دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
نقد و بررسی

«جزیره‌های تنهایی»؛ کابوس در آفتاب، هوس در سکوت، و انسان‌هایی که هرگز به ساحل نمی‌رسند

نقد و بررسی فیلم Islands (جزیره‌های تنهایی)

فیلم «جزیره‌های تنهایی» (Islands) تازه‌ترین اثر یان‌اوله گرستر، تجربه‌ای سینمایی‌ست که تماشاگر را در هاله‌ای از روشنایی خفقان‌آور، سکون روانی و میل‌های پنهان رها می‌کند. این فیلم در ظاهر درامی شخصیت‌محور است، اما به‌تدریج به معمایی روان‌شناختی و یک تریلر آرام تبدیل می‌شود؛ روایتی که از دلِ زندگی روزمره یک مرد خسته از جهان، همچون یک تب‌آلودگی در آفتاب مدیترانه‌ای می‌جوشد.

تام با بازی سام رایلی، مربی تنیسی است که سال‌هاست در فورتاونتورا، یکی از جزایر قناری اسپانیا، زندگی می‌کند؛ جایی که بسیاری آن را به چشم بهشت می‌نگرند اما برای او بیشتر شبیه برزخی پایان‌ناپذیر است. گرستر از همان سکانس ابتدایی، بیهودگی و فروپاشی درونی این شخصیت را عریان می‌کند: مردی با سرِ فرو رفته در شن، بیدار شده از یک شب مستی دیگر در کنار افرادی که هیچ‌گاه دوباره نخواهد دید. این آغاز، امضای فیلم است؛ شرحی موجز از انسانی که در زیر نور بی‌رحم خورشید، در لبه پوچی حرکت می‌کند.

بازی سام رایلی به‌شکلی هوشمندانه یک‌نواخت و تک‌رجیستر است؛ او تقریبا هیچ فراز و فرودی از خشم یا فروپاشی را نشان نمی‌دهد و تمام احساساتش در حد نیم‌لبخندی زورکی متوقف می‌ماند. این در نگاه نخست ممکن است محدود یا سطحی جلوه کند اما در حقیقت کاملا با ماهیت شخصیت و منطق فیلم هم‌راستا است: «جزیره‌های تنهایی» درباره انسانی است که در میان جمعیت، در میان گردشگران، و در میان نور فراوان، در نهایت به موجودی خاموش و خنثی تبدیل شده. به همین دلیل، این بازی مینیمال رایلی به‌جای آنکه نقص باشد، به ستون اصلی اتمسفر سرگیجه‌آور فیلم بدل می‌شود.

فیلم زمانی وارد مرحله جدیدی می‌شود که آنه (با بازی استیسی مارتین)، زنی متأهل که همراه خانواده‌اش مهمان هتل است، تام را برای آموزش تنیس به پسر هفت‌ساله‌اش استخدام می‌کند. از همان نخستین لحظات، کششی بی‌کلام اما روشن میان این دو شکل می‌گیرد؛ کششی که مارتین آن را با حالتی میان بی‌اعتنایی سرد و کنجکاوی زیرپوستی بازی می‌کند. آنه نه کاملاً معصوم است و نه به‌وضوح اغواگر؛ او زنی‌ست که به نظر می‌رسد از زندگی کنونی‌اش فاصله گرفته و هر بار که چیزی از «خود سابقش» از زیر پوستش بیرون می‌زند، تام نیز بیشتر جذب او می‌شود.

داو (با بازی جک فارتینگ)، همسر آنه، ضلع سوم مثلثی ناآرام و ناپایدار است؛ مردی مدرن، معتاد به موبایل و بی‌حوصله که حتی نفس کشیدنش نیز به دود ویپ بسته است. وقتی تام داوطلب می‌شود که خانواده را در جزیره بگرداند، ورود او به زندگی زناشویی آن‌ها نه فقط کنجکاوی که آشکارا ترسناک است؛ گویی تام تلاش می‌کند خلأهای درونی‌اش را با دزدیدن جایگاه دیگری پر کند.

سایه نارضایتی دائمی روی تمام شخصیت‌های غیرمحلی فیلم سنگینی می‌کند. جزیره برای آن‌ها مثل نوعی «فرار» است؛ انگار هرکدام امیدوارند با پشت کردن به سرزمین اصلی زندگی‌شان، خود دیگری را کشف کنند. اما گرستر به‌خوبی نشان می‌دهد که بهشت هم نمی‌تواند فرارگاه واقعی باشد. وقتی داو پس از یک شب خوشگذرانی با تام ناپدید می‌شود، ناگهان رویای آزادی برای آنه و تام مثل دریچه‌ای کوچک باز می‌شود. آن‌ها چند روزی در غیاب داو، نقش یک خانواده جدید را تمرین می‌کنند؛ پسر، زن، مرد… انگار جهان تازه‌ای ممکن شده. اما فیلم با هوشمندی هرگز این رویا را رمانتیک نمی‌کند، بلکه همواره یادی از مرگ و گناه را در پس‌زمینه آن حفظ می‌کند.

«جزیره‌های تنهایی» از این نقطه به بعد حس تعلیق خود را پررنگ‌تر می‌کند. حضور پلیس محلی، جست‌وجوها، بازخواست‌ها و نگاه‌های سنگین دیگران، فیلم را به مرز یک معمای جنایی نزدیک می‌کند. با این حال، گرستر هرگز نمی‌گذارد فیلم کاملاً وارد قواعد ژانری شود. تمرکز او بر انسان‌هاست؛ انسان‌هایی که مثل جزیره‌ها از هم جدا افتاده‌اند، حتی اگر در کنار هم زندگی کنند.

یکی از نقاط قوت فیلم، پرداخت شخصیت‌های جانبی است؛ کسانی که به‌ظاهر مهم نیستند اما ستون هویتی جزیره را می‌سازند. پلیس محلی که تنها دغدغه‌اش دخترش است، خدمه هتل که از تام می‌خواهند بیش از حد درگیر مهمان‌ها نشود، و زوج سالخورده مراکشی که شتر کرایه می‌دهند اما تصمیم گرفته‌اند به کازابلانکا برگردند. فیلم تأکید می‌کند که این مردم واقعی‌اند؛ نه گردشگرند و نه گمشده. برخلاف آنان، تام هنوز «جزیره نشده» و هرچه می‌کوشد ریشه بدواند، زمینِ این بهشت مصنوعی او را پس می‌زند.

فیلم با یک تصویر استعاری درخشان این وضعیت را خلاصه می‌کند: شتری که مدام از دست صاحبش فرار می‌کند و در نهایت می‌میرد. این شتر بیش از هرکس به تام شباهت دارد؛ موجودی که نمی‌داند خانه‌اش کجاست و هرجا بایستد، طولی نمی‌کشد که دوباره به فکر فرار می‌افتد.

ورود بازرس مازو از سرزمین اصلی اسپانیا، فیلم را به مرحله‌ای دیگر می‌برد. او شخصیتی است مغرور و بی‌اعتنا، کسی که هیچ علاقه‌ای به تعلق داشتن ندارد و همین تفاوتش با تام را روشن می‌کند: تام می‌خواهد به این بهشت تعلق پیدا کند اما پذیرفته نمی‌شود؛ مازو می‌داند که جایی پذیرفته نمی‌شود پس نیازی هم به تعلق احساس نمی‌کند.

تنها ضعف فیلم شاید وفاداری بیش از حدش به ریتم کند و سکون احساسی باشد. تماشاگر گاهی انتظار دارد انفجاری از احساس، داد زدن، گریه، یا حتی اعترافی تکان‌دهنده رخ دهد، اما «جزیره‌های تنهایی» عمداً از این مسیر سر باز می‌زند. این انتخاب برای برخی ممکن است ناامیدکننده باشد اما در نهایت با جهان فیلم هماهنگ است.

«جزیره‌های تنهایی» اثری‌ست درباره انسان‌هایی که حتی وقتی کنار هم‌اند، همچنان تنها و جداافتاده باقی می‌مانند. عنوان فیلم شاید در نگاه اول استعاره‌ای واضح به نظر برسد، اما گرستر با پرداخت دقیق شخصیت‌ها، تعامل میل‌ها، و فضاسازی خیره‌کننده‌اش، آن را از یک مفهوم ساده به تجربه‌ای سینمایی و چندلایه ارتقا می‌دهد.

این فیلم شما را فریب می‌دهد: در ظاهر نورانی و بهشتی است، اما هرچه بیشتر در آن پیش بروید، سایه‌های تاریک‌ترش آشکار می‌شود. درست مثل خودِ جزیره؛ درست مثل خودِ انسان.

جمع بندی

امتیاز - ۶٫۹

۶٫۹

جالب

امتیاز کاربران: اولین نفری باشید که امتیاز می دهد!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا