Vera Wohlauf) قرار داشت که با شلاق در دست، در حالی که باردار بود، در کنار شوهرش به قتل‌عام هزاران نفر کمک می‌کرد. بی‌تفاوتی او به درد و رنج اطرافش، حتی فرزندش را نیز شاهد خاموش این جنایات می‌کرد.

در اوکراین، منشی جوانی به نام «یوهانا آلتواتر» (Johanna Altvater)، مشهور به «فرولاین هانا» (Fräulein Hanna)، با شلوار سوارکاری و چکمه‌های بلند، با قدرتی سرد و بی‌رحمانه، زنان، مردان و کودکان را به سمت مرگ می‌راند. روایت‌ها از او، تصویر زنی با چهره‌ای سخت و رفتاری سنگدل را ترسیم می‌کند که کوچک‌ترین نشانه‌ای از ترحم در وجودش دیده نمی‌شد.

اما اوج این بی‌رحمی زمانی آشکار می‌شود که یوهانا آلتواتر در بخش کودکان یک بیمارستان صحرایی قدم می‌زند؛ با بی‌تفاوتی کودکانی را که روی تخت خوابیده‌اند، یکی‌یکی از بالکن به پایین پرتاب می‌کند. برخی از آن‌ها در همان لحظه جان می‌سپاردند و برخی دیگر زنده می‌ماندند اما با زخمی عمیق و جراحتی که تا پایان عمر بر روح و جسمشان باقی می‌ماند. این «عادت زشت» او، نمادی از ظلم و قساوتی بود که هیچ حد و مرزی نمی‌شناخت.

یکی از وحشتناک‌ترین لحظات، زمانی بود که یوهانا، کودکی خردسال را به زور گرفت و با خشونتی غیرقابل تصور جان او را گرفت؛ در حالی که پدر بی‌نوا نظاره‌گر بود و هنوز هم نمی‌توانست باور کند چنین رفتار بی‌رحمانه‌ای از زنی دیده می‌شود.

در همان حوالی، جشن و پایکوبی غریبی برپا بود؛ جشنی که در میان خون و رنج برگزار می‌شد. زنان و مردان در میان موسیقی و رقص، گاه برای لحظاتی از کابوس اطراف خود فرار می‌کردند اما صدای گلوله و فریادهای قربانیان، همواره گوشه‌ای از این مهمانی‌ها را پر می‌کرد.

یکی دیگر از زنان بی‌رحم، همسر یک مأمور گشتاپو بود؛ زنی که با ضربات شلاق و عصبانیت خود، کودکان بی‌دفاع را مورد آزار قرار می‌داد و حتی کالسکه کودک را به عنوان سلاحی برای ترساندن و تحقیر به کار می‌برد. این زن، نه تنها خشونت فیزیکی بلکه تهدید دائمی را به خیابان‌ها و زندگی مردم تحمیل می‌کرد.

پس از پایان جنگ، سرنوشت این زنان متفاوت بود. برخی مانند ارنا پتری به پای میز محاکمه کشیده شدند و با مجازات روبرو گشتند؛ اما بسیاری دیگر از دست عدالت گریختند و با ادعای نادانی و بی‌اطلاعی، خود را تبرئه کردند؛ دفاعی سست و بی‌پایه که حقیقت نقش فعالشان را پنهان نکرد.

پروفسور وندی لاور با تحقیق و پژوهش عمیق خود، نشان داد که این خشونت و قساوت نه استثنا بود و نه منحصر به چند نفر؛ بلکه بخشی گسترده و فراگیر از رژیم نازی بود که میلیون‌ها زن و مرد در آن نقش داشتند. انکار این واقعیت، به معنای چشم‌پوشی از حقیقت تلخی است که درباره ماهیت انسان و قدرت فاسد ایدئولوژی حکایت می‌کند.

درس تلخ تاریخ این است که چنین فجایعی تنها به گذشته محدود نمی‌شود؛ سایه آن هنوز بر جهان امروز سنگینی می‌کند و در گوشه و کنار دنیا، جنایاتی مشابه در حال وقوع است. این واقعیت هشداری است برای ما که همواره هوشیار باشیم و اجازه ندهیم تاریکی دوباره بر بشریت چیره شود.

اگر این مطلب برایتان جالب بود، نظرات خود را درباره این بخش تاریک تاریخ بشر با ما و دیگران در میان بگذارید.


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا