دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
انتخاب سردبیرنگاهی اجمالی

آکادمی مینروا؛ نمره پایین، کلاس شلوغ

محبوبیت همیشه گواه کیفیت نیست؛ همان‌طور که نقد منفی هم حکم تخلیه سالن را ندارد. «آکادمی مینروا» (Minerva – La scuola) نمونه مناسبی برای یادآوری این فاصله است: سریالی با داستان‌های آشنا، بازی‌های نابرابر و لغزش‌های روایی که بااین‌حال توانسته مخاطبان جوان را همراه کند. من این همراهی را نه نشانه بی‌اعتباری نقد می‌دانم، نه مدرکی علیه سلیقه تماشاگر. مسئله این است که یک اثر می‌تواند در قصه‌گویی کم بیاورد، اما در ساختن میل به تماشای قسمت بعد، کارش را بلد باشد. این دو مهارت، برخلاف تصور، همیشه در یک کارنامه جمع نمی‌شوند.

مینروا دبیرستانی نظامی در ناپل است؛ جایی که نوجوانان باید احساسات نامرتبشان را داخل یونیفرم‌های مرتب جا بدهند. تلفن همراه ممنوع است، روابط عاطفی زیر فشار مقررات قرار دارد و بزرگ‌ترها قرار است از بچه‌ها انسان‌هایی منضبط بسازند؛ البته پیش از آنکه خودشان تکلیفشان را با قدرت، خانواده و اشتباه‌های گذشته روشن کرده باشند. در این میان، تازه‌واردی برای یافتن حقیقت ناپدیدشدن دوستش وارد مدرسه می‌شود. مواد اولیه آماده‌اند: رقابت، راز، فشار خانوادگی، عشق ممنوع و نهادی که پشت ظاهر باشکوهش چیزهایی برای پنهان‌کردن دارد. کافی است در قابلمه را بگذاریم؛ درام نوجوانانه خودش قل می‌زند.

اما همین محیط نظامی، امتیاز واقعی سریال هم هست. نوجوانی دوره آزمودن مرزهاست و مینروا جایی است که ظاهراً همه مرزها از پیش تعیین شده‌اند. فاصله میان این دو، کششی می‌سازد که برای فهمیدنش لازم نیست تجربه زندگی در مدرسه نظامی داشته باشیم. خواست خانواده، ترس از ناکافی‌بودن، نیاز به پذیرفته‌شدن و احساساتی که هنوز نام روشنی ندارند، بیرون از این دیوارها هم وجود دارند. مدرسه آن‌ها را فشرده و پرتنش می‌کند. به گمانم بخشی از جذابیت سریال برای مخاطب جوان همین است: محیط ناآشناست، اما فشارهایی که در آن جریان دارند، چندان غریبه نیستند.

آشنابودن الگوهای داستانی نیز الزاماً مانع همراهی نیست. منتقد با دیدن دختر ثروتمند سرکش، پسر زخم‌خورده و معلمی که برخلاف همکارانش گوش شنوا دارد، ممکن است خسته شود؛ تماشاگر علاقه‌مند به این گونه اما شاید دقیقاً منتظر همین ترکیب باشد. تکرار، گاهی وعده‌ای است درباره نوع لذتی که قرار است دریافت کنیم. مشکل مینروا این نیست که از شخصیت‌های آشنا شروع می‌کند؛ مشکل این است که همیشه نمی‌تواند آن‌ها را به آدم‌هایی متمایز تبدیل کند. میان «می‌دانم این قصه از چه جنسی است» و «می‌دانم این شخصیت بعداً چه خواهد کرد»، فاصله مهمی وجود دارد.

سریال در شروع، بیش از اندازه مشغول معرفی است: تازه‌واردها، ارشدها، فرماندهان، معلم‌ها و مناسباتی که باید هم‌زمان به خاطر بسپاریم. یونیفرم‌ها و ظاهر مشابه بعضی دانش‌آموزان نیز کمکی نمی‌کنند. پیش از آنکه فرصت کنیم به کسی نزدیک شویم، نوبت دیگری می‌رسد. حاصل، بیشتر شبیه حضور و غیاب است تا شخصیت‌پردازی. معمای ناپدیدشدن هم گاهی زیر رفت‌وآمد روابط عاطفی کم‌رنگ می‌شود؛ انگار دوست گمشده باید کمی صبر کند تا تکلیف دل‌ها روشن شود.

باوجوداین، سریال چند راه برای نگه‌داشتن تماشاگر دارد. جذابیت ظاهری بازیگران، فضای مدرسه، روابط پرتنش و کنجکاوی درباره راز مرکزی، ضعف‌های روایت را برای بخشی از مخاطبان قابل‌تحمل می‌کنند. توجهی که بعضی صحنه‌ها و چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی گرفته‌اند نیز نشان می‌دهد راه ورود به یک سریال لزوماً داستان آن نیست. ممکن است کسی با یک صحنه کوتاه جذب شود و بعد برای رابطه‌ای بماند که برایش اهمیت پیدا کرده است. البته جذاب‌بودن در یک قاب با باورپذیربودن در طول یک فصل فرق دارد. بازی‌های مینروا گاهی برای اولی کافی‌اند، اما در دومی به همان اندازه موفق نیستند؛ احساس را نشان می‌دهند، بی‌آنکه همیشه مسیر رسیدن به آن را لمس کنیم.

در کنار این ضعف، برخورد سریال با کشف هویت عاطفی پسر فرمانده از بخش‌های قابل‌اعتنای آن است. احساس تازه او نسبت به یک پسر، قرار نیست علاقه‌اش به دخترها را یک‌باره جعلی اعلام کند یا فوراً به تعریفی قطعی از خودش برسد. این فرصت برای ندانستن، در محیطی که انضباط و همرنگی را فضیلت می‌شمارد، معنای بیشتری پیدا می‌کند. برای بعضی مخاطبان جوان، چنین تردیدی می‌تواند از خود معما مهم‌تر باشد. نباید این ارتباط را صرفاً به جذابیت بازیگر تقلیل داد؛ همان‌طور که نباید پرداختن به موضوعی مهم را جایگزین ارزیابی کیفیت اجرای آن کرد.

مقایسه با «نخبه» (Elite) از همین‌جا جالب می‌شود. مینروا در بعضی زمینه‌ها امتیاز دارد: اغراق‌های عجیب کمتری دارد و وقتی از فضای مدرسه بیرون می‌رود، فشار خانواده و زندگی بزرگ‌ترها را گیراتر وارد داستان می‌کند. جهان بیرون صرفاً محل استراحت میان دو بحران نوجوانانه نیست؛ بخشی از توضیح آن بحران‌هاست. از این نظر، سریال کمی واقع‌گراتر به نظر می‌رسد. اما واقع‌گراتر بودن، الزاماً به معنای بهتر بودن نیست. می‌شود کمتر اغراق کرد و همچنان در ساختن یک صحنه موثر یا رابطه‌ای باورپذیر عقب ماند.

سه فصل نخست نخبه، با همه زیاده‌روی‌هایش، در اجرا، بازیگری و پیوندزدن رابطه‌ها به معما موفق‌تر بود. شخصیت‌ها بهتر در ذهن می‌ماندند و کشمکش‌ها نیروی بیشتری داشتند؛ امتیازهایی که به جذب مخاطبانی فراتر از گروه اصلی درام‌های نوجوانانه و محبوبیت سریع جهانی آن کمک کردند. مینروا از برخی افراط‌های نخبه فاصله گرفته، اما هنوز به قوت نمایشی آن دوره نرسیده است. نسخه کم‌اغراق‌تر یک فرمول، لزوماً نسخه پخته‌ترش نیست.

البته نخبه هم از فصل چهارم به بعد گرفتار افت شد؛ افتی که دامنه همراهی گسترده‌ترش را محدود کرد و بیشتر مخاطبان جوان و علاقه‌مندان به خطوط عاطفی مشخص را نگه داشت. مسئله را نباید به حضور هویت‌ها یا گرایش‌های جنسی خاص نسبت داد. تنوع شخصیت‌ها به‌خودی‌خود نه کیفیت می‌سازد، نه آن را خراب می‌کند. مسئله زمانی آغاز می‌شود که رابطه‌ها به جای پیش‌بردن قصه، جای قصه را می‌گیرند و تازگی موقعیت‌ها با تعویض چهره‌ها اشتباه گرفته می‌شود.

مینروا نیز در معرض همین وسوسه است؛ وسوسه‌ای آشنا در تولیدات این سال‌ها: عاشقانه‌ای کش‌دار بسازیم و برای آنکه زیادی آبکی به نظر نرسد، یک پرونده جنایی هم کنارش بگذاریم. حال‌آنکه راز باید رفتار آدم‌ها را تغییر دهد و عشق باید انتخاب‌هایشان را دشوار کند. اگر بتوان یکی را برای چند قسمت کنار گذاشت، بی‌آنکه دیگری لطمه جدی ببیند، این دو بیشتر هم‌اتاقی‌اند تا اجزای یک داستان.

من موفقیت مینروا در جذب مخاطب جوان را انکار نمی‌کنم. سریال نیاز به دیده‌شدن، میل به استقلال و اضطراب شناختن خود را تشخیص داده، حتی اگر همیشه نتوانسته آن‌ها را خوب به نمایش بگذارد. همین فاصله است که هم محبوبیتش را توضیح می‌دهد و هم نقدش را ضروری می‌کند. کلاس مینروا شلوغ شده؛ اما تعداد حاضران، هنوز پاسخ سوال‌های بی‌جواب فیلم‌نامه نیست.

محمد مرادخانی – فرامدیا


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا