۱۴ ژوئیه ۱۷۸۹، زندان باستیل – نماد استبداد سلطنتی فرانسه – به دست مردم خشمگین سقوط کرد. پس از سالها تحمل مالیاتهای سنگین، کار اجباری و قحطی، در حالی که شاه و اشراف در تجمل زندگی میکردند، مردم دیگر تاب نیاوردند. «سوگند زمین تنیس» آغازگر مسیر تغییر شد؛ جایی که نمایندگان ملت سوگند یاد کردند قدرت پادشاه را محدود و قانون اساسی جدیدی تدوین کنند.

امواج آرمانخواهی برای «حقوق بشر و شهروند» نظام کهنه را در هم میکوبید و عصر نوینی از روشنگری، برابری و انقلاب در اروپا آغاز شده بود.
از امید به شکاف
پس از سوگند زمین تنیس، «مجمع ملی» – متشکل از نمایندگان منتخب و متأثر از اندیشههای روشنگری – زمام امور را گرفت و کار تدوین قانون اساسی را آغاز کرد. گرچه ابتدا بیشتر نمایندگان به سلطنت مشروطه تمایل داشتند، اما «لویی شانزدهم» و حامیانش حاضر به تقسیم قدرت با مردم نبودند.

ژوئن ۱۷۹۱، لویی برای پیوستن به نیروهای وفادار در مرز فرانسه گریخت، اما در «وارِن» دستگیر شد. این خیانت شکاف میان سلطنتطلبان مشروطه و جمهوریخواهان را عمیقتر کرد. سپتامبر همان سال، قانون اساسی جدیدی تصویب شد که همچنان اختیارات زیادی برای شاه باقی میگذاشت، اما اختلافات داخلی مجلس – میان جناح رادیکال «ژاکوبن» و محافظهکاران «فوئیان» – کشور را در بنبست قرار داد.
سایه جنگ و بحران
در حالی که توجه قدرتهای بزرگ اروپا بیشتر به وقایع لهستان بود، بیانیه «پیلنیتس» (۱۷۹۱) از سوی اتریش و پروس، حمایت مشترک از شاه فرانسه را اعلام کرد و خشم انقلابیون را برانگیخت. همزمان، اشراف مهاجر در «کوبلنز» تهدید به حمله و بازگرداندن سلطنت میکردند.

در ۲۰ آوریل ۱۷۹۲، فرانسه به اتریش اعلان جنگ داد. اما ارتش فرانسه – که افسران اشرافی خود را از دست داده و پر از داوطلبان بیتجربه بود – دچار آشفتگی شدید بود. شکست در بلژیک اتریشی و شورش در واحدها، امید به پیروزی سریع را نابود کرد.
تابستان همان سال، پروس به اتریش پیوست و «ائتلاف اول» علیه انقلاب شکل گرفت. فرماندهی نیروهای متحد با «دوک برونسویک» – بهترین ژنرال اروپا – بود که با تهدید به نابودی پاریس، نفرت و خشم مردم را شعلهور کرد. این تهدید به حمله مردم به کاخ «توییلری» و زندانی شدن شاه و خانوادهاش انجامید.
پیشروی ارتش ائتلاف
در حالی که ارتش فرانسه تجدید سازمان میشد، نیروهای برونسویک قلعههای «لانگوی» و «وردَن» را تصرف کردند. سقوط وردن وحشت در پاریس برانگیخت و «قتلعامهای سپتامبر» رقم خورد. فرماندهی ارتش اکنون به ژنرالهای انقلابی «دوموریه» و «کلرمان» سپرده شد.

دوموریه که مأمور جلوگیری از پیشروی شد، به دلیل ضعف دفاعی در «آرگون»، از شمال دور زده شد. تنها رسیدن بهموقع سپاه کلرمان – شامل بهترین واحدهای باقیمانده – توانست وضعیت را تثبیت کند.
روز سرنوشتساز – ۲۰ سپتامبر ۱۷۹۲
صبحگاه، مه غلیظ دامنههای اطراف والمی را پوشانده بود. هنگامی که پیشاهنگان پروسی به نیروهای «والانس» برخورد کردند، مقاومت سرسختانه آنان فرصت آرایش به ارتش فرانسه داد. اکنون دو ارتش تقریباً همقوا بودند: ۳۶هزار فرانسوی در برابر ۳۴هزار پروسی، با برتری توپخانه در مواضع فرانسه.

توپخانهچیهای فرانسوی – کمتر آسیبدیده از انقلاب – با سیستم استاندارد «گریبووَال» شلیک مرگباری داشتند. در میان انفجار گلولهها، کلرمان سواره در برابر صفوف میچرخید و فریاد میزد: «زندهباد ملت!» در صفوف، سرود تازه انقلاب، «لا مارسییز»، طنینانداز بود.
حمله پیادهنظام پروس زیر آتش سنگین متوقف شد و برونسویک از ادامه پیشروی منصرف گشت. حتی انفجار یک واگن مهمات فرانسوی، که میتوانست روحیه را بشکند، باعث عقبنشینی نشد. با بارش باران و کمبود مهمات، آتش دو طرف در حوالی ساعت ۵ عصر خاموش شد.
پیامدهای والمی
هرچند تعداد تلفات اندک بود، والمی نقطه عطفی در انقلاب فرانسه شد. برای نخستینبار، ارتش انقلابی – تقویتشده با کهنهسربازان سلطنتی – در برابر ارتش بزرگ و مجرب ائتلاف ایستادگی کرد و راه دشمن به پاریس را بست.

روز بعد، «کنوانسیون ملی» فرانسه، لغو سلطنت و برپایی جمهوری را اعلام کرد. باران و بیماری، ارتش پروس را به ۱۷هزار نفر کاهش داد و برونسویک را واداشت تا در ۲۳ اکتبر از طریق راین به آلمان بازگردد.
بیش از ۲۰ سال طول کشید – و با مرگ بیش از ۳ میلیون نفر – تا دوباره ارتشی ائتلافی به اندازه برونسویک به پاریس نزدیک شود.
نبرد والمی اگرچه کوچک و کمخونریزی بود، اما اثرش بر تاریخ اروپا عظیم است: نجات انقلاب فرانسه و تولد جمهوری، تنها با ایستادگی در یک روز بارانی.





