دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
نقد و بررسی

نقد و بررسی بدترین آدم دنیا (The Worst Person in the World)

بدترین آدم دنیا؛ روایتی صادقانه از شک‌ها، آغازها و پایان‌های زندگی در مرز جوانی و بلوغ

«بدترین آدم دنیا» ساخته‌ی یواکیم تری‌یر، سومین بخش از سه‌گانه نانوشته و روحی او درباره اسلو، روایتی درخشان و پرظرافت از زندگی زنی به نام جولی است؛ روایتی که با نگاهی تلخ و همزمان سرشار از زندگی، اضطراب‌های نسل میلنیال و بحران‌های هویت در آستانه سی‌سالگی را به تصویر می‌کشد. تریِر و همکار دیرینه‌اش اسکیل ووگت این‌بار نیز با بهره‌گیری از ساختاری فصل‌بندی‌شده، قصه‌ای می‌گویند که هم شخصی است و هم جهانی، و میان کمدی و درام تلوتلو می‌خورد تا به حقیقت نزدیک شود؛ حقیقتی که آرام آرام می‌فهمیم شاید هرگز نقطه شروع «واقعی» زندگی فرا نرسد.

فیلم در قالب ۱۲ فصل به‌همراه یک مقدمه و یک مؤخره روایت می‌شود، و با مونتاژی از دوران دانشگاه جولی آغاز می‌گردد؛ دورانی پر از بی‌تصمیمی و آزمودن مسیرهای متنوع، از پزشکی تا عکاسی، در کنار رابطه‌های کوتاه‌مدت. تا پایان بخش اول، جولی سی‌ساله می‌شود و سایه‌ی پرسش مادری و آینده‌ای که جامعه پیش‌روی او قرار داده، بر زندگی‌اش سنگینی می‌کند.

جولی (با بازی بی‌نظیر رناته رینسوه) در کتاب‌فروشی کار می‌کند و با آکسل (آندرس دانیلسن لی)، یک کارتونیست شناخته‌شده، رابطه دارد؛ مردی امن و با آینده‌ای مشخص، اما با انتظارهایی از او که جولی آمادگی‌شان را ندارد. مونتاژهایی از زنان خانواده‌اش نشان می‌دهد که نسل‌های پیشین، در سن امروز او، صاحب فرزند بوده‌اند؛ نمودار بی‌رحمانه‌ای از «برنامه زندگی» که جولی در آن عقب‌افتاده به نظر می‌رسد.

بخشی از رشد شخصی جولی در «بدترین آدم دنیا» از دل فاصله گرفتن آگاهانه از موقعیت‌ها یا آدم‌هایی برمی‌آید که هرچند امن و قابل پیش‌بینی هستند، ولی او را از شعف و معنا دور می‌کنند. این تصمیم‌های به ظاهر بی‌ثبات، نیرویی از اختیار را نمایان می‌سازند که او را در میانه‌ی لذت‌های زودگذر و بلوغ مورد انتظار جامعه معلق نگه می‌دارد.

تری‌یر این پیچیدگی را با لحظات خیره‌کننده‌ای از صداقت میان جولی و آکسل ثبت می‌کند؛ جایی که دو انسان، با وجود عشق، به این درک مشترک می‌رسند که ‌پیوندشان در این زمان امکان‌پذیر نیست. این سکانس‌ها بی‌هیچ سپر دفاعی، اندوهِ چیزهایی را که هرگز رخ نخواهند داد، آشکار می‌کنند.

بازی رینسوه در نقش جولی یکی از برجسته‌ترین اجراها است؛ او با ظرافتی وصف‌ناپذیر، طیفی از احساسات کوچک اما تعیین‌کننده را منتقل می‌کند: لبخند خفیفی برای پنهان کردن اشک، خنده‌ای غیرقابل مهار از شادی ناب، رقصی رها و بی‌پروا، یا ایستادن محکم در برابر خواسته‌ای که به او آسیب می‌زند. یواکیم تری‌یر با همراهی دوربین کاسپر توکسِن این جزییات را در نرمی نور آسمان‌های نوردیک قاب می‌گیرد؛ نوری که هر لحظه‌ای را واقعی و دست‌نخورده می‌نمایاند.

از سوی دیگر، آندرس دانیلسن لی در نقش آکسل، همان‌قدر که شیرینی و مهربانی را در خود دارد، ترس شناخته‌شده‌ی مردی را نشان می‌دهد که نمی‌خواهد لبه و شور جوانی‌اش را از دست بدهد. سخنرانی او درباره بازگشت به گذشته و یادگارهای جوانی، ضربه‌ای عاطفی بر مخاطب وارد می‌کند؛ اعترافی کودکانه از بیمِ یافتن معنای زندگی در جمع خاطرات.

عملکرد تری‌یر و ووگت در اجرای ایده‌های بصری و روایی، گستره‌ای از لحظات سینمایی ناب را خلق کرده است: دوربین سیال و پرانرژی که آکسل را در حال زدن درام خیالی دنبال می‌کند، سفر روانگردانی با هاله‌ای از انیمیشن، یا سکانس فوق‌العاده‌ای که جولی و ایویند (هربرت نوردورم) یکدیگر را ملاقات می‌کنند و بدون «خیانت فیزیکی» وارد بازی صمیمیت می‌شوند؛ صمیمیتی که به مرزهای جذبه و بازیگوشی سرک می‌کشد.

یکی از شاخص‌ترین صحنه‌ها، خاطره‌پردازی رویایی جولی است که در آن زمان را متوقف می‌کند تا در خیابان‌های اسلو برای یک بوسه و یک بعدازظهر پرشگفتی قدم بزند. این لحظه، ترکیبی کامل از رمانتیسم و شیطنت است که نمایانگر امضای هنری یواکیم تری‌یر در برخورد با احساسات انسانی است.

«بدترین آدم دنیا» مانند «Reprise» و «Oslo, August 31st» به حس گرفتار بودن در اکنونِ پیچیده می‌پردازد: این‌که موفقیت الزاماً به رضایت ختم نمی‌شود، و حتی در میانه زندگی، امید را می‌توان با نگاهی به گذشته و پذیرش شکست‌ها زنده کرد. تریِر و ووگت شاعران این ‌اشتیاق به آینده‌اند؛ میلی که درهم‌آمیخته با ترس از توقف و سردرگمی است.

«بدترین آدم دنیا» با ساختار قطعه‌وار خود همچون یک آلبوم متنوع، از هر فصل برای بیان تجربه‌ای واقعی در قالب تصویری غیرواقعی بهره می‌گیرد. در نهایت، وقتی این قطعات کنار هم چیده می‌شوند، یک بافت‌نگار صمیمی و بی‌پیرایه از زندگی ترسیم می‌شود؛ با تمام آغازها و پایان‌ها، پیروزی‌های کوچک و شکست‌های بزرگ، بی‌آن‌که طرحی کلی یا نقطه شروعی قطعی وجود داشته باشد.

پیام ضمنی فیلم – برای جولی و برای ما – این است که شاید برنامه‌های شکست‌خورده اهمیت چندانی ندارند. ارزش در این است که با شهامت، از میان ویرانه‌های رویاها یا رابطه‌ها، دوباره شروع کنیم؛ حتی اگر همان اشتباهات تکرار شوند و دردهای رشد هیچ‌گاه از بین نروند. رشد ما روی خط زمانی هیچ‌کس جز خودمان نیست، و همین بی‌زمانی، صادقانه‌ترین تعریف زندگی است.

جمع بندی

امتیاز - ۸٫۵

۸٫۵

زیبا

امتیاز کاربران: اولین نفری باشید که امتیاز می دهد!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا