دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
سلبریتی جهانمصاحبه و گفتگو

گفت‌وگوی صریح امی راسوم؛ از بازگشت «بی‌شرم» میان نسل زد تا احضار روح برای «شبح اپرا»

ستاره سریال «خشمگین» از شخصیت‌های زن خاکستری، تمرین با ماموران اف‌بی‌آی، دوران گوتیک نوجوانی، وسواسش به کتاب‌خوانی و زندگی خانوادگی گفت

امی راسوم (Emmy Rossum) در گفت‌وگویی مفصل و صمیمی با مجموعه «وان نایت‌استند» (One Nightstand) از باستل (Bustle)، میان ادبیات، بازیگری، خاطره و زندگی شخصی رفت‌وآمد می‌کند. بازیگر ۳۹ ساله سریال «خشمگین» (Furious) در این مصاحبه، درباره آماده‌شدن برای ایفای نقش یک مامور اف‌بی‌آی، پیچیدگی اخلاقی شخصیت‌های زن سریال و زندگی دوباره «بی‌شرم» (Shameless) در شبکه‌های اجتماعی صحبت می‌کند.

گفت‌وگو تنها به کارنامه حرفه‌ای راسوم محدود نمی‌شود. او از شروع فعالیت در اپرا در هفت‌سالگی، مقاومت اولیه‌اش در برابر کتاب‌خوانی، علاقه به ادبیات فانتزی، یک دوره کوتاه اما جدی گوتیک در ۱۴سالگی و علاقه هم‌زمانش به اسپایس گرلز و سلین دیون می‌گوید. یکی از جالب‌ترین بخش‌های مصاحبه نیز به حضور او در یک جلسه واقعی احضار روح پیش از بازی در «شبح اپرا» (The Phantom of the Opera) بازمی‌گردد.

کودکی در اپرا و مقاومت اولیه در برابر کتاب‌خوانی

امی راسوم فعالیت در اپرا را از هفت‌سالگی آغاز کرد، اما برخلاف تصویری که ممکن است از یک کودک هنرمند و کتاب‌خوان وجود داشته باشد، خودش می‌گوید در سال‌های نخست چندان با خواندن کنار نمی‌آمد.

او توضیح می‌دهد که در نخستین روز مهدکودک پنج‌ساله شده بود و تقریبا همه هم‌کلاسی‌هایش بین ۱۰ تا ۱۲ ماه از او بزرگ‌تر بودند. به همین دلیل، سرعت بیشتر آن‌ها در یادگیری خواندن برایش ترسناک و دلسردکننده به نظر می‌رسید:

«فکر می‌کنم از نظر رشدی طبیعی بود که دیگران سریع‌تر از من خواندن را یاد بگیرند، اما آن زمان این موضوع واقعا مرعوب‌کننده بود. درونم در برابر انجام کارهایی که سخت بودند یا ممکن بود در آن‌ها خوب نباشم، مقاومت می‌کرد.»

راسوم با اشاره‌ای شوخ‌طبعانه به متولد برج سنبله‌بودنش، خودش را یک «کمال‌گرای در حال اصلاح» توصیف می‌کند. بااین‌حال، این مقاومت چندان طول نکشید و او در ۹ تا ۱۱سالگی به کتاب‌های کودک، خواندن و نوشتن علاقه‌مند شد.

امروز مطالعه بخش مهمی از زندگی حرفه‌ای اوست؛ هرچند بیشتر متن‌هایی که به دستش می‌رسند، فیلم‌نامه و نمایش‌نامه‌اند. او تفاوت این دو تجربه را چنین توضیح می‌دهد:

«صفحه فیلم‌نامه معمولا خیلی سفید و خالی است. فضای زیادی اطراف دیالوگ‌ها و توضیحات صحنه وجود دارد که بازیگر باید آن را پر کند. من باید لبه‌ها، حجم و جزئیات شخصیت را بسازم. اما کتاب بخش زیادی از این فضا را برایم پر می‌کند و به همین دلیل دوست دارم خودم را در یک کتاب گم کنم.»

چرا امی راسوم مطالعه دیجیتال را دوست ندارد؟

راسوم می‌گوید گاهی کتاب‌ها را با هدف پیدا کردن یک «مالکیت فکری» (Intellectual Property) مناسب برای اقتباس و تولید می‌خواند و گاهی نیز صرفا به‌دنبال لذت شخصی است. بااین‌حال، مطالعه روی صفحه‌نمایش را چندان دوست ندارد.

«خواندن دیجیتال به شکلی در ذهنم باقی نمی‌ماند. با کتاب صوتی مشکلی ندارم، اما ترجیح می‌دهم صدای شخصیت را خودم در ذهنم تصور کنم.»

او معتقد است کتاب‌خوانی باید فضایی برای اشتباه‌های خوشایند و برداشت‌های شخصی باقی بگذارد. نمونه بامزه‌اش، تلفظ اشتباه نام هرماینی در مجموعه «هری پاتر» (Harry Potter) بود. راسوم سال‌ها این نام را به شکلی متفاوت در ذهنش می‌خواند و تنها با دیدن تریلر فیلم متوجه تلفظ درست آن شد:

«وقتی در تریلر شنیدم که می‌گوید من هرماینی هستم، با خودم گفتم: خب، این تلفظ واقعا خیلی بهتر است!»

او از طرفداران قدیمی فانتزی است و می‌گوید برای عرضه کتاب‌های تازه «هری پاتر» از نخستین کسانی بود که در فروشگاه بارنز اند نوبل حاضر می‌شد. راسوم همچنین «خاندان اژدها» (House of the Dragon) و سریال‌های فانتزی را دوست دارد، هرچند هنوز در اثری با جهان جادوگران و اژدهایان بازی نکرده است.

در پاسخ به این اشاره، مصاحبه‌کننده با خنده به او یادآوری می‌کند: «هنوز وقت هست.»

شخصیت مهم‌تر است یا ایده‌ای که در ۱۵ ثانیه فروخته می‌شود؟

راسوم به‌عنوان بازیگر و تهیه‌کننده، نگاه دوگانه‌ای به انتخاب کتاب برای اقتباس دارد. از یک سو، کتاب‌هایی با زاویه دید واحد را دوست دارد؛ آثاری که به خواننده اجازه می‌دهند چندصد صفحه در ذهن و صدای یک شخصیت زندگی کند. از سوی دیگر، می‌پذیرد که داستان‌های چندشخصیتی و دارای خطوط روایی مختلف، معمولا ظرفیت بیشتری برای تبدیل‌شدن به سریال دارند.

به گفته او، وجود یک موتور روایی پرشتاب نیز برای اقتباس اهمیت دارد، زیرا اضافه‌کردن آن در مراحل بعدی دشوار است. بااین‌حال، آنچه در نهایت باقی می‌ماند شخصیت‌ها هستند:

«هسته اصلی ماجرا لزوما جذابیت ایده یا طرح داستانی نیست؛ شخصیت‌ها و شیوه‌ای است که خودمان را در آن‌ها می‌بینیم. وقتی دنبال اثری برای اقتباس می‌گردم، شخصیتی را می‌خواهم که مرا به چالش بکشد یا پرسشی مرکزی داشته باشد که چیزی را در ذهنم خراش دهد و نتوانم آن را کنار بگذارم.»

او در عین حال اهمیت معرفی کوتاه یا همان «ارایه آسانسوری» را انکار نمی‌کند. از نگاه راسوم، آثاری که بتوان آن‌ها را در چند جمله روشن، جذاب و بحث‌برانگیز توضیح داد، معمولا شانس بیشتری برای ساخته‌شدن دارند.

«نصف سن او»؛ مرز باریک میان خواستن و خواسته‌شدن

نخستین کتاب محوری گفت‌وگو، «نصف سن او» (Half His Age) نوشته جنت مک‌کردی (Jennette McCurdy) است. راسوم کتاب را آنلاین پیدا کرد و می‌گوید چنان درگیر سفر شخصیت اصلی شد که آن را تقریبا در یک روز به پایان رساند.

داستان درباره والدو، دختری ۱۷ساله در انکوریج آلاسکا است. پدر او حضور موثری در زندگی‌اش ندارد و مادرش بیشتر از آنکه نقش والد را ایفا کند، امید دارد موفقیت‌های عاطفی خودش راه نجاتی برای خانواده بسازد. والدو نوجوانی تنها، ترسیده، ناامن و درعین‌حال سرشار از میل به خلق‌کردن و برقراری ارتباط است.

راسوم ارتباط ویژه‌ای با فضای آلاسکا دارد. او می‌گوید در هفت‌سالگی همراه مادرش یک ماه در آنجا سفر کرده، کوله‌گردی کرده‌اند، غذای خود را به دست آورده‌اند و حتی کوشیده‌اند از خرس‌ها فاصله بگیرند. به باور او، طبیعت دورافتاده و زیبای آلاسکا بازتاب مناسبی از تنهایی شخصیت اصلی کتاب است.

ماجرای کتاب زمانی پیچیده می‌شود که معلم زبان انگلیسی والدو به استعداد او توجه نشان می‌دهد. همین تایید اولیه، دختر نوجوان را به‌شدت هیجان‌زده می‌کند و در ادامه به وسواس عاطفی و تلاش برای برقراری رابطه با معلم ۴۰ساله و متاهلش می‌انجامد.

راسوم درباره جذابیت این بخش می‌گوید:

«اینکه کسی از نظر خلاقانه به تو ایمان داشته باشد، می‌تواند زندگی‌ات را تغییر دهد. اما شخصیت داستان نمی‌داند واقعا این رابطه را می‌خواهد یا فقط می‌خواهد کسی او را بخواهد.»

در نگاه او، والدو ابتدا معلمش را راه فرار می‌بیند؛ اما پس از رسیدن به چیزی که تصور می‌کرد می‌خواهد، کم‌کم از همان ویژگی‌هایی که زمانی برایش جذاب بودند، منزجر می‌شود. معلم نیز فردی خلاق اما شکست‌خورده و متوقف‌شده است که شاید می‌خواهد از انرژی جوانی والدو برای نجات خلاقیت خود استفاده کند.

راسوم پایان داستان را الهام‌بخش می‌داند، زیرا والدو سرانجام درمی‌یابد راه نجاتش نه مادر، نه معلم و نه یک سفر به هاوایی، بلکه خود اوست:

«به نظرم متوجه می‌شود که خودش راه خروج خودش است. نمی‌تواند روی مادرش حساب کند، پس شروع می‌کند به پشتیبانی از خودش.»

مربیان سخت‌گیر، لذت بازی و تابستان گوتیک امی راسوم

بحث کتاب به تجربه راسوم با مربیان دوران کودکی و نوجوانی می‌رسد. او می‌گوید در آغاز مسیر حرفه‌ای‌اش مربیان سخت‌گیر و دقیقی داشته که به ساختن انگیزه درونی‌اش کمک کرده‌اند. بااین‌حال، امروز باور دارد سخت‌گیری بیش از اندازه می‌تواند بازیگر را از آزادی و کشف لحظه محروم کند.

«حالا فکر می‌کنم در جدی‌نگرفتن بیش از حد کار، فضایی برای غافلگیری و آزادی به وجود می‌آید. بهترین لحظه‌های یک صحنه برای من زمانی‌اند که اتفاقی غیرمنتظره رخ می‌دهد و کنترل کمتری وجود دارد.»

او همچنین تاکید می‌کند که تایید معلم یا مربی لزوما به این معنا نیست که فرد باید مسیری را ادامه دهد که برایش تعیین شده است. بخشی از بزرگ‌شدن، امتحان‌کردن هویت‌ها و پیدا‌کردن مسیر شخصی است.

راسوم در همین بخش از دوران گوتیک خود در ۱۴سالگی پرده برمی‌دارد:

«در ۱۴سالگی کاملا وارد یک دوره گوتیک شده بودم؛ چیزی شبیه تابستان ونزدی آدامز. فکر می‌کنم فقط یک تابستان طول کشید، اما واقعا جدی گرفته بودمش و کاملا مطمئن بودم که این هویت همیشگی من خواهد بود.»

آن هویت ماندگار نشد، اما برای راسوم تجربه‌ای از آزمون و خطا بود. به باور او، مربیان گاهی شاگردان را ادامه نسل خود می‌بینند؛ دیدگاهی که می‌تواند الهام‌بخش باشد، اما در نهایت ظرفیت‌های کامل فرد را نیز محدود کند.

زنان خاکستری «خشمگین»؛ عدالت یا انتقام؟

گفت‌وگو از ابهام اخلاقی کتاب مک‌کردی به سریال «خشمگین» می‌رسد؛ اثری که راسوم در آن نقش آلیس، مامور تازه‌وارد اف‌بی‌آی و کارآگاه سابق پلیس نیویورک را بازی می‌کند.

از نگاه او، دو زن اصلی سریال دو روی یک سکه‌اند. هر دو قربانی خشونت بوده‌اند، هر دو عدالت می‌خواهند و هر دو از سوی جامعه دست‌کم گرفته شده‌اند. تفاوت اصلی در مسیری است که برای رسیدن به هدف انتخاب می‌کنند؛ مسیری که گاهی از مرزهای متعارف اخلاق عبور می‌کند.

راسوم می‌گوید هنگام خواندن فیلم‌نامه، خودش نیز از همدلی با قاتل زنجیره‌ای داستان شگفت‌زده شده بود:

«با خودم می‌گفتم واقعا دارم با قاتل زنجیره‌ای همذات‌پنداری می‌کنم؟ واقعا امیدوارم همه این آدم‌ها را بکشد؟»

او بخش زیادی از این تاثیر را نتیجه بازی لولا پتی‌کرو (Lola Petticrew) می‌داند؛ اجرایی که به گفته راسوم، جسمانی، شجاعانه، خام، جذاب و آسیب‌پذیر است و باعث می‌شود تماشاگر بخواهد بفهمد چه بر سر این زن آمده و چرا قربانیان خاصی را انتخاب می‌کند.

آلیس نیز گذشته‌ای دردناک دارد. او پس از گرفتارشدن در رابطه‌ای سمی و در نهایت آزارگرانه با یکی از افسران پلیس نیویورک، آن مجموعه را ترک کرده و به اف‌بی‌آی پیوسته است. او در کارش متمرکز، وسواسی و درون‌گراست، اما رنج شخصی حل‌نشده‌اش به‌تدریج همه جنبه‌های زندگی‌اش را تحت تاثیر قرار می‌دهد.

راسوم می‌گوید آلیس حتی توان رسیدگی عادی به خودش را از دست داده است. شخصیت‌های دیگر درباره بوی بدن او حرف می‌زنند؛ جزییاتی که انتقال آن در رسانه‌ای تصویری دشوار است، زیرا تماشاگر نمی‌تواند بو را تجربه کند.

«فکر می‌کردم خیلی جسورانه است که لیز مری‌ودر (Liz Meriwether)، نویسنده فوق‌العاده ما، چنین ویژگی‌های ظاهرا نابخشودنی‌ای به این زنان داده است. برای من این ویژگی‌ها بسیار جذاب‌اند.»

صحنه‌ای که راسوم از بازی‌کردنش می‌ترسید

یکی از پیچیده‌ترین جنبه‌های شخصیت آلیس، ارتباط درهم‌تنیده او با خشونت، ترس و میل است. او مردان را با تصور یک رابطه اروتیک به خانه دعوت می‌کند، اما در واقع می‌خواهد با آن‌ها درگیر شود.

راسوم اعتراف می‌کند هنگام خواندن این صحنه‌ها ترسیده و از خودش پرسیده است که سریال دقیقا چه می‌خواهد بگوید. بااین‌حال، همین ترس او را به سمت نقش کشاند:

«هرچه بیشتر درباره صحنه و ترسم فکر کردم، بیشتر به این نتیجه رسیدم که باید به سمت آتش دوید.»

او برداشت خود را این‌گونه شرح می‌دهد که برای آلیس، ترس، میل، گذشته عاطفی و خشونت از یکدیگر جدا نیستند. در مشاغل پرفشار، آسیب‌پذیری نه‌تنها مزیت محسوب نمی‌شود، بلکه گاهی می‌تواند خطرناک باشد. فرد برای ادامه کار ناچار می‌شود بخش نرم و حساس وجودش را بی‌حس کند.

راسوم می‌گوید آلیس به چنان شدتی نیاز دارد تا اصلا چیزی احساس کند. این توضیح، کلید فهم شخصیتی است که سریال بدون تطهیر رفتارهایش، تلاش می‌کند او را انسانی و قابل‌درک نگه دارد.

تمرین با ماموران اف‌بی‌آی و کارآگاهان پلیس نیویورک

امی راسوم برای باورپذیرکردن نقش آلیس به مشاهده سطحی اکتفا نکرد. او با ماموران فعلی و سابق اداره تحقیقات فدرال آمریکا، اف‌بی‌آی (FBI)، و کارآگاهان فعلی و سابق اداره پلیس نیویورک، ان‌وای‌پی‌دی (NYPD)، تمرین کرد.

«مشخص بود که برای بازی در این سریال قرار نیست واقعا مامور اف‌بی‌آی شوم، اما با ماموران فعلی و سابق اف‌بی‌آی و کارآگاهان فعلی و سابق پلیس نیویورک تمرین کردم تا تجربه آن‌ها را در سطحی عمیق و درونی بفهمم.»

وقتی مصاحبه‌کننده از او پرسید آیا رقابت میان اف‌بی‌آی و پلیس نیویورک واقعیت دارد، راسوم با خنده پاسخ داد: «بدون اظهارنظر!» و بلافاصله اضافه کرد که هر دو گروه را دوست دارد و جانب هیچ‌کدام را نگرفته است.

او همچنین به تجربه متفاوت زنان در نهادهای انتظامی اشاره می‌کند. تعداد زنان در این فضاها کمتر است و آن‌ها در ساختاری عمدتا مردانه با فشارها و چالش‌های خاصی روبه‌رو می‌شوند.

لیز مری‌ودر نیز در مرحله نگارش با ماموران و کارآگاهان متعددی گفت‌وگو کرده بود. افزون بر این، مشاورانی از اف‌بی‌آی و پلیس نیویورک در محل فیلم‌برداری حضور داشتند تا جزییات صحنه‌ها، رفتارها و روندهای حرفه‌ای واقعی‌تر شوند.

احضار روح پیش از «شبح اپرا»

تعهد راسوم به تحقیق برای نقش، سابقه‌ای طولانی دارد. او می‌گوید همیشه برای خودش «تکلیف» تعیین کرده، زیرا تحقیق و آمادگی به او اجازه می‌دهد ناباوری خودش را کنار بگذارد و وارد جهان شخصیت شود.

این رویکرد در ۱۶سالگی و هنگام انتخاب‌شدن برای «شبح اپرا» نیز همراهش بود. راسوم ۱۷ساله بود که فیلم‌برداری را آغاز کرد. شخصیت کریستین تصور می‌کند روح پدر درگذشته‌اش او را دنبال می‌کند و همین موضوع، راسوم را به تجربه‌ای غیرمعمول سوق داد.

او که بدون حضور پدر بزرگ شده بود، احساس فقدان شخصیت را تا اندازه‌ای به اندوه و اشتیاق شخصی خودش نزدیک می‌دید:

«من در کودکی پدر نداشتم، بنابراین میل به چیزی که غایب است، به غم و اشتیاق درونی خودم نزدیک بود.»

راسوم برای ملموس‌ترکردن تجربه شخصیت، به یک انجمن معنویت‌گرا رفت و در جلسه‌ای شبیه احضار روح شرکت کرد:

«تجربه‌ای جالب و غافلگیرکننده داشتم که پیش از شروع فیلم‌برداری، خاطره‌ای عینی در اختیارم گذاشت.»

وقتی مصاحبه‌کننده از شجاعت یک نوجوان ۱۷ساله برای رفتن به چنین جلسه‌ای ابراز تعجب کرد، راسوم با شوخی پاسخ داد که احتمالا وقتی سر فیلم‌برداری نبوده، کارهای معمول نوجوانانه دیگری نیز انجام می‌داده است.

گویی راسوم در فرایند بازیگری تنها به خاطرات مستقیم خود تکیه نمی‌کند. او تجربه‌های دیگران را مطالعه می‌کند، با افراد مرتبط حرف می‌زند و آن‌ها را به چیزی شبیه «خاطرات نیابتی» تبدیل می‌کند تا در زمان بازی به آن‌ها دسترسی داشته باشد.

خاطره متعلق به چه کسی است؟

بحث تجربه شخصی با کتاب «ما بیش از حد زیادیم؛ نوعی خاطرات» (We Are Too Many: A Memoir [Kind Of]) نوشته هانا پیتارد (Hannah Pittard) ادامه پیدا می‌کند. راسوم ابتدا کتاب جدیدتر نویسنده، «اگر دوستش داری، بگذار تو را بکشد» (If You Love It, Let It Kill You)، را از میان پیشنهادهای کتابداران پیدا کرده بود. او معمولا پنج صفحه نخست هر کتاب را می‌خواند تا ببیند با صدای نویسنده ارتباط برقرار می‌کند یا نه؛ اثری که اگر در همین پنج صفحه جذبش نکند، احتمالا هرگز ادامه نخواهد داد.

صدای پیتارد از همان ابتدا او را جذب کرد و باعث شد سراغ کتاب قبلی‌اش برود. «ما بیش از حد زیادیم» به شکل مجموعه‌ای از گفت‌وگوهای پراکنده و غیرخطی میان نسخه‌ای از نویسنده، همسر سابق و بهترین دوست سابقش روایت می‌شود. ازدواج نویسنده به‌دلیل رابطه همسر و دوستش به پایان رسیده و کتاب نیز مرز میان خاطره، بازسازی و تخیل را عمدا مبهم نگه می‌دارد.

راسوم این کتاب را خنده‌دار، تکان‌دهنده، آسیب‌پذیر و شبیه یک نمایش‌نامه توصیف می‌کند. پرسش مهم کتاب این است: آیا راهی مشروع برای مالکیت یک خاطره وجود دارد؟

پاسخ راسوم قطعی نیست:

«فکر نمی‌کنم این موضوع برای یک چهره عمومی تفاوت زیادی با دیگران داشته باشد. هر داستانی چندین سمت دارد. اصلا زمان چیست؟ خاطره چیست؟»

او از نخستین دوست‌پسرش در سه‌سالگی، اسپنسر، مثال می‌آورد. در روایت راسوم، اسپنسر از او پرسیده بود در آینده می‌خواهد چه‌کاره شود. وقتی پاسخ داده بود «پزشک»، پسرک گفته بود دخترها نمی‌توانند پزشک شوند و فقط می‌توانند پرستار باشند؛ سپس او را از نیمکت پایین انداخته بود. راسوم با خنده اضافه می‌کند که با وجود همه این اتفاق‌ها، رابطه را تمام نکرده است.

اما آیا این خاطره دقیقا همین‌طور رخ داده؟ راسوم مطمئن نیست. شاید اسپنسر روایت کاملا متفاوتی داشته باشد. شاید خاطرات سفر آلاسکا را نه به‌دلیل تجربه مستقیم، بلکه به‌خاطر عکس‌های فراوان آن سفر به یاد می‌آورد.

«هرچه داستانی را بیشتر تعریف می‌کنی، کمتر شبیه چیزی می‌شود که به یاد می‌آوری و بیشتر به روایتی تبدیل می‌شود که در تعریف‌کردنش مهارت پیدا کرده‌ای. آن زمان دیگر به اجرای یک داستان نزدیک‌تر است تا خود خاطره.»

از نگاه او، این بازسازی لزوما خاطره را غیرواقعی نمی‌کند. داستانی که امروز تعریف می‌شود، می‌تواند در همان لحظه ارتباطی واقعی میان دو نفر بسازد؛ حتی اگر جزییاتش با آنچه سال‌ها پیش رخ داده کاملا یکسان نباشد.

تریش یا پاتریک؛ کدام شخصیت آزاردهنده‌تر است؟

بخش دیگری از گفت‌وگو به شخصیت‌های «ما بیش از حد زیادیم» اختصاص دارد. مصاحبه‌کننده می‌گوید در طول مطالعه نمی‌توانسته تصمیم بگیرد از پاتریک، همسر خیانت‌کار، بیشتر متنفر است یا تریش، بهترین دوست هانا که با شوهر او وارد رابطه شده است.

راسوم بدون تردید تریش را «همیشه وحشتناک» توصیف می‌کند. یکی از آزاردهنده‌ترین لحظه‌ها زمانی است که تریش پیش از ازدواج هانا از او می‌پرسد بدنش را چگونه توصیف می‌کند. هانا می‌گوید «مرتب»، اما تریش وانمود می‌کند «کوچک» شنیده است؛ رفتاری که تحقیر و رقابت پنهان شخصیت را آشکار می‌کند.

راسوم همچنین به تماس تلفنی تریش اشاره می‌کند؛ زمانی که به بهترین دوستش می‌گوید عاشق شده و می‌خواهد از مرد موردنظر بچه‌دار شود، درحالی‌که آن مرد همان شوهر دوستش است:

«بعد هم می‌گوید فکر می‌کردم برایم خوشحال شوی! آدم با خودش می‌گوید: دختر، واقعا چه می‌گویی؟»

باوجوداین، راسوم معتقد است زنانی که بیشترین آشوب را ایجاد می‌کنند، گاهی ناامن‌ترین یا آسیب‌دیده‌ترین افرادند. همین زاویه می‌تواند در یک اقتباس تصویری، تریش را از یک ضدقهرمان تک‌بعدی به شخصیتی پیچیده‌تر تبدیل کند.

در گفت‌وگو اشاره می‌شود که اقتباس این کتاب در دست ساخت است. راسوم می‌گوید هنوز در آن حضور ندارد، اما لحن شوخ‌طبعانه مجری و امی با تاکید بر کلمه «هنوز»، احتمال علاقه او به یکی از نقش‌ها را برجسته می‌کند. این حرف به معنای پیوستن رسمی راسوم به پروژه نیست و تنها در حد گفت‌وگویی دوستانه مطرح شده است.

از تحقیق برای لهجه رود آیلند تا اعتیاد به «زنان خانه‌دار واقعی»

راسوم برای ایفای نقشی با لهجه و حال‌وهوای رود آیلند، به تماشای «زنان خانه‌دار واقعی رود آیلند» (The Real Housewives of Rhode Island) روی آورد. قرار بود این تماشا بخشی از تحقیق حرفه‌ای او باشد، اما خیلی زود به علاقه‌ای جدی تبدیل شد:

«دوست داشتم بگویم این برنامه به یک وسواس تبدیل نشد، اما تا پایان هر دو قسمت ویژه دیدار دوباره را تماشا کردم.»

مجری شوخی می‌کند که تماشای این برنامه می‌تواند «روشنفکری را متعادل کند» و احتمالا بخشی از تجربه فرهنگی زندگی در آمریکاست. راسوم نیز پیشنهاد می‌دهد مجموعه‌ای از بهترین کلیپ‌ها را برایش بفرستد.

این بخش طنزآمیز، ادامه همان تصویر راسوم از تحقیق بازیگری است؛ فرایندی که می‌تواند از دیدار با ماموران اف‌بی‌آی و حضور در جلسه احضار روح تا تماشای یک برنامه رئالیتی‌محور گسترش پیدا کند.

«آزمایش خون» و ترس از آینده‌ای که فناوری پیش‌بینی می‌کند

کتاب بعدی، «آزمایش خون؛ یک کمدی» (Blood Test: A Comedy) نوشته چارلز بکستر (Charles Baxter) است. راسوم این کتاب را با پیشنهاد کتاب‌فروشی محلی خود، کورنر بوک‌استور (The Corner Bookstore)، پیدا کرد. درخواست او روشن بود: داستانی بسیار خنده‌دار، کمی تاریک و دارای «پوچی واقع‌گرایانه».

شخصیت اصلی کتاب فروشنده بیمه‌ای معمولی و قابل‌اعتماد است. همسرش او را به‌خاطر مردی نجار و به‌ظاهر مردانه‌تر ترک کرده و مراقبت از دو فرزند نوجوان نیز به عهده او افتاده است. او به تعبیر راسوم «انرژی شخصیت اصلی» ندارد؛ مردی است که ظاهرا قرار نیست اتفاق مهم یا پیش‌بینی‌ناپذیری در زندگی‌اش رخ دهد.

همه‌چیز با یک آزمایش خون تغییر می‌کند. یک شرکت فناوری پزشکی مدعی است می‌تواند سرنوشت افراد را پیش‌بینی کند. نتیجه آزمایش نشان می‌دهد این مرد معمولی در آینده به مجرمی خشن و احتمالا قاتل تبدیل خواهد شد.

او برای اثبات نادرستی پیش‌بینی، دست به سرقتی کوچک می‌زند، اما گرفتار نمی‌شود. کمی بعد، شوهر تازه همسر سابقش در جریان یک مشاجره روی پوست موز لیز می‌خورد، از پله‌ها سقوط می‌کند و به کما می‌رود. شرکت نیز تماس می‌گیرد و می‌گوید: «دیدید؟ شروع شد.»

در ادامه، همان شرکت برای محافظت از او اسلحه‌ای پر می‌فرستد و سپس پیشنهاد می‌دهد وکیلی با تخفیف در اختیارش بگذارد؛ وکیلی که احتمالا به‌زودی به آن نیاز خواهد داشت. راسوم این موقعیت را نقدی پوچ اما ملموس بر وابستگی روزافزون انسان به شرکت‌های فناوری می‌داند:

«ما بیش از پیش از شرکت‌های فناوری می‌خواهیم راهنمایی‌مان کنند و در تصمیم‌گیری به ما کمک کنند. باید از خودمان بپرسیم این کار برای اراده آزاد ما مفید است یا آسیب‌زننده.»

وقتی از او می‌پرسند آیا حاضر است چنین آزمایشی بدهد، پاسخ می‌دهد: «فکر نمی‌کنم. نمی‌خواهم کسی لحظه اتفاقی را که قرار است برایم بیفتد بگوید. دانستن آن احتمالا کمکی نمی‌کند.»

طبیعت یا تربیت؛ پیوند «آزمایش خون» با «بی‌شرم»

پرسش درباره سرنوشت ازپیش‌تعیین‌شده، گفت‌وگو را به «بی‌شرم» و خانواده گالاگر می‌رساند. محیط زندگی فیونا و خواهران و برادرانش در شکل‌گیری آن‌ها نقش بزرگی دارد، اما جامعه نیز مدام به آن‌ها می‌گوید که از طبقه و شرایط خود فراتر نخواهند رفت.

راسوم می‌گوید سازندگان سریال درباره شخصیت‌هایی حرف می‌زدند که در محیطی گرفتار رکود اقتصادی زندگی می‌کردند، اما لزوما افسرده نبودند. آن‌ها یکدیگر، وفاداری و خانواده را داشتند و از پوچی و دشواری تلاش برای بقا، کمدی می‌ساختند.

کودکان خانواده عملا یکدیگر را بزرگ می‌کردند و فیونا نقش مادر غیررسمی را بر عهده داشت. آن‌ها از سختی لذت نمی‌بردند، اما سختی برایشان کاملا آشنا بود. با گسترش اعیان‌سازی در محله، فیونا وارد بازار املاک شد و شروع به بازسازی ساختمان‌ها کرد؛ تصمیمی که از نگاه بعضی اعضای خانواده، او را به بخشی از همان مشکلی تبدیل می‌کرد که محله را تغییر می‌داد.

«جهان در حال تغییر بود. فیونا تلاش می‌کرد همراه آن تغییر کند، اما بسیاری از اعضای خانواده چنین کاری نمی‌کردند.»

زندگی دوباره «بی‌شرم» در شبکه‌های اجتماعی و میان نسل زد

امی راسوم هنوز «بی‌شرم» را به‌طور کامل بازبینی نکرده است، اما الگوریتم شبکه‌های اجتماعی مدام بخش‌هایی از سریال را به او نشان می‌دهد. نکته جالب برای او، استقبال مخاطبانی است که هنگام پخش اصلی سریال سن تماشای آن را نداشتند.

«آدم‌های خیلی جوانی هستند که وقتی سریال پخش می‌شد حتی آن را نمی‌دیدند، اما امروز از طریق یک میم یا کلیپ می‌شناسندش. جالب است که سریال به این شکل زندگی تازه‌ای پیدا کرده است.»

برخی کلیپ‌ها تنها در چند هفته صدها هزار لایک می‌گیرند. مخاطبان جوان حتی با دیدن ویدیوهای کوتاه و عمودی، روابط میان شخصیت‌ها را تشخیص می‌دهند. راسوم می‌پذیرد که شیوه مصرف سرگرمی تغییر کرده، هرچند خودش همچنان قالب‌های بلند و افقی را ترجیح می‌دهد.

از نگاه او، ماندگاری «بی‌شرم» فقط به تعداد فصل‌هایش مربوط نیست. سریال به تجربه‌هایی می‌پردازد که کمتر در تلویزیون به تصویر کشیده شده‌اند: خانواده‌ای پرجمعیت که روزبه‌روز زندگی می‌کند، با اعتیاد واقعی به الکل مواجه است و درعین‌حال می‌تواند مخاطب را بخنداند و به گریه بیندازد.

«برای بسیاری از کسانی که در خانواده‌های بزرگ، شلوغ و آشفته بزرگ شده‌اند؛ خانواده‌هایی که شاید با اعتیاد، آشفتگی عاطفی یا فقر درگیر بوده‌اند، سریال‌های بسیار کمی وجود دارند که این‌طور با تجربه‌شان ارتباط برقرار کنند.»

آزادی اروتیک شخصیت‌ها، شدت روابط و آسیب‌پذیری عاطفی آن‌ها نیز به مخاطب اجازه می‌داد به خانواده گالاگر نزدیک شود. «بی‌شرم» فقر را صرفا به تراژدی تبدیل نمی‌کرد؛ در دل آشوب، شادی، وفاداری، شوخی و میل به ادامه‌دادن نیز وجود داشت.

راسوم می‌گوید گاهی هنگام دیدن کلیپ‌ها اصلا به یاد نمی‌آورد آن قسمت را ساخته است. او در ۱۱۰ قسمت حضور داشت و برخی دیالوگ‌ها را که زمانی بارها تمرین کرده بود، امروز به خاطر نمی‌آورد. بااین‌حال، دیدن روابط شخصیت‌ها، لطافت و شادی پشت صحنه را به یادش می‌آورد. او همچنین تایید می‌کند که هنوز با هم‌بازی‌های سابقش در تماس است.

طالع‌بینی، دو متولد سنبله و خانه‌ای پر از برچسب

راسوم خودش را متخصص طالع‌بینی نمی‌داند، اما می‌گوید بعضی توصیف‌ها به شکل عجیبی با واقعیت هم‌خوانی دارند. او و همسرش، سم اسماعیل (Sam Esmail)، هر دو متولد برج سنبله‌اند.

وقتی مصاحبه‌کننده می‌پرسد زندگی مشترک دو متولد این برج چگونه است، راسوم پاسخ می‌دهد:

«هر دو خیلی منظم هستیم. خانه با نظم دقیقی اداره می‌شود و دستگاه برچسب‌زن زیاد استفاده می‌شود.»

او و سم یک صبح یکشنبه حدود دو ساعت را صرف مرتب‌کردن کشوهای آشپزخانه کردند تا قابلمه‌ها، ماهیتابه‌ها و ابزارهای مختلف جای مشخصی داشته باشند. حتی محل وسیله برش سیب نیز برچسب اختصاصی دارد. فرزندانشان هم از جداکردن و چسباندن برچسب‌ها لذت می‌برند.

راسوم با خنده می‌گوید شاید این میزان نظم کمی افراطی باشد، اما به توصیه درمانگرش سعی می‌کند «انعطاف‌پذیری را تمرین کند». اگر جای وسایل تغییر کند، چند سال بعد برچسب‌ها را عوض خواهند کرد.

روان‌شناس، فال‌گیر و امیدی که شاید مهم‌تر از حقیقت باشد

در ادامه بحث طالع‌بینی، مجری از تجربه دیدار با یک فرد مدعی پیش‌گویی می‌گوید. به گفته او، درمانگرش با این تجربه مخالفتی نداشته، زیرا بعضی مراجعه‌کنندگان پس از چنین دیدارهایی احساس امید و سبکی بیشتری پیدا می‌کنند؛ حتی اگر نتوان درستی پیش‌بینی‌ها را اثبات کرد.

راسوم می‌گوید تاکنون نزد فردی با چنین ادعایی نرفته است، اما دوست دارد اگر روزی این کار را انجام داد، اطلاعات مشخصی مانند هشدار درباره یک تاریخ دقیق دریافت کند. او سپس با لحنی فلسفی و محتاطانه درباره زمان حرف می‌زند: اگر زمان در هر دو جهت بی‌نهایت امتداد داشته باشد، شاید گذشته، حال و آینده به شکلی که ما درک نمی‌کنیم، هم‌زمان باشند.

او نتیجه قطعی نمی‌دهد و تنها می‌گوید: «جالب است. چه کسی می‌داند؟»

«خرگوش مخملی»؛ کتابی برای روزهایی که خودش را فراموش می‌کند

آخرین کتاب مورد بحث، اثر کلاسیک کودکانه «خرگوش مخملی» (The Velveteen Rabbit) است. راسوم می‌داند ممکن است انتخاب یک کتاب کودکانه برای بزرگسالان عجیب به نظر برسد، اما آن را اثری عمیقا عاطفی و آرامش‌بخش می‌داند:

«هر وقت احساس کنم خودم را فراموش کرده‌ام، نیاز داشته باشم خودم را به یاد بیاورم، بخواهم خوب گریه کنم یا دوباره احساس ارتباط داشته باشم، سراغ این کتاب می‌روم.»

ارتباط شخصی او با داستان به عروسک خرسی به نام هاگی بازمی‌گردد که در روز تولدش هدیه گرفته است. راسوم هنوز با این خرس قطبی کوچک می‌خوابد و هنگام سفر نیز آن را همراه خود می‌برد. خز شکمش از بین رفته، رنگش خاکستری شده، چند بار دوباره پر شده و با نخ‌هایی به رنگ‌های مختلف ترمیم شده است.

راسوم هرگز جرات نکرده هاگی را برای بازسازی حرفه‌ای بفرستد. بخشی از ترسش به احتمال گم‌شدن عروسک در پست مربوط می‌شود، اما دلیل مهم‌تر این است که شاید اصلا نخواهد آن را به ظاهر نخستینش برگرداند.

«همین فرسودگی نشانه عشق است؛ همان عشقی که در کتاب وجود دارد.»

داستان «خرگوش مخملی» برخلاف ظاهر کودکانه‌اش، فضایی تاریک دارد. پسربچه به مخملک مبتلا می‌شود و خانواده تصمیم می‌گیرند وسایلش را بسوزانند. خرگوش مخملی که همیشه به واقعی‌بودن خرگوش‌های زنده حسادت می‌کرد، در آستانه سوختن قرار می‌گیرد و با فکر جدایی همیشگی از کودک اشک می‌ریزد. در همان لحظه و بر اساس تفسیری جادویی، به موجودی واقعی تبدیل می‌شود.

برای راسوم، پیام اصلی کتاب این است که عشق ما را واقعی می‌کند. درمانگرش نیز چند سال پیش پیشنهاد کرده بود هر زمان از نظر جسمی احساس خوبی نسبت به خودش ندارد، این کتاب را بخواند:

«همه شایسته عشق‌اند؛ حتی اگر چین‌وچروک داشته باشند یا بخش‌هایی از خز بدنشان ساییده شده باشد.»

کتاب‌خوانی به‌عنوان راه فراموش‌کردن بدن

راسوم کتاب را نه‌فقط ابزار یادگیری یا آماده‌سازی برای نقش، بلکه راهی برای خروج موقت از خودش می‌داند. او تجربه مطالعه را به نشستن در سالن تاریک سینما تشبیه می‌کند:

«گاهی آن‌قدر در داستان غرق می‌شوم که فراموش می‌کنم اصلا وجود دارم. این فرار برایم شگفت‌انگیز است.»

او برای فرزندان سه و پنج‌ساله‌اش زیاد کتاب می‌خواند، اما آن‌ها هنوز برای فضای تلخ «خرگوش مخملی» آماده نیستند. فعلا کتاب‌هایی مانند «قورباغه و وزغ» (Frog and Toad) و مجموعه‌های «آقایان و خانم‌کوچولوها» (Mr. Men and Little Miss) انتخاب‌های محبوب خانه‌اند.

در گفت‌وگو، آثار جولیا دونالدسون (Julia Donaldson)، از جمله «گروفالو» (The Gruffalo)، نیز به او پیشنهاد می‌شود.

خواندن با لهجه رود آیلند و بازی با صداها

راسوم تلاش می‌کند کار را در محل کار باقی بگذارد، اما گاهی تمرین لهجه‌ها وارد فضای خانه می‌شود. دخترش یک بار از او خواست «تخم‌مرغ سبز و ژامبون» (Green Eggs and Ham) را با لهجه رود آیلند بخواند.

او بخشی از کتاب را با همان لهجه برای مجری اجرا می‌کند و می‌گوید بازی با صداهای مختلف، راهی برای خندیدن و وقت‌گذرانی با فرزندانش است.

راسوم همچنین هنوز برای سرگرمی آواز می‌خواند، هرچند به‌ندرت سراغ کارائوکه می‌رود. او ابتدا تصور می‌کرد مدت زیادی از آخرین کارائوکه‌اش گذشته، اما بعد به یاد آورد که سال قبل این کار را انجام داده است؛ نمونه دیگری از همان خطاپذیری خاطره که در سراسر گفت‌وگو مطرح می‌شود.

اسپایس گرلز، سلین دیون و نخستین وسواس فرهنگ عامه

صحبت از کارائوکه با نام ترانه «وقتی رفتی» (When You’re Gone) اثر برایان آدامز (Bryan Adams) و ملانی سی (Melanie C) به علاقه قدیمی راسوم به اسپایس گرلز (Spice Girls) می‌رسد.

راسوم می‌گوید در کودکی خودش را جری هالیول (Geri Halliwell) می‌دانست:

«وسواس شدیدی به اسپایس گرلز داشتم. من جری هالیول بودم. احتمالا این نخستین وسواس من در فرهنگ عامه بود؛ البته هم‌زمان سلین دیون را هم به همان اندازه دوست داشتم.»

او و یکی از دوستانش از گروه کر کودکان، پیش یا پس از اجرا در اپرا، وقتشان را با ترانه‌های سلین دیون (Celine Dion) و اسپایس گرلز می‌گذراندند. آن‌ها فیلم «دنیای اسپایس» (Spice World) را دیدند و وقتی فهمیدند گروه قرار است روی یکی از ارابه‌های رژه روز شکرگزاری حاضر شود، برای تماشای آن رفتند.

راسوم به یاد می‌آورد که آن روز باران شدیدی می‌بارید، اما بلافاصله همان پرسش محوری مصاحبه را تکرار می‌کند: آیا واقعا باران می‌بارید یا خاطره طی سال‌ها به این شکل بازنویسی شده است؟

در نهایت، گفت‌وگوی امی راسوم از یک فهرست ساده کتاب‌ها فراتر می‌رود و به روایتی درباره شیوه شکل‌گیری شخصیت، حافظه و هویت تبدیل می‌شود. او میان والدو در «نصف سن او»، زنان اخلاقا خاکستری «خشمگین»، خانواده گالاگر در «بی‌شرم» و خرگوش فرسوده اما دوست‌داشتنی «خرگوش مخملی»، پیوندی مشترک پیدا می‌کند: انسان‌ها را نمی‌توان با یک انتخاب، یک زخم یا یک پیش‌بینی تعریف کرد.

راسوم برای ایفای نقش‌هایش تحقیق می‌کند، با ماموران واقعی حرف می‌زند، به جلسه احضار روح می‌رود و حتی برنامه‌های رئالیتی‌محور را تا قسمت‌های ویژه پایانی تماشا می‌کند. بااین‌حال، مهم‌ترین بخش روش او نه جمع‌آوری اطلاعات، بلکه ساختن ارتباطی انسانی با شخصیت است.

شاید بهترین خلاصه برای نگاه او همان پیامی باشد که از «خرگوش مخملی» می‌گیرد: فرسودگی، نقص و زخم لزوما ما را کم‌ارزش نمی‌کنند؛ گاهی دقیقا همین نشانه‌ها ثابت می‌کنند که زندگی کرده‌ایم و دوست داشته شده‌ایم.


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا