دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
نقد و بررسینقد و بررسی فیلم

«گالریست»؛ وقتی جسد به اثر هنری بدل می‌شود و طنز، زیر نورهای نئون جان می‌دهد

فیلم «The Gallerist» (گالریست) سومین تجربه بلند کتی یان پس از «Dead Pigs» و «Birds of Prey» است؛ فیلمسازی که زمانی با نگاهی تیزبین و ناآرام به سرمایه‌داری و زیست شهری وارد صحنه شد، اما این‌بار سراغ هجویه‌ای سیاه از دنیای هنر معاصر رفته که بیش از آن‌که نیش بزند، به دام اغراق‌های بصری و شوخی‌های ناتمام می‌افتد.

«گالریست» می‌خواهد هنر، سرمایه، اینفلوئنسرها و بازار را یک‌جا به سخره بگیرد، اما در مسیر، آن‌قدر سرگرم حرکت دوربین، کج‌نمایی‌ها و ژست‌های فرمی می‌شود که تیغِ انتقادش کند می‌شود. نتیجه، فیلمی است پرهیاهو و پرستاره که ایده‌ای بامزه را تا مرز فرسودگی می‌کشاند.

داستان در آستانه آرت بازل میامی می‌گذرد؛ جایی که پول، پرستیژ و نمایش بیش از هر زمان دیگری به هم گره خورده‌اند.
پولینا پولینسکی (ناتالی پورتمن)، گالری‌داری مضطرب و جاه‌طلب، در حال آماده‌سازی نمایشگاهی از آثار هنرمند نوظهور سیاه‌پوست، استلا برگس (داواین جوی رندالف) است. پولینا مدام به دستیار جوان و فرسوده‌اش کیکی (جنا اورتگا) یادآوری می‌کند که «این یک گالری جدی است»؛ جمله‌ای که بیشتر شبیه التماس برای دیده‌شدن است تا بیان یک واقعیت.

ورود یک اینفلوئنسر متفرعن هنر به نام دالتون هاردبری (زک گالیفیاناکیس) همه‌چیز را به هم می‌ریزد. او با نیش‌وکنایه، پولینا را به ریاکاری فرهنگی متهم می‌کند؛ این‌که چگونه گالری‌داران سفیدپوست با تکیه بر هنرمندان رنگین‌پوست، برای خود اعتبار می‌خرند. فیلم این نقد را خیلی زود و مستقیم روی میز می‌گذارد، اما هرگز آن را بسط نمی‌دهد.

چند دقیقه بعد، حادثه‌ای «کاملاً تصادفی» رخ می‌دهد: دالتون روی آب جمع‌شده کف گالری لیز می‌خورد و به مجسمه‌ای غول‌پیکر شبیه قیچیِ اخته‌سازی – با نامی کنایه‌آمیز – فرو می‌رود و می‌میرد.

در مواجهه با جسد، پولینا تصمیمی می‌گیرد که موتور روایت را روشن می‌کند: جسد را به اثر هنری تبدیل کند؛ آن را به‌عنوان مجسمه‌ای «فراواقع‌گرا» و بیانیه‌ای علیه قدرت مردانه جا بزند و شاید بزرگ‌ترین فروش تاریخ آرت بازل را رقم بزند.

روی کاغذ، ایده «گالریست» به‌شدت وسوسه‌کننده است؛ یادآور «A Bucket of Blood» راجر کورمن یا حتی طعنه‌های گل‌درشت «Velvet Buzzsaw». پرسش مرکزی هم روشن است: اگر هنر فقط «چیزی باشد که بتوانی از پسش بربیایی»، مرز اخلاق کجاست؟

اما مشکل اینجاست که فیلم برای نگه داشتن این ایده به شدت به تصادف و حماقت جمعی متکی است. این‌که هیچ‌کس به پلیس زنگ نمی‌زند، این‌که جسد به‌سادگی از نگاه همه پنهان می‌ماند، و این‌که مرگ یک اینفلوئنسر با میلیون‌ها دنبال‌کننده بی‌پیامد می‌گذرد، همگی تبدیل به قراردادهایی می‌شوند که تماشاگر به‌سختی می‌پذیرد.

با پیش رفتن داستان و ورود شخصیت‌های تازه – از کاترین زتا-جونز در نقش دلال هنری سرد و فرصت‌طلب تا دنیل برول به‌عنوان نئوبی‌بی‌ای با چک سفید – این بی‌منطقی‌ها بیشتر به چشم می‌آیند.

«گالریست» می‌خواهد به طمع، ریا، نفوذ اینفلوئنسرها و کالایی‌شدن هنر بتازد، اما اغلب به بیان کلیشه‌هایی بسنده می‌کند که پیش‌تر بارها شنیده‌ایم.

فیلم از همان ابتدا می‌گوید: دنیای هنر پوچ است، همه دنبال پول‌اند، معنا خریدنی است. این گزاره‌ها درست‌اند، اما بی‌کشف و بی‌ریسک. به‌ویژه جای پرداخت عمیق‌تر به موقعیت استلا برگس – هنرمند سیاه‌پوستی که اثرش ربوده می‌شود و معنایش تغییر می‌کند – خالی می‌ماند؛ فرصتی که می‌توانست فیلم را از سطح شوخی‌های بازارپسند بالاتر ببرد.

بازیگری؛ انرژی بالا، انسجام پایین:

  • ناتالی پورتمن با تمام قوا به نقش حمله می‌کند؛ ترکیبی از نخوت، اضطراب و فروپاشی تدریجی. اما بازی او گاهی بیش از حد مانریستی می‌شود و به‌جای عمق، به تیک‌های بازیگری می‌رسد.
  • جنا اورتگا در نقش کیکی، انرژی و زمان‌بندی خوبی دارد، اما شخصیتش محدود به تکرار واکنش‌هاست: دستپاچگی، اطاعت، وحشت.
  • داواین جوی رندالف حضوری محکم‌تر دارد و هرجا فیلمنامه اجازه می‌دهد، لایه‌ای انسانی به فیلم می‌افزاید.
  • کاترین زتا-جونز با خونسردی و کاریزما، یکی از معدود منابع لذت خالص فیلم است.
    در مجموع، حس می‌شود بازیگران از همکاری با هم لذت می‌برند، اما تماشاگر همیشه به این مهمانی دعوت نشده است.

کتی یان با دوربینی بی‌قرار، نماهای معلق و زاویه‌های هلندی، می‌کوشد آشفتگی و هیجان بازار هنر را تجسم کند. اما این اصرار فرمی به‌تدریج خسته‌کننده می‌شود و جای محتوا را می‌گیرد. موسیقی (اثر اندرو اورکین و جوزف شرلی) با حال‌وهوایی شبیه نسخه هوش مصنوعی تم «The White Lotus»، به‌جای تیز کردن طنز، آن را یکدست و تخت می‌کند.

فیلم فقط ۸۸ دقیقه است، اما به شکل متناقضانه احساس می‌شود ایده‌اش زودتر از زمان پایان تمام شده و باقی مسیر را با شتاب و ترفند پر می‌کند.

«گالریست» فیلمی است با ایده‌ای درخشان اما اجرایی ناهماهنگ. هجویه‌ای که می‌خواهد دنیای هنر را رسوا کند، اما خودش اسیر همان سطحی‌نگری و جلوه‌فروشی می‌شود. با وجود بازیگران توانا، چند لحظه بامزه و یک مفهوم مرکزی جذاب، فیلم نه به اندازه کافی گزنده است و نه به اندازه کافی عمیق.

این اثر شاید برای مخاطبانی که از شوخی‌های درون‌صنعتی و فضای آرت‌بازل لذت می‌برند سرگرم‌کننده باشد، اما برای کسانی که انتظار نقدی تیز و ماندگار دارند، «گالریست» بیشتر شبیه نمایشگاهی پرنور با دیوارهای توخالی است.

جمع بندی

امتیاز - ۵٫۲

۵٫۲

ضعیف

هجویه‌ای سیاه درباره بازار هنر که جسد را به اثر هنری بدل می‌کند؛ «گالریست» با بازی‌های پرانرژی و ایده‌ای جسور شروع می‌شود، اما در اجرا به شوخی‌های تکراری و منطق لرزان بسنده می‌کند.

امتیاز کاربران: اولین نفری باشید که امتیاز می دهد!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا