دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
نقد و بررسی

نقد و بررسی فیلم «Lucky Strike»؛ بقا در زمستان جنگ

رود دیویس لوری با «لاکی استرایک» یک تریلر جنگی جمع‌وجور و پرتنش ساخته؛ روایتی از تنهایی، رادیویی نجات‌بخش و سربازی که در آخرین روزهای جنگ جهانی دوم باید از دل جهنم برگردد

فیلم «Lucky Strike» (لاکی استرایک) یا «ضربه شانس» در نگاه اول با پرسشی جدی روبه‌روست: آیا هنوز می‌توان درباره جنگ جهانی دوم فیلمی ساخت که شبیه تکرار صدها روایت پیشین نباشد؟ از درام‌های کلاسیک دوران جنگ گرفته تا آثار عظیم‌تری مانند «Saving Private Ryan»، «۱۹۱۷» و ده‌ها فیلم دیگر، این دوره تاریخی چنان بارها در سینما بازآفرینی شده که ورود هر اثر تازه به آن، خطر آشنایی‌زدگی را با خود دارد. رود دیویس لوری، کارگردان فیلم، راه‌حل خود را نه در گسترده‌تر کردن میدان جنگ، بلکه در کوچک کردن آن پیدا کرده است. «ضربه شانس» به جای آنکه بخواهد تصویر کامل یک نبرد تاریخی را بسازد، بر یک مأموریت محدود و سپس تلاش یک سرباز برای زنده ماندن تمرکز می‌کند.

این انتخاب هم مهم‌ترین نقطه قوت فیلم است و هم منبع بخشی از ضعف‌های آن. «Lucky Strike» وقتی بهترین عملکرد را دارد که به‌عنوان یک تریلر بقامحور عمل می‌کند: مردی تنها، زخمی، پشت خطوط دشمن، در سرمای بلژیک، با رادیویی سنگین و امیدی شکننده برای رسیدن به نیروهای خودی. اما وقتی فیلم می‌کوشد در پایان معنایی بزرگ‌تر، عاطفی‌تر و تاریخی‌تر به این مسیر بدهد، گاهی حس می‌شود زمینه لازم برای ضربه نهایی را به اندازه کافی آماده نکرده است. نتیجه اثری است خوش‌ساخت، قابل تماشا و در لحظاتی نفس‌گیر، اما نه کاملا هم‌سطح بهترین نمونه‌های ژانر.

داستان در دسامبر ۱۹۴۴ و در جریان نبرد آردن یا همان Battle of the Bulge می‌گذرد؛ یکی از نقاط تعیین‌کننده ماه‌های پایانی جنگ جهانی دوم. کاپیتان کسل، با بازی اسکات ایستوود، مأمور می‌شود همراه گروهی از سربازان آمریکایی راهی نقطه‌ای کلیدی در بلژیک شود تا مسیر پیشروی نیروهای زرهی آلمان را مسدود کند. مأموریت در ظاهر روشن است: رسیدن به جاده، کار گذاشتن مواد منفجره و جلوگیری از عبور تانک‌های نازی. اما خرابی کامیون، سرمای بی‌رحم، محاصره دشمن و آتش تک‌تیراندازان، خیلی زود عملیات را به کابوسی مرگبار تبدیل می‌کند. وقتی افراد گروه یکی‌یکی از پا درمی‌آیند، کسل زخمی و تنها می‌ماند؛ با ۳۰ کیلومتر راه تا پایگاه خودی در السن‌بورن و یک رادیوی موتورولا SCR-300 که به تنها شانس ارتباط و نجات او تبدیل می‌شود.

«ضربه شانس» برخلاف بسیاری از فیلم‌های جنگی، علاقه چندانی به ترسیم نقشه‌های بزرگ، اتاق‌های فرماندهی یا تصویر کلان از جبهه ندارد. فیلم با هوشمندی میدان دید خود را محدود نگه می‌دارد. اینجا جنگ در مقیاس بدن یک سرباز تعریف می‌شود: زخمی در ران، سرمایی که حرکت را سخت می‌کند، زمینی که هر قدمش ممکن است به مرگ ختم شود، صدایی در بی‌سیم که گاهی تنها نشانه زنده بودن جهان بیرون است.

لوری پیش‌تر با فیلم «The Outpost» نشان داده بود که در ساختن موقعیت‌های جنگی متراکم و پرتنش مهارت دارد. او خود سابقه نظامی دارد و همین تجربه در نوع نگاهش به میدان نبرد دیده می‌شود. در «Lucky Strike» نیز صحنه‌های درگیری وقتی در لحظه و از زاویه محدود کسل روایت می‌شوند، کیفیتی ملموس و اضطراب‌آور پیدا می‌کنند. دوربین اغلب به شخصیت نزدیک می‌ماند، خطر را از فاصله کم نشان می‌دهد و اجازه می‌دهد بیننده سردرگمی، ترس و ضرورت تصمیم‌گیری سریع را حس کند.

فیلم در بخش آغازین، زمانی که گروه کسل در مأموریت خود گرفتار می‌شود، از نظر تعلیق بسیار خوب عمل می‌کند. شلیک‌ها ناگهانی‌اند، محیط جنگلی و زمستانی مدام تهدیدآمیز است و شخصیت‌ها پیش از آنکه فرصت تبدیل شدن به قهرمانان بزرگ را پیدا کنند، زیر فشار موقعیت فرو می‌ریزند. این رویکرد به فیلم کیفیتی خشن و بی‌رحمانه می‌دهد: در جنگ، مرگ لزوما مقدمه‌ای دراماتیک ندارد؛ گاهی فقط از جایی نامعلوم می‌آید و همه چیز را قطع می‌کند.

با این حال، پس از تنها شدن کسل، جنس فیلم تغییر می‌کند. از یک درام گروهی جنگی به روایتی تک‌قهرمانه درباره بقا تبدیل می‌شود. این تغییر، هم امکان تمرکز بیشتر بر شخصیت اصلی را فراهم می‌کند و هم بخشی از انرژی اولیه را کاهش می‌دهد. یکی از توانایی‌های لوری در «The Outpost» نمایش رفاقت، شوخی‌های عصبی، زبان خشن و پیوند میان سربازان بود؛ همان چیزی که به میدان جنگ حس زندگی می‌داد. در «ضربه شانس»، با حذف گروه، فیلم به قلمروی آشناتر و گاهی امن‌تر «قهرمان تنها در پشت خطوط دشمن» وارد می‌شود.

اسکات ایستوود در نقش کاپیتان کسل انتخابی قابل فهم است. شباهت فیزیکی و حتی صوتی او به کلینت ایستوود ناگزیر به ذهن می‌آید؛ چهره استخوانی، نگاه فشرده، سکوت‌های طولانی و نوعی مردانگی کم‌حرف که سینمای کلاسیک آمریکا بارها با آن قهرمان ساخته است. اما اسکات ایستوود در این فیلم فقط تقلیدی از پدرش نیست. او کسل را به‌عنوان مردی بازی می‌کند که می‌خواهد سخت بماند، اما درونش هنوز کاملا از انسانیت خالی نشده است.

کسل سربازی است که می‌توانسته به دلیل کار مهندسی در داخل کشور از حضور در جبهه معاف شود، اما به جنگ آمده است. این نکته می‌توانست لایه مهمی از شخصیت او باشد، اما فیلم چندان در گذشته و انتخاب‌های او مکث نمی‌کند. به‌طور کلی، فیلمنامه بیش از آنکه بخواهد کسل را به شخصیتی چندبعدی تبدیل کند، او را در موقعیت‌های خطرناک می‌گذارد و از واکنش‌هایش شخصیت می‌سازد. ایستوود نیز بیشتر با حضور بدنی، نگاه، خستگی و مقاومت نقش را پیش می‌برد.

این روش در بسیاری از لحظات جواب می‌دهد. او برای نقش سربازی که باید درد را تحمل کند، سریع تصمیم بگیرد و از هر وسیله‌ای برای زنده ماندن استفاده کند، باورپذیر است. در صحنه‌هایی که کسل مجبور است خود را میان اجساد پنهان کند، با ترس کنترل‌شده به دشمن نگاه کند یا در سکوت تصمیمی مرگبار بگیرد، ایستوود توانایی خوبی در انتقال فشار درونی نشان می‌دهد. با این حال، فیلم از او انتظار دارد بخش زیادی از زمان را به‌تنهایی روی دوش بکشد، و در اینجا محدودیت‌هایی نیز دیده می‌شود. کاریزمای او کافی است تا مخاطب با کسل همراه بماند، اما همیشه آن‌قدر عمیق نیست که فیلم را به سطحی فراتر از یک تریلر جنگی خوش‌ساخت ببرد.

مشکل دیگر این است که حضور ستاره‌ای ایستوود تا حدی تعلیق را کاهش می‌دهد. وقتی فیلم برای بیش از یک ساعت روی بقای یک شخصیت متمرکز است، مخاطب تقریبا مطمئن می‌شود که این قهرمان دست‌کم تا پایان مسیر دوام خواهد آورد. بنابراین تعلیق واقعی نه در «زنده می‌ماند یا نه»، بلکه در «چگونه زنده می‌ماند» شکل می‌گیرد. «Lucky Strike» زمانی موفق است که پاسخ این پرسش را با موقعیت‌های خلاقانه و پرتنش بدهد؛ و زمانی افت می‌کند که این موقعیت‌ها بیش از حد شبیه نمونه‌های آشنای ژانر می‌شوند.

یکی از ایده‌های جذاب فیلم، نقش رادیوی موتورولا SCR-300 در داستان است. در بسیاری از فیلم‌های جنگی، سلاح، مهمات یا نقشه نظامی ابزار بقاست؛ اما در «ضربه شانس»، رادیو حکم طناب نجات را دارد. این وسیله سنگین و ابتدایی، که در روزهای پایانی جنگ نقش مهمی در ارتباطات میدانی پیدا کرده، برای کسل فقط یک ابزار نظامی نیست؛ راهی است برای حفظ ارتباط با نیروهای خودی، جهت‌یابی، امید گرفتن و یادآوری اینکه هنوز در جهان انسان‌ها جایی برای بازگشت وجود دارد.

فیلم به‌درستی از این ابزار برای ایجاد تعلیق استفاده می‌کند. هر بار که کسل با رادیو ارتباط می‌گیرد، هم احتمال نجات بالا می‌رود و هم خطر آشکار شدن موقعیتش بیشتر می‌شود. صداهایی که از بی‌سیم می‌آیند، گاهی نزدیک‌ترین چیز به همراهی انسانی‌اند. در این معنا، «Lucky Strike» به شکلی غیرمستقیم درباره تکنولوژی در جنگ نیز حرف می‌زند؛ نه تکنولوژی به‌عنوان نیرویی عظیم و بی‌چهره، بلکه به‌عنوان اختراعی مشخص که می‌تواند جان یک نفر را نجات دهد.

این مضمون در قاب روایی فیلم نیز نقش دارد. داستان با دیدار پساجنگ کسل با زنی به نام خانم کالدول، با بازی آنجانو الیس-تیلور، آغاز می‌شود؛ زنی که ارتباطش با رادیو و نجات کسل در پایان روشن‌تر می‌شود. این چارچوب می‌خواهد به فیلم بعدی انسانی و قدردانانه بدهد و یادآوری کند که قهرمانی در جنگ فقط به میدان نبرد محدود نیست. کسانی که ابزار می‌سازند، ارتباط برقرار می‌کنند و پشت خطوط جبهه کار می‌کنند نیز در بقا و پیروزی سهم دارند.

با این حال، همین قاب روایی یکی از بخش‌های بحث‌برانگیز فیلم است. حضور الیس-تیلور، که بازیگری بسیار توانمند است، ظرفیت احساسی زیادی دارد، اما فیلم تا دیرهنگام از او استفاده محدودی می‌کند. وقتی معنای حضور او آشکار می‌شود، ایده به‌خودی خود تأثیرگذار است، اما کمی دیر و ناگهانی وارد مرکز توجه می‌شود. گویی فیلمی دیگر، درباره دانشمندان گمنام، نژاد، جنگ و تکنولوژی، در حاشیه این تریلر وجود داشته و فقط در پایان سر بلند کرده است. اگر این خط از ابتدا پررنگ‌تر و ارگانیک‌تر در تار و پود روایت تنیده می‌شد، ضربه عاطفی نهایی قدرت بیشتری پیدا می‌کرد.

«Lucky Strike» ساختاری اپیزودیک دارد. پس از جدا شدن کسل از گروهش، فیلم او را از یک موقعیت خطرناک به موقعیت بعدی می‌برد. این شیوه گاهی باعث می‌شود روایت بیشتر شبیه مجموعه‌ای از برخوردهای پرتنش باشد تا مسیری روایی با اوج‌گیری مداوم؛ اما برخی از همین فصل‌ها بسیار خوب از کار درآمده‌اند.

یکی از بهترین بخش‌ها، صحنه‌ای است که کسل به خانه‌ای روستایی در بلژیک می‌رسد و مادر و دختری فرانسوی‌زبان به او پناه می‌دهند. در اینجا فیلم برای لحظه‌ای از میدان باز جنگ فاصله می‌گیرد و خطر را به فضای بسته خانه می‌آورد. حضور سربازان آلمانی، پنهان شدن کسل و تهدیدی که متوجه زنان خانه می‌شود، تعلیقی کلاسیک اما مؤثر می‌سازد. صحنه از نظر اخلاقی نیز مهم است: کسل می‌داند که دخالت کردن می‌تواند هم او و هم میزبانانش را به کشتن دهد، اما بی‌تفاوت ماندن نیز برایش ممکن نیست. فیلم در چنین لحظاتی بهتر از هر جای دیگری نشان می‌دهد که بقا فقط به معنای زنده ماندن فیزیکی نیست؛ انسان باید تصمیم بگیرد با چه چیزی زنده می‌ماند.

صحنه دیگری که اثر زیادی دارد، زمانی است که کسل در میدان نبرد خود را به مردن می‌زند. سربازان آلمانی از کنار اجساد عبور می‌کنند، یکی از آن‌ها روی کلاه او ادرار می‌کند و کسل باید بدون کوچک‌ترین واکنش، مرگ را بازی کند. در کنار او سربازی دیگر هنوز زنده است و این زنده بودن می‌تواند پوشش کسل را نابود کند. این سکانس به لطف کلوزآپ‌های عصبی، سکوت سنگین و نزدیکی فیزیکی تهدید، یکی از نمونه‌های موفق تعلیق در فیلم است. لوری در چنین صحنه‌هایی مهارت خود را در ساختن اضطراب لحظه‌ای نشان می‌دهد.

سکانس مربوط به تانک آلمانی نیز از نظر اکشن، یکی از بخش‌های پرانرژی فیلم است. کسل با بداهه‌پردازی و جسارت، کنترل یک تانک را به دست می‌گیرد و در نهایت تصمیمی خطرناک می‌گیرد. این صحنه وجهی ماجراجویانه‌تر به فیلم می‌دهد و به مخاطب یادآوری می‌کند که «Lucky Strike» فقط درام جنگی عبوس نیست، بلکه می‌خواهد به‌عنوان یک فیلم ژانری هم سرگرم کند.

اما شاید جذاب‌ترین برخورد فیلم، مواجهه دیرهنگام کسل با سربازی آمریکایی باشد که در ابتدا هم‌جبهه و قابل اعتماد به نظر می‌رسد. گفت‌وگوی میان آن دو آرام شروع می‌شود، اما جزئیاتی کوچک، از جمله نحوه برخورد با سیگار «Lucky Strike»، معنای تهدیدآمیزتری پیدا می‌کند. عنوان فیلم در همین بخش اهمیت روایی می‌یابد. سیگار نه فقط نشانه‌ای از دوران و فرهنگ سربازان، بلکه وسیله‌ای برای تشخیص هویت، سوءظن و نجات است. هرچند استفاده از برند سیگار به‌عنوان موتیف داستانی می‌تواند برای برخی تماشاگران کمی ناخوشایند یا تبلیغاتی به نظر برسد، فیلم تلاش می‌کند آن را به بخشی از رمزگان جنگی شخصیت‌ها تبدیل کند.

بزرگ‌ترین ضعف «ضربه شانس» این است که با وجود اجراهای فنی قابل قبول و چند سکانس موثر، اغلب در قلمروی آشنا حرکت می‌کند. سرباز تنها پشت خطوط دشمن، مسیر بازگشت به پایگاه، مواجهه با غیرنظامیان، نفوذ در تجهیزات دشمن، بازی کردن نقش مرده، شک به هویت یک غریبه، همه عناصری‌اند که در سینمای جنگی بارها دیده شده‌اند. لوری آن‌ها را با مهارت اجرا می‌کند، اما همیشه به آن‌ها زاویه‌ای تازه نمی‌دهد.

این آشنایی‌زدگی باعث می‌شود فیلم در برخی مقاطع کمتر از ظرفیتش غافلگیرکننده باشد. مخاطبی که فیلم‌های جنگی زیادی دیده، احتمالا می‌تواند برخی ضرباهنگ‌ها و خطرهای پیش‌رو را حدس بزند. البته پیش‌بینی‌پذیری لزوما به معنای شکست نیست؛ بسیاری از فیلم‌های ژانری با مواد آشنا ساخته می‌شوند و موفقیتشان در اجراست. «Lucky Strike» هم در سطح اجرا کاملا بی‌اثر نیست. مشکل اینجاست که فیلم گاهی می‌خواهد هم یک تریلر بقامحور مینیمال باشد، هم ادای دینی به قهرمانان گمنام تکنولوژی، هم درامی درباره عذاب وجدان بازمانده، و هم اکشنی کلاسیک درباره جنگ جهانی دوم. این اهداف کنار هم قرار گرفته‌اند، اما همیشه در یک مسیر واحد ادغام نمی‌شوند.

ساختار روایی فیلم، به‌ویژه افتتاحیه سیاه‌وسفید مربوط به گروهی از سربازان سیاه‌پوست که در کمین آلمان‌ها گرفتار می‌شوند، نیز پرسش‌هایی ایجاد می‌کند. این صحنه قدرتمند است و انتظار می‌سازد که فیلم در ادامه به مسئله حضور، فداکاری و حذف تاریخی سربازان سیاه‌پوست در جنگ بپردازد. اما این خط برای مدت زیادی کنار می‌رود و بازگشت آن، به اندازه افتتاحیه اثرگذار نیست. چنین تصمیمی نشان می‌دهد فیلم ایده‌های خوبی در حاشیه دارد، اما همیشه نمی‌داند چگونه آن‌ها را با تنه اصلی داستان پیوند بزند.

از نظر بصری، «Lucky Strike» اثری خوش‌ساخت است. فیلم با بودجه‌ای که ظاهرا محدودتر از آثار عظیم جنگی است، موفق می‌شود میدان نبردی قابل باور خلق کند. استفاده از رنگ‌های سرد، خاکستری و کم‌اشباع، حس زمستان، خستگی و فرسایش را تقویت می‌کند. البته این نوع پالت رنگی در فیلم‌های جنگ جهانی دوم بسیار رایج شده و گاهی این تصور را ایجاد می‌کند که تاریخ فقط در طیف‌های خاکستری و قهوه‌ای رخ داده است. با این حال، در خدمت لحن فیلم قرار دارد و جهان سرد و مرگبار کسل را به‌خوبی منتقل می‌کند.

لوری در صحنه‌های اکشن، اغلب به جای تدوین آشفته، به میزانسن‌های روشن و حرکات حساب‌شده متکی است. برخی نماهای طولانی‌تر، بیننده را در دل موقعیت نگه می‌دارند و اجازه می‌دهند خطر را همراه با شخصیت تجربه کند. استفاده از فاصله کانونی و قاب‌بندی در برخی لحظات، تهدید را اغراق‌آمیز و نزدیک نشان می‌دهد؛ دست‌هایی که برای خفه کردن کسل جلو می‌آیند، اسلحه‌هایی که از دل مه و شاخه‌ها بیرون می‌زنند، یا چهره‌هایی که در چند سانتی‌متری مرگ قرار دارند.

موسیقی لری گروپه نیز حال‌وهوایی کلاسیک و گاهی ملودراماتیک دارد. در برخی لحظات، این موسیقی به فیلم حس آثار جنگی دهه‌های گذشته را می‌دهد؛ حسی که با ماهیت بازگشت‌گرایانه اثر هماهنگ است. با این حال، گاهی تأکید موسیقی بر احساسات کمی بیش از حد مستقیم است و فیلم را به سمت بیانگری آشکار هل می‌دهد.

یکی از لایه‌های مهم «Lucky Strike» احساس گناه بازمانده است. کسل تنها کسی است که از گروه خود زنده می‌ماند؛ واقعیتی که صرفا یک پیروزی نیست. در سینمای جنگی، زنده ماندن همیشه با رهایی همراه نیست. گاهی زنده ماندن یعنی حمل کردن بار کسانی که نتوانستند برگردند. فیلم در قاب دیدار پساجنگ کسل با خانم کالدول، تلاش می‌کند این حس را منتقل کند: مردی که آمده تا نه فقط تشکر کند، بلکه معنایی برای بقای خود بیابد.

این مضمون می‌توانست ستون عاطفی پرقدرتی برای اثر باشد، اما در طول مسیر کمتر از آنچه باید پرورش می‌یابد. کسل بیش از آنکه با خاطره و گناه درگیر باشد، درگیر خطرهای فیزیکی است. این انتخاب برای یک تریلر بقا طبیعی است، اما وقتی فیلم در پایان می‌خواهد بار عاطفی سنگینی ایجاد کند، متوجه می‌شویم زمینه‌چینی روانی آن چندان کامل نیست. اگر لحظات خلوت کسل، ارتباط او با افراد از دست‌رفته، یا رابطه‌اش با رادیو به‌عنوان نماد پیوند با زندگی، بیشتر پرداخت می‌شد، پایان اثر می‌توانست ضربه عمیق‌تری بزند.

با این حال، فیلم کاملا از این لایه تهی نیست. برخی سکوت‌های کسل، نگاه‌های او به اجساد، و ناتوانی‌اش در عبور بی‌هزینه از رنج دیگران، نشان می‌دهد که او صرفا یک ماشین بقا نیست. او مردی است که هر تصمیمش چیزی از او کم می‌کند. این وجه انسانی، هرچند می‌توانست پررنگ‌تر باشد، مانع می‌شود فیلم به اکشنی صرف و مکانیکی تبدیل شود.

آنجانو الیس-تیلور در نقش خانم کالدول، با وجود زمان محدود، شأن و عمق خاصی به فیلم می‌دهد. او از آن بازیگرانی است که حتی با حضور کم، قاب را جدی‌تر می‌کند. مشکل این است که نقش او بیشتر در خدمت افشای پایانی است تا حضور فعال در درام. فیلمی که اهمیت او را زودتر آشکار می‌کرد، می‌توانست رابطه میان جبهه و پشت جبهه را بهتر بسازد.

کالین هنکس در نقش یک سرهنگ سختگیر، حضوری کوتاه اما مشخص دارد. صحنه مشترک او با ایستوود، به دلیل آشنایی مخاطب با میراث خانوادگی هر دو بازیگر، ممکن است برای برخی کمی حواس‌پرت‌کن باشد، اما در خود روایت، عملکردی کاربردی دارد. تیلور جان اسمیت نیز در نقش سربازی که هویت و نیتش محل تردید است، در یکی از مؤثرترین صحنه‌های فیلم ظاهر می‌شود. این بخش نشان می‌دهد «Lucky Strike» زمانی که تهدید را نه از طریق انفجار و تیراندازی، بلکه از مسیر گفت‌وگو و جزئیات رفتاری می‌سازد، می‌تواند بسیار جذاب‌تر باشد.

در نهایت، «Lucky Strike» یا «ضربه شانس» فیلمی است که ارزش تماشا دارد، به‌ویژه برای علاقه‌مندان به تریلرهای جنگی کلاسیک و روایت‌های بقا در دل میدان نبرد. رود دیویس لوری در ساختن فضای جنگی، طراحی موقعیت‌های پرخطر و حفظ تنش لحظه‌ای مهارت دارد. اسکات ایستوود نیز با اجرای فیزیکی و جدی خود، نقش کاپیتان کسل را به اندازه کافی باورپذیر می‌کند تا مخاطب مسیر او را دنبال کند. ایده استفاده از رادیو به‌عنوان ابزار نجات، و پیوند آن با قهرمانی‌های کمتر دیده‌شده پشت جبهه، از جذاب‌ترین وجوه فیلم است.

اما اثر در نهایت از چند ضعف مهم رنج می‌برد: آشنایی بیش از حد موقعیت‌ها، شخصیت‌پردازی محدود قهرمان، استفاده نه‌چندان کامل از برخی خطوط فرعی و پایانی که ایده‌ای ارزشمند را کمی دیر وارد مرکز روایت می‌کند. «ضربه شانس» یا همان «لاکی استرایک» در بهترین لحظاتش تریلری پرکشش درباره مردی است که باید در دل زمستان، خون، ترس و سکوت زنده بماند. در ضعیف‌ترین لحظاتش، به فیلمی تبدیل می‌شود که بیش از حد به کلیشه‌های سینمای جنگ تکیه دارد.

با این همه، فیلم صادقانه و حرفه‌ای ساخته شده است. نه ادعای بازتعریف ژانر را دارد، نه می‌خواهد جنگ جهانی دوم را از نو معنا کند. روایت یکی از همان داستان‌های بی‌شمار جنگ است؛ داستانی کوچک در دل فاجعه‌ای عظیم. اگرچه «Lucky Strike» به جایگاه آثار ماندگار ژانر نمی‌رسد، اما به‌عنوان یک درام جنگی جمع‌وجور، خشن و گاه تکان‌دهنده، لحظات کافی برای درگیر کردن مخاطب دارد. فیلم یادآوری می‌کند که در جنگ، گاهی قهرمانی نه در فتح یک شهر یا تغییر مسیر تاریخ، بلکه در برداشتن قدم بعدی، روشن نگه داشتن یک رادیو و زنده ماندن تا سپیده‌دم خلاصه می‌شود.

امتیاز - ۶٫۱

۶٫۱

امتیاز کاربران: اولین نفری باشید که امتیاز می دهد!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا