نقد فصل دوم «MobLand» (سرزمین اوباش)؛ تاجی از باروت

بعضی خاندانها برای تقسیم ارث به جان هم میافتند؛ هریگانها ترجیح میدهند تا وقتی پدر زنده است، مراسم جانشینی را با تیراندازی برگزار کنند. فصل دوم «سرزمین اوباش» (MobLand) همین اختلاف سلیقه خانوادگی را به موتور جنایت تبدیل میکند: پیرمرد تاجش را پس نمیدهد، بچهها برای تصاحب آن دندان تیز کردهاند و کسی هم حواسش نیست که دشمن پشت در، دارد اندازه تابوت امپراتوری را میگیرد. حاصل، دستکم در شروع که مبنای این ارزیابیاند، سرگرمی پرستاره و خونینی است که گاهی از آشوب خانوادگی نیرو میگیرد و گاهی زیر همان آشوب، نفسش بند میآید.
فصل اول با جنگ هریگانها و استیونسونها پیش میرفت؛ بحرانی که هر تلاش برای مهارش، آتش تازهای روشن میکرد. حالا دشمن اصلی الزاماً آنطرف شهر نیست. کانراد هریگان هنوز خودش را فرمانروای بیرقیب میداند، اما کوین دیگر حاضر نیست تا ابد پسر تحقیرشده خانواده بماند. سرافینا هم مسیر جداگانهای برای رسیدن به قدرت پیدا کرده و پنهانی با کت مکآلیستر معامله میکند. این جابهجایی از جنگ بیرونی به کشمکش داخلی، انتخاب درستی است: پیروزی قبلی خانواده را نجات داده، اما چیزی را در روابطشان ترمیم نکرده است.

از این منظر، MobLand به نسخهای مسلح و بیپرده از «وراثت» نزدیک میشود؛ جایی که عشق پدرانه و حق جانشینی در حسابوکتاب قدرت گم شدهاند. البته صرف حضور یک پدر مستبد و فرزندان زخمخورده، عمق دراماتیک تولید نمیکند. جذابیت ماجرا وقتی شکل میگیرد که کوین برای استقلال قدم برمیدارد و کانراد همان قدم را اعلان جنگ میخواند. پدی کانسیداین مجال بیشتری پیدا کرده تا خشم انباشته شخصیتش را نشان بدهد؛ خشمی که فقط جاهطلبی نیست، بلکه تقلا برای بیرونآمدن از زیر سایه پدری است که حتی اطاعت هم سیرش نمیکند.
تشخیص افت تواناییهای شناختی کانراد، به این نبرد معنای نگرانکنندهتری میدهد. مشکل فقط این نیست که پادشاه پیر نمیخواهد کنار برود؛ قدرت قضاوتش هم دارد تحلیل میرود و البته نتیجه آزمایشها را پنهان میکند. پیرس برازنان از خودشیفتگی، زودرنجی و بیثباتی او اجرایی پرانرژی میسازد. بااینحال، این تمهید روی لبه تیغ راه میرود: اگر بیماری صرفاً مجوزی برای تصمیم احمقانه بعدی باشد، شخصیتپردازی جای خود را به میانبری داستانی میدهد. کانراد زمانی واقعاً ترسناک است که احساس کنیم برای حفظ اقتدارش، حاضر است همان قلمرویی را نابود کند که مدعی محافظت از آن است.

هلن میرن در نقش میو، شریک مناسبی برای این سلطنت فرسوده است. تفاوتشان هم روشن است: کانراد منفجر میشود، میو با رضایت کبریت میکشد. لذت او از تحریک دیگران و تماشای پیامدها، به سریال طنزی سیاه میدهد؛ انگار اختلافات خانوادگی برایش تفریحی عصرگاهی است که تصادفاً تلفات دارد. مشکل از جایی شروع میشود که نویسندگان ناسزاگویی را با شوخطبعی اشتباه میگیرند. شوخیهای جنسی و تهدیدهای پیاپی همیشه بامزه یا جسورانه نیستند؛ بعضی وقتها فقط صدایشان بلندتر است. وقاحت وقتی ضربه میزند که پشتش شناخت شخصیت باشد، نه صرفاً مسابقهای برای رکیکتر حرفزدن.
وسط این سیرک مسلح، تام هاردی همچنان محکمترین تکیهگاه «سرزمین اوباش» است. هری دا سوزا لازم نیست با صدای بلند اتاق را تصاحب کند؛ کافی است ساکت بماند تا معلوم شود تنها آدم حاضر است که عواقب فردا را هم حساب میکند. خونسردی او در برابر خودنمایی هریگانها هم تعلیق میسازد و هم شوخی. شغل رسمیاش حلوفصل دردسرهاست، اما عملاً دیپلمات، مشاور خانواده، پرستار بچه و جلاد است؛ فقط بچههای تحت مراقبتش پول و اسلحه دارند و اخراجکردنشان هم مقدور نیست.
امتیاز بازی هاردی این است که فرسودگی هری را پشت همان ظاهر کنترلشده نگه میدارد. زندگی مشترکش با جن در آستانه فروپاشی است و دخترش، جینا، از او فاصله گرفته؛ مردی که بحران دیگران را جمع میکند، نمیتواند خانه خودش را سرپا نگه دارد. همراهشدن جینا با ادی و باجگیری آنها از یوتیوبرها، تصویر کنایهآمیزی از میراث پدرانه میسازد: دختر درسها را یاد گرفته، فقط قرار نبود شاگرد این حرفه شود. بااینحال، سرعت تبدیل او از نوجوان خشمگین به مجرم تازهکار، به پرداخت بیشتری احتیاج دارد تا صرفاً یک پیچ داستانی تکاندهنده نباشد.
تهدید بیرونی هم هوشمندانه با همین فرسودگی خصوصی پیوند میخورد. کت مکآلیستر با بازی مقتدرانه جنت مکتیر، لازم نیست به دیوارهای هریگانها حمله کند؛ کافی است ترکها را پیدا کند. جاهطلبی سرافینا، اختلاف پدر و پسر و ازدواج متزلزل هری، همگی راه ورودند. اینجا شباهت به «اوزارک» معنادار میشود: آدم حسابگرِ میانه میدان میکوشد نظمی حداقلی بسازد، اما اطرافیانش مرتب قواعد بقا را زیر پا میگذارند. نقطه قوت این الگو، تبدیل روابط به میدان نبرد است؛ نقطه ضعفش، خطر تکرار بیپایان همان چرخه بحران و جمعکردن بحران.
جانی فلین در نقش فرانکی کوپر، شکل پرهیاهوتری از خطر را وارد داستان میکند. او با رفتارهای نامتعارف، گستاخی و لذت آزارندهاش از ایجاد آشوب، شبیه مهمانی است که به جلسه تقسیم قدرت آمده تا میز را آتش بزند. فلین میان مضحکبودن و تهدیدآمیزبودن تعادل خوبی برقرار میکند، اما خود شخصیت هنوز باید وزن حضورش را ثابت کند. عجیبوغریببودن بهتنهایی شرور ماندگار نمیسازد. ربودن بلا موقعیتی موثر برای آشکارشدن ناهماهنگی خانواده است، ولی اگر تهدیدها مدام وعده فاجعه بدهند و تحقق آن را عقب بیندازند، هیولا کمکم شبیه ابزار وقتکشی میشود.
ریشه اختلاف درباره کیفیت این فصل هم همینجاست: شلوغی با پیشروی یکی نیست. شروع فصل با کارگردانی گای ریچی در پیست مسابقه سگها، انرژی و خشونت آشنای سریال را عرضه میکند، اما تعدد معاملهها، خیانتها و نقشههای موازی همیشه به حرکت دراماتیک منجر نمیشود. گاهی همه مشغولاند و داستان همچنان منتظر است کانراد و کوین تکلیفشان را روشن کنند. وقتی شخصیتهای ظاهراً کاربلد برای ساختن بحران، چیزهای بدیهی را نمیبینند، دست نویسنده بیش از حد پیداست. انفجار میتواند مکث روایت را بپوشاند، اما جای پیشرفت را نمیگیرد.
MobLand هنوز با هاردی، برازنان، میرن و مناسبات مسموم هریگانها، دلایل کافی برای دنبالکردن دارد؛ اما برای تبدیلشدن به درامی ماندگار، باید از مسابقه بلندتر فریادزدن و خونینتر کشتن فراتر برود. جذابترین پرسش فصل این نیست که دشمن بعدی کیست، بلکه این است که هری تا کجا میتواند خانوادهای را نجات بدهد که بقا را کمتر از غرورش دوست دارد. فعلاً تاج سر جایش مانده، اما زیر تخت سلطنت باروت ریختهاند؛ و نگرانکنندهتر اینکه کبریت دست خود خانواده است.
جمع بندی
امتیاز - ۷٫۱
۷٫۱
جالب
در فصل دوم، هریگانها بهجای تقسیم غنیمت پیروزی، به جان تاجوتخت هم میافتند؛ دشمنان هم از همین شکافها وارد میشوند. هری باید امپراتوریِ گرفتار غرور و خیانت را سرپا نگه دارد، درحالیکه زندگی خودش هم دارد فرو میریزد.





