برای دریافت سریع‌تر اخبار ما، سایت را در گوگل دنبال کنید

دنبال کردن ...
نقد و بررسی

نقد و بررسی فیلم «Tenzing» (تنزینگ)؛ رسیدن به قله، بیرون آمدن از سایه تاریخ

روایت مردی که کوه را میدان فتح نمی‌دید؛ ماجرایی باشکوه و انسانی که گاهی زیر سنگینی احترام به قهرمانش، از کشف پیچیدگی‌های او بازمی‌ماند.

تاریخ صعود به اورست فقط تاریخ غلبه بر ارتفاع نیست؛ تاریخ نام‌هایی است که برجسته شدند و کسانی که مهارتشان پشت عنوان «راهنما» پنهان ماند. «تنزینگ» از همین شکاف آغاز می‌شود. جنیفر پیدوم می‌خواهد تنزینگ نورگای را از حاشیه تصویر مشهور صعود سال ۱۹۵۳ به مرکز روایت بیاورد، بدون آنکه ادموند هیلاری را به رقیب یا غاصب افتخار تبدیل کند. حاصل، فیلمی خوش‌ساخت و همدلانه است که در بازتعریف معنای قهرمانی موفق‌تر از ترسیم تمام تناقض‌های قهرمانش عمل می‌کند.

فیلم «Tenzing» (تنزینگ) در ظاهر، مسیری آشنا دارد: کودکی مجذوب کوهستان، جوانی مصمم و سرانجام کوهنوردی که همراه هیلاری به بلندترین نقطه زمین می‌رسد. اما تفاوت اصلی در مقصد نیست؛ در نسبتی است که شخصیت با آن برقرار می‌کند. قله برای تنزینگ، چومولونگماست؛ حضوری مقدس که از کودکی در افق زندگی‌اش ایستاده است. او صرفا نمی‌خواهد بالاتر از دیگران قرار بگیرد، بلکه می‌خواهد به چیزی نزدیک شود که بخشی از هویت و تصورش از جهان است.

فیلمنامه لوک دیویس میان کودکی، جوانی و ماموریت نهایی رفت‌وبرگشت می‌کند. برخورد کودک با جورج مالوری، عشق جوانانه به داوا و کوشش برای پیوستن به گروه‌های کوهنوردی، ریشه‌های تصمیم بزرگسال را می‌سازند. این ساختار، صعود را از یک واقعه منفرد به امتداد زندگی تبدیل می‌کند، ولی همیشه به سود ضرباهنگ نیست. بعضی بازگشت‌ها اطلاعات تازه‌ای درباره شخصیت نمی‌دهند و بیشتر بر شور و مهربانی او تاکید می‌کنند؛ ویژگی‌هایی که پیش‌تر به‌روشنی شناخته‌ایم. گاهی گذشته، به جای پیچیده کردن اکنون، آن را توضیح می‌دهد.

بااین‌حال، انتخاب چومولونگما به جای نام اروپایی کوه، صرفا نشانه احترام فرهنگی نیست؛ جایگاه نگاه را تغییر می‌دهد. وقتی جان هانت از صعود با زبان محاصره و فتح سخن می‌گوید، تفاوت دو جهان آشکار می‌شود: یکی طبیعت را مانعی برای اثبات توانایی انسان می‌بیند، دیگری رابطه‌ای می‌جوید که بر شناخت و حرمت بنا شده است. فیلم در لحظات بهتر، این اختلاف را بدون تبدیل کردن شخصیت‌ها به سخنگوی ایدئولوژی نشان می‌دهد. تفاوت نام‌ها، تفاوت مالکیت خیالی بر منظره را نیز آشکار می‌کند.

پیدوم، که پیش‌تر در مستند «شرپا» با جامعه کوهنوردان محلی همراه شده بود، می‌داند صعود بدون کار جمعی ممکن نیست. حمل تجهیزات، تامین مسیر و تحمل خطر، زیرساخت افتخاری هستند که معمولا به چند نام محدود نسبت داده می‌شود. اعتراض شرپاها به نابرابری رفتار و اعتبار، از همین واقعیت می‌آید. شرط تنزینگ برای عضویت رسمی در تیم نیز بحثی اداری نیست؛ مطالبه به رسمیت شناخته شدن تخصص است. فیلم در این بخش، میان همکاری با گروه و پذیرفتن جایگاه فرودست تفاوتی مهم می‌گذارد.

تنزینگ هم‌زمان باید اعتماد هانت را حفظ کند و نارضایتی همراهان محلی را بشنود. این موقعیت می‌توانست غنی‌ترین کشمکش فیلم باشد: انسانی که برای پیش بردن هدف مشترک، ناچار است میان وفاداری‌های مختلف حرکت کند. گندن فونتسوک این فشار را با آرامش ظاهری و واکنش‌های حساب‌شده منتقل می‌کند، اما فیلمنامه اغلب تنش‌ها را زودتر از موعد حل می‌کند. اختلاف‌های مربوط به منزلت و تعلق، با گفت‌وگوهایی کوتاه فروکش می‌کنند و هزینه روانی میانجی بودن، کمتر از ظرفیتش بسط می‌یابد.

بازی فونتسوک مهم‌ترین عامل حفظ مرکز ثقل فیلم است. او تنزینگ را خوش‌قلب نشان می‌دهد، بی‌آنکه وقار شخصیت را با خشکی اشتباه بگیرد. در نگاه و لبخندش، اشتیاق کودکی هنوز حضور دارد، ولی همین اشتیاق با خستگی بدن و تجربه سال‌ها انتظار همراه شده است. هنگام نزدیک شدن به خواسته دیرینه، رضایت او کیفیت ساده پیروزی ندارد؛ اندوهی ظریف نیز در آن دیده می‌شود. انگار رسیدن، علاوه بر پاداش، پایان رابطه‌ای طولانی با انتظار است. این ظرافت، جاهایی جای کمبود فیلمنامه را می‌گیرد.

تام هیدلستون انتخاب هوشمندانه‌ای برای هیلاری است، زیرا حضورش به رقابت با نقش اصلی تبدیل نمی‌شود. صراحت، خویشتن‌داری و نگاه عملی او، مکمل شور معنوی تنزینگ است. دوستی این دو زمانی باورپذیرتر می‌شود که اعتماد از تصمیم‌های مشترک و وابستگی جسمانی در مسیر شکل می‌گیرد، نه از اعلام شباهت‌هایشان. بااین‌حال، شناخت ما از هیلاری محدود می‌ماند. فیلم به‌درستی زندگی او را جایگزین زندگی تنزینگ نمی‌کند، اما گاهی این پرهیز، به کم‌رنگ شدن جزئیاتی می‌انجامد که می‌توانستند پیوندشان را شخصی‌تر سازند.

ویلم دفو نیز هانت را صرفا نماینده تکبر بریتانیایی نمی‌سازد. انضباط نظامی او، در محیطی که بی‌نظمی می‌تواند مرگبار باشد، منطقی قابل فهم دارد؛ مسئله زمانی آغاز می‌شود که همین منطق، سلسله‌مراتب اجتماعی را طبیعی جلوه دهد. فیلم این تمایز را تا حدی حفظ می‌کند و از تقابل ساده بومی دانا و اروپایی نادان فاصله می‌گیرد. نقطه قوتش، امکان احترام متقابل است؛ نقطه ضعفش، خوش‌بینی به سرعت اصلاح روابطی که ریشه‌های عمیق تاریخی دارند. آشتی گاهی آسان‌تر از آن به نظر می‌رسد که باید.

در بخش خانوادگی، این میل به هموار کردن تعارض آشکارتر است. داوا با بازی تینلی لامو، بیشتر سرچشمه حمایت و تایید باقی می‌ماند تا شخصیتی با خواسته‌های مستقل. وعده تنزینگ به دخترش و تصمیم بازگشت به کوه، فرصتی برای بررسی بهای اشتیاق فراهم می‌کند، ولی فیلم چندان در آن مکث نمی‌کند. جیل هندرسون، با حضور کاترینا بالف، نیز بیش از آنکه زندگی دراماتیک مستقلی داشته باشد، راهگشای مسیر مردان است. زنان اهمیت دارند، اما اهمیتشان عمدتا با تاثیری که بر قهرمان می‌گذارند تعریف می‌شود.

از نظر بصری، «تنزینگ» (Tenzing) میان شکوه منظره و آسیب‌پذیری بدن حرکت می‌کند. فیلمبرداری استفان دوسیو، پهنه‌های برف و ارتفاعات را با وضوح و مقیاسی چشمگیر ثبت می‌کند، اما ارزش تصاویر فقط در زیبایی نیست. هرچه انسان در قاب کوچک‌تر می‌شود، ادعای تسلطش بر محیط نیز شکننده‌تر به نظر می‌رسد. بااین‌حال، برخی نماهای گسترده بیش از آنکه تجربه ذهنی تنزینگ را منتقل کنند، کیفیت تماشایی یک مستند طبیعت را دارند؛ زیبا هستند، ولی همیشه به معنای دراماتیک تازه‌ای تبدیل نمی‌شوند.

طراحی صدا در ملموس کردن خطر نقش تعیین‌کننده‌تری دارد. خرد شدن برف زیر پا، صدای باد و نفس‌هایی که در هوای رقیق دشوار بیرون می‌آیند، ارتفاع را به تجربه‌ای جسمانی نزدیک می‌کنند. چهره‌های سرمازده و فرسودگی تدریجی ظاهر شخصیت‌ها نیز اجازه نمی‌دهند سفر کاملا به گردش در مناظر باشکوه تبدیل شود. بهترین لحظات زمانی شکل می‌گیرند که فیلم به یک حرکت کوچک، مکث یا تلاش برای نفس کشیدن اعتماد می‌کند. آنجا خطر، نه نمایشی بیرونی، بلکه محدودیت واقعی بدن است.

تعلیق، با وجود این دستاوردها، یکدست نیست. دانستن پایان تاریخی به‌تنهایی مشکل محسوب نمی‌شود؛ تماشاگر می‌تواند نتیجه را بداند و همچنان از هزینه رسیدن به آن مضطرب شود. مسئله این است که فیلم گاهی شکست‌ها و اختلاف‌ها را چنان گذرا نشان می‌دهد که موفقیت، اجتناب‌ناپذیر جلوه می‌کند. سقوط، کمبود اکسیژن و بسته شدن فرصت صعود، لحظه‌هایی پرکشش می‌سازند، اما فاصله محترمانه روایت با شخصیت‌ها، نگرانی را کاهش می‌دهد. خطر محیط روشن است؛ تردید درونی و امکان تغییر تصمیم کمتر احساس می‌شود.

در نهایت، «Tenzing» (تنزینگ) بیش از آنکه زندگینامه‌ای کاوشگر باشد، ادای احترامی سنجیده و ماجرایی انسانی است. اهمیتش در بازگرداندن سهم تنزینگ به تاریخ و جایگزین کردن همکاری با اسطوره قهرمان تنهاست. محدودیتش نیز از همین احترام می‌آید: فیلم آن‌قدر مراقب منزلت شخصیت است که کمتر اجازه می‌دهد ضعف، خشم یا تناقض او آشکار شود. بااین‌همه، رابطه‌اش با کوه چیزی ماندگار به اثر می‌بخشد؛ یادآوری اینکه بزرگی یک دستاورد فقط به ارتفاع مقصد نیست، به شیوه رسیدن و معنایی است که انسان در آن پیدا می‌کند.

امتیاز - ۶٫۲

۶٫۲

امتیاز کاربران: اولین نفری باشید که امتیاز می دهد!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا