نقد «آنا پیجن» (Anna Pigeon)؛ معماهای کمرمق در دل طبیعتی تماشایی

سریال «آنا پیجن» (Anna Pigeon) از آن مجموعههایی است که تقریبا از همان دقایق ابتدایی، تکلیفش را با مخاطب روشن میکند: قرار نیست با درامی پیچیده، تیره یا ساختارشکن روبهرو باشیم. اینجا یک قهرمان دوستداشتنی داریم، هر هفته جنایتی در گوشهای از طبیعت اتفاق میافتد و پرونده نیز معمولا تا پایان همان قسمت بسته میشود. فرمولی آشنا و حتی آرامشبخش که زمانی بخش مهمی از هویت شبکه USA را در سریالهایی مانند «یقه سفید» (White Collar) و «سویتس» (Suits) شکل میداد. مشکل اینجاست که «آنا پیجن» گرچه ظاهر این فرمول را بهخوبی بازسازی میکند، از جذابیت، شوخطبعی و شخصیتپردازی لازم برای جان بخشیدن به آن برخوردار نیست.
این سریال بر اساس مجموعه ۱۹ جلدی و پرفروش نوادا بار ساخته شده و تریسی اسپیداکوس را در نقش آنا پیجن به مرکز داستان میآورد؛ مدیر صحنه سابق تئاتر در نیویورک که پس از قتل همسرش، زندگی شهری را کنار گذاشته و بهعنوان رنجر در پارک ملی گلیشر مشغول کار شده است. آنا ظاهرا برای فرار از گذشته به دل طبیعت آمده، اما خیلی زود میفهمد جنگل و کوهستان نیز پناهگاه چندان امنی نیستند. در سه قسمت ابتدایی با قتل، آدمربایی و سرقت مسلحانه روبهرو میشویم؛ آماری که احتمالا هر طبیعتگرد عاقلی را از برپا کردن چادر در این پارک منصرف میکند.

آنا هنگام معرفی شغلش با قاطعیت میگوید: «در این پارک، من پلیسم.» او واقعا سابقه پلیسی ندارد، اما هوش، غریزه و جسارتش کمک میکنند وارد هر پروندهای شود و از ارتفاعاتی بپرد که احتمالا در شرح وظایف یک رنجر جایی ندارند. این ویژگیها از آنا قهرمانی میان نانسی درو، یک کارآگاه تلویزیونی کلاسیک و شخصیتهای سرسخت آثار تیلور شریدن میسازند. او زیاد مینوشد، گاهی تصمیمهای نامعقول میگیرد، در سوگ همسرش مسیر مستقیمی را طی نمیکند و بابت روابط شخصیاش نیز از سوی روایت مجازات نمیشود. سریال اجازه میدهد قهرمان زن آن به همان اندازه نامرتب، آسیبدیده و بیاحتیاط باشد که تلویزیون سالها به مردان اجازه داده است.
بزرگترین سرمایه Anna Pigeon خود تریسی اسپیداکوس است. تجربه طولانی او در نقش هیلی آپتون در «شیکاگو پیدی» (Chicago P.D.) باعث شده وجه سرسخت آنا باورپذیر از کار درآید. او حتی زمانی که فیلمنامه منطق چندانی برای رفتار شخصیتش فراهم نمیکند، با نگاه نافذ، شوخطبعی کنترلشده و نمایش آسیبپذیری پنهان آنا، توجه مخاطب را نگه میدارد. اسپیداکوس میان زنی که میتواند مجرمی را تعقیب کند و بیوهای که هنوز از کابوس قتل شوهرش رها نشده، تعادل مناسبی برقرار میکند. کاریزمای او همان عاملی است که سریال را از تبدیل شدن به محصولی کاملا بیروح نجات میدهد.

طبیعت نیز بهاندازه بازیگر اصلی در قاب حضور دارد. منظرههای کوهستانی، جنگلها، نور طلایی و حضور حیواناتی مانند عقاب و گربه وحشی، فضای سریال را تماشایی کردهاند. البته این تصاویر قرار است مونتانا را نشان دهند، درحالیکه فیلمبرداری در آلبرتای کانادا انجام شده است. بااینحال، نتیجه آنقدر چشمنواز هست که بیننده سرمای هوا و بوی درختان را از پشت صفحه احساس کند. مورین بربنر، شورانر مجموعه، گاهی از محیط پارک استفادههای خلاقانهای نیز میکند؛ برای نمونه، دوربین اینترنتی مخصوص تماشای عقابها در یکی از پروندهها به شاهد جرم تبدیل میشود. این همان نقطهای است که «آنا پیجن» میتواند هویت منحصربهفرد خود را پیدا کند، اما متاسفانه چنین ایدههایی بیشتر استثنا هستند تا قاعده.
معماها غالبا از الگویی ساده و قابلپیشبینی پیروی میکنند. مجرمان اشتباههای عجیبی مرتکب میشوند، مدرکها بیش از اندازه مرتب در مسیر آنا قرار میگیرند و متهمان نیز پس از نخستین مواجهه جدی، تقریبا همهچیز را اعتراف میکنند. پیچشهای داستانی اگر بیش از چند ثانیه بررسی شوند، گاهی انسجامشان را از دست میدهند. سریال میخواهد معمای اتاق دربسته، کودکان گرفتار در خطر، رازهای قدیمی و جنایتهای محلی را در قالب پروندههای یکساعته ارائه دهد؛ اما بیش از آنکه لذت کشف حقیقت را به وجود بیاورد، مخاطب را به انتظار تایید حدس اولیهاش مینشاند. این پیشبینیپذیری شاید برای یک سرگرمی سبک هفتگی آزاردهنده نباشد، ولی اجازه نمیدهد مجموعه در مقام یک درام جنایی جدی تاثیر بگذارد.

در پس این پروندههای مستقل، راز قتل همسر آنا جریان دارد. کابوسهای مکرر او از «حمله تصادفی به خانه» خبر میدهند، ولی تجربه تماشای سریالهای جنایی کافی است تا بفهمیم این اتفاق احتمالا تصادفی نبوده است. احساس گناه آنا میتوانست به لایه روانشناختی قدرتمندی تبدیل شود، اما روایت با چنان تاکید آشکاری اطلاعات را پنهان میکند که راز اصلی، پیش از آنکه هیجانانگیز باشد، کشدار به نظر میرسد. انگیزههای نامنسجم و بعضی انتخابهای بازیگری نیز به خط داستانی چندقسمتی آسیب زدهاند.
شخصیتهای فرعی مجموعه ظرفیت بیشتری دارند. پاولینا الکسیس در نقش زویی بیر چایلد، رنجر جوانی که آنا را الگوی خود میبیند، با گرما، طنز و صداقتی مشابه حضور درخشانش در «سگهای رزرو» (Reservation Dogs) ظاهر میشود. هویت بومی زویی بخشی طبیعی و هدفمند از شخصیت اوست، نه ابزاری برای سخنرانیهای توضیحی. حضور کریستل لایتنینگ در نقش فریدا دیرکز نیز کمک میکند او تنها شخصیت بومی سریال نباشد. بااینحال، مجموعه در نمایش خشونت علیه زنان دچار نقطه کوری قابلتوجه است: با وجود آگاهی ظاهری از جامعه بومی مونتانا، قربانیان زن در قسمتهای ارائهشده به منتقدان همگی سفیدپوستاند؛ آن هم در شرایطی که خشونت علیه زنان بومی مسئلهای جدی است.
در سوی دیگر، تریشیا هلفر در نقش مالی، خواهر روانپزشک آنا، چندان با فضای مجموعه جور درنمیآید. حضور او بیشتر به تماسهای تلفنی محدود است؛ تماسهایی که طی آنها از پیادهرویی شلوغ، خواهرش را تحلیل یا بابت انتخابهایش سرزنش میکند. کوپر لوی در نقش جسی گارلند، بارتندری که با آنا وارد رابطه میشود، جذابیت لازم را دارد، اما شخصیتش فعلا فراتر از معشوق خوشچهره قهرمان نمیرود. کیم کوتس نیز در نقش جرمایا پالسون، زمیندار ثروتمند و شکارچی فرصتطلب، چنان آشکارا شرور بازی میکند که گویی فقط سبیل تابدادن کم دارد. او دشمنی است که تنفر از او آسان است، اما پیچیدگی چندانی ندارد.
Anna Pigeon زمانی بهترین عملکردش را دارد که آنا کنار همکارانش است و مجموعه برای چند دقیقه پرونده جنایی را فراموش میکند. در این لحظات، نشانههایی از نسخه جذابتر سریال دیده میشود؛ چیزی میان «نور شمالی» (Northern Exposure) و «پارکها و تفریحات» (Parks and Recreation)، البته با جنایت، خطر و طبیعتی خشنتر. کمی بیقاعدگی محلی، طنز بیشتر و فرصت کافی برای رشد روابط میتوانستند پارک گلیشر را از یک پسزمینه زیبا به جهانی زنده تبدیل کنند. کارگردانی چهار قسمت به دست لیا تامپسون نیز به مجموعه اعتبار اضافه میکند، اما حتی حضور او نمیتواند محدودیتهای فیلمنامه را کاملا جبران کند.
«آنا پیجن» سریال بدی نیست؛ قهرمانی کاریزماتیک، ریتمی روان، بازنمایی محترمانه شخصیتهای بومی و قابهایی خیرهکننده دارد. در روزگاری که بسیاری از شبکههای کابلی تولید آثار داستانی را کنار گذاشتهاند، وجود چنین مجموعهای غنیمت است. بااینحال، سریال بیش از حد به فرمولهای امتحانپسداده وابسته میماند و بهندرت خطر میکند. نتیجه اثری خوشمنظره، راحت و زودگذر است که اگر هنگام تماشایش زیاد به منطق معماها فکر نکنید، یک ساعت سرگرمتان میکند. برای طبیعت بیایید و برای تریسی اسپیداکوس بمانید؛ فقط انتظار نداشته باشید جنایتها بهاندازه کوهستانها ماندگار باشند.





